7 👁 بازدید

just for you_ep13

سلام دوستان گل گلاب… خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

خب من یه روز دیرتر فیکو گذاشتم.. چرا؟ من یه قسمت ذخیره داشتم و می خواستم اونو بزارم ولی خوندمش دیدم چرته اصلا خوشم نیومد ^^ برا همین امروز نشستم با کلی احساس براتون تایپ کردم. از امروز ظهر که از مدرسه اومدم تا همین 5 دیقه پیش داشتم تایپ می کردم که یه قسمت خوب در اختیارتون بزارم.

واقعا از کامنتا و انتقادای قسمت قبلی خیلی متشکرم… کلی امیدوارم کردید عزیزای دل

امیدوارم داستان قشنگ باشه و بتونه جبران کنه

این قسمت کاپلای جدید داریم

سریع بفرمایید ادامه تا از این دیرتر نشده ^^”

از دید سوهو:

سرم رو پایین انداختم و از آشپزخونه بیرون اومدم. اونجا جو برام خیلی سنگین بود… بغضی که تا همین چند دقیقه ی پیش راه گلوم رو بسته بود حالا دیگه وجود نداشت. جای خودش رو به قطرات اشک درخشانی داده بود که آروم از روی گونه هام سرازیر میشدن.

آهی از روی بغض کشیدم و داخل اتاق رفتم….

گاهی اوقات کلمات می تونن از هر سلاح تیزی تیز تر و از هر آتیشی سوزاننده تر باشن…

کلماتی که سر میز از دهن برادرام شنیدم از هموناش بودن… احساس پوچی و بی خاصیتی می کردم. این که نمی تونستم رو به روشون از کریس دفاع کنم، قلبم رو به درد می آورد.

رو به رو ی آینه ایستادم و دستم رو روی میز گذاشتم. سرمو پایین انداختم و بی صدا اشک ریختم…

اگه کریس بود… اگه بود الآن چی کار می کرد؟

چشمام و بستم و سعی کردم کنار خودم تصورش کنم… دستاش رو دور کمر حلقه کرد و چونش رو روی شونم گذاشت.

آروم بوسه ای به لاله ی گوشم زد و زمزمه کرد: نبینم اشکای با ارزشتو این جوری هدر بدی عشقم…

بینیمو بالا کشیدم و دستمو رو دستاش کشیدم: دلم برات تنگ شده.

کریس: من که اینجا پیشتم… همین جا.

_ نه نیستی… حسش نمی کنم کریس… نفسای گرمت گردنم رو نوازش نمیدن.

بوسه ای روی گردن سفیدم زد و از داخل آینه بهم خیره شد: دوستت دارم..

زیر لب زمزمه کردم: منم همینطور.

اشکام بی وقفه از روی گونه هام جاری میشدن. صدای هق هقم بالا گرفته بود… نگاه های کریس توی آینه روی من متمرکز شده و لبخند زیبایی روی لب هاش نشسته بود… برگشتم تا دستام رو دور گردنش حلقه کنم و خودم و تو آغوش گرمش جا بدم ولی…

چیزی نبود… دیگه دستی دور کمرم نبود… همش یه رویای شیرین بود…

دوباره به آینه نگاه کردم… چشمام قرمز شده و پوف کرده بودن… از خودم بدم میمود… من نمی تونستم کنارش باشم… نمی تونستم درست وقتی که کریس بهم احتیاج داره کنارش باشم و با عشق و محبتم دردای قلبش رو تسکین بدم… حتی عرضه این رو نداشتم ازش دفاع کنم… مشکل فقط فاصله ی بینمون نبود. یه دیوار نامرئی هم اونو ازم دور می کرد. دیواری که باعث می شد حتی نتونم صدای کلفت و مردونش رو بشنوم…

اون بیهوش بود و من سالم تو اتاقم ایستاده بودم…

باز به آینه خیره شدم. نگاه های خودم… ازشون بدم می اومد…. از چشای قرمزی که پر از حسرت و خواهش بودن اما هیچی برای جواب دادن بهشون نداشتم.

هه… حتی جلوی نگاه های خودمم شرمسار بودم.

دستم رو بالای آینه گذاشتم و با قدرت پرتش کردم… صدای جیغ خورده شیشه ها اتاق رو پر کرد و تک تکشون با افسوس دستاشون رو از هم جدا کردن و روی زمین ریختن…

کنارشون رو زمین زانو زدم و فقط اشک ریختم..

_______________________________

از دید سوم شخص:

همه مثل جت از جاهاشون پریدن…

سهون زودتر از همه به در رسید… از فرط نگرانی و استرس دستاش می لرزید… گوشش رو روی در گذاشت و غیر از صدای ضعیف گریه چیز دیگه ای نشنید.

مشتاش رو بالا آورد و محکم به در کوبید: یاااا سوهو… باز کن این لعنتی رو. اون تو داری چی کار می کنی؟… هیونگ خواهش می کنم… بلایی سر خودت نیار… سوهوووووووو… سوهو من بابت شام معذرت می خوام… فقط خواهش می کنم کار احمقانه ای نکن…

کای با دقت حرکات سهون رو زیر نظر گرفت و با ناامیدی صداش زد: سهون…

سهون سمت کای برگشت: هان؟

کای: اول باید چیزی به اسم دستگیره رو فشار بدی بعد داد و هوار کنی…

سهون: چی میگی تو؟!

کای، سهون رو با عصبانیت کنار هول داد و دستگیره ی در رو فشار داد. در خیلی آروم باز شد. همه با نا امیدی به سهون خیره شدن.

سهون شونه هاش رو بالا انداخت: خوب هول شده بودم.

دی او با عصبانیت سمت سهون حمله ور شد: بزنم از وسط به دو قسمت نامساوی تقسیمت کنم احمق… سکتمون دادی… می فهمی ؟! نه اصلا تو فهم و شعور داری؟!

دی او دستش رو درست رو به روی گونه ی سهون متوقف کرده بود.

سهون داد زد: ببخشیییید.

دی او بلند تر داد زد: نمی بخشششششششششم.

لوهان: بسه… یه نگاهم تو اتاق بندازید ثواب داره.

سهون سرش رو برگردوند، پسرا رو از جلوی در کنار زد و داخل اتاق رفت.

صحنه ی پیش روش قلبش رو از قبل هم بیشتر به رنج می آورد. سوهو دوزانو روی زمین نشسته بود و اشکاش یکی بعد از دیگری روی زانو هاش و زمین می چکیدن. سهون دستش رو روی گلوش گذاشت تا بغضش رو قورت بده اما نتونست. سوهو انقدر عاجزانه اشک میریخت که اون دونه های بلوری روی گونه هاش به راحتی می تونسن دل سنگ رو هم ذوب کنن.

بکهیون جلو رفت و دستش رو شونه ی سوهو گذاشت. بغض تو صداش احساس می شد: هیونگ…

سهون درست از روی خرده شیشه ها رد شد و سمت سوهو رفت. جلوش زانو زد و دستاش رو روی شونه های سوهو گذاشت و محکم تکونش داد: این کارا چیه؟!! جنون گرفتی؟ مگه آسمون به زمین اومده؟!! چهارتا لیچار پشت سر عشقت گفتن… ینی انقدر ضعیفی که اینجور خودتو باختی؟! لیدر ما اینجور نبود.

سوهو چشمای سرخ و خیسش رو بالا آورد و به چشمای همیشه خمار و پر از اشک سهون خیره شد: م… من…

دستاش رو دور کمر سهون حلقه کرد و سرش رو محکم به سینه ی سهون چسبوند… همونجور با تلخی اشک ریخت و کلمه ای حرف نزد.

سهون هم به اشکاش اجازه ی سرازیر شدن داد. شروع به نوازش موهای سوهو کرد و سعی کرد براش یه آغوش امن و برادرانه فراهم کنه. سرش رو بالا آورد و به بکهیون اشاره کرد تا بقیه رو از اتاق بیرون ببره.

وقتی در اتاق بسته شد، سهون سر سوهو رو از سینش جدا کرد و آروم گونه های خیسش رو نوازش کرد: بمیرم الهی.

سوهو چند بار هق هق زد. با التماس به چشمای سهون خیره شد: م.من… کم آوردم… سهونا… کم آوردم.

سهون: چرا؟

سوهو: نمی تونم سهون… دیگه نمی کشم… کریسم… کریسم دوباره حمله داشته… سهون می ترسم. می ترسم قبل اینکه ببینمش برای همیشه ترکم کنه… اونو می خوام… فقط دلم می خواد کنارم باشه…. سهون حاضرم کل زندگیم رو بدم ولی فقط یه بار.. فقط یه بار دیگه صدای ضربانای قلبش تو گوشم بپیچه… می خوام..

گریه امونش نداد. سهون دوباره به آغوش کشیدش و همراهش خیلی بی صدا اشک ریخت… همونطور که با صدای بلند گریه می کرد به لباس سهون چنگ می انداخت.

دقیقه ها پشت هم گذشتن… سینه ی سوهو آروم بالا و پایین می رفت و چشماش به هم قفل شده بود… خیلی مظلوم تو آغوش سهون به خواب رفته بود.

سهون سر سوهو رو روی پاش گذاشت و آروم موهاش رو نوازش کرد… نمی خواست تکون بخوره و باعث بیدار شدن سوهو بشه. گوشیش رو درآورد و به چانی تک زنگ زد…

چانیول و سهون ، سوهو رو که غرق خواب بود روی تخت گذاشتن و از اتاق بیرون اومدن.

لوهان سمت سهون اومد و دستاش رو گرفت: سهونا…

سهون آروم بوسه ای روی لبای لوهان نشوند: نه لوهانم.. الآن نه.

سهون به قدری چشماش پوف کرده و صورتش غمگین بود که دیگه کسی چیزی ازش نپرسید. همه کنجکاو بودن اما به طرز اسرار آمیزی لباشون به هم دوخته شده بود…

شب به سکوت گذشت… وقتی عقربه ی ساعت 1 بامداد رو گذرونده بود، آخرین نفرا هم تو اتاقاشون می رفتن…

دی او دستش رو روی دستگیره ی اتاق خودش و چانی گذاشت ولی در همون لحظه بکهیون جلوش رو گرفت: دی اویا… میشه…

دی او با لبخند جواب بک رو داد: چرا که نه؟ من تو این اتاق مهمونم… برو پیشش..

اشک تو چشمای بک حلقه زد و دستای دی او رو به گرمی فشار داد: ممنونم…

دی او: بک، گریه نکن… همه چیز درست میشه.

بکهیون چشماش رو پاک کرد: حساسیت فصلیه… چی باید حل بشه ؟

دی او: نریز تو خودت بکهیون. به من بگو.. بهم اعتماد نداری ؟

بک: بحث سر اعتماد نیست… دی او من فقط سه روز از تیون وقت گرفتم و از اون سه روز، دو شب و دو روز بیشتر نمونده… دی او تو حس منو نمی فهمی… نمی فهمی دی او.

دی او: بکیهون تو یه دیوونه ای!! بعد این سه روز می خوای چی کار کنی پسره ی احمق؟!!

بک همراه با یه لبخند تلخ، اشک میریخت: نمی دونم دی او… نمی دونم… الآن فقط می خوام کنار چانی باشم. همین و بس.

دی او دهنش رو باز کرد که چیزی بگه اما در عوض سکوت کرد و دستش رو به نشونه ی شب به خیر گفتن به بازوی بکهیون زد و ازش دور شد.

بک وقتی مطمئن شد هیچ نشونه ای از گریه رو صورتش نمونده، در اتاق رو باز کرد و داخل رفت.

_______________________________

از دید بکیهون:

حالم بد بود. یه حسی داشتم که مثله خوره به جونم افتاده بود… یه جور حس گناه. حس خیانت به چانیول. کسی که با ذره ذره ی وجودم بهش وابسته بودم…

حس گناهم از این بود که اون عشق و محبتش رو بدون هیج چشم داشتی خرج عوضی ای مثل من می کرد، حس گناهم از این بود که هیچ وقت نمی تونستم جواب خوبی هاش رو بهش بدم، حس گناهم از این بود که نمی تونستم تا آخر راه باهاش بمونم و قرار بود دیر یا زود بدترین ضربه رو بهش بزنم…

پارک چانیول من از همین الان متاسفم که این کار رو می کنم…

شاید بعد ها فکر کنی داشتم ازت استقاده می کردم… فکر نکنم فکرت اشتباه باشه. ولی چانی ازت می خوام بهم حق بدی.. منم به تو احتیاج دارم. این کارا رو برای تو می کنم چانیول… فقط برای تو…

پس خودمم یه مزدی می خوام… این سه روز تنها چیزیه که من در ازای کاری که می کنم ازت می خوام. می دونم اگه فقط برای عشق انجامش می دادم و مزدی نمی خواستم، ارجش بالاتر می رفت ولی چانی باور کن نمی تونم… واقعا نمی تونم بدون سیر شدن ازت رهات کنم. من نمی تونم به همین راحتی از لمس لبای داغ و آغوش گرمت بگذرم.

پارک چانیول متاسفم… بکهیونت از صمیم قلبش متاسفه…

همونطور که بهش خیره شده بودم، اینا رو تو ذهنم می گفتم و بغضم رو فرو می خوردم.

سرش تو گوشیش بود، با اون دست بانداژ شده داشت تایپ می کرد… طبق معمول اینستاش رو به عشق طرفدارامون آپ می کرد.. اون کسی که من دوستش دارم قد دنیا مهربونه و به فکر همه هست… پارک چانیولِ روانی، روانیتم…

آه بلندی کشیدم. برگشت و بهم نگاه کرد: اوه بک… می دونستم خودت امشب میای…

گوشیش رو کنار گذاشت ، رو تختی رو کنار کشید و کنارش برام جا باز کرد: بیا عشقم… بیا اینجا.

یه لبخند شیرین زدم… شاید از خود تعریف کردن به نظر بیاد ولی لبخندام واقعا قشنگن. خودمم دوستشون دارم.

نمی دونم چرا ولی دویدم. با دست باز سمتش دویدم… آغوش گرمش رو برام باز کرد. کنارش رو تخت پریدم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم. سرم رو روی سینش گذاشتم. آروم نفس می کشید و هر چند ثانیه ، روی موهام بوسه میزد.

برگشتم و نگاهش کردم، با چشمای درشت و گیراش بهم خیره شده بود.

_ چانی اینجور نگام نکن.

چانی خندید: وا؟! چرا ؟

_ وقتی این شکلی نگاهم می کنی، قلبم تند میزنه… خیلی تند.

بی هوا لباش رو روی لبام گذاشت و مک کوچیکی بهشون زد: وقتی این کارو می کنم چی ؟

_ تند تر از قبل میزنه.

نزدیکم اومد، این بار زبونش رو روی لبام کشید. لبام رو بین لباش گرفت و شروع به خوردنشون کرد. زبونامون روی هم حرکت می کردن و جای جای لب همو مزه مزه می کردیم… طعم لباش شیرین بود. مثله عسل…

از هم جدا شدیم. هر دومون نفس نفس میزدیم.

لبخند خیلی قشنگی به روم زد. لباش یه خط صاف شدن: و حالا…

_ فکر کنم اگه همین طور پیش بریم قلبم بایسته…

دستش رو روی قلبم گذاشت. واقعا تند میزد… برای اون بود که این طور دیوانه وار تو سینم می کوبید.

چند ثانیه که دستش رو قلبم موند، ضربانم به حالت عادی برگشت. خودش هم درد بود هم درمان… عشقش برام از همه چیز بیشتر ارزش داشت…

نمی خواستم اون شب بیشتر از اون پیش بریم چون فردا تمرین داشتیم. تا همون موقع هم زیاده از حد بیدار مونده بودیم و من نمی تونستم فردا با درد و ناله برقصم.

_ دیدی چانی ؟ دیدی چه تند میزنه ؟

چانی : آره عشقم…

دستام رو دور کمرش حلقه کردم و سرم رو رو سینش جا دادم: چانیولا… دوستت دارم.

چانی: منم دوستت دارم.

_ من بیشتر دوستت دارم.

چانی: هر چقدر هم که دوستم داشته باشی بدون من یه دنیا بیشتر دوستت دارم.

و بعد بوسه ای روی موهام زد… خیلی زود تو آغوش هم خوابمون برد… خیلی زود و خیلی آروم.

_______________________________

از دید لوهان:

سهون بیچاره اون شب کلی اشک ریخت… دلم می خواست پیشش باشم و شب آرومش کنم ولی خودش خواست پیش سوهو باشه.

کم کم داشتم بیشتر و بیشتر به سهون وابسته میشدم. یه جورایی بچه بود… خیلی شیرین ، خیلی معصوم و خیلی پاک. صورت مغروری داشت اما قلبش مهربون بود…

خودم می دونستم اون برای من هر کاری میکنه… کاش یه روز برسه منم براش همونجور باشم.

اوه سهون… خخخ… طفل معصوم… واقعا معصوم بود و واقعا طفل. هر وقت میدیدمش رو لبم لبخند میشست. هر وقت نگاهم می کرد، قلبم یه جوری میشد و هر وقت می خندید صداش تا مدت ها تو گوشم می پیچید…

ولی هنوز نمی دونستم اسم احساسم عشقه یا نه…

من جدای از سهون کسی رو تو گذشتم داشتم که باید فراموشش می کردم. عشق اولی که یه بار ناخواسته با حرفش دلم رو شکوند و باعث شد تصمیم بگیرم دیگه بهش عشق نورزم و علاقم رو به کسی بدم که لیاقتش رو داره…

نمی دونستم اگه اون شخص هم بهم علاقه داشته باشه ، به خاطرش سهون رو ول می کنم یا نه در اون لحظه تنها چیزی که می دونستم این بود که هنوز هم هر بار که میدیدمش قلبم میزد و عشقم چون تازه می گرفت…

این هر وقت تقریبا هر روزم بود… هر روزم و همین الآن…

به صورت با نمکش که تو خواب صد برار زیبا تر از بیداریش بود خیره شده بودم.

چند تا تار مو تو صورتش ریخته بود. آروم اونا رو از روی پیشونیش کنار زدم.

پیشونی سفیدش زیر نور کم چراغ می درخشید.

نتونستم… قلبم بازم میزد…

آروم روش خم شدم و لبام رو روی پیشونیش گذاشتم و طولانی بوسیدمش…

_______________________________

از دید دی او:

چراغ خواب کم نور کنار تختم رو روشن کردم… نور کمش برای کاری که می خواستم انجام بدم کافی بود.

آروم سمت کشوی میز تحریر رفتم و درش رو باز کردم. دستم رو داخل بردم تا مثل هر شب یکی از استیکرا رو بردارم اما…

جای قبلیشون نبودن… کشو رو بیشتر از قبل بیرون کشیدم. تمام وسایل توش رو زیر و رو کردم… استیکرا تو کشو نبودن.

کشوی کناریش رو باز کردم و اونم گشتم اما… اما هیچی نبود…

لعنتی کجا گذاشته بودمشون…

با حتی فکر به اینکه دوباره باید همشون رو از اول بنویسم، دستا و گردنم درد می گرفتن… اما صداش باعث شد سر جام یخ کنم…

_ دنبال اینا می گردی ؟

برگشتم و نگاهش کردم…

بدنم داشت مور مور میشد… تنم می لرزید و ضربان قلبم به شماره افتاده بود… اشک تو چشمام جمع شد… نباید می فهمید… هنوز وقتش نشده بود…

_ اینا رو تو برام می ذاشتی ؟

 

چطور بود ؟ دوست داشتید ؟ می تونید تا یه هفته ی دیگه صبر کنید ؟ ممنون که خوندید ^^

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





62
نظر بگذارید

avatar
52 نظرات
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
50 نظرات نویسندگان
ala$@ف00ر@sarah.ghlu melodyصبا کریس نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
ala
مهمان
ala

وای نه ینی کای همشو دید.الهی کیونگی

$@ف00ر@
مهمان
$@ف00ر@

mahtab joon.man tamame faketo yeja khoondam ama bara harkodoom cm mizaram k bgam /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (10).gifmanam azash khosham miad va mikhoonamesh.
Mersi

sarah.gh
مهمان
sarah.gh

نننههههههههههههههه
مممننننننن الآااااان باید خودکشی کنم چون اگه این فیکو بخونم میمیرم و اگه نخونمم میمیرم… بهتره زود تر خودمو خلاص کنم…
بکییییییییییی بمیرم برات … گیر جه آدمایی افتادی
چاااانننییییییی سارا به فدااات… نمیدونی قراره چه بلاهایی سرت بیاااد
شییییوووممییینیییی… الهیییییییی… جلو چشمت عشقت چه کارا که نمیکنههههه
سوووهوووووو… گریهههه نکنننننننن… کریسسسس باییید برررگررردههههه
کریسسسسسسس بابایییییییی نررروووووووووووو
اححححح این وسط تائو هم برا خودش خوشه هاااااااا ایششششش چطور میتونه با نونای داداش چانیه من بخوابه؟؟؟؟
این وسسسسسسط میییخوااامممم تتتیییوووننن روووو بککشششممممممم

lu melody
مهمان
lu melody

هورااااا کایسوووووووو/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif مرسی اجی عالی بود

صبا کریس
مهمان

سلام آجی کوشیییییییییییییییی؟ من دلم دستانتو می خواد /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (44).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (44).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (44).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (44).gif