30 👁 بازدید

Kris interview with People magazine

اینم مصاحبه کریس با مجله People که درمورد خانواده ش و دبیو ش تو کره و برگشتش ب چین توش حرف میزنه

*عکسای کوین اضافه شد*

“مردم من رو به خاطر کسي که هستم دوست دارن, اگه من رو اينطوري دوست نداري,لازم نيست علاقه(توجه)ات رو به من نشون بدي”
اين چيزيه که کريس به من گفته.
درباره ي کوين:

زاده ي شيکاگو،’کوين شين’ امريکايي_کره اي در سال 2006بعد از اينکه در ازموني که امريکا برگزار ميشد پذيرفته شد به SMپيوست. در سال2007کريس وو هم پس از پذيرفته شدن در ازموني که درکانادا برگزار شد به SMپيوست.به خاطر داشتن گذشته ي شبيه به هم و همسن بودنشون,هر دوي اونها بعد از اولين ملاقاتشون خيلي خوب با همديگه برخورد ميکردن.کريس و کوين براي سه سال از طلوع خوشيد تا تاريکي شب با همديگه اموزش ميديدن.”ما با همديگه تمرين ميکرديم,هر روز همديگه رو ميديديم, ما با هم زندگي ميکرديم” با اين اميد که بتونن با هم دبيو(شروع به کار)کنن و روي يک استيج بايستن.
در سال 2010به دليل کشمکشي که بين کوين و SM پيش اومد,”ديگه نميخواستم ايدول بشم”اون تصميم گرفت تا SMرو ترک کنه و خودش کارش رو پيش ببره(به تنهايي کار کنه).وقتي کمپاني رو ترک کرد, کريس وو گريه کرد”ما باهم توافق کرديم که با همديگه دبيو کنيم, با همديگه سختي ها رو تحمل کنيم, پس توچرا بايد حالا بري؟ ……من حس کردم که اون به زودي دبيو ميکنه,و اين رو گفتم,چرا تو بايد حالا اينجا رو ترک کني,من خيلي (به طرز وحشتناکي)غمگينم ” کريس براي بار سوم از کوين پرسيد:مطمئني که ميخواي بري؟و کوين گفت که هست. کريس وو گفت:”بسيارخب, حالا که مطمئني, قطعا برات ارزوي موفقيت ميکنم…در اينده من حتما بهت کمک ميکنم”
بعد از اينکه کوين SMروترک کرد تا روي موسيقي سولوي خودش کارکنه,سختي هاي خيلي زيادي رو متحمل شد.و بعدش کريس وو به عنوان عضوي از اکسو دبيو کرد, و محبوب شد.اما با اين حال هردوي اونها به طور روزانه با هم درتماس بودن.اگرچه کمپاني به کريس وو اجازه ي در ارتباط بودن با کاراموزهاي سابق رو نميداد, اون به طور مرتب درخفا به ملاقات کوين ميرفت.

هردوی اونها با هم اهنگی به اسم “لالایی”رو ساختن.که نشانگر احساس مقصر بودنشون در قبال مادرهاشونه.تو لایریک این اهنگ اینطور اومده”متاسفم مامان،این سالها خیلی سخت بودن،نمیخوام ببینمت که داری گریه میکنی،فقط برام یه لالایی بخون” درسال 2014درخواست اتمام قراردادش با SMرو داد وبه چین برگشت تا کارهاش رو در اونجا پیش ببره.یکیشون در کره بود و دیگری در چین،علیرغم اینکه از همدیگه جدا شده بودن دوستشیون تضعیف نشد.قبلاها کریس وو به کوین گفته بود:”مهم نیست چه اتفاقی بیفته،هرگز خودت رو نسبت به اون چیزی که واقعا بودی تغییر نده.”اون واقعا میخواست که قادر باشه تا جایی که میتونه (خیلی)کوین رو تشویق کنه.”من همیشه بهش گفتم که مهم نیست چه اتفاقی بیفته،تو همیشه من رو به عنوان دوست کنار خودت داری.اگه کارها خوب پیش نرفت،به بیجینگ بیا .ما با هم دیگه تو خونه ی من زندگی میکنیم و با همدیگه موزیک میسازیم.” بعد از تلاش بسیار ،کوین فراردادش رو باکمپانی CHITWN MUSICامضا کرد و سرانجام این ازادی رو پیدا کرد تا روی موسیقی هیپ هاپ مورد علاقه اش کار کنه. در 6 نوامبر 2015 کریس وو فن میتینگی رو در روز تولدش برگزار کرد. و کوین و کریس باهمدیگه روی استیج استادیومWORKER’Sرفتن تا اهنگ لالایی رو اجرا کنن.کوین به مجله ی “POEPLE”‘گفت که تو اون نقطه ای که با کریس روی یه استیج ایستاده،تو اون لحظه ،رویای چندین سالش به حقیقت پیوسته. در طی مصاحبه،کریس وو مرتبا به مجله ی POEPLEگفت که کوین بهترین دوست،برادر،و همراهشه.خبرنگار مجله ی POEPLEیه تماس تصویری با کوین که در کره بود برقرار کرد.کوین گفت که کریس وو یه دوست صمیمیه.و خاطراتش در مورد روزهای با هم بودن کاراموزی رو با ما درمیون گذاشت.و در طول این مدت،کریس وو اهمیت و علاقه ی (گرایش)بسیار بزرگی رو برای دوستیشون قائل شد که کوین رو شگفت زده کرد.

داستان کوین:
۱ همونطوره که شما گفتین،برادر. ما مثل خانواده ایم.اون مثل برادرمن از مادری دیگره.مادر کریس،مادر منه و مادر من به مثابه ی مادر اونه.شخصیت دوتامون تا حدودی شبیه همه.و ما همه ی این مدت به هم دیگه نزدیک بودیم.مهم نیست اون چه فکری میکنه،مهم نیست من چه فکری میکنم،ما همیشه میدونیم تو ذهن اون یکی چی میگذره. وقتی اون به کره اومد،من اولین کسی بودم که اون دید.وقتی اون وارد اتاق شد،من اونجا مستقر شده بودم.اون با مادرش وارد شد و کنار من ایستاد.من به کریس معرفی شدم.”سلام،چطوری” “باشه،بزن بریم یه چیزی بنوشیم” اینطوری

اتفاق افتاد.اون از کانادا اومده بود و من از امریکا،هردوی ما از کشورهای غربی به کره اومده بودیم.و این یه شباهت بزرگ بود.از همون روز به بعد رابطه ی ما همیشه خیلی خوب بوده. وقتی ما تو SMبودیم،هیچ خانواده ای (در کره) نداشتیم.ما هر روز تمرین میکردیم و حتی نمیدونستیم کی دبیو میکنیم.به منطور اینکه تو SMفرصتی برای اینکار کسب کنیم،ما هر روز به طور غیرقابل باوری سخت تمرین میکردیم.و این کار خیلی سختی بود.ما هر روز تا حوالی ده،یازده شب تمرین میکردیم.و بعضی وقتها ما حتی تا یک صبح هم تمرین میکردیم.این یه کار فیزیکی و یه چالش بزرگ بود.خصوصا برای ما که در اون زمان دوتا بچه بودیم.ما میخواستیم که بریم بیرون و اوقات خوشی داشته باشیم،ولی نمیتونستیم،ما باید (اموزش)تحملش میکردیم. سختترین کار وادارکردن خودت به کار بود،اونم وقتی که هدفی/مقصدی نداری. تو یه رویا داری،ولی مقصدی که هیچ کس نمیتونه پیش بینیش کنه.تو هرروز صبح بیدار میشی،و نه تا ده ساعت رو در کمپانی میگذرونی،و تمرینهای خیلی سختی رو انجام میدی.ما هردو خیلی جوان بودیم،من و کریس،هردومون میخواستیم از جوونیمون لذت ببریم ولی ما هر روز دوران طلایی جوانی رو فدا میکردیم،چون ما هرروز بدون حتی جا انداختن یه روز تمرین میکردیم. کریس و من دوستهای زیادی نداشتیم،و ما خیلی بیرون نمیرفتیم.بقیه ی بچه ها دوستانی داشتند،و بیرون میرفتن تا با ادمهای جدید ملاقات کنن.و ما فقط میخواستیم که با همدیگه گپ بزنیم. من با خیلی چیزها مخالفت میکردم.من نمیخواستم فقط به یه جا محدود(متوقف) بشم.برای من ضروری بود که غیروابسته و ازاد باشم.همینطور هم کریس.بنابراین وقتی SMاز ما خواست تا خوندن رو تمرین کنیم،من این کار رو نکردم.چون این یه چیزی بود که اونها از من میخواستن که انجامش بدم.این کاملا خنده دار بود.وقتی اونها از من نخواسته بودن که تمرین کنم من از روی لجبازی خودم تمرین رقص انجام میدادم و از این کارها. کریس واقعا مد(فشن) رو دوست داشت. اون میخواست که با یه استایل متفاوت ازبقیه متمایز باشه.یه استایل متفاوت با کمپانی.من واقعا تو این حیطه ها نبودم.اونطور که من میتونستم یه لباس مشخص رو مدام بپوشم.ولی در برابر استراحت کردن مقاومت میکردم.من به این اعتقاد داشتم.ولی علاقه ام به لباس و فشن صفربود. ولی این چیزی بود که اون درش متفاوت بود. بخشهای زیادی وجود داره که اون میتونه خودش اونها رو بیافرینه.من حس میکردم که اگه تو روح آزادی داشته باشی،حتما توانایی افرینش بوسیله ی خودت رو داری(میتونی چیز بیافرینی/خلق کنی). افریده های من،موسیقی های من بودن.و در موسیقی هام من ازدای بیان داشتم.در مورد فشن هم همینطوره،اون چیزیه که تو خودت اون رو خلق میکنی.تصویر خودت رو میسازی.من درباره ی کریس اینطور فکر میکردم که این بهترین روشی بود که اون ازادنه میتونست خودش رو به تصویر بکشه.و کاری که دوست داره رو انجام بده.و حتی هنر خلق کنه.

۲
در نهایت من SMرو ترک کردم و همینطور کریس.چون من میخواستم موسیقی خودم رو بسازم.نمیخواستم بوسیله ی این سازمان محدود بشم.جایی که من ازدای نداشتم.دیگه نمیتونستم تحملش کنم.و هیچ راهی نبود که من بتونم حتی کمی بیشتر تحملش کنم.من یه سال قبل از کریس رسیده بودم.و بیشتر از کریس اونجا بودم.شخصیت من اینجوری بود.تا وقتی که هدف داشتم،میتونستم خودم رو در حال پیشرفت در این مسیرببینم.برام ضروری بود که این برام تضمین شده باشه.ولی در SMمن فکر میکردم که هیچ پیشرفتی ندارم.و من به کریس گفتم که چه خسته و وامونده ام.چون کمپانی بهم اجازه نمیداد،من هیچ جای دیگه ای رو برای رفتن نداشتم.من نمیخواستم SM رو ترک کنم(ارزوی ترکش رو نداشتم) اما نمیتونستم بمونم. من برای مدت طولانی فکر کردم،خیلی زیاد اونقدری که کریس تو لحظه ی اخر بهم گفت،این چیزیه که تو میخوای.تو باید بری.من خیلی ازطرف کریس حمایت و تشویق شدم.ولی در نهایت تصمیم خودم رو برای ترک کردن گرفتم.

بعد از ترک کردن،من شروع به ساختن موسیقی و لایریک خودم ،و یادگیری کردم.سفر ساده ای نبود. به عنوان یه دوست و برادر کریس همیشه توجه زیادی رو به من نشون میداد..شرایط من واقعا سخت بود.و برای مدتی در تلاش و تکاپو بودم. خصوصا از اونجایی که بهترین دوستم کارش خوب پیش میرفت.من میخواستم باهاش باشم اما من راه خودم رو انتخاب کرده بودم.کریس همیشه نگران و مراقب من بود.یه دوره ای بود که من واقعا هیچ پولی نداشتم، و فقط یه بار در روز غذا میخوردم.وقتی اون این رو شنید اون اومد و از من مراقبت کرد و روزانه برام غذا میخرید. یه بار،من تنها بودم و با چیزی مواجه شدم که مجبور شدم با عجله به اورژانس برم.من هیچ خانواده و دوستی نداشتم،بنابراین به کریس زنگ زدم.در اون برهه ی زمانی اون در کره معروف بود.بعد از اینکه ازش خواستم بیاد،اون سریعا به بیمارستان اومد.اون اجازه ی بیرون اومدن رو نداشت و نمیدونم چطور تونست اینکار رو بکنه،اما اینکار رو کرد.اون زمان من هیچ پولی همراه خودم نداشتم.اون صورت حساب بیمارستان رو پرکرد و من رو برد تا چیزی بخورم.این اتفاق چیزیه که من اون رو خیلی ارزشمند میدونم.من واقعا ازش متشکرم. برای من کریس برادر منه.برای من دوستی نیست که نسبت برادریه.این پیوندی که بین دوتا غریبه برقرار شده به خویشاوندی بیشتر نزدیکه و ما برادریم. کریس هرشب به من زنگ میزد.اون میگفت که واقعا دلتنگ منه.میپرسید که چیکار میکنم.و میگفت که اون حمایتم میکنه.در اون زمان من تازه کمپانی رو ترک کرده بودم.من خیلی تنها بودم،و هیچ دوستی نداشتم.و تنها موسیقی میساختم.کریس واقعا هرشب به من زنگ میزد بدون اینکه روزی رو جا بندازه،و از من میپرسید که چیکارها کردم.اون معمولا همیشه حوالی یازده یا دیرتر بعد از برگشتنش از سرتمرین به خوابگاه به من زنگ میزد.بعضی وقتها ما صبحها به هم زنگ میزدیم.به همدیگه زنگ زدن اولین کاری بود که بعد از از خواب بیدار شدن انجام میدادیم،تا به همدیگه بگیم که اولین کاری که کردیم رو بگیم. بعضی وقتها کریس میومد تا من رو ببینه.ولی اینکه کریس به ملاقات من میومد تخطی از قوانین SMبود.من جزیی از “خانواده”شون نبودم.من عضو SMنبودم.چرا اون نمیتونست با کسی که عضوی از (SM)خانواده نبود ملاقات کنه؟اونها حس میکردن که چون من اونجا رو ترک کردم،نتیجه ی خوبی از ملاقاتهای من و اون عاید نمیشه. اما کریس مرتب برای دیدنم به خونه م میومد و ما با همدیگه اهنگ مینوشتیم.مادر من و اون منتظرمون بودن.همیشه دلتنک ما بودن.و نگران ما بودن.(اون گفت)بیا با هم یه اهنگ بنویسیم.و من موافقت کردم که باید اینکار رو انجام بدیم.و اون گفت که باید در مورد چی بنویسیم.چظوره که ما یه اهنگ در مورد مادرهامون بنویسیم؟من گفتم که واقعا ایده ی بکریه.بیا انجامش بدیم!ما یه ساعت رو تو استودیوی من به نوشتن اهنگ لالایی گذروندیم. و در همون روز اجرا و ضبطش کردیم.یه روز من اون رو تو اینترنت اپلود کردم.و کسانی بودن که واقعا این اهنگ رو دوست داشتن. اول این اهنگ ما عذر خواهی خودمون رواز مادرهامون بیان کردیم که گذاشتیم برای مدت زمان طولانی منتظر ما باشن.من نمیخواستم که اونها نگران ما باشن.چون وقتی مادری نگران فرزندشه،اون بچه هم ازار میبینه.پس ما میخواستیم بگیم که ما واقعا عذر میخوایم.نگران ما نباشین.بهم نگاه کن،من کارم رو خوب انجام میدم(اوضاع و احوال من خوبه).این چیزی بود که ما میخواستیم بگیم.
وقتي من SMرو ترک کردم من به کريس گفتم که بايد به خاطر مادرش بمونه.براي کريس,قطعي شده بود که به عنوان عضوي از اکسو دبيو ميکنه.و اين تو برنامه ي کاري بود.من بهش گفتم که اون بايد اول دبيو کنه و کاري رو انجام بده که ميتونه.کريس شخصيه که خود خواه نيست.اين خصوصيت ما رو کمي متفاوت ميکرد.از اين نظر اگه من ميخواستم ترک کنم(SMرو)اينکار رو ميکردم, و به خانواده ام فکر نميکردم.ولي اون واقعا يه شخص غيرخودخواهه و وقتي ميخواست ترک کنه به مادرش فکر ميکرد.
اين کمي ما رو متفاوت ميکرد.,بعضي وقتها ما کاملا متضاد همديگه بوديم.کريس هميشه ارام و خونسرد بود.و عصباني نميشد.ولي اين در مورد من صادق نبود.گاهي وقتها نميتونستم کاري در موردش بکنم و از کوره در ميرفتم.من فکر ميکنم که اين به اين خاطر بود که اون هميشه ميخواست از بقيه محافظت کنه, ميخواست مواظب خيلي چيزها باشه.به همين دليله که هميشه خونسرديش رو حفظ ميکرد.من خيلي فکر نميکردم و عصباني ميشدم.
وقتي من ميخواستم کاري رو انجام بدم هيچ چيز نميتونست جلودار من باشه.وقتي من تصميم به ترک کردن و ساخت موسيقي خودم گرفتم,اين تصميم با عجله گرفته شده بود.در اين زمينه من کمي خودخواه بودم.يعني وقتي ميخواستم(SM)ترک کنم به اعضاي خانواده ام فکر نکردم؟ايا نميدونستم که ترک کردن (SM)به اين معنيه که من از دوست(ها)خوبم جدا ميشم و تنها ميشم؟نه, بهش فکر کرده بودم.ولي تصميمم رو عوض نکردم.من شخصي بودم که هميشه به وسيله ي انگيزه هام هدايت ميشدم.ولي کريس هميشه به مادرش فکر ميکرد.به همين دليله که تصميم گرفت (SM)رو ترک نکنه.ولي من تصميم گرفتم که برم.
من از تصميمي که گرفتم پشيمون نيستم.و تا جايي که در توانم بود تلاش کردم.ولي کمي پشيمون بودم که نميتونستم با دوستم روي يه استيج باشم و توگروهي باشم که اون هست.به جز اين, من هيچ پشيموني نداشتم.اگه شانس انتخاب دوباره داشتم دوباره همين تصميم رو ميگرفتم.من خيلي کله شقم.من ميتونستم مسير ساده تر رو انتخاب کنم.ولي من در عوض راهي رو انتخاب کردم که سخت نبود, اما مسير خودم بود.
(اجرا کردن با کریس روی یه استیج در روز تولدش)غیرقابل باورترین چیزبود.بعد یه دوره ی زمانی خیلی طولانی به واقعیت بدل شد.این رویای ما بود که با هم روی یه استیج بایستیم.از اولین روزی که ماهمدیگه رو دیدیم به طور دائم راجع بهش صحبت کردیم.ما باید اینکار و اون کار رو با هم انجام بدیم.ما باید روی یه استیج با هم بایستیم.حتی بعد از ترک کردنم ما میگفتیم مهم نیست چی بشه،ما بایدبه ساختن موسیقی ادامه بدیم.ما همیشه منتظر اومدن این فرصت بودیم .هر روز راجغع بهش رویا پردازی کردیم. و بعد این اتفاق افتاد.به واقعیت تبدیل شد.باورنکردنی بود.من اشک ریختم.بعد از کنسرت منن با کریس صحبت کردم،و کمی گریه کردم.چون خیلی قدردان همه ی اینها بودم.واقعا ما کاری رو انجام دادیم که همه ی این مدت میخواستیم انجامش بدیم.
۳
من به یاد میارم وقتی کریس به چین برگشت،اون هیچ دوستی نداشت و مردم زیادی رو هم نمیشناخت.اون به من گفت نمیدونه که به کی اعتماد کنه.نمیدونه کی رو میتونه به عنوان دوستش در نظر بگیره.چون نمیخواست همون اشتباهاتی رو بکنه که موقعی که تو کره بود انجام داده. من بهش گفتم که اون باید باورکنه(اعتماد کنه).تا زمانی که بتونه کسی رو که لایق اعتماد باشه رو پیدا کنه.سال اولی که اون برگشته بود،وقتی من به ملاقاتش رفته بودم،اون خیلی درگیر این بود که به کی اعتماد کنه.من ارزو نمیکنم این کار رو دوباره انجام بدم،من ارزو نمیکنم(نمیخوام)که یه سلبریتی(فرد مشهور)باشم.و برای اون همچین چیزی خیلی استرس زا بود. من بهش گفتم،من اومدم،من اینجام.اون خیلی غمگین به نظر میرسید.و مادر کریس به من گفت که من باید تو چین بمونم و پیش کریس باشم.چون اون خیلی وقت میشه که پسرش رو خوشحال ندیده. وقتی اون شروع به فیلمبرداری کرد،اون کمی روحیه اش بهتر شد.نمیتونم به یاد بیارم کدوم فیلم بود.نمیدونم کدوم فیلمش بود ولی اینطور به نظر میرسه که فیلم اولش نبود.وقتی فیلم اولش رو فیلمبرداری میکرد من باهاش بودم.و تو اون موقع زمانی اون افسرده بود(روحیه اش ضعیف بود).به خاطر اینکه اون اولین تجربه ی بازیگری اون بود روش فشار زیادی وجود داشت.یه فیلمی بود که فیلمبرداریش سال گذشته اغاز شد،اونموقع بود که من حس کردم اون کاری رو انجام میده که دوست داره.و اون(کریس)اون نقش رو دوست داره.موقع فیلمبرداری هم کسانی رو پیدا کرد که میتونست بهشون اعتماد کنه.و دیگه تحت تاثیر فشارها قرار نمیگرفت.
من هميشه بهش ميگفتم که چيزها رو از روي ظاهرشون قضاوت نکنه.مطمئن شو ذات يه چيز رو شناختي,و در برابر همه چي مراقب باش.ما بارها اسيب ديديم.بارها بهمون خيانت شده.مردم بهمون از پشت خنجر زدن, اين خيلي رنجمون ميده.
شخصيت اون اينطور بود ولي من بهش گفتم که مواظب باشه.اون به مردمي که فکر ميکرد خوبن اعتماد ميکرد.ولي در واقع اون افراد به خاطر پول و شهرت بهش نزديک ميشدن.براي من هم همينطور بوده.من الت دست اونها قرار ميگرفتم چون من دوست کريس بودم و اونها ميخواستن از اين طريق به کريس نزديک بشن.وقتي من در چنين موقعيتهايي قرار ميگرفتم،من فورا با کريس تماس ميگرفتم.اون هم همين کار رو ميکرد.
من فقط دو يا سه بار ديدم که کريس عصباني بشه.يکيش مال زمانيه که يکي ميخواست از ما سوءاستفاده کنه.اون شخصي بود که کريس خيلي خوب ميشناخت.و اون مستقيما به اون فرد گفت که داري چيکار ميکني.از ما به اين روش سوءاستفاده نکن.وقتي اون واقعا عصبانيه,اون خيلي ترسناکه.وقتي کسي که هميشه خوش خلقه عصباني ميشه,خيلي ترسناک ميشه.و تو نميخواي که هرگز اون رو اينطوري ببيني. اون واقعا عصباني بود.نه به خاطر اينکه خودش مورد سوء استفاده قرار گرفته بود.بلکه به خاطر من بود.هروقت کسي به من اسيب ميزد,من اعتمادم رو به اون شخص از دست ميدادم و کريس خيلي عصباني ميشد.اون خيلي برانگيخته و کبود(ازعصبانيت)ميشد.
وقتي اون مورد سوء استفاده قرار ميگرفت, وقتي اون بوسيله ي شخصي که بهش اعتماد داشت بهش خيانت ميشد(مورد بي وفايي قرار ميگرفت),اون اعتمادش رو به اون شخص از دست ميدادو همه ي روابطش رو با اون شحص قطع ميکرد. براي اون, اينکار دردناکترين چيزه.
شخصيت هردوتاي ما خيلي شبيه به همه.ما تغيير نميکنيم.با اين حال از صميم قلب ميخواهيم که برادران واقعي هم باقي بمونيم.کريس حتي قويتره.اون هيچوقت عوض نشده,اون از من مراقبت کرده.اون هميشه از من مراقبت ميکنه.
همه ي اشخاص ديگه تغيير ميکنن,خصوصا اونهايي که تو صنعت سرگرمي هستن.حتي درچشم بعضي مردم کريس عوض شده.ولي به چشم اعضاي خانواده اش اون اصلا عوض نشده.واين دليليه که خيلي از مردم دوستش دارن.من هرروز وقتي درحال کارکردنم اين عبارت رو به خاطر ميارم”تغيير نکن,خودت باش!” اين خيلي مهمه_مردم من رو به خاطر کسي که هستم دوست دارن,اگه تو من رو اينطوري دوست نداري, لازم نيست دوست داشته باشي. اين اون چيزيه که کريس به من گفته.

 

 

سخنان مترجم گرام:
مرسي از همه ي دوستاني که هميشه هستن و حمايت ميکنن اما بايد نسبت به بقيه بگم که ازتون دلخورم. من خودم شاهد تلاشهاي شبانه روزي(واقعا شبانه روزي) مترجمها هستم اما بايد بگم که ميزان نظرات به طرز نااميد کننده اي پايينه. به پاس همه ي وقتي که صرف ميکنيم ازتون يه دلگرمي کوچيک ميخوايم که اون هم کامنت گزاريتونه.ازتون تشکر نميخوام و خواهش ميکنم تشکر نکنين.اما کامنتهاي شما باعث ميشه بفهميم که پستهاي ما خواننده داره و انرژي ادامه دادن پيدا ميکنيم.
پ.ن.طبق قانون سوم نيوتون که هر عملي عکس العملي داره ازتون ميخوام که لطف کنين و اگه مشتاق ادامه ي فعاليتهاي ما هستين ازمون حمايت کنين.که طبق همون قانون من قسم ميخورم که اگه حمايت لازم رو از اين به بعدنبينم به شخصه ديگه ترجمه نميکنم.
پ.ن٢شايد ندونين مثلا اين مصاحبه بيش از ده ساعت وقت برده.
پ.ن٣اگه ميشد اسمي براي اين مصاحبه انتخاب کنم:”چطور ميشه عاشقش نشد؟”
پ.ن۴ديگه خيلي حرف زدم,مرسي و ببخشيد

 

.خب بچه های خیلی هاتون مشتاق بودید کوین ببینید اینم عکسش

 



About Angel Unicorn

Avatar25 ساله...
الف ، اکسوال ، اس ام لاور...
چانبک شیپر... سولی شیپر...
دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی...
ادمین سایت اکسو پرشین فیکشن ...





57
نظر بگذارید

avatar
46 نظرات
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
46 نظرات نویسندگان
yegiMaryifanwumaryamarshilsima نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
yegi
مهمان
yegi

من تازه الان وقت کردم این مصاحبه رو بخونم ….کاش زودتر میخوندمش اس ام با اینکه یه کمپانیه معروفه و موفق ولی همیشه تو گروهاش کلی مشکل وجود داره …گرلز جنریشن سوپر جونیور اکسو اف ایکس …..واقعا چرا باید این مشکلات به وجود بیاد ؟؟؟ به نظرم این تقصیره آدمایی مثله کوین نیست که خودشون به خودشون میگن خودخواه.. این تقصیره کمپانیه که شدیدا خودخواه …مثله یه ربات از آدما کار میکشه اون وقت یه درصده پایین بهشون میده …واقعا با توجه به زحمتی که میکشن درصده پایینیه …. کریس با تمام دردهایی که تو دوران کارآموزی داشت موندو هرروز… ادامه »

Maryifan
مهمان
Maryifan

هر کاری که کریس عشقم بکنه من بهش احتراممیزارم عاشقتم ر

wumaryam
مهمان
wumaryam

باهاتون کاملا موافقم واقعا چجوری میشه عاشقش نشد؟ من واقعا با رفتن کریس داغون شدم، تا قبل از کریس هیچ وقت هیچ وقت همچنین چیزی رو تجربه نکرده بودم، مثل بقیه منم دایم می پرسیدم چرا؟ چرا این کارو کرد؟ مطمینا مسله جدی بوده که باعث شده همچین تصمیمی بگیره و از روی خودخواهی نبود، کریس کم سختی نکشید، شش سال تو یه کشور غریبه،دور از خانواده علی الخصوص مادرش( هر وقت مصاحبه اش رو تو شوتایم میبینم واقعا بغض میکنم) ، تو یه کمپانی فوق العاده سختگیر موند و تلاش کرد، بعد زمانی که روند رشد فوق العاده شون… ادامه »

arshil
مهمان
arshil

ممنون

sima
مهمان
sima

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif