15 👁 بازدید

just for you_ep12

سلام دوستای گل گلابم. خوبید؟ خشید؟ سلامتید؟

هر چی بگید بهم حق دارید. دو هفته بیشتره نه 10080 گذاشتم نه فقط برای تو. بعد از مسافرتم یه سری مشکلات برام پیش اومد. واقعا شرمنده. فکر می کردم و عید بیشتر از این حرفا آپ کنم. خب فک کنم همون هر پنج شنبه آپ کنم و رو برنامه باشم بهتره تا وقتی این مشکلاتم حل بشن.

نظرات قسمت قبل رو نتونستم جواب بدم چون نت نداشتم. فقط یه سری پرسیده بودن فیک چند قسمته. خب این فیک هنوز نوشتنش تموم نشده ولی کلی ماجرا داره. پس شاید حدود 30 قسمت یا بیشتر طول بکشه. امیدوارم تا آخرش ازم حمایت کنید.

برید ادامه ببنید برای زوج خوشبختمون قراره چه اتفاقی بیفته فقط قبلش یه حرف کوشولو موشولو باهاتون دارم.

 

یورا: یااا با توام… جواب نمیدی ؟

تائو: صبر کن برسیم می فهمی…

حدود بیست دقیقه ی بعد تائو ماشین رو رو به روی یه هتل 5 ستاره نگه داشت. از ماشین پیاده شد و در رو برای یورا باز کرد.

تائو: افتخار میدید ؟

یورا: نه خیر. اینجا کجاست ؟

تائو: نمی بینی هتله… خانومی پیاده نمیشید ؟ من روده کوچیکم روده بزرگمو خورد.

یورا روشو برگردوند: نه… امشب نه.

تائو بوسه ای روی گونه ی یورا نشوند: خانم پارک لطفا انقد کج خلقی نکنید. مامانتون دیر یا زود راضی میشن. بنده می خوام یه شبو با نامزد خشگلم خوش بگذرونم. کلی هم باهات حرف دارم.

یورا: باشه.. ولی شرط دارم. باید قول بدی فردا عین یه مرد میری سراغ چانیول و بهش میگی که چند وقته با خواهرش نامزد کردی. من به خاطر تو و شهرتت از هر جشن و تشریفاتی گذشتم ولی برادرم باید بدونه.

تائو لبخند زد: چشم فردا عین “مرد” میرم سراغش میگم خواهرت برای منه. الآنم اگه افتخار بدید می خوام ببرمتون جشن نامزدی 2 نفره.

یورا لبخندی زد و دستش رو توی دست تائو گذاشت و از ماشین پیاده شد.

صدای ملایم نواخته شدن پیانو فضا رو پر کرده بود. بشقاب های خالی ای که دورتا دورشون با گل هایی به رنگ طلا به زیبایی تزئین شده بود ، رومیزی طلایی رنگ ، گل های رز قرمز که داخل یه گلدون ظریف شیشه ای قرار داشتن ، لیوان هایی که تا نیمه با شراب قرمز پر بودن ، یه شام مفصل و دو تا دست که عاشقانه به هم گره خورده بود روی میز رو اشغال کرده بودن. سکوت پر سر و صدایی بینشون بر قرار بود چون چشم های به هم دوخته شدشون بدون نیاز به کوچک ترین کلامی هم می پرسیدن هم جواب میدادن. لبخند روی لب های هر دوشون نقش بسته و قلب هاشون از شادی لبریز بود. تمام غم هاشون رو کنار گذاشته بودن و تو دنیای هم غرق شده بودن. بعد از اتمام شام ، سکوت دلپذیرشون با تشکر یورا شکسته شد.

یورا کیفش رو از روی صندلی خالی برداشت و دستش رو دور بازوی تائو حلقه کرد.

تائو بوسه ای روی موهای خوشبوی نامزدش زد: بریم بالا.

یورا: بالا ؟!

تائو: پ ن پ. می خوای بریم تو لابی بشینیم ؟

یورا: بر نمی گردی خوابگاه ؟ برات دردسر درست میشه ها.

تائو یورا رو سمت آسانسور برد: نه. امشب رو نمیرم.

یورا: ولی اگه من نرم خونه مامان کفری میشه ! سر هردومون رو میزنه.

تائو: همه چیز با من. نگران هیچی نباش. بیا یه ذره تمرین کن تو خونه ی من باید چه جور زنی باشی.

یورا: تو هنوز دهنت بو شیر میده. من قراره بشم مامان جدیدت ^^

هر دو با هم داخل آسانسور شدن: درسته من ازت کوچیک ترم ولی آقاتونم هستم. تو خونه ی من باید یه کدبانوی به تمام معنا باشی. چی خیال کردی ؟

یورا به بازوی تائو زد: وا! پسرا تو دوران نامزدی به دخترا حرفای قشنگ قشنگ میزنن بعد تو منو تهدید به کدبانو بودن می کنی ؟ میگم دهنت بو شیر میده. بلد نیستی چطوری لی لی به لالای خانمت بزاری.

تائو موهای یورا نوازش کرد: به موقش بلدم… 😀

اتاق هتل چیزی کم نداشت. تائو از قبل تدارک همه چیز رو دیده بود. ملحفه ی سفید روی تخت پر بود از گلبرگ های گل رز و چند دست لباس تا شده روی میز کنار تخت قرار داشت.

یورا داخل اتاق چرخی زد و با لبخند به تائو نگاه کرد: امشب که قرار نیست اینجا بمونیم ؟

تائو خودش رو روی تخت انداخت: چرا… پس برای چی من انقدر تدارک دیدم ؟ الآن میوه و نوشیدنی هم برامون میارن.

یورا کنارش نشست: من نمی مونم. گفته باشم.

تائو موهای یورا رو از صورتش کنار زد: لوس بازی در نیار دیگه. فکر کردی برای چی اون سهون کنه رو وسط خیابون ول کردم ؟! بزار نهایت استفاده رو از با هم بودن ببریم. من فردا نمی تونم بیام پیشت بعدشم که دوباره یه سری کنسرت داریم. تازه ممکنه چین هم بریم. شاید نتونم تا یکی دو هفته ببینمت. امشب رو پیشم باش من خودم جواب مامان بابات رو میدم. اونا به من اعتماد دارن.

یورا: لباس ندارم. با کت و دامن بخوابم ؟!

تائو به لباسای کنار تخت اشاره کرد: انقدر بهونه الکی نیار. دو سه دست اونجا هست. هر کدومو خواستی بپوش عزیزم.

یورا سمت لباس ها رفت و وارسی شون کرد: اینا چیَن ؟ خیلی لختین… من هیچ کدومو نمی پوشم.

تائو: لختی چی ؟!! تو تو خونه ی خودتون لباس باز تر از اینا می پوشی!! من کلی مراعات نامزدمو کردم. ته خلاف اینا، آستینِ حلقه ای شونه!!

یورا لبش رو گاز گرفت: هوووف باشه بابا. تسلیم… روتو برگردون وگرنه نمی پوشم..

یورا از بین لباس ها پوشیده ترینش رو انتخاب کرد. یه لباس خواب آزاد یه سره بود که خونی رنگ بودنش با پوست یورا هماهنگی داشت. آستین های رکابی و یه دامن که تا حدود بیست سانت بالای زانو می اومد، جلوش بسته بود ولی پشتش تقریبا باز بود.

یورا هنوز لباس رو کامل تنش نکرده بود که تائو برگشت و با خنده نگاهش کرد: واو خانمی. چه جیگری شدی… ما می تونیم از این خانوم یه بوسه قرض بگیریم ؟

یورا سریعا پایین لباسش رو صاف کرد. جلوی لباس یکم باز بود برای همین یورا از پشت لباس رو می کشید تا بالا تر بره: نه خیرم.. بوسای ما قیمت دارن… به پسرای هیزی که قبل اینکه نامزدشون لباسشو کامل تنش کنه برمیگردن دید میزن ، بوس نمیدیم.. تازشم این که چیزی نیست.. یه تیکه پارچه ی سادست… نگاه آرایشم ندارم 🙁

تائو خندید و محو یورا شد: تو همین یه پارچه ی ساده هم مثله فرشته ها می درخشی. باعث میشی بیشتر از قبل عاشقت بشم…

یورا لبخند زیبایی زد و گیره ی ساده ی موهاش رو باز کرد. زیر نگاه های خیره ی تائو لپاش گل انداخته بود: بسه دیگه. چقد نگاه می کنی… اصلا من خسته ام. می خوام بخوابم.

تائو: خوبه اولین بارت نیست شب پیشم می مونی انقدر قرمز شدی.

یورا: اون موقع فرق داشت… اون موقع خونه ی ما بودیم ، تازه لباسم هم این چیز مسخره نبود.

تائو: من الآن رو بیشتر دوست دارم.. یه درصدم فکرشو نکن بزارم الآن بخوابی. آوردمت اینجا شب یکم بیدار بمونیم با هم حرف بزنیم… اهم… شایدم بیشتر.

یورا: یا یا یااا بس کن… برو ببینم. اصلا همین الآن میزارم میرما.

تائو بلند شد و سمتش رفت: نمیزارم بری… باید اول..

یورا بالشت رو از روی تخت برداشت و سمت تائو گرفت: باید اول چی ؟

تائو به لبای یورا خیره شد و نزدیک رفت. یورا چند بار پلک زد و بعد چشماش رو بست. تائو دستش رو روی شونه های برهنه ی یورا گذاشت و پایین کشید و با این کارش باعث شد بدنش کمی بلرزه. آروم لباش رو رو لبای قرمز رنگ یورا گذاشت و اونا رو با تمام وجود خورد. با یه فشار خیلی ملایم از طرف تائو ، یورا کمرش رو خم کرد و روی تخت خوابید. بدناشون به آرومی داغ و داغ تر میشد و به لرزه افتاده بود. تائو لباش رو از لبای یورا جدا کرد و روی گردنش جا داد. بوسه های ریزش رو نثار گردن سفید یورا می کرد و پایین میرفت. یورا کمی تکون خورد و تائو رو عقب هل داد. نگاه هاش رو به چشمای تشنه ی تائو دوخت: ال.الآن وقتش نیست.

تائو خیلی آروم در گوشش زمزمه کرد: یه شب هزار شب نمیشه… خواهش می کنم بهم اجازه بده.

یورا: ولی من آمادگیش رو ندارم.

تائو چندتا بوسه به لاله ی گوشش زد: چرا عشقم… تو هم همینو می خوای…

تائو به شدت تحریک شده بود ، شروع کرد به بوسیدن صورت یورا.. همه جاش رو بوسید…. لرزش های بدن یورا بیشتر و بیشتر شد. دستش رو آروم روی کمر تائو می کشید. دستش رو از روی پهلوی تائو گذروند و دکمه های لباسش رو باز کرد و با این کار میل و رضایت خودش رو به تائو نشون داد.

بعد از اینکه یه شب پر از عشق و لذتش رو با هم گذروندن و اولین س.ک.س.شون رو به طرز خیلی پیش بینی نشده ای با هم داشتن ، توی اتاق فقط صدای ناله های آروم یورا پیچیده بود…

تائو بوسه ای به شونه ی یورا که آروم تو بغلش خوابیده بود زد: معذرت می خوام عشقم..

یورا لبخند شیرینی زد: لازم به عذرخواهی نیست..

تائو عرق روی پیشونیش رو پاک کرد: دردت گرفت ولی در عوض لذت بردی… اولین باره هر دومون بود، قول میدم دفعه ی بعد…

یورا با وجود رو تختی خونی احساس ناراحتی می کرد. سرش رو تو بازوی تائو فرو برد: دفعه ی بعد رو ولش کن، با این می خوای چی کار کنی؟

تائو نیشخند زد: موقع رزرو اتاق ترتیبشو دادم..

یورا: یااا پس برنامه داشتی..

تائو خندید و بوسه ای روی پیشونی یورا زد: نه اینجوریشو… بخواب تا گندای دیگم بالا نیومده..

یورا خندید. دستاش رو دور گردن تائو حلقه کرد و بدنای برهنشون رو بیشتر به هم نزدیک کرد. تائو بوسه ی کوچیکی روی لباش نشوند و بهش شب به خیر گفت. مدتی بعد هر دو به آرومی توی آغوش همسر آیندشون به خواب عمیقی فرو رفتن. خوابی که از لذت بخش ترین و زیباترین خواب های زندگیشون محسوب میشد و پر از رویاهای رنگارنگ بود. اما حین دیدن اون رویاها از مصیبت پیش روشون کاملا بی خبر بودن.

________________________

پسرا حوالی ساعت یازده با شامی که از بیرون خریده بودن وارد خونه شدن. اولین صدایی که از بین اون هشت نفر به گوش رسید متعلق به دی او بود که داشت با صدای بلند غرغر میکرد: آخه چرا غذای به درد نخور بیرون رو خریدین؟ هان؟! غذای منو دوست ندارید بگید، خجالت نکشید… من کاریتون نمی کنم ولی… ولی دلمو شیکوندین… بیشعورا.

کای دستش رو دور گردن دی او انداخت: هیونگ انقدر سخت نگیر… اصلا من لب به این غذا ها نمیزنم… خوبه؟!… چانیول هیونگ برای چی خریدیشون ؟

بک به جای چانی جواب داد: ببینم گناه کرده خواسته بهتون لطف بکنه ؟ برای دی او که بد نشده، کارش کم شده..

کای: وا هیونگ بیا منو بخور… یئولی هیونگ خودشم می تونه جواب بده ها..

بک دستاش رو دور بازوی چانیول حلقه کرد و به کای زبون درازی کرد: من زبونشم. مشکلیه ؟!!

همه حتی چانیول برای چند لحظه با تعجب به بک نگاه کردن..

چن با خنده گفت: تعجب نکنید بابا.. دوباره شد همون پسر تخس غیر قابل تحملی که تا همین چند وقته پیش بود… اینا همش تقصیر چانیوله که لوسش می کنه ها…

صدای خنده اتاق نشیمن خوابگاه رو پر کرده بود. سوهو و لوهان که لنگ میزد با هم از اتاق بیرون اومدن. سوهو خندید: چیه دوباره هنوز نیومده سر و صدا راه انداختید؟!

سهون با دیدن لوهان به سرعت سمتش دوید و محکم بغلش کرد: آهویی… آهویی چرا باهام نیومدی؟ یودا و bacon هیونگ کلی با هم خوش گذروندن. کنار ساحل قدم زدن (سهون به بک هیون و چانیول نگاه کرد و گوشیش رو از جیبش در آورد) تازه یه چیزایی هم رو زمین نوشتن که من عکسشو تو گوشیم دارم… موهاهاهاها..

بک: من تخسم یا این ولد چموش ؟!!

لوهان، سهون رو کمی عقب هل داد تا وزنش رو از روی خودش برداره: تو بودی که منو ول کردی رفتی.. صد رحمت به سوهو که پیشم موند.. بیشور خب وقتی کفری ای چرا با یه نفر می خوابی ؟

سهون بوسه ی کوچیکی روی لبای لوهان نشوند: من کفری نبودم عشقم… نتونستم خودمو کنترل کنم.. تو که نمی دونی بدنت…

سوهو ، سهون رو از لوهان جدا کرد: خوبه خوبه… خودش می دونه بدنش چه شکلیه. لازم نیست تو بهش بگی… خجالت نمی کشی وسط این همه آدم از این جلف بازیا در میاری اوه سهون؟!

سهون سرش رو پایین انداخت: ببخشید…

چن با دیدن قیافه ی ملوس و گوگولی سهون حین پشیمونی دووم نیاورد. پرید و محکم بغلش کرد: اوخی پیشی کوچولو…

همه با هم خندیدن و داخل آشپزخونه رفتن… چانیول و بکهیون غذا ها رو روی میز چیدن و همه نشستن غیر از یک نفر…

در کمال تعجب همه چانیول صندلی ای رو که مدت ها بود یه گوشه ی آشپزخونه خاک می خورد، آورد و جلوی میز گذاشت. خاک روی صندلی رو گرفت و جلوش غذای مورد علاقه ی کریس رو گذاشت و با لبخند سر جای خودش نشست.

دی او با چشمای گرد به چانیول زل زد: داری چی کار می کنی پارک چانیول؟

چانیول شونه ای بالا انداخت: کار خاصی نمی کنم.. نشستم می خوام غذام رو بخورم.

لوهان: منظورش به مسخره بازیای قبل از نشستنته… اون صندلی و غذا برای کیه ؟ نکنه به فکر منیجری ؟

بکهیون: بس کنید بچه ها… اتفاقا چانی کار درستی کرده. ما داریم کریس رو فراموش می ک…

لوهان با داد حرف بکهیون رو قطع کرد: اون مارو فراموش نکردهههههههههههه ؟!!

ژیومین دستش رو با درنگ روی کمر لوهان کشید: آ.آروم باش…

چانی: برای چی سر بکهیون داد میزنی؟! من بودم که برای کریس هم غذا خریدم و صندلیش رو سر میز گذاشتم.

دی او: چانی تو کاری رو کردی که نباید می کردی… روز شادمون رو با یه همچین کاری داری خراب میکنی. اون عوضی وقتی لایق همچین کاری بود که بعد رفتنش حداقل با ما یه تماس می گرفت…

لی: بچه ها صداتون رو بیارید پایین… دعوا که نمی کنید…

چانی: چرا دعوائه…ما حتی دلیل رفتنش رو هم نمی دونیم… به همین راحتی نباید برادرمون رو فراموش کنیم.. اصلا می دونید سالمه یا..

لوهان: چرا می دونییییییییییییم.. به خاطر رویای خودش و اون فیلم مسخره گذاشته و رفته. آرهههههه می دونیم که سالمه. می دونیم که اون ور چجوری داره خوش میگذرونه… خبراش رو توی نت ندیدییییییییییی ؟!!

بک: ما داریم زود قضاوت می کنیم…

کای: چه قضاوت زودی؟!! می دونی الآن چند وقت از رفتنش می گذره…

سوهو دستاش رو به میز کوبید: همین حالا تمومش کنید… غذاتون رو بخورید.

جو آروم و ساکت شد. سوهو به جای خالی کریس که دقیقا رو به روی خودش بود زل زده بود و همراه با هر قاشق غذا، بغضش رو هم به سختی قورت می داد… خوردن اون غذا از خوردن سم هم براش سخت تر بود… شنیدن حرفای بچه ها، دلتنگیش برای کریس، نگرانیش، کمبود و خلائی که به خاطر نبودنش تو قلبش احساس می کرد، حس تنهایی و مسئولیت، بار روی شونه هاش، حرفایی که توی گلوش گیر کرده بود و از همه بدتر اینکه نمی تونست از کسی که دوستش داره دفاع کنه، همه و همه آزارش میدادن… با این همه سعی می کرد جلوی اشکایی که هر لحظه ممکن بود از روی گونه هاش سر بخورن رو بگیره.

سهون متوجه نگاه های پر ازغم و حسرت سوهو شد. احساس کرد قلبش با دیدن اون صورت به درد اومد. واقعا نمیتونست خودش رو حتی یه لحظه جای سوهو قرار بده… تا اون لحظه سکوت کرده بود ولی برای اینکه جو رو عوض کنه گفت: غذای اون ملخ رو چیکار کردید ؟ من هنوز گشنمه بدید من بخورم..

چن: منظورت از ملخ، تائوئه ؟!!

لی: اصلا تائو کجاست ؟!

سهون زیر چشمی نگاهی به چانیول انداخت و قهقهه زد: فک کنم الآن با دوست دخترشه…

سهون هم از نامزدی تائو و یورا بی خبر بود و با خودش فکر می کرد خلاف رفیق فابش فقط اینه که مخفیانه دوست دختر داره!

ژیومین که از همه کم حرف تر بود هم از تعجب به حرف اومد: تائو دوست دختر داره ؟!!!

سهون: بعلههههههه…

کای: کی؟!! اون ناکس خودش دختره. مخ کدوم دختری رو زده ؟!!

سهون نیشش رو تا بنا گوشش باز کرد: خواهر یکی از شماهایی که تو این جمع نشستید..

چانیول: خواهر من یکی که از همتون بزرگتره!

ژیومین: سهونا دوباره چرت و پرت گفتنات شروع شد ؟!

سهون شونهای بالا انداخت: خود دانید… من که دارم راست می گم. حالا من توصیه می کنم یکم بیشتر حواستون به خواهراتون باشه… حتی شما پارک چانیول عزیز…

غذا پرید توی گلوی چانیول و اونو به سرفه انداخت: اوه سهون ببند تا نبستمش…

بکهیون خندید و آروم پشت چانیول زد: رگ غیرتش پرید تو گلوش 🙂 بمیری سهون…

سهون از سر میز بلند شد: احححح… من دیگه خسته شدم، ینی چی ؟!! درسته یکم شیرین میزنم و زیاد زر زر می کنم ولی برای چی انقد دس کم می گیریدم ؟ هان؟!! البته قیافم خیلی جذابه حالا اونو کنار میذاریم ولی همه ی اینا برای شاد کردن دل شماست وگرنه من بهتر از شما می فهممااااا…

کای زد زیر خنده: اوخی سهونی کوشولو.. حقته. یکم آدم باش… لازم نیست مثه من مرد باشی فقط آدم باش…

سوهو با یه قیافه ی پر از غم از سر میز بلند شد. تو طول مدتی که سهون بحث رو عوض کرده بود و بچه ها رو به خنده انداخته بود، سوهو تو خودش بود و به چیزی توجه نکرده بود.

یه نفس عمیق کشید و نگاهش رو به پارکت های کف آشپزخونه دوخت: بابت غذا ممنون چانیولا… شب همگی به خیر پسرا…

بعدم پس مونده های غذاش رو توی سطل زباله ریخت و رفت تو اتاقش. لی تا وقتی سوهو در اتاق رو بست با چشماش دنبالش کرد: این چرا یه چند وقتیه انقدر پکره ؟

چن: تو که رفیقشی فهمیدی به ما هم بگو…

سهون آه کشید: بمیرم الهی… من حالشو می فهمم..

بک: تو که می دونی به ما هم بگو روشن شیم…

سهون: واقعا از حضور همه عذر می خوام. خیلی شرمنده ولی… فقط می تونم بگم که همتون خیلی بیشعورید که با…

دی او محکم پس کله ی سهون کوبید: بی شعور خودتی بی شخصیت… که با چی ؟!!

سهون گردنش رو مالید: آییییییییی.. نزن بابا. نزنید… کیسه بوکس نیستم که!! :/

بک: بدبخت راست میگه.. اصلا این دی او دستش هرزه… منم راه به راه میزنه… ایش.

صدای خنده ها با صدای شکسته شدن شیشه قطع شد. چند لحظه سکوت مطلق توی خوابگاه برقرار شد و بعد صدای هق هق گریه شنیده شد…

برای چند لحظه همه خیره به هم نگاه کردن و بعد همزمان از جا پریدن…

 

خب خوب بود یا نه؟ دوست داشتید؟ منتظر نظرای خشگلتون هستم دوستان

من یه حرف کوچولو دارم… اگه وقت داشته باشید ممنون میشم بخونیدش

من حدود 15 سالمه و این فیک اولین تجربه ی نویسندگی منه. هر دفعه می خوام آپ کنم کلی استرس دارم و با دیدن نظرات شما خیلی خوشحال میشم. چون اولین بارمه پس اشکال زیاد دارم. ازتون می خوام هر جا اشکالی ازم دیدید یا نظری برای روند داستان داشتید بدید تا من بتونم داستان رو اگر که خوبه ، بهترش کنم. یه سری زوجا هنوز وارد روند داستان نشدن و ماجرای هیچ کدومشون تموم نشده. پس لطفا صبور باشید. تمام تلاشم رو می کنم فقط برای تو فیک خوبی باشه و از همه ی کسایی که داستان رو می خونن ممنونم. می دونم این که دیر به دیر آپ میشه خیلی بد و حرص در آوره ولی من نمی تونم هر روز یا زود به زود آپ کنم چون کامپیوتر یا وسیله ای برای تایپ کردن در دسترس ندارم…. کلا در تحریمم… اون عکس ساحل بکیولم متنش با متن تو داستان یه خرده فرق می کنه چون موقع

خب همین بود. ممنونم که خوندید.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





51
نظر بگذارید

avatar
45 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
45 نظرات نویسندگان
ala$@ف00ر@sarah.ghmahtabroshana_pcy نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
ala
مهمان
ala

ااااا چی میخواد بشه؟

$@ف00ر@
مهمان
$@ف00ر@

Suhu naziii.15 sal???????????? Man bram bmiram/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wow.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

sarah.gh
مهمان
sarah.gh

ووواااااااایییییی
خخخیییلللییییی پرررر اااسسستتتعععععدددااادددیییی اووونننیییی
منو معتاد داستانت کردی… از درسام عقب موندم… مشقامم نوشتممممم
وووللییییی عین معتادا دارم داستانتو مییخونمممممم
در کل معرکهههههه

roshana_pcy
مهمان
roshana_pcy

bah bah in tao ke akhar kare khodesho kar..hala chani nakoshatesh shans avorde:/
azzzizaam in suho am kheyli gonah dare haaa:(
baekyeolam ke eshhqee:*
awwwli mesle hamishe merc aji joon ficeto kheyli dost daram koli bahash mikhandam awwli khaste nabashi/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

pari
مهمان
pari

واقعا 15سالته؟!!!قلمت خیلی روونه!!موفق باشی!!