23 👁 بازدید

Kris interview with People magazine~Part 2

سلاام

بیشترتون مصاحبه ی کریس با مجله people که هفته پیش گذاشتمو خوندید

اینم پارت دوم مصاحبه س که این هفته منتشر شد

باید بگم این مجله مصاحبه طولانی با کریس داشته و پارت سومی هم در راه ترجمه س

و این پارت طولانیه امیدوارم خسته نشید از خوندنش و موضوعشم کودکی کریس ه و دراخر هم کریس درمورد دورانش اس ام و گروه حرف میزنه

مترجم:فائزه

 

یک روح جوان و در عین حال حساس که برای آزادی بیان و با در نظر گرفتن مرز ها و حرمت ها و بین اون همه سختی در نهایت به اون حسی که مدت ها در انتظارشه میرسه

………………………………………….

در کانادا

کودک آرام

در سال ۲۰۰۷ بعد از فارق التحصیل شدن کریس وو،اونا در ریچموند-ونکور-زندگی میکردن،مادرش برای اولین بار ازش راضی شد و آینده ی خوبی براش پیش بینی میکرد

پسر ۱۷ سالش سال دیگه وارد دانشگاه و جامعه میشد و میتونست با برنامه های مادرش دکتر بشه و بعدش ازدواج کنه و تشکیل خوانواده بده. او(مامان)با آسودگی خاطری گفت:٬ما باید همیشه زندگیمونو مثل این محکم و باثبات کنیم٬

حتی با وجود بودن تو خونه، کریس وو نیاز داشت که بیرونم بره و گردش کنه.این کار(تنها قدم زدن) باعث میشد بعد از اون همه تلاشی که میکرد و فشار زیادی حس متحمل میشد،کمی آروم بشه.

کریس وو:«یه دوره ی زمانی من خیلی سرکش و عصبی بودم حتی از خونه فرار کردم»

برخلاف کریس، هیچوقت مادرش کلمه ٫فرار٫ رو به کار نبرد.بعد از کمی فکر کردن گفت:٬شاید اون فکر میکنه که خونه رو ترک کرده،اما من فکر میکنم مثل این بود که پسرم برای مدتی بره بیرون و دوباره برگرده خونه٬

با نزدیک شدن امتحانای دانشگاه،کریس و مادر حس متفاوتی تجربه میکردن.

حس میکرد رابطش با مادرش روز به روز کمتر و کمتر میشد. «این خونه ای نبود که من بتونم با آرامش و صلح زندگی کنم؛حس میکردم بایدکاری برای خانوادم بکنم.روی انجام این کار مصمم بودم چون تنها مرد خونه من بودم پس مجبور بودم رو پام بایستم و اقدامی بکنم»

از زمان تولد تا الآن،مادرش به تنهایی کریس رو بزرگ کرده. سال ۲۰۰۰زمانی که از پدر کریس طلاق گرفت تنها ۳۰ سالش بود،تصمیم مهمی گرفت

تصمیم گرفت اسم فامیل پسر ۱۰ سالش رو به اسم فامیل خودش تغییر بده و زندگیشو صرف بزرگ کردن اون بکنه (الهی)

برای آموزش دیدن بهتر پسرش،اونو به تنهایی از گوانژو به ونکور آورد و سعی کرد براش اقامت دائم بگیره

مادرش به دلیل مشغله کاری ۳ سال رو صرف رفت و آمد به چین میکرد،در نهایت از کارش استعفا داد و بار دیگه یه مامان خانه دار و بدون درآمد شد . تصمیم گرفت برای این که پسرش حس بدی نداشته باشه،مرتب تمام توجهش بهش باشه. قبل اینکه کریس به ۱۸ سالگی و سن دانشگاه برسه به خودش اجازه نمیداد برای بار دوم ازدواج کنه چون حس میکرد وجود مرد دیگه در خانه روی تربیت و کنترل پسرش تأثیر میذاره.

در طول مصاحبه دو ساعته ای که با خانم وو داشتیم، او مرتبا کلمه *ثابت قدم* رو تکرار میکرد. اون طور که ما شنیدیم ۷ بار این کلمه رو تکرار کرد . وقتی خانم وو به کانادا رسید،نتونست خونه ای پیدا کنه ولی با کمکی که رئیس انجمن زنان در آنجا بهش کرد تونست خونه ای پیدا کنه. خانم وو از کمک اون(رئیس انجمن زنان) در اون زمانِ نیاز ،واقعا ممنون بود.

از زمانی که همه چیز رو تا حالا به خطر انداخته،زندگی و نگرانی هاش با هم آمیخته شده. در کانادا، او(مامان کریس) به خاطر اینکه با پسرش زندگی میکرد،خیلی کارا انجام نمیداد و دوست نداشت باعث ناراحتی کریس بشه.

برای یه دوره طولانی،رفت و آمدها و تعامل ها ی پسرشو زیرنظر داشت و اگه احساس میکرد که چیزی اون بین درست نیست،دنبال راهی میگشت تا جلوشو بگیره.

مامان کریس:٬شاید بعضی کارای کریس هیچ مشکلی نداشت،اما خب ممکن بود بعدها باعث مشکل بشه٬ (دلیل کنترل کردنای کریس)

 

با گذشت زمان اون(مامان کریس) سر خطاهای کریس،شروع به غر زدن و نصیحت پسرش میکرد.همیشه برنامه همین بود

او معتقد بود که سختی هایی که پسرش کشیده،باعث شده از قبل هم سخت کوش تر بشه.

 

به نظر اون بچه ها باید یه حس مسئولیت پذیری داشته باشن. آموزشایی که به پسرش میداد همیشه این بود که پسرش باید تو سن ۱۸ سالگی مستقل بشه.

این یکی از دلایلی بود که دوست نداشت در بزرگ کردن پسرش،کسی کمکش کنه‌.

با این که تنها بزرگ کردن پسرش،کاری دشوار بود،حس میکرد میتونه با سخت کوشی به پسرش مستقل بودن و مسئولیت پذیری رو در سن پایین کم کم آموزش بده.

 

وقتی کریس ۱۳ ساله شد،مامانش ناگهان متوجه تفاوت قد هاشون شد. قد کریس از مامانش بلندتر شده بود.

وقتی خانم وو درباره قد پسرش صحبت میکرد،گزارشگر مجله√people Magazine√ حس غرور و خوشنودیشو حس میکرد

خانم وو:٬اون فقط ۱۳ سالش بود٬

 

خونسردی بچه با این سن کمش تأثیر عمیقی روی دوست مادرش(سیندی) گذاشت و البته اون رو نگران هم کرد. سیندی به خبرنگار مجله میگفت که دوستش(خانم وو) همیشه از آروم بودن پسرش صحبت میکرد

سیندی:٬کریس اصلا حرف نمیزنه٬

چیزی که سیندی هیچوقت یادش نمیره اینه که دوستش یه بار بهش گفت که پسرش همش پشت کامپیوتر مشغول بازیه و اصلا استراحت نمیکنه .

با شنیدن این حرف سیندی رفت بدون هیچ مقدمه ای کامپیوتر رو خاموش کرد و به کریس گفت:٬دیگه این خیلی زیاده رویه٬

کریس:«اگه مامانم اون کارو میکرد، از عصبانیت خیلی زیاد معلوم نبود چیکار میکردم .من داشتم با خوشحالی بازی میکردم یهو دوست مامانم اومد و کامپیوترو از برق کشید»

سیندی گفت که اگه به جای کریس یه بچه ی دیگه بود،مطمئنا عکس العمل دیگه ای داشت و خونه رو روی سرش میذاشت اما کریس به هیچ وجه مثل همسالاش برخورد نکرد

سیندی:٬_من اون موقع حس کردم که کریس کاملا متفاوته….اون حتی غرغر نکرد در واقع هیچی نگفت٬

با این وجود،او(سیندی) خیلی درباره این وضوع فکر نکرد بلکه کریسو مرتب تحسین میکرد:٬من فکر میکنم اون چیزی بیشتر از مستقل شدن به دست آورده از جمله مستقل بودن توی طرز فکر و شیوه ی زندگی٬

 

سال ۲۰۰۰ کریس که به کانادا مهاجرت کرده بود،مجبور بود برای ورود به مدرسه آزمون انگلیسی بده.

مامانش شنیده بود حتی بچه های اونجا هم بعد دو یا سه سال نمیتونن قبول بشن . با شنیدن این حرفا مضطرب شده

مامان:٬من مدام بهش میگفتم که لغات انگلیسی رو بخونه و حفظ کنه وگرنه نمیتونه اون امتحانو پاس کنه.مرتب بهش گوشزد میکردم اگه قبول نشه چه اتفاقاتی میفته.در طول یه سالی که برای خواندن وقت داشت مرتب حرفامو بهش یاداوری میکردم و فشار میاوردم٬

کریس ۱۰ ساله حتی یک کلمه هم حرف نمیزد.

مادرش وقتی میدید پسرش حتی نمیتونه مضطرب بودنشو بیان کنه،شروع به نگران شدن کرد که پسرش چیزی از اطرافش نمیفهمه

مامان:٬کریس حتی یه کلمه هم حرف نمیزد،اون موقع با خودم فکر کردم حتما چیزی از اطرافش متوجه نمیشه که حرف نمیزنه.روش های گوناگونی برای به حرف درآوردنش استفاده میکردم اگه یکی جواب نمیداد،یکی دیگه رو امتحان میکردم٬

با اینکه اون سخت کوشی ای که مامانش برای امتحان ازش انتظار داشت رو اجرا نکرد،اما همون اولین باری که امتحان داد قبول شد:)

اما هیچ تشویق و جایزه ای از سمت مادرش دریافت نکرد

مامان کریس:٬نمیتونستم تشویقش کنم.من انتخابی نداشتم…چون احساس میکردم که باید منظمش کنم باید سختگیر میبودم؛درغیر این صورت اون(کریس) فکر میکرد که اون کارش ارزشی نداشته.این چیزیه که من فکر میکردم٬

 

سوپ جوجه

در گوانژو برای اولین بار،پسرای کلاس دوم مجبور بودن تعطیلات تابستونیشونو صرف گذراندن کلاس های شنا بکنن

کریس وو ‌صحنه ای که با بقیه بچه ها کنار استخر ایستاده بود رو به یاد آورد:اون موقع،هوا بارونی، شهر گرم و مرطوب بود مقدار زیادی برگ روی سطح استخر شناور بودن و سطح آب تیره شده بود. اما وقتی که مربی بهشون دستور داد که بچه ها داخل آب بپرن،کریس تنها کسی بود که بدون هیچ تعللی داخل اون آب کثیف پرید و روز بعد به دلیل عفونت گوش، راهی بیمارستان شد.

کریس وو:«من اون موقع فقط احساس میکردم که هر چی که اون(مربی) گفته درسته و چیز خطرناکی نیست در واقع مربی داشت بهمون میگفت که شما بچه ها جرأت پرش توی این آبو ندارین.اما من جرأتشو داشتم و پریدم!٬

با گذشت ۲۰سال از اون اتفاق،حالا که کریس اون خاطرات شجاعتشو یادش اومد،گفت:«امیدوارم کسی دیگه اون کارو نکنه مخصوصا افراد مُسن»

 

کریس وو دوست نداشت ضعیف باشه.با وجود انتطارات خیلی زیاد و مهاجرت،نمیتونست مثل مادرش اینقدر خونسرد باشه . و هنگام رشدش با چالش بزرگی روبرو شد اون دوران کودکیشو در Baiyin Gansu و بعد در گوانژو و بالاخره در ونکور گذروند و مجبور بود مدام مدرسشو تغییر بده‌.

به خاطر همین تغییرات،مجبور بود دوستای جدید پیدا کنه و همیشه موقع ناهار، یه گوشه ای تنها بشینه و به بقیه بچه ها که باهم گپ میزدن و میخندیدن نگاه کنه

کریس:«من بسیار درون گرا بودم.خیلی اجتماعی نبودم…وقتی جوون بودم،واقعا دلم میخواست که مرکز توجه باشم.اصلا کیه که دلش نخواد؟»

کریس وو در این مورد به مادرش چیزی نگفت نگران بود که مادرش عصبانی بشه.تصمیم گرفت خودش به تنهایی اون روزا رو تحمل کنه.

در نتیجه یه عادتی رو تو خودش به وجود آورد که با مشکلاتش به تنهایی روبه رو بشه و از کسی کمک‌ نگیره. حتی چیزی هم از درس متوجه نمیشد سر کتابای خودآموزش میرفت و اونارو مطالعه میکرد و از بقیه کمک نمیگرفت.

با تنها کسی که صحبت میکرد،مادرش بود

وقتی رابطش با مادرش هم کم شد،فقط میتونست بره کتاب فروشی و کتاب های پر فروشو بخره

کریس وو:« من همه نوع کتاب خوندم… بیشتر کتابای چینی و انگلیسی اونجا رو خوندم٬

موضوع بیشتر کتابایی که میخوند،درباره ی افزایش اعتماد به نفس،چگونه صحبت کردن،چطور شخصیت خود را حفظ کردن،نحوه ی مشاهده ی دیگران و زبان بدن بود.

از اون موقع تصمیم گرفت که مهارت های اجتماعی و ارتباط برقرار کردن با دیگران رو تو خودش تقویت کنه

کریس با لبخند حرفشو ادامه داد :مثلا موقع خوندن کتابی با خودم میگفتم:«باید اینو فردا امتحان کنم» یا «این کتاب واقعا برام مفیده»

 

یه مثال دیگه اینه که وقتی اون تو یه کتابی خونده که صحبت و احوال پرسی با غریبه ها،تنش و اضطراب رو کم میکنه . به همین خاطر وقتی با دیگران ملاقات میکنه،همیشه لبخند به لب داره.

کریس:«سعی کردم خودمو به لبخند زدن حین ملاقات با دیگران عادت بدم. من معتقدم که اگر این کارو با دیگران انجام بدین،اونا هم همین کارو متقابلا انجام میدن یا اینکه حداقل از شما متنفر نمیشن. همچنین یه لبخند میتونه اطرافیان شما رو تحت تأثیر قرار بده…فکر میکنم دوستی،تبادل متقابل از احساساته»

 

بعد از بزرگ شدن به کمک کتابای الهام بخش اعتماد به نفس و کمک به خود،به کریس لقب(طرفدار سوپ جوجه) دادن 🙂

((کتاب سوپ جوجه برای روح اسم یه کتاب روان شناسیه))

 

ظهور بسکتبال در زندگیش باعث ایجاد اولین تعامل او با جهان خارج بود. وقتی کریس وو ۱۵ ساله بود،به خاطر کارای نهایی شغل مادرش در چین،برای یک سال از ونکور به گوانژو برگشتن

به دلیل تفاوت سیستم آموزشی ونکور و چین،کریس به مدرسه ورزش چین برگشت و بسکتبالو دوباره شروع کرد. کاپیتان تیم و جزو حمله کننده ها بود. این نقش که نقش کلیدی در استراتژی ساخت حمله بود اما زمان های زیادی مجبور میشد توپو به هم تیمی هاش پاس بده.

کریس:«وقتی هم تیمی هاتون امتیاز کسب میکنن،شما هم همون حس شادی رو متقابل احساس میکنید»

به نظر کریس،عشق و علاقش به بسکتبال،باعث تغییر شد و برای اولین بار حس کرد که نباید عقب بایسته بلکه باید بتونه دوستای خوبی برای خودش پیدا کنه.

حتی مهمتر اینکه در طول این دوره از زمان،چیزهای خیلی با ارزش تری از شخصیتشو کشف کرد مثل ٫ساده اندیشی٫ و ٫صداقت٫

 

برای بچه های دهه ۹۰ مانگاهای Naruto و One piece جزوی از زندگیشون بود و مانگاهای پرطرفدار اون زمان بودن.

اما کریس وو گفت که تنها مانگایی که میخواند،مانگای Slam Dunk بود اونم به خاطر ربطش به بسکتبال.

کریس:«من یه فرد ساده ام.تنها میتونم روی انجام کاری که دوست دارم تمرکز کنم.وقتی بسکتبال بازی میکردم،فقط حواسم به این رشته بود و به ورزش های دیگه توجهی نمیکردم.»

کریس وو لذت بیان احساساتش رو برای اولین بار در بسکتبال تجربه کرد برای اولین بار تصمیم گرفت بسکتبالو دنبال کنه و سعی کنه به آرزوش که پیوستن به NBAبود،برسه.

اما نظر مادرش کاملا متفاوت بود:٬آدم توی بسکتبال به راحتی صدمه میبینه و این یه حرفه ایه که زیاد طول نمیکشه.٬

 

خانم وو یادش میاد که همیشه مربی پسرش،اونو به عنوان بهترین بازیکن تشویق میکرد. خانم وو:٬کریس هیچوقت نمیخواست همه ی توجه دیگرانو به خودش جلب کنه اما باز این حال همیشه تو موقعیت خودش میموند و ازش بیرون نمیامد.٬

با نگاهی به گذشته،احساس کرد برای کریس پیدا کردن یه تیمی که بتونه داخلش رشد کنه و بهش نیاز داشته باشن،کار سختیه و سعی میکرد وظیفش رو بهتر همیشه انجام بده.

اگرچه زمان زیادی رو با هم تیمی هاش نمیگذروند،ولی همیشه سعی میکرد سالی یه بار به گوانژو برگرده و هم تیمی های سابقش رو ملاقات کنه‌.

 

خانم وو به یاد میاره که پسرشو دوباره به زور از گوانژو برد. کریس خیلی ناراحت بود که تمام رویاهاش برای بسکتبال نقش بر آب شد‌

کریس:«من واقعا ناراحت و افسرده بودم وقتی که مجبور بودیم برگردیم ونکور چون اولین رویای بسکتبال،اولین رویام بود و من تمایلی به رفتن نداشتم. اون موقع نظرم راجع به مادرم عوض شد و واقعا عصبی شدم ولی انتخاب دیگه ای نداشتیم و مجبور بودم با مادرم برگردم.چون خیلی جوون بودم.»

خانم وو:٬وقتی برگشتیم،پسرم خیلی ناراحت بود . چند روز از خونه بیرون نیامد٬

مدام پسرشو ترغیب به صحبت کردن میکرد:٬طی اون دوره زمانی،وظیفه من کمک کردن به کریس بود اما به خاطر دارم که واقعا کار دشواری بود.٬

………………………………………………

تشویق و اصرار خیلی زیادی برای برگرداندن اون به زندگی مورد نیاز بود.

 

در میان وظایف های مادرش،کمک به کریس برای امتحانات ورودی دانشگاه خیلی مهم بود.با نزدیک شدن امتحانات،مادرش مضطرب تر و سخت گیر تر شد. کریس به یاد میاره که مادرش سر هر چیز کوچیکی،غر میزد و دعواش میکرد. برای حل این مشکل سعی میکرد با مادرش زیاد صحبت نکنه چون کریس آدمی بود که نمیتونست با حرف زدن دیگرانو دلداری بده.

 

در اکتبر ۲۰۱۵ که کریس برای اولین بار با people magazine مصاحبه کرد،درمورد مووع مهم روابط انسان ها هم صحبت کرد

کریس:«زندگی با مادر مجرد،معمولا بین پسر و مادر همیشه یه بحث و نزاعی هست چون معمولا شخص سومی نیست که بخواد این قاعله رو ختم کنه و دو طرف رو آشتی بده.»

تو این موارد(بحث با مادرش) معمولا از خونه بیرون میرفت و توی خیابونای اطراف خونشون قدم میزد و آرزو میکرد کاشکی شخص سومی هم داخل خانوادشون بود. کریس:«واقعا امیدوار بودم یه شخص دیگه هم بود که حداقل بتونه مادرمو دلداری بده و آرومش کنه.فقط اونو دلداری بده اگه همچین اتفاقی میفتاد،همه چیز خوب میشد . اصلا نمیخواستم زحمتی برای من بکشه فقط مادرمو آروم میکرد کافی بود.»

 

این تنها دلیلی بود که تصمیم گرفت به کره بره. کریس:«دوست نداشتم رابطم با مادرم اینجوری باقی بمونه.من واقعا میترسیدم رابطم با مادرم بدتر از اینی که هست بشه . خیلی نگران بودم.وقتی شما بزرگ میشید متوجه فرق بین آدم خسته کننده و عصبانی میشید. حتی بیشتر از اون یه شخصی که فکر نظم دادن به بقیست و به حرفاشون گوش نمیده.اگه شخصی بیش از حد مراقب شما باشه،حتما خسته میشید. مادرم هم مینجوری بود و خیلی زیاد نگران.اگه این روشش رو ادامه میداد،حتما سلامتیش به خطر میفتاد…به خاطر همین تصمیم گرفتم برم کره.»

 

یه سال قبل از رفتنش به کره،بازم مجبور بود به گوانژو برگرده و این باعث ایجاد یک وقفه در درس خوندنش میشد. با این اوضاع نگران بود که مبادا نتونه وارد دانشگاه بشه

مادرش اندوخته های مالی شونو خرج کرده بود و شهریه دانشگاه یکی دیگه از نگرانی هاش بود.کریس بیشتر از اینکه نگران باشه،میترسید.

مادرش هیچوقت در مورد اقتصاد بدشون با کریس صحبت نمیکرد اما کریس اونقدر بزرگ شده بود که متوجه فشار های زیادی که به مادرش وارد میشد،بشه.

کریس وو نمیخواست زحمت و بار اضافی برای دیگران،به خصوص مادرش باشه.به همین دلیل در اون دوره زمانی شروع به انجام کار پاره وقت داخل یکی از رستوران های شهر به عنوان ظرف شوی کرد.حتی یک خدمتکار داخل یکی از کلوپ های موسیقی شد. اگرچه پول کمی به دست میاورد،ولی وقتی تغییرات زندگیش رو میدید،حس خوبی داشت.

 

حس میکرد مادرش ازش راضی شده. کریس:«اما این باعث نشد که من نخوام توی سن ۱۸ سالگی مستقل بشم.همیشه امیدوار بود بتونم زحمات مادرمو جبران و ازش مراقبت کنم.»

 

کریس وو هیچوقت نمیخواست یه هنرمند مشهور بشه.

یه روز معمولی در ونکور بود که با اصرار یکی از همکلاسی هاش در اودیشن SM Entertainment شرکت کرد.

با شنیدن اینکه اونجا،اونا بهش غذا و محل اقامت میدن مصمم شد که به کره بره و تبدیل به یه هنرمند مشهور بشه

کریس:«وقتی به جنبه های مختلفش توجه کردم،حس کردم میتونم رو پای خودم بایستم.»

 

با این که در کره بهش غذا و محل خواب میدادن،ولی حداقل ۱۰ سال طول میکشید تا فرد موفقی بشه. کریس:«مامانم میگفت بعد آموزش من تقریبا ۳۰ سالم میشه و افسوس استفاده نکردن از زندگیم رو میخورم.»

اما کریس وو اصلا نگران این مسأله نبود و ادامه داد:«من اصرار زیادی برای بازگشتن به زندگی و مسئولیت پذیری زندگیم داشتم.»

 

مادر کریس از امضای قرارداد پسرش آگاه بود.هیچوقت همراهی کردن پسرشو تا فرودگاه یادش نمیره. خانم وو:٬هردومون گریه میکردیم.٬

حرفای کریسو یادش میومد که بهش میگفت:«مامان،حس میکنم خیلی باعث ناراحتیت شدم. منو تا این سن بزرگ کردی اما من فقط باعث ناراحت ناراحتیت شدم»

مامان:٬وقتی حرفاشو شنیدم خوشحال شدم و بهش گفتم پس بیا برگردیم خونه.٬

حس میکرد نظر پسرش عوض شده ولی چیزی که از کریس شنید غافلگیرش کرد:«من امضاش میکنم.» در حالی که اشک میریخت،قرارداد نهایی رو امضا کرد.

…………………………………………….

نادیده گرفته شده

در طول ۱۷ سال وقتش رو بیشتر صرف پروش دادن پسرش اختصاص داده بود و واسه خودش وقتی نذاشته بود. وقتی پسرش ناگهانی ترکش کرد حس کرد که دیگه هدفی برای زندگیش نداره. احساس پوچ بودن داشت . بعد یه مدتی خونه ای که با پسرش به مدت ۷ سال زندگی میکرد رو فروخت و به یه آپارتمان دیگه اطراف شهر که باغ بزرگی داشت، رفت .

باغ به هرس و رسیدگی نیاز داشت . بعد مدت کوتاهی متوجه شد که نمیتونه خونه ی به این بزرگی رو نگهداری کنه.

 

اون موقع بود که با سیندی متوجه حالش شد‌. با هم کوه نوردی میرفتن،رانندگی میکردن

بعد چند وقت سیندی متوجه شد که پسر دوستش در کره جنوبی هست . بین صحبتاشون،رفیقش مدام از پسرش حرف میزد:٬اون یه کارآموزه. خیلی کم ازش میخوام که باهام صحبت کنه چون کارآموزه و وقت نداره.٬

اوایل وقتی راجع به پسرش صحبت میکرد بهش میخندیدم ولی کم کم نگرانش شدم‌.

 

بعد از رفتن کریس،خانم وو مرتب فراز و نشیب زندگی باهاش رو به یاد می آورد. به گذشته که نگاه میکرد،میدید که کریس چقدر در مورد سختی های دیگران،حساس بود.

 

 

…………………………………………………………………….

چند ماه بعد از متولد شدن کریس،مادر بزرگ و پدربزرگ مادریش اونو به Baiyin Gansu بردن. اونا رو خیلی دوست داشت ولی حس متفاوت بودن با بقیه هم سناش رو حس میکرد.

وقتی بزرگ تر شد،حس دلسوزی و مشابهی با افراد مُسن داشت. ٬هر وقت تو خیابون یه آدم پیر بی خانمان میدید،خیلی ناراحت میشد …یه بار قبلنا گفت وقتی این افراد پیر رو میبینه یاد پدربزرگ و مادربزرگ مادری خودش میفته.

وقتی به ونکور رفتن،اوایل خیلی برای خانم وو مشکل بود که کریس رو به مرکز شهر ببره چون هروقت شخص بی خانمانی رو میدید،همون جا اینقدر وایمیستاد تا مامانش وادار بشه به اون شخص مقداری پول بده.

این کار کریس واقعا برای مادرش یه مشکل بزرگی شده بود چون اونجا افراد نیازمند زیادی داشت و کریس مجبورش میکرد به همشون یک یا دو دلار کمک کنه. اونا منبع درآمدی نداشتن و این کار باعث میشد خانم وو نگران خرجای خودشون بشه . خانم وو:٬اگه به اون شخصی که پسرم میگفت،کمک نمیکردم،همونجا وایمیستاد و حرکتی نمیکرد … کریس همچین آدمی بود ٬

 

وقتی دلیل اینهمه نگرانیشو راجع به افراد مُسن پرسیدم،کریس جواب داد که به خاطر توجه و محبت های پدربزرگ و مادربزرگش اینهمه تحت تأثیر قرار گرفته و دوست داره به هم سن و سالاشون کمک کنه‌. با اینکه تازه مدرسه رو شروع کرده بود ولی حس عمیقی به این افراد داشت.

 

در آن زمان،ماشین اسباب بازی در گوانژو خیلی محبوب شده بود و کریس هم یکی از اونارو میخواست و پیدا کردن همچین اسباب بازی ای توی شهر کوچیکی که پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکردن،خیلی سخت بود. کریس هم عصبانی شد و پرسید چرا با اینکه اینهمه سال پدر بزرگ و مادر بزرگش اونجا زندگی میکنن،نمیتونن همچین اسباب بازی ای براش تهیه کنن؟.

کریس به یاد میاورد که با این حرفش چقدر باعث ناراحتی و مضطرب شدن اونا شد اونا میخواستن بهترین اجناسو برای کریس فراهم کنن ولی نمیشد. با یاد آوری این خاطره،کریس پشیمونی زیادی رو حس میکرد که چرا اینجوری باهاشون صحبت کرده.

اما در نهایت تونستند براش یه ماشین اسباب بازی پیدا کنن. کریس:«تلاششون خیلی برام ارزشمند بود .»

کریس:«روز ۱۶ سالگیم بعد از تولدم امتحان گواهینامه رانندگی دادم 🙂 »

اون سال کریس ۱۶ ساله بود وو سن قانونی برای دریافت گواهی نامه در کانادا هم همین سن بود. در میان هم سالای خود اولین کسی بود که میتونست رانندگی کنه.

وقتی دوستاش سوار ماشینش میشدن،با تعجب میگفتن واو تو گواهینامه داری ⊙︿⊙

اونم در جوابشون میگفت آره بعد از تولدم سریع امتحان دادم و گواهیناممو گرفتم.

در بعد از ظهری که با people magazine مصاحبه میکرد،به خاطر یاد آوری این خاطرات لبخند شادی از روی لباش محو نمیشد. چیزی که اونو خیلی خوشحال کرد و باعث افتخارش شد این بود که مادرش از اینکه فهمید پسرش راننده ی قابلیه،سوپرایز و خوشحال شد.

بعد از مصاحبه قرار بود مادرشو برای خرید به فروشگاه مواد غذایی ببره و دیگه اون حس درماندگی که تو بچگیش داشت رو حس نمیکرد . :))))))))

…………………………………………………………………………….

زندگی در کره

 

رفیق(کوین)

٬بازیگریت داره بهتر و بهتر میشه.میدونی چرا؟ چون تو اینجا مثل خونه ی خودت رفتار میکنی٬

پارسال حین فیلمبرداری فیلم‌_Never Gone_کریس وو یادش میومد که فیلمبردار چی بهش گفت. در اون فیلم اون نقش اول مرد رو داشت. در اون زمان،کریس احساس راحتی میکرد ولی بازم مضطرب بود.

با شناختن بازیگرای دیگه ی فیلم،خیالش راحت شد. چیزی به ذهنش خطور کرد،کریس:«این تنها زمانیه که یه بازیگر قادر به احترام گذاشتن به بقیه ی بازیگرا به عنوان خانواده هست،به جای عقب ایستادن و کاری نکردن،تو میتونی تمام تلاشتو بکنی و تصویر خوبی از خودت نشون بدی.»

 

در طول مصاحبه،کریس وو چندین بار گفت که امیدواره حمایت هایی مثل اعضای خانواده از بقیه دریافت کنه حتی سر کار برای این موضوع برای خودش استانداردی هم تعیین کرده بود

بعد از بازگشتن به چین و راه اندازی استدیوی شخصی اش،امیدوار بود کارکنای استدیو،مثل اعضای خانواده با هم رفتار کنن. معتقد بود که خانواده به وسیله ی اعتماد،تشویق و دوستی پابرجاست.

در چنین فضای ساده و دوستانه ای ،کریس انگیزه ی بیشتری میگرفت‌. این چیزی بود که اون واقعا بهش احتیاج داشت.

کریس:«اگه شما رابطه ی خیلی صمیمی ای با مدیرتون داشته باشین و حس کنید که همه ی کارایی که برای شما انجام میده از روی صداقته،شما هم احساس باانگیزه بودن و اطمینان میکنید.»

به خاطر چنین آرزویی(خانواده داشتن)که داشت،تشویق میشد که مقابل یکنواختی SM مقاومت کنه. کریس:«در واقع،مردم معمولا وسط راه تسلیم میشدن و آموزشو رها میکردن اما من به خاطر رابطه ی نزدیکی که با چندتا از کارکنای قسمت آموزش داشتم،تسلیم نشدم.» اونا حمایتش میکردن

«من باهاشون مثل خانوادم رفتار میکردم؛اوناهم همیشه منو به ادامه دادن مسیرم تشویق میکردن.منم همیشه سعیم این بود که ناامیدشون نکنم.»

شایدم دلیل دیگش دوستش کوین بوده.

هردوی آنها بدون تمایل داشتن تبدیل به آدم معروف،وارد SM شدن. هردوشون کارآموز خارجی محسوب میشدن و عاشق هیپ هاپ آمریکایی،موزیک های تجربی بودن.

کوین بعد از ادیشنی که در آمریکا داد،واردSM شد . وقتی کمپانی،اودیشنی رو در آمریکا برگزار کرد،اصلا آنها رو نمیشناخت

کوین:٬من فقط میخواستم آهنگ بسازم و از انجام این کار شاد باشم.توی خیلی چیزا ساده بودم و خیلی راجعبش فکر نکردم چون هنوز خیلی جوون بودم.٬

کریس وو وقتی اولین بار کوین رو ملاقات کرد،حس کرد که یه آرزو و هدفی دارن.

 

در SM هردوشون،روزانه سخت با هم مشغول تمرین بودن تا با هم دیبوت کنن.کوین برای کریس مثل یه همدم و همراه بود که همیشه آرزوی داشتن چنین کسی رو داشت.«درست مثل یه رفیق»

 

کمپانی SM گروه هایی رو با هدف جذب هوادار از طریق آواز خواندن،رقص و شرکت در برنامه های مختلف میساخت.

راه های زیادی برای افزایش جذبه ی آیدل ها وجود داشت.به عنوان مثال استفاده از لباس های رنگارنگ و زیبا و بیش از حد گشاد حین رقص.در یک برنامه تلویزیونی در کره،گروه های پر طرفدار قدیمی رو بررسی میکردن.یکی از اون گروه هایی که نشون دادن، H.O.T بود که با لباس های چشم نواز و لبخندی گرم مشغول خواندن آهنگ Happiness بودن.

لباس های گشادی به تن داشتن و عرق باعث چسبیدن شلوار،به پاهاشون شده بود.بعد از تموم شدن اجراشون،سریعا سوار ون شدن تا به اجرای بعدیشون برسن. گرمای عقب ون،غیرقابل تحمل بود. اونا فقط میتونستند کمی شلوارشونا کمی بالا بزنن تا خنک بشن. وقتی به مقصد رسیدن،سریعا شلوارشونو درست کردن و با لبخند به سمت طرفدارا و استیج رفتند.

 

رقص هماهنگ یکی دیگه از جذبه های گروهه،اما به این آسونی ها نیست.مثلا وقتی برای موزیک ویدیو فیلمبرداری دارن،از بین اعضا اگر یه نفر اشتباهی بکنه بقیه اعضا باید دوباره از اول رقص رو شروع کنن.

کمپانی SM همیشه سعی داشته مفهوم خانواده رو بین آیدلاش کم کم نهادینه بکنه مثل خوانواده بین اعضای گروه و بین گروه و طرفدارا.

 

کوین:٬ما هرروز تمرین میکردیم؛حتی نمیدونستیم کی قراره دیبوت کنیم.برای به دست آوردن شانس دیبوت،باید خیلی زیاد تمرین میکردیم. خب این خیلی سخت بود.هرروز تا ۱۱شب تمرین میکردیم البته گاهی به ساعت ۱ صبح هم میرسید. از لحاظ جسمی یه چالش بزرگی برامون بود.٬

مثل خیلی دیگه از کارآموزا،کوین طاقت نیاورد و SM رو ترک کرد. کوین:٬ما میخواستیم از جوونیمون لذت ببریم؛اما اون موقع فقط مجبور بودیم جوونیمونو فدای خیلی چیزا بکنیم.٬

………………………………………..

از همون اول،کوین قصد داشت آهنگ خودشو بسازه.اون یک سال قبل از کریس وارد کمپانی شد. روزای اول کارآموزی هیجان وصف نشدنی ای داشت . اما بعد از گذشت ۴ سال سرسخت بودن،کاملا خسته شد.متوجه شد که هدفش رو کاملا برای خودش مشخص نکرده. کوین:٬دیگه نمیتونستم تحمل کنم.٬

 

در سال ۲۰۱۰ که حالا کریس ۲۰ ساله بود،خبر بدی شنید:کوین میخواستSMرو ترک کنه

کریس واقعا داغون شده بود. اولش فکر کرد که این تصمیم کمپانیه. بهشون گفت که:«اجازه ندید کوین بره»

درنهایت وقتی با کوین تماس گرفت،متوجه شد که این تصمیم دوستش بوده‌

کریس:«ازش پرسیدم چرا میخواد کمپانی رو الان ترک کنه؟ گریه میکردم…بهش گفتم که یادت نیست قرار گذاشتیم سختی هارو تحمل کنیم و با هم دیبوت کنیم؟چرا میخوای بری؟»

کوین بهش گفت:٬اگه تو دوست خوب من هستی،باید حمایتم کنی چون آیدل شدن به وسیله این کمپانی،چیزی نبود که آرزوشو داشتم.٬

تصمیم کوین،قراری که با هم برای آینده گذاشته بودن رو خراب کرد.اما هیچوقت احساس کریس بهش عوض نشد.

 

خانواده کوین،آمریکا بودن و وقتی که SM رو ترک کرد،به شدت احساس تنهایی میکرد.اما کریس برای حمایت ازش هرروز باهاش تماس میگرفت. معمولا ساعت ۱۱ شب که تمرین ها تموم میشد و خوابگاه بود به کوین زنگ میزد.

حتی برای یه مدت طولانی صبح به محض اینکه از خواب بیدار میشدن،با هم تماس میگرفتن و کارایی که انجام داده بودن رو به هم میگفتن.

 

کریس برای اولین بار یه پیشنهادی داد:«میتونیم باهم یه آهنگ بسازیم؟»

کوین:٬آره حتما٬

کریس:«اما درباره ی چی؟بیا برای مادرامون بسازیم.»

کوین:٬عالیه٬

آهنگشون به اسم *لالایی* در عرض یک ساعت ساخته شد. در این آهنگ،کوین،عذرخواهی هردوشون رو به مادراشون به خاطر صبر کردنشون ابراز کرد. اونا میخواستن به مادراشون بگن که نگرانشون نباشن. چون وقتی مادری نگران فرزندشه، فرزندش هم این ناراحتی و نگرانی رو حس میکنه.

٬نگران من نباش؛به من نگاه کن..اوضام خوبه کارمو خوب انجام میدم٬

 

چیزی که کریس و کوین نمیدونستن این بود که علاوه بر رفت و آمد و رفتار،در SM ، دوستی ها هم محدود و کنترل میشد.

 

چیزی که خانم وو هم متوجه شده بود،این بود که SM اجازه نمیده هنرمنداش،با کارآموزایی که کمپانی رو ترک کردن یا اخراج شدن،رابطه ای داشته باشن. خانم وو میگفت:٬قطعا SM میدونه کسی که کمپانی رو ترک میکنه حتما از کمپانی متنفره٬

کمپانی اجازه ی ملاقات دوباره کریس و کوین رو نمیداد. اما کریس بازم به ملاقاتش میرفت تا رابطه نزدیک و دوستیشون رو حفظ کنه.

کریس وو قاطعانه به مادرش میگفت:«دوست،دوسته. با اینکه کوین از کمپانی رفته، نمیتونم دوستش نباشم»

خانم وو:٬کریس خیلی سرسخت و سمجه.٬

 

وقتی که کوین تو کره تنها بود،تنها دلخوشیش این بود هروقت به چیزی نیاز داشت،کریس بهش سر میزد. یه بار به خاطر تصادفی که داشت،راهی بیمارستان شد .به کریس زنگ زد

کوین:٬اون موقع تقریبا کریس در کره معروف شده بود وقتی ازش خواستم بیاد بیمارستان،سریعا خودشو رسوند. کریس اجازه ی بیرون اومدن نداشت واقعا نمیدونم چطور تونست بیاد پیشم.من پولی همراهم نداشتم‌.اون مخارج بیمارستان رو پرداخت کرد و منو برد تا چیزی بخورم.این اتفاق،چیزیه که من همیشه براش ارزش قائلم؛واقعا ازش ممنونم٬

 

بعد از یه مدت کار سخت،کوین وارد کمپانی کره ای CHITWN MUSIC شد. بالاخره میتونست آهنگ مورد علاقش که هیپ هاپ بود رو بسازه.

شاید به خاطر حس تنهایی و بدی که دوران بچگیش داشت،کریس همیشه میگفت که سعی میکنه از رفیقش حمایت کنه.

بعد از اینکه معروف شد،یه دوستی داشت که که معمولا درخواست های نامعقولی ازش داشت. به عنوان مثال،معولا ازش درخواست پول یا کالا…….داشت،اماکریس فقط تظاهر به بی اطلاعی میکرد و فقط رابطه ی خوبشو با اون شخص ادامه میداد.

 

وقتی که کریس در کره بود،به غیر از اینکه از کار کوین هنوز شکه بود،نگران رابطش با مادرش هم بود و واقعا دلتنگش بود. کریس همیشه دوست داشت رابطش با مادرش بهتر بشه ولی این فاصله اجازه نمیداد.

 

خانم وو:٬وقتی خونه ای که ۷ سال با کریس زندگی کردم رو فروختم و به آپارتمان دیگه ای رفتم،دلم میخواست برم کره چون پسرم اونجا بود……اینا فکرای اون موقع من بود٬

اون(مامان کریس) فکر میکرد که اگر سالی یه بار به دیدن پسرش بره،SM مودبانه بهش خوش آمد میگه.اما اگه دوبار یا سه بار بره ، ممکن بود کمپانی باهاش به سردی رفتار بکنه و اجازه ندن که پسرشو ببینه.

یه زمانی بود متوجه شد که کریس،یه وقت استراحت داره به همین دلیل به کره رفت.

برای دیدن پسرش مجبور شد تا دیر وقت پشت در SM منتظر بمونه.

حس میکرد که SM برای کنترل بهتر بچه های کارآموز،ازشون میخواست که خانواده جدیدو(اعضای گروه) بپذیرن و رابطه ای با خانواده ی قبلیشون نداشته باشن‌.

خانم وو:٬اگه والدین بچه ها کمتری مشکلی ایجاد میکردن،کمپانی همه رو سر بچه ها خالی میکرد تا قدرتش رو ثابت کنه.٬

علاوه بر سالی یه بار ملاقات کردن،بخش عمده ای از ارتباطای اونا از طریق تماس های تلفنی انجام میشد.

تو تماس هاشون،کریس مرتب به مادرش میگفت که حالش خوبه و کارش رو خوب انجام میده. خانم وو:٬وقتی بهش اصرار میکردم اطلاعات بیشتری از روند کارشون بده،مدام میگفت کارمو خوب انجام میدم و همه چی رو به راهه.٬

 

همیشه از تماس های تلفنی متوجه حال و اوضاع پسرش میشد.وقتی کریس گوشیشو جواب نمیداد،مادرش به طور حتم متوجه میشد که وضعیت پسرش خوب نیست.

چیزی که مادرشو خیلی ناراحت و نگران کرد این بود که شب عیدِ یه سالی،که همه ی افراد خوابگاه به خونشون رفته بودن،کریس تنها توی کره(خوابگاه) موند. مادرش بارها و بارها بهش زنگ زد. خانم وو:٬مهم نیست چند بار بهش زنگ زدم،ولی اصلا جواب تماس هامو نداد.من کل شب نتونستم بخوابم برام خیلی سخت بود.٬

روز بعد خانم وو شجاعتشو جمع کرد و به خانمی که مسئول کارآموز ها بود پیام داد و خواهش کرد که به کریس بگه که باهاش تماس بگیره.

بالاخره شب کریس باهاش تماس گرفت

 

خانم وو:٬دلت برای خونه تنگ نشده؟ اگه خسته شدی میتونی برگردی خونه و نگران هیچی نباش٬

وقتی کریس حرف های مادر نگرانش رو شنید،زد زیر گریه…اولش چون که همیشه به مادرش میگفت اوضاعش خوبه،سعی میکرد مادرش متوجه گریه کردنش نشه.بعد از گریه کردن حالش بهتر شد و خونسردی و آرامشش رو به دست آورد.

 

وقتی که زمان خیلی کمی از دیبوتش گذشته بود،به مادرش درباره ی آشفتگی درونیش گفت.

 

وقتی عضو SM بود،شکست عاطفی سختی خورد به خاطر همین جرأت نداشت شب عید که مادرش بهش زنگ میزد،جوابشو بده چون میترسید قلبش نتونه اون حس بدش رو تحمل کنه.

خانم وو:٬اون بهم گفت که اگه جواب تماس من رو میداد،ممکن بود نتونه تحمل کنه و حالش بدتر از اینی که هست بشه.٬

کریس کلنجار زیادی با خودش رفته بود تا اون روز عید به مادرش زنگ بزنه.«من باید تا آخرش میرفتم»

با یادآوری روزهایی که منتظر دیبوتش بود،اولین کلمه ای که به ذهنش رسید،*استقامت* بود. کریس:«اون زمان،شما نمیدونین کی قراره دیبوت کنید ،شما نمیدونین چه چیزی درآینده قراره اتفاق بیفته.شما فقط باید تمرین کنید و یاد بگیرید و به مدت طولانی صبر کنید و احساساتتون از بین بره. من همیشه سعی میکردم با خودم تصمیم بگیرم به عقب برنگردم و ادامه بدم چون اگه برمیگشتم،این به این معنی نبود که وسط راه تسلیم شدم؟ من قبلا هم خیلی از سال های زندگیم رو با ادامه ندادن تحصیل هدر داده بودم»

 

در اون برهه از زمان،فقط گفتن چیزای خوبی که اتفاق افتاده بود به مادرش،حالشو بهتر میکرد و سعی میکرد تماس با مادرش رو با شکایت از اوضاعش،خراب نکنه.

کوین:٬کریس شخص فداکاری بود.این ویژگیش چیزی بود که مارو از هم متفاوت میکرد.من اگه میخواستم کمپانی رو ترک کنم،سریعا همین کارو میکردم و به خانوادم فکر نمیکردم. اما اون واقعا شخص فداکار و صبوری بود،هر وقت میخواست کمپانی رو ترک کنه،به مادرش فکر میکرد.٬

 

مادر کریس وقتی از آشفتگی درونی پسرش با خبر شد،خیی ناراحت و غمگین شد. مامان:٬کریس همیشه به فکر و نگران من بود؛درواقع کاری که اون میکرد،چیزی نبود که من نیاز داشتم.من فقط میخواستم پسرم کنارم باشه.پس چرا باید مستقل از من زندگی میکرد؟٬

 

چیزی که سیندی(دوست خانم وو) به یاد داره اینه که خانم وو مرتب سرش غر میزد و بیشتر شب ها بیدار بود و نگران پسرش بود. وقتی نیمه شب از خواب بیدار میشد میدید که خانم وو هنوزم بیداره. سیندی:٬بهش گفتم اینقدر شب بیدار میمونی،برای سلامتیت ضرر داره. اونم در جواب بهم میگفت که نمیتونه با خیال راحت بخوابه و دلتنگ پسرشه و میدونه اوضاع کریس تو کره اصلا خوب نیست٬

بازم وقتی از خواب بیدار میشد میدید خانم وو بیداره و فقط کنارش دراز کشیده.

 

+میترسیدی برگردی چون میترسیدی مادت رو ناامید کنی و رابطت باهاش مثل سابق بشه؟

_«دقیقا. من تو اون وضعیت هیچ حق انتخابی نداشتم.هیچ گزینه ی دیگه ای نبود.»

 

در آپریل ۲۰۱۲ کریس وو به عنوان عضوی از اکسو دیبوت کرد

وقتی کریس وو تازه وارد کمپانی شده بود ،کمپانی بهش گفت که در عرض یک سال دیبوت میکنه.

کریس:«این یه سال تبدیل به دو سال شد بعدش سه سال و بعدش چهار سال :|»

کریس اولین کاراموز خارجی ای بود که آموزشش اینهمه طول کشید.

 

بیان مستقل از خود

در سال ۲۰۱۵ به دلیل تأثیر زیاد کریس روی رسانه و طرفدارا،(آیدل سال) شد و اولین هنرمند دهه ۹۰ ای که با افراد برجسته ی دیگه کاور مجله شد.

قبل از عکس برداریpeople magazine ازش خواستند که لباس رسمی تری بپوشه و لباسش به لباس بقیه بیاد‌

 

برای ۴ ماه فیلمبرداری برای فیلم «سفر به غرب:فصل شیطان» که نقش Tang Monk رو داشت،کل موهاش رو تراشید.

 

 

صدای کریس داخل استدیو شنیده میشد:«تو این لباس خوب به نظر میام؟»

کت و شلوار مشکی پوشیده بود،کفشای چرم مشکی به پا داشت و کلاه گیس مشکی هم داشت.«واقعی به نظر میاد.مگه نه؟»

با لبخند غرور، روی کلاه گیسی که یک ساعت طول کشید تا روی سرش تنظیم کنن رو دست میکشید.

عکسبرداری خیلی سریع پیش رفت. کریس با تجربه بود و خیلی خوب به نظر میومد. با نگاهی گیرا به لنز دوربین خیره میشد و عکس پشت عکس ازش گرفته میشد

بعد از عکسبرداری همه دور مانیتور جمع شدن و عکسای کریس رو نگاه کردن و تحسینش کردن. اما وقتی خودس عکس هارو دید،به کلاه گیسش اشاره کرد و پرسید:«به نظرتون این خیلی جعلی به نظر نمیاد؟»

مطمئن نبود با کلاه گیس خوب افتاده یا نه.

«یه لحظه صبر کنید.» اینو گفت و از استدیو خارج شد.

هرکسی میتونست ببینه که اون کلاه گیسی خاصه.تار های ضخیمی داشت و جلوش چتری بود و ابروهای کریس رو پوشونده بود.

زیر لایه های ضخیم و سیاع کلاه گیسی،نگاه استوار و خیره ش نرم تر شده،حس ستاره ی کیپاپ رو توی تلویزیون داشت. این حس برای کریس غریبه نبود. اون توی کمپانی سابقش آموزش دیده بود که همچین ظاهری داشته باشه. کاراموزی که از ۱۷ سالگی به مدت ۷ سال آموزش دیده بود.

 

طی اون۷ سال کریس همیشه سعی کرده بود موهاشو(چتری) خوب نگه داره چون فکر میکرد وظیفشه.

با اون کلاه گیس،شبیه آیدل کره ای شده بود که به نظر میومد که حاوی یک رازی باشه

تیم کریس وو حتی یک متخصص مد کره ای هم استخدام کردن تا تمام ساعت رو کنار کریس باشه.

کریس وو یک ساعت و نیم داخل اتاق مشغول تنطیم کردن کلاه گیسی بود. بعد از دور بعدی فیلم و عکس برداری،هنوزم میگفت:«کلاه گیسی جعلی و قلابی به نظر میاد.»

 

دور بعدی عکس برداری ساعت ۵ صبح بود. بعد از ۱۵ ساعت کار تمام وقت،همه نگران سلامتی کریس بودن . کریس پیشنهاد داد که برای دور بعد،کلاه نقاب دار بپوشه اگه خوششون نیامد،از همون عکسای قبلیش استفاده کنن.

بعد از موافقت بقیه،کلاه گیس رو برداشت و به جاش کلاه گذاشت و برای چندمین بار عکسبرداری رو شروع کردن.

«اگر حس کردین جلوی راهتون یک مانع درونی وجود داره،تا وقتی که خودتون این مانع رو برندارید،کاری نمیتونید انجام بدید»

 

دفعه بعد که گزارشگر ما کریس رو درمحل جدید عکس برداری دید . کلاه گیس و استایلیست کره ایش هم دیده میشد.

کریس به شوخی گفت که اون کلاه گیس رو تا بحال به مدت طولانی استفاده نکرده و استایلیست هم تو کل عکسبرداری نمیتونه کاری بکنه.

 

 

وقتی تازه کارشو به عنوان خواننده در کره شروع کرده بود،مثل بقیه فکر میکرد که صرفا داشتن قیافه،کافیه.«بایدخیلی خیلی خیلی خیلی خوش تیپ و زیبا میبودم.»

کریس میترسید. یه وقت طرفداری چهرشو دوست نداشته باشه. وقتی دیبوت کردن و متوجه شد که طرفدارا دوستش دارن،خوشحالی وصف ناپذیری داشت و طوری تیپ میزد که اونا دوست داشته باشن.مثلا طرفدارا بهش میگفتم موهاشو بالا بزنه بیشتر بهش میاد یا بعضیا میگفتن موهاش رو به پایین باشه،بهتره.

بعد از اینکه موهاش رو به بالا درست کرد،دو روز بعد بعضی از طررفدارا گفتن که دوست دارن موهاش رو به پایین باشه. بعد از اون کریس به آرایشگر موشون گفت که :«لطفا این سری موهامو رو به پاین درست کن.»

اون قادر نبود آهنگی که کمپانی براشون انتخاب میکرد رو تغییر بده. اما میتونست لباس پوشیدنش رو اصلاح کنه.«من با لباسام شروع به تغییر کردم. لباسایی که میپوشیدم،انتخاب خودم بود.»

وقتی کریس عضوی از اکسو بود،بهش لقب *مدل راهروی فرودگاه* داده بودن چون توی عکسای که از فرودگاه ازش پخش میشد،نشون میداد که انگار کریس توی یه fashion show هست.

کریس:«هیچ زمانی نبوده لباسام باهم ناهمانگ باشه یا هیچ زمانی نبوده که من یه لباس رو دوبار تو فرودگاه بپوشم.»

چون فرودگاه تنها جایی بودکه با سلیقه ی خودشون‌ لباس میپوشیدن.

اون زمان،پول زیادی به دست نمیاورد.

«درآمد من در شش ماه ۱۲۰۰۰۰ یا ۲۰۰۰۰۰ یوآن بود .بعد از این که تقریبا نصفشو برای مادرم میفرستادم،بقیشو صرف خرید لباس و اینجور چیزا میکردم و توی دو روز تمامشو خرج میکردم.»

 

با این کاراش مادرش فکر کرد که وضع کریس خوب شده و پول نیاز نداره و دیگه براش پول نفرستاد. حدود شش ماه،کریس مجبور بود،هرروز ناهار بسته بندی کمپانی رو بخوره.

 

 

سال پیش برای تولد کریس، استایلیست کره ایش Ah Cong سفری به ژاپن داشت که حدود ۷۰ کیلو لباس خرید. وقتی اونا رو به کریس داد،حدود ۲۰۰ تا عکس توی یه روز گرفتن.

 

فشن چیزی بود که کریس وو واقعا بهش اهمیت میده. خیلیا فکر میکنن کریس فقط به خاطر اینکه رو مد باشه،فشن رو دوست داره. اما فشن مفهوم دیگه ای هم براش داره. کریس بیشتر برای بیان و معرفی خودش،به فشن علاقه داره.

 

 

در هر زمان،حتی شب قبل از پرواز،بعد از تمرین کردن که همه(اعضای اکسو) خواب بودن،با اینکه خیلی خسته بود،کریس خیلی با دقت مشغول مَچ کردن لباساش با هم بود.

همه ی لباساش با کلاس و خوشگل نبودن.اما لباس هایی بودن که واقعا دوستشون داشت.

کریس با غرور نظر یکی از طرفداراشو گفت:«کریس هروقت بخواد،میتونه جذاب و دلربا باشه 🙂 »

اولین نامه ای که از طرفداراش،روش تاثیر عمیقی روش گذاشت، روزهای خوبش براش یادآوری شده بود. «من خیلی خیلی خوشحال بودم.»

کریس:«طرفدارا بیشتر توی نامه هاشون مینویسن که اوپا من حمایتت میکنم یا اینکه تو خیلی جذابی اما یه نامه ای که از سمت یکی از طرفدارام،روم خیلی تأثیر گذاشت. نوشته بود:٬فن فن سلام.من تو رو به خاطر استایلت دوست دارم . حس میکنم خیلی خوب لباس هارو تو تنت نشون میدی.٬» این نشونه ی این بود که توی فشن هم موفق میشه.

 

اما کریس وو آدم سرکشی نیست. طرفدار کتاب *سوپ جوجه برای روح* هست و طبق اون هدفشو دنبال کرده.

«من فکر میکنم هر کسی یه چیزی باید برای خودش داشته باشه .اگه مرزها عبور نکنی شاید مردم حس کنن که تو شخص خیلی منحصربه فردی هستی . اما اگه فقط یه بار از مرز ها و محدودیت ها عبور کنی،میگن که آدم خود محوری هستی….بله منم به احساس بقیه نیاز دارم و به نظر بقیه با اینکه ممکنه واقعیت زندگی منو ندونن و قضاوت کنن،احترام میذارم.»



About Angel Unicorn

Avatar25 ساله...
الف ، اکسوال ، اس ام لاور...
چانبک شیپر... سولی شیپر...
دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی...
ادمین سایت اکسو پرشین فیکشن ...





40
نظر بگذارید

avatar
27 نظرات
13 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
26 نظرات نویسندگان
پاناArielFaezehshirinKRIS نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
پانا
مهمان
پانا

کریس اوبا فوق العادس…شگفت انگیزه…بی نظیره…
از اینکه فن ی همچین آدم فوق العاده ای هستم ب خودم افتخار میکنم…
نمی دونم چطوری بگم…
تنها کاری که ما فنا میتونیم باسش بکنیم اینه که همیشه پشتش باشیم و هرگز تنهاش نذاریم…
کریس اوبا قلب خیلی بزرگی داره…خیلی خیلی بزرگ…
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif

Ariel
مهمان
Ariel

فقط به خاطر داشتن و فن کریس بودن به خودم افتخار میکنم….
با این همه سختی که این پسر کشیده با اینکه سلامتیشم به خطر انداخت
بازم داره لبخند میزنه…….این پسر فوق العاده است.!!!اون محشره!!!
با کلمات نمی تونم توصیفش کنم…..
این مصاحبه واقعا خوب بود…خیلی چیزها دربارش فهمیدم و فهمیدم که در مورد بعضی چیزها هم واقعا اشتباه فکر می کردم….زندگیش خیلی سخت وغم انگیز بوده…..موقع خوندنش کلی گریه کردم…..
ممنونم بابت ترجمه ی عالی این مصاحبه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

shirin
مهمان
shirin

یه چیز جالبش برام این بود که از زبان کوین هم تو این مصاحبه گفته شده بود
عایا کوین هم تواین مصاحبه حضور داشته؟؟؟
و یه چیز که ناراحتم کرد این بود که اون قدری که دوستی کوین برای کریس ارزشمند و مهم بوده دوستی با اعضای اکسو انگار براش مهم نبود چون طبق اون چیزی که تو ای مصاحبه خوندم نه تاثیری اعضا روش گذاشته بودن نه حرفی در مورد خود اعضا زد
به هر حال
امیدارم موفق باشه و زندگی خوبی داشته باشه

hana
مهمان
hana

مرسی بابت ترجمه عالی بود عالی،نمیدونم چرا از اوایلش گریم گرفت و تا اخرش گریه کردم هییی .
الان فقط دلم برای بچه های اس ام میسوزه و امیدوارم حال روحیشون خوب باشه .
هنوزم درک نمیکنم چرا رفتن ولی به نظرم اگه کوین توی زندگی کریس توی اون دوره نمیومد شاید بازم کریس توی اکسو میموند چون دوستی که دوسش داشته باشی خیلی روت تاثیر میزاره .بازم ممنونم بابت ترجمه مرسیییییی .

KRIS
مهمان
KRIS

منم در مورد کوین باهات موافقم

Negin
مهمان
Negin

خیلی خیلی ممنون وخیلی خیلی خسته نباشید/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gifواقعا تحت تاثیر قرارگرفتم کلا کاری به اس ام واینکه چرا کریس رفت ندارم ولی زندگیشو که میخوندم خیلی واسم جالب بود واین که چقد بعضی جاهاش شبیه زندگی خودمه .درهرصورت امیدوارم کریس موفق باشه وبه هر چیزی که میخواد برسه بعد از این سختی ها مستحقشه./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gifبازم نه خسته/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif