11 👁 بازدید

Just For You_Ch14

سلام سلام. همگی خوبین آیا ؟

بعد از 2 قرن اومدم با قسمت 14. چقدر آروم پیش میرم من. حوصلتون سر رفته؟

اگه سر رفته بگید روال داستان رو تندش کنم چون نمی خوام کسل کننده باشه.

برای دیر کردنم دلیل دارم ولی نمیشه همش بهونه آورد. حق دارید اگه ناراحت یا عصبانی هستید

برای کامنتای قسمت قبل خیلی خیلی ممنونم. تعدادشون عالی بود. امیدوارم کم نشن، زیاد بشن.

خب خب کاپلامون… موهاهاها… دی او زوج کیه؟ معلومه دیگه…

بفرمایید ادامه

كاي با اخم و ناباوري به دي او خيره شده بود. وجود دي او از درون يخ كرده بود… كم كم دونه هاي عرق سردي رو پيشونيش نشستن و چشماش به همون اندازه تر شدن. تك به تك تصوراتش با اخم كاي آتيش مي گرفتن و رو به روي چشماش از بين مي رفتن.

كاي از اينكه بدونه كسي نسبت بهش احساس ترحم داره يا دلش مي خواد به عنوان يه بزرگتر ازش حمايت كنه بيزار بود… اما حس دي او فراتر از يه حس ترحم يا حمايت ساده بود.

دي او: كايي… من… مي تونم توضيح بدم.

كاي: من شبيه بچه هام؟… من چند بار ازت خواستم تو كاراي من دخالت نكني دو كيونگسو؟! به من جواب بده… من بچه ام؟!

دي او دستاش رو رو شونه هاي كاي گذاشت: شيييييي… كاي آروم تر. بچه ها خوابن.

كاي دست دي او رو پس زد: من… من فكر مي كردم كسي كه بهش به چشم بچه نگاه ميشه سهونه… ولي انگار اشتباه مي كردم.

دي او به هيچ وجه به اشكايي كه سد چشماش رو به سوزش مينداختن، اجازه ي ريزش نمي داد- حداقل جلوي كاي.

دي او: من قصدم مراقبت يا يه هشدار ساده نبوده…

كاي: پس چي بوده؟

دي او با خودش كلنجار مي رفت… مي خواست به اون سه كلمه ي ساده اجازه ي روون شدن رو زبونش رو بده و حسش به كاي رو براش بازگو كنه ولي يه جمله ي خيلي ساده و بي معني جلوش رو مي گرفت: “الآن وقتش نيست”

دي او: جونگين… اون… اونا رو كامل خوندي ؟

كاي با حالت زننده اي گفت: وقتم با ارزش تر از چيزيه كه بخوام پاي اون چرت و پرتا بزارمش… من خودم بلدم كي غذا بخورم، كي بلند شم، كي بشينم، كجا تشكر كنم ، كي بخوابم و از همه مهمتر با كي معاشرت كنم. منظورم به ته مينه… وجود اون تو زندگي من چه مزاحمتي براي تو ايجاد مي كنه كه انقدر ازش بيزاري؟… همه ي اونا تو كيف خودتن. مي توني بديشون به بچه هايي كه تازه خوندن و نوشتن ياد مي گيرن.

دي او دستاش رو روي گوشاش گذاشت: كاي بس كن.. نمي خوام ديگه حتي براي يه لحظه صدات رو بشنوم…

درسته جملات روي اون برگه ها خيلي ساده و روتين بودن اما حس پاك و خالصانه ي دي او تو ضميرشون بودن. اما اون موقع جلوي چشماي كاي سياه تر از اوني بودن كه بتونه اون حس پاك رو ببينه. اون جملات كم كم و با مرور زمان رنگ و لاآب بيشتري پيدا مي كردن… ميشدن جملات پرمعني، درد و دل هاي ساده و در كل چيز هايي فراتر از يه سري نصيحت هاي برادرانه. ولي كاي صبور نبود. نتونست تا دريافت اعتراف دي او صبر كنه. شايد همين عجول بودن كاي بود كه اون لحظه باعث شد، حس كمرنگي كه به دي او توي قلبش جوونه زده بود، به راحتي از بين بره و قلب لبريز از احساس دي او، زير بار جملات زننده ي كاي خرد بشه.

اشكاي دي او به آرومي از روي گونه هاش سرازير شدن اما كاي اونا رو نديد.

دي او تو افكارش به بن بست عشق خودش رسيد و زير لب زمزمه كرد: ازت متنفرم كيم كاي…

­­­­­­­­­­­­­­­______________________

پرتوهاي نور خورشيد از لابه لاي پرده ي نازك توري كه با باد ملايم جلو وعقب مي رفت، به داخل اتاق نفوذ مي كردن. سايه ي بچه گنجشك هاي پشت پنجره روي زمين همبازي هم شده بودن… امتداد پرتو ها روي ملحفه ي سفيد رنگي مي افتاد كه بدن برهنه ي دختر و پسر عاشقي رو پوشونده بود كه شب گذشته يكي از زيباترين تجربه هاي زندگيشون رو از سر گذرونده بودن.

تائو و يورا با آرامش دلچسبي تو آغوش هم بيدار شدن و قبل از اينكه صبحونه ي مفصلشون رو تو لابي هتل بخورن، همديگه رو مهمون يه بوسه ي لذت بخش كردن.

تائو، يورا رو قبل از ساعت ده صبح رو به روي محل كارش پياده كرد و بعد از يه خداحافظي طولاني بهش قول داد كه همه چيز رو به برادرش ميگه… حالا اين كار مرد عمل مي خواست و دل شير… تائو تمام مدت پشت فرمون صحنه هايي رو تصور مي كرد كه چاني قرار بود بعد از شنيدن خبر نامزدي اون و خواهرش و به تلافي دو روز پيش از پنجره پرتش كنه پايين.

تو خوابگاهي كه مثل اتاق اختصاصي هتل با پرتو هاي نور خورشيد روشن شده بود، اتفاقات خوب و بد زيادي در حال رخ دادن بود يا دست كم رخ داده بود.

بكهيون تو آغوش چاني با يه حس قشنگ چشم باز كرد… اون آغوش گرم تمام احساسات بد رو ازش رونده بود… با چشماي سياهش به پوست سفيد چانيول زل زد و لباي ظريفش رو رو لباي كلفت چانيول جا داد. بعد از چند دقيقه كه گذاشت لباش بدون هيچ حركتي با لباي چاني تماس داشته باشن، سرش رو عقب آورد و خنديد: هي يو… بيدار نميشي؟ داري خواب منو مي بيني كه انقدر سفت چسبيدي بهش؟

چانيول بدون اينكه چشماش رو باز كنه، دستش رو محكم دور كمر بك پيچيد و اونو به خودش نزديكتر كرد. بك چيزي نگفت. متقابلا دستاش رو دور گردن چاني حلقه كرد و ترجيح داد وقتش رو به خوابيدن كنار عشقش صرف كنه.

ژيومين باز هم با يه حسي كه روز به روز به قوتش افزوده ميشد و لوهان با حسي كه برعكس حس ژيومين روز به روز ازش كاسته ميشد تو يه اتاق بيدار شدن.

دي او و كاي كه شب گذشته با يه جدل كوتاه احساسات قشنگ بينشون رو نابود كرده بودن با حسي كاملا بر عكس حس دوستاشون روزشون رو شروع كردن. هر دو همزمان روي تخت نشستن و هيچ كدوم نگاه هاي سنگينشون رو با هم رد و بدل نكردن…

سوهو مدت ها بود كه زير پتو به ديوار خالي رو به روش خيره شده بود. دلش خيلي براي كريس شور مي زد. نمي دونست به هوش اومده يا نه. با فكر كردن به كريس اشكاش بي اختيار از روي گونه هاش سرازير مي شدن.

اون لحظه تنها چيزي كه مي تونست سوهو رو آروم كنه صداي كريس يا لااقل خبري ازش بود. صداي زنگ گوشي اتاق رو پر كرد. سوهو با بي حوصلگي بدون اينكه به شماره نگاه كنه، به سرعت جواب داد تا سهون بيدار نشه.

بينيش رو بالا كشيد و صداش رو صاف كرد: بله بفرماييد.

_ سلام سوهوشي… خوبي ؟

سوهو: آه ژانگ. تويي؟ مرسي ممنونم.

ژانگ: بيدارت كردم؟

سوهو: نه. خيلي وقته بيدارم.

ژانگ: آخه صدات… سوهو مطمئني حالت خوبه؟

سوهو: آره… يكم… هيچي ولش كن. چي شده؟ كريس به هوش اومده؟

ژانگ: نه هنوز… سوهو… زنگ زدم يه چيزي بهت بگم… كريس…

قلب سوهو ديوانه وار شروع به كوبيدن كرد: كريس چي ؟

ژانگ: هول نشو. چيزيش نشده… مي خواستم ببينم امكانش هست بتوني بياي چين؟

سوهو: چرا؟ مگه چي شده؟

ژانگ: دكتر گفته حرفاش رو به يكي از نزديكان كريس انتقال بدم. كي از تو بهتر… ببين وضعيت سلامتي روحي و جسمي كريس اصلا مساعد نيست. نمي دونم بهت گفته يا نه ولي بعد از عمل اولش حالش بهبودي نداشته. دكتر گفته شايد به پيوند نياز داشته باشه اما قبل از هر چيزي بايد زودتر يه جراحي مقدماتي انجام بده… ولي ميدوني…

سوهو آب دهنش رو به سختي به همراه بغضش قورت داد: ولي چي ؟

ژانگ: خب… ريسكش بالاست…خيلي. حال روحي كريس مساعد نيست و من نمي تونم ازش مراقبت كنم… سوهو بهتره تا دير نشده خودت يه بار بياي پيشش…

سوهو: تا.. تا دير نشده؟

ژانگ: نه نه. منظورم اون دير شدن نيست.. گفتم كه جراحيش فوريه اما من مي دونم كه كريس زير بارش نميره چون از بيمارستان متنفره… سوهو اگه بياي كه عاليه اما اگه نمي توني ازت مي خوام بعد از به هوش اومدنش باهاش حرف بزني.. باشه؟ بايد راضيش كني… سوهو… الو…

سوهو: باشه… هر كاري ازم بر بياد مي كنم… ممنونم كه خبر دادي.

ژانگ: وظيفمه… سوهو، لطفا حواست به خودت باشه. زياد غصه نخور. اگه تو چيزيت بشه، كريس خيلي ضربه ميخوره… تو عزيزترين كسشي… من ديگه بايد برم.. خداحافظ.

سوهو: باشه..خداحافظ…

سوهو بعد از قطع كردن تلفن، سرش رو بين دستاش گرفت و به مشكلات متعدد پيش روش فكر كرد. همزمان كه بغضش رو فرو مي خورد تو ذهنش روزاي خوشي رو تصور مي كرد كه تمام دوازده نفرشون كنار هم بودن ، در كمال نااميدي به خودش نويد مي داد تمام اون روزها دوباره تكرار ميشن… چون كريس بهش قول داده بود… قول داده بود كه بر ميگرده.. صحيح و سالم… و سوهو مي دونست كريس زير قولش نميزنه…

سر ميز صبحونه همه جمع بودن و خيلي آروم شاهكار دي او رو نوش جان مي كردن تا بالاخره لي دستي به بازوي سوهو كشيد و سكوت رو شكست: سوهويا… نمي خواي بهمون بگي؟

سوهو: چي رو؟

لي: دليل اين ناراحتيات رو… الآن يه ربعه داري با غذات بازي بازي ميكني ولي بهش لب نزدي..

سوهو لبخند تلخي زد: نه.. چيزي نيست.

چاني: سوهو جان اگه چيزي باشه ما پشتتيم… مي تونيم بهت كمك كنيم.. ما كه غريبه نيستيم.

سهون معذب بودن سوهو رو ديد. مسلما جوابي نداشت كه به پسرا بده… نگاه غمگينش روي غذاش متمركز بود و دنبال يه پاسخ مناسب مي گشت. پاسخي كه بتونه رفتار ديشب و سردرگمي هاي امروزش رو توجيح كنه.

سهون با خنده رو به چن كرد: چن هيونگ… ديشب ملخم برنگشت خونه؟

تائو به سنگ اوپن تكيه داد و خنديد: اوه سهون… نظر لطفته عزيزم… اگه مي دونستم در نبودم انقدر بهم ارادت داري يه لحظه هم ولت نمي كردم.

بكهيون به تائو نگاه كرد: شيطون بلا برگشتي؟ ديشب كجا رفته بودي؟ از سهون شنيدم..

سهون سرفه كرد: اهم… هيچي تائو جان.. فدات بشم من ديشب سرتو تو كدوم خراب شده اي رو متكا گذاشتي؟ اصلا با كي سرتو رو متكا گذاشتي ؟ متكاي منو به كي دادي خائن ؟

تائو: خفه شو عشقم… به همون ملخ گفتنت برسي سنگين تري…

سهون: يااا… من از كرامت و بزرگواريمه برات ملخ رو انتخاب كردم… وگرنه با بلايي كه ديروز سرم آوردي، لايق يه اورانگوتاني، گوريلي، چيزي هستي… (بعد اداي گريه درآورد و رو به بچه ها كرد) ديروز ولم كرد وسط خيابون… مي دونيد چطور برگشتم؟! با اتوبوس… يه يارو كنارم وايستاده بود زير بغلش بوي پاهاي تائو بعد اجرا رو ميداد… لامصب زير بغل نبود كه بطري گاز اشك آور بود… بعد اين آقا رفته عطر تن يورا خانومش رو استنشاق كرده…

سهون دستش رو رو دهنش كوبوند و به چانيول خيره شد: من لال شم ايشالله…

چاني سرفه اي كرد و با چشماي گرد به سهون خيره شد: عطر تن كي؟ ك.كدوم يورا؟

سهون لبش رو گاز گرفت: كي گفت يورا؟ من ؟ من غلط كردم… سهون زر اضافي زد.. اصلا قوز دماغ تائو دو برابر شه بخواد عطر تن خواهر يولي هيونگ رو استنشاق كنه…

قيافه ي مهربون و صميمي چانيول كم كم به قيافه ي سرد و خشني تبديل ميشد.

تائو سراسيمه گفت: من… من ديشب با نامزدم بودم… چرا شلوغش مي كنيد؟

همه با تعجب گفتن: نامزد؟!!!

بكهيون خنديد: دختره ل.زه حتما كه تو رو پسنديده…

سهون مشتش رو به سينش كوبيد: شيرم حرومت تائو… شيرم حرومت… بدون اينكه به من بگي اول شد دوست دختر بعد نامزدت… شيرم حرومت بچه ي هيزِ حريص… آره يولي هيونگ آره… پارك يورا… اين تائو با خواهرت دست به يكي كردن… تائو خان دهنم براي دوست دختر قرص ميموند ولي نامزد؟!!… آي لوهانم آب قند… واي آب قند…

بكهيون زير لبي گفت: نه خب… ل.ز نيست… هه هه اهم چيزه … جيم شو تائو..

لوهان: هوي ديوونه نميشنوي؟ گمشو بيرون الآن زندت نميزاره ها…

تائو با سرعت نور سمت در دويد. چانيول هم از جاش بلند شد و دنبالش رفت…

كاي: بچه ها به نظرتون برا ختم تائو، اون كت تنگ مشكيمو با بلوز آبي بپوشم يا سفيد ؟!!

سوهو بالاخره خنديد: غذاي مراسم با دي او…

اما دی او بر خلاف بقیه نه شاد بود نه می خندید. فقط با شنیدن اسمش از دهن سوهو لبخند تلخی به لب آورد.

بکهیون میون خنده هایی که از ته دل می کرد و بی شک از آخرین خنده هاییش بودن که صدای قهقه شون سر به آسمون می کشید، به دی او نگاه کرد.

مسلما اونقدر با دی او صمیمی بود که بتونه با یک نگاه درد دل رفیقش رو بفهمه اما با خودش گفت: “الآن وقتش نیست” به روی خودم بیارم.

اما کی وقتشه؟ کی میشه که همه بدونن نباید حرفاشون رو به دلاشون قفل کنن؟ کی میشه بدونن همین “الآن وقتش نیست” گفتنا باعث میشه به خاطر از دست دادن دلسوزترینشون بیشتر از چیزی که باید غصه بخورن؟… وقتی فکر می کنن وقتشه که دیگه خیلی دیره…

______________________

منيجر سو با نگراني پاش رو روي زمين مي كوبيد و جلوي در ايستاده بود: سوهو، اينا كي رفتن ؟ اصلا كجا رفتن؟

سوهو اول به بچه ها كه پشت سرش تو حياط صف كشيده بودن و بعد به منيجر خيره شد: هه.. اهم… با هم دعواشون شده بود هر دو از خونه زدن بيرون..

سو: چه دعوايي؟ بين اون دوتا مگه چي ميشه؟

سهون: هيچي هيونگم… شما غصشون رو نخور. ما بريم من بهت قول ميدم تا سه پيداشون شه.

سو: چطور؟ بهشون زنگ زدي؟

سهون: نه هيونگ. گشنشون كه بشه خودشون برميگردن…

كاي: هه استدلالتو قربون!

سهون: خب چاني كه پول نبرد، تائو هم كه يه قرون خرج نميكنه ما بريم اونام كم كم پيداشون ميشه.

بچه ها يكي يكي سوار ون ها شدن. بكهيون با نگراني و دلي آشوب در خوابگاه و بست و پشت سر بقيه، سوار ون اكسو كي شد… از اتفاقاتي كه قرار بود اون روز بيفته مي ترسيد… از رو به رو شدن با نماينده كيم و تيون… اما هر چقدر هم تلاش كرد فايده اي نداشت… نتونست به ترسي كه تك تك ذرات وجودش رو آزار ميداد غلبه كنه چون چاني رو كنارش نداشت… تنها كسي كه مي تونست حالش رو بهبود ببخشه و با آغوش گرمش دنيا رو به بك هديه بده… فقط آرزو می کرد باهاشون رو به رو نشه… حداقل اون روز که روز تمرین بود.

ون ها با سرعت سمت سالن برگزاري كنسرت SMTOWN حركت كردن ، چيزي از مسيرشون نگذشته بود كه ناگهان…

 

خب تموم شد. کم بود آیا؟ می دونم زیاد خوب نشده بود ببخشید… خیلی تو حس نبودم. قسمت بعد جبران می کنم. ممنون که خوندید عزیزای دل ^^

قسمت پیش گفتم کریسهو پایان خوش ندارن… خب صبر کنید تا پایان داستان که ببینید زوجمون چی میشن… اصلا همو میبینن دوباره؟

10080؟! آه… بله اونم به احتمال زیاد امشب یا اگه نشه فردا براتون میذارم… ^^



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





66
نظر بگذارید

avatar
60 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
52 نظرات نویسندگان
feri$@ف00ر@simaسیماLinachi نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
feri
مهمان
feri

عاللی فقط یه خورده سرعتو ببر بالا لطفاا

$@ف00ر@
مهمان
$@ف00ر@

D.o naziiiiiiiii/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
Mersi

sima
مهمان
sima

دوتا خواهش دارم-یکی این که انقده دیر نیا من زیادی کنجکاو میشم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (2).gifدوم اینکه جون مادرت انقد جاهای حساس داستانو تموم نکن من قلبم ضعیفه

sima
مهمان
sima

جون هر کی دوس داری تند تند بنوییس.بعدشم انقد جاهای حساس ولش نکن/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (2).gif

سیما
مهمان
سیما

قشنگ مینویسی