3 👁 بازدید

last first kiss ep1

سلام دوستای عزیزم میخوام داستانه جدیدی براتون بزارم نویسنده اش دوست عزیزمون Elnaz-ch جون هستش امیدوارم داستانشو بخونین و حمایتش کنید

پیام Elnaz-ch نویسنده ی داستان:

سلام عزیزای دلم
من نویسنده ی جدیدمElnaz-ch
ی فیک کم واستون اوردم که اجی سمیرا زحمتشو کشیدو گذاشت امیدوارم از داسیم خوشتون بود
ولی این یه فیکه غمگینه
و چند نکته
1این داسی قسمت رمزدار خواهد داشت و چون قسمتاش کمه باید تو همه قسمتاش نظر بذارید لطفا
2کسایی که فیکای غمگین روشون تاثیر داره نخونن
3همتونو دوست دارم
ودر اخر از آوند بابت پوستر زیباش تشکر میکنم ممنون اجی آوند
خوب زیاد حرف زدم بریم سراغ قسمت اول

طراح پوستر:آوند

به چشمای بستش خیره شد….اشکاش امونشو بریده بودن…خود به خود جاری میشدن…نه نمیتونست به همین راحتی از عشقش دل بکنه… اون به خاطر همین عشق قبول کرد که گ.ی شده… اروم نزدیکش رفت… دستشو تو طابوت برده و موهای عشقشو نوازش کرد
-عشقم داری تنهام میذاری نامرد؟
مگه نمیدونی بدون تو زندگی برام سخته
سختراز هرچیزی که فکرشو بکنی
*چانیول*
احساس کردم یکی از پشت بغلم کرد میتونستم حس کنم که اونه
یورا:داداشم بلندشو اونم راضی نیست داداشی
-ببین یورا وقتی میخوابه چقدنازه … این چشای بسته که دیگه هیچوقت نمبینمش داره دیونم میکنه… عاشق تر از قبلم میکنه
/فلش بک/
تو خودت گفتی که ی لحظه هم از کنارم جم نمیخوری…خودت گفتی نامرد
پس عشقمون چی پسر بلندشو
همیشه کت و شلوار مشکی بهش میومد… حتی الان که صورتش سفید سفید شده بود
تنها چیزی که تونستم بگم این بود:خداحافظ
چشمامو بستمو با کمک یورا از جام بلند شدم… در طابوتو گذاشتن اروم طابوت و بلند کردنو تو قبر گذاشتن و شروع کردن خاک ریختن روش
با هربار ریخته شدن خاک قلبم ترک میخورد
بی صدا میشکست… سرد میشد…
دستی رو که رو کمرم بود و نوازشم میکرد حس کردم
برگشتم با چهره ی ناراحت و درهم شکسته ی مادرش رو به رو شدم
واقعا به اغوشش نیاز داشتم
خودمو تو بغلش انداختمو بلند زدم زیر گریه
مامان هم گریه میکرد هم منو نوازش میکرد
واقعا نمیتونستم تحمل کنم
پاهام سست شدو رو زمین افتادم با تمام توانم داد زدم:لووووووووهاااااااااااااااننننن
نامرد چرا تنهام گذاشتی؟چرااااااااااااااا؟
اروم کنارم نشستو سرمو بغل کرد:گریه کن جانی ارومت میکنه ….خالیت میکنه
به لباسش چنگ انداختم:کریس… عشقمممم… تموم زندگیم …حالا …حالا زیر خاکه…کریس ی کاری کن. …نمیتونم بدون اون زندگی کنم …نمیتونمممممم
اشکای کریس رو صورتم ریخت
سرمو بالا اوردمو تو چشاش نگاه کردم
-کریس ترخدا تو … بهم برشگردون
کریس:دلم میخواد جانی اما…
بغضش نذاشت حرفشو ادامه بده
لوهاااااان ترخدا نرو ….نرووووووووو
*یک ساعت بعد**کریس*
یک ساعت گذشته بود اما جانی هنوز به قبر خیره شده بود
سرمو جرخوندم که دیدمش
نه لعنتی تو اینجا چیکار میکنی …چرا امدی
اروم بدون اینکه جانی متوجه ه سمتش رفتم
یقشو گرفتم و کبوندمش به درخت
اروم گفتم:کافی نبود…کافی نبود عشقشو ازش گرفتی ؟نگاش کن ببین جه حالی داره
اشک تو چشمام حلقه زده بود
البته این بدبختم تقصیری نداشت… ماشینش ترمز بریده بود
اما …اما اون شبو هرگز نمتونیم فراموش کنیم
یقشو ول کردم:لطفا هیچ وقت حلو چشم چانی نیا…حالشو بدتر میکنی
سرشو به علامت تایید تکون داد
پشتمو بهش کردو سمت جانی رفتم.. هنوز روبه روی قبر نشسته بود و بهش زل زده بود حتی گریه هم نمیکرد…..
دستامو رو شونش گذاشتم حتی نگاهمم نکرد .با کمک من از حاش بلند شدو حالش خوب نبود دستشو دور گردنم انداختمو پهلوشو گرفتم…حتی به پشتش نگاه نمیکرد به ماشین رسیدیم سوارش کردمو کمربندش بستم درم بستم
جهرش سردو بی روح شده بودسرشو به شیشه تکیه دادو از تو ایینه به عقب نگاه میکرد
دورتر و دورتر شدیم
اروم جشماشو بست … قطره اشکش از گوشه ی چشمش پایین امد
نمیدونستم چیکار کنم
از ی طرف فکر چانی دیونم میکرد از ی طرف فکر مادر لوهان ….
اول تصمیم داشتم برم خونه چانی و لوهان اما منصرف شدم بهترین جا خوابگاه خودمونیمون بود…..
بلاخره رسیدیم تواین نیم ساعت که برسیم سکوت دردناکی بینمون بود شکست:پیاده شو چانی
اروم از ماشین پیاده شدم و چانیم پیاده شد…..
رفتم کلیدو انداختمو در باز کردم …
چانی بدون هیچ حرفی رفت رومبل جلو شومینه نشست
رفتم شومینه رو روشن کردم
به چانی نگاه کردم که به اتیش شومینه زل زده بودو سوختن چوبارو تماشا میکرد
تو دید زدن جانی بودم که صدای زنگ خونه امد…
اروم از حام بلند شدم و سمت در رفتم
درو باز کردم که یهو ی نفر مثل دلقکا پرید داخل:سلام دراز بد قواره جذاب من چطوری؟اون یکی دراز چطوره؟کوش نیست
با چشمم اشاره به مبل کردم
ژیو :سلام دراز .. اممم اهو کوچولوت کو پس همیشه که تو بقلت ولو بود
من بهشون نگفته بودم که سر لوهان چه بلایی امده
سریع دستمو حلو دهن ژیو کذاشتم و پرتش کردم بیرون بقیه بچه هارو هم هل دادم بیرون:دو دیقه خفه خون بگیر ژیو…
سوهو:چی شده چرا باز چانی اینطوری بود؟
-میدونم باید زودتر بهتون میگفتم اما…
اما
سهون:اما چی ؟فکرکنم لولو باز قهر کرده رفته خونه مامانشینا خخخ
-ترخدا ی بارم شده جدی باش سهون
لی:حرف بزن کریس چرا لوهان قهر کردههههههههه
اححح لوهان قهر نکرده مرده…میفهمید مرد لوهان مرد
نشستم رو زمینو سرمو بین دستام گرفتم
سوهو:چی میگی کریس
-دیروز لوهان تصادف کرد و امروز ….
تموم بچه ها هنوز تو شک بودن
سهون نتونست جلو خودشو بگیره زد زیر گریه حق داشت نزدیکترین فرد بهش لوهان بود
*یک ماه بعد**چانی*
اصلا حال ندارم امروز برم شرکت ولی مجبورم
کت و شلوارمو تنم کردمو رفتم پایین
ژیو:سلام چانی صب بخیر
سرمو تکون دادم
رفتم نشستم سرمیز و صبحانمو خوردم
اروم از جام بلندشدمو بدون خداخافظی از خونه امدم بیرون
*تو خونه بعداز رفتن چانی*
سوهو:کریس ی کاری کن ترخدا این کاراش داره دیونم میکنه
کریس:به نظرت میتونم لوهانو برگردونم
چن:چانی دیگه مثل قبل نیست مثل پیرمردای 80ساله شده….
کای:انتظار داشتی مثل قبل بمونه… چن سخته میدونی عشقت بمیره یعنی چی نمیتونی درک کنی چن ….نمیتوووووونیییی
بعد با عصبانیت از جاش بلندشد و رفت تو اتاقش
تائو:راست میگه ما نباید چانی رو به خاطر این کاراش سرزنش کنیم
سهون:کریس تو اصلا نگفتی که کی به لوهان زد…
دی او : اون تصادف زندگی هممونو خراب کرد از همه بیشتر چانی ….. من میرم بالا پیش کای
دی او اروم از پله ها بالا رفتو وارد اتاق شدو درو بست
سوهو:کریس کی باعث این بدبختیه ما شد
کریس:…….
سهون:د حرف بزن کریس چقدر سکوت کردی ….چرا نمیگی …ما باید بدونیم کی لوهانو ازمون گرفت
کریس بلاخره دهنشو باز کردو و شروع کرد به تعریف ماجرا:راستش اونروز لوهان خیلی حوصلش سر رفته بودو به چانی گیر داد باید بریم بگردیم بعداز کلی پافشاری لوهان منو چانی قبول کردیم….
ساعتای2بود از فروشگاه امدیم بیرون با کلی مشما که توش لباس بود همشونم لوهان واسه چانی خریده بود
داشتیم از خیابون رد میشدیم که عروسک لوهان افتاد موندم اخه ی پسره24ساله عروسک واسه چی میخواست
از خیابون رد شدیم اما ی صدایی باعث شد سرجاموندخشکمون بزنه صدای ترمز ماشین هنوز صداش تو گوشمه
بعد دستاشو رو گوشش گذاشتو فشار داد قطره های اشکش از گوشه پایین افتاد
سوهو رفت سمتشو سرشو بغل کرد:میدونم کریس سخته تو و چانی اون صحنه رو با چشمای خودتون دید
سکوت مرگباری بینشون حاکم شد
*طبقه ی بالا*
کای و دی او بالای پله ها وایستاده بودن و تموم حرفای کریس و شنیدن
دی او نتونست تحمل کنه و جلوی اشکاشو بگیره ….دوید رفت تو اتاق
کای با چشماش دی او رو دنبال کرد…اروم سمت اتاق رفتو وارد اتاق شدو در و بست
و رو تخت نشست
کای:وقتی به چانی فکر میکنم داغون میشم دی او میتونم حسشو درک کنم اگه تو جای..
نتونست ادامه حرفشو بزنه….دی او اروم لباشو رو لبای کای حرکت میداد و به حال چانی گریه میکرد
کای اروم دی او رو تخت خوابوندو رفت روش
*چانی*
سرمو به شیشه تکیه دادم یاد روزایی افتادم که با لوهان میرفتم شرکت سرمو بر گردوندم و به جای خالیش نگاه کردم.. دوبارع اشک تو جشام جمع شد
بلاخره بعداز نیم ساعت رسیدم شرکت
رفتم داخل تا پامو گذاشتم داخل باهاش چشم تو جشم شدم
تو …تو اینحا چی میخوای صدام از عصبانیت میلرزید
وقتی متوجه من شد طوری رفتار میکرد که بخواد فرار کنه…. خوبه خودش میدونه ازش متنفرم ..اما چرا حس تنفر .. ولش کن …. چرادستگیرش نکردن
واقعا زندگی بعداز اون تصادف برام تموم شداز کنارش باتموم حس نفرتم (اگه بود) رد شدم واقعا چرا به خاطر توه باید لوهان من میمیرد..رفتم تو اتاقمو در محکم بستم رفتم روصندلی نشستم و به بیرون خیره شدم حتی خیره شدن به فضای اینجا منو یاد اون میندازه…..
درو زدن
در باز شد برگشتم سمت در
پرستار که معلوم بود از ترس زبونش بند امده … بدبخت من من کنان گفت:ا..قای پارک ….ا..مروز…..جللللس…ه دارید….
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم ….
اینقدر سریع رفت که سرعت پلک زدن در برابر سرعت اون کم میاورد
بلندشدم و جلو ایینه رفتم و کروباتمو درست کردم رفتم بیرون
رسیدم به سالن اجتماعات کریس و دیدم که داشت میرفت بیرون
قدمامو تند کردم بهش رسیدم اما حرفی نزدم کریس متوجه من شد:خوب ببینم این یودای ما کی قراره زبون باز کنه…ی ماهه حرف نزدیا یودا جان
حتی کوچیکترین واکنشم نشون ندادم قبل اره برام شادی اور بود اما الان با مرگ …..
کریس:بابا بچه ی ذره حرف بزن ما بفهمیم تو زنده ایی
نه کریس من زنده نیستم ی مرده ی متحرکم بلاخرع به اتاق جلسه رسیدیم در زد و وارد شدیم نه دیر رسیده بودیم نه زود به موقع بود
در کل طول جلسه تموم حواسم به اون پسره بود….چرا با دیدنش حالم اینطوری شد…چرا من تپش قلب گرفته بودم….نکنه ….من…اما اون لوهانو کشته من چطور میتونم عاشق اون بشم
بعداز دوساعت یه جلسه مزخرف تموم شد
کریس انچنان قوس و کشی به کمرش داد که گفتم الاناست بشکنه
اروم از اتاق بیرون امدیم…..دستمو رو شونه کریس گذاشتم که سرجاش وایستاد منو نگاه کرد..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





171
نظر بگذارید

avatar
113 نظرات
58 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
99 نظرات نویسندگان
marsarsepidehsabakaisooPink Princessassal نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
marsar
مهمان
marsar

میشه لطفا رمزو به ایمیلم بفرستین؟؟؟ممنون میشم
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

sepideh
مهمان
sepideh

چیکار لوهان داشتی که کشتیش؟قاتل/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/doden-smiley.gif

sabakaisoo
مهمان
sabakaisoo

عررررر لوههااااان چاااانیییییی…ایول کایسوهم داره….من برم بعدی

Pink Princess
مهمان
Pink Princess

خیلی قشنگ بود آجی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

assal
مهمان
assal

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif