12 👁 بازدید

Just For You_EP11

سلام و وقت به خیر دوستان

این قسمت رو خیلی هول هولی نوشتم و دارم میزارمش چون قراره برم مسافرت و ممکنه تا آخر تعطیلات برنگردم (البته ممکنه)

ببخشید خیلی دیر شد. فکر میکردم تو عید زود به زود تر میتونم براتون بزارم ولی خب سرم بدتر شلوغ شده

امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد

خیلی به خاطر کامنتای قسمت قبل متشکرم. کلی شادم کردید

بفرمایید ادامه ی داستان

از دید سوهو :

از دیشب که برگشته بودم خونه تا الآن حدود هزار بار به کریس و ژانگ زنگ زده بودم ولی هیچ کدومشون جواب نمیدادن.

حالم واقعا بد بود. استرس شدید داشتم. نگرانی مثل موریانه وجودم رو می خورد. همش می ترسیدم سر کریس بلایی اومده باشه.

تو اتاق راه میرفتم و در حالی که یک بار در میون به کریس و ژانگ زنگ میزدم ناخنام رو می خوردم.

سهون در رو باز کرد و اومد تو. می خواستم جوری رفتار کنم که مثل همیشه بچه ها چیزی نفهمن.

به زور یه لبخند افتضاح زدم.

سهون هنوز بهم نگاه نکرده بود. می دونستم حالم رو ببینه ازم می پرسه چرا قیافم کج و کولست. رفت سمت کمد و حولش رو برداشت: همه داریم میریم دریا. هیونگ تو هم میای ؟

دریا ؟! اینا کی برنامه ریزی کرده بودن ؟! مگه من دل و دماغ دریا رفتن داشتم؟! چشمم به غروب آفتاب می خورد بغضم می ترکید و زار زار گریه می کردم. خدا می دونه می تونستم خودم رو کنترل کنم دردای دلم رو به بچه ها نگم یا نه.

برگشت و متعجب نگاهم کرد: هیونگ!!!

به زدن همون لبخند داغون ادامه دادم: جانم ؟

سهون: رنگت از همونی هم که بود سفید تر شده! حالت بده یا دوباره برداشتی کرم ضد آفتاب رو خودت خالی کردی؟

_ نه. حالم خوبه. کرم… آره کرم زدم.

سهون آروم گفت: دروع نگو. کریس چیزیش شده ؟

آخیش… تازه یادم اومد سهون کل ماجرا رو می دونه. نفسم رو بیرون دادم و رو تخت ولو شدم.

_ نه خودش نه مدیر برنامه هاش… هیچ کدوم تلفن رو جواب نمیدن.

سهون اومد کنارم رو تخت نشست: می گما شاید می خواد بهت خیانت کنه.

_ چرت نگو سهون. الآن اصلا اعصاب دیوونه بازیات رو ندارم.

سهون: نه. باور کن جدی میگم. شاید اونور یه چندتا خشگل مثل لوهان ریختن دورش. کریسم مثه منه. وسوسه میشه خب.

یه نگاه چپ بهش انداختم: سهوووون… لوهان می دونه تو به همین راحتی وسوسه میشی ؟

سهون: نه نه. فکر بد نکن سوهو جان. خخخخ… تنها در حد یک وسوسه شدن ساده و بعد صورت همچون مه عشقم رو به روی چشمانم نمایان می گردد. اینگونه..

بعدش روم خم شد. لباش رو غنچه کرد و جلو اومد. صورتش رو عقب هل دادم.

_ آره جون عمت. تو با این قیافه جلو دختر مردم ظاهر میشی، نه لوهان با این قیافه تو تخیلات تو. دیشب کتاب خوندی ؟

سهون: آره چطور؟

_ هیچی… خدایا این همه آدم تو دنیا ریخته چرا اد این ماش مغز باید راز زندگی منو بدونه.

سهون: عه هیونگ. توهین نکن. اصلا منو بگو می خوام شادت کنم… ایش فهمیدم دریا نمیای بزا من به کارم برسم.

_ حالا کی گفته من نمیام ؟

سهون: به دو دلیل خودم این برداشت رو کردم. یکی اینکه با این قیافه بخوای بیای دیر یا زود همه میفهمن خاطرخواه کریسی، دو ، چون من ازت خواهش می کنم بمونی و مراقب لوهانم باشی. عشقم از دیشب درد داره نمی تونه باهامون بیاد.

_ خیلی پررویی اوه سهون.

سهون در حالی که از اتاق بیرون می رفت: لطف داری هیونگ.

بدبخت راست می گفت. من اصلا حال و حوصله ی بیرون رفتن نداشتم. خوبه حداقل دی او باهاشون بود حواسش بهشون باشه.

گوشیم رو برداشتم و عکس کریس رو آوردم و بهش زل زدم. الآن اون طرف تنها بود… تنهای تنها… دلم در حد مرگ براش تنگ شده بود…

خدا می دونه چی شده بود که تلفنامو جواب نمی داد..

چندتا بوسه روی عکسش زدم و پقی زدم زیر گریه… همونطور که داشتم گریه می کردم گوشی توی دستم لرزید، ژانگ بود. سراسیمه بینیمو بالا کشیدم و تلفن رو جواب دادم… خداروشکر بلد بود کره ای حرف بزنه.

ژانگ: الو.. الو سوهوشی… کیم سوهو پشت خطی ؟

_ الو.. بله بله. سلام.. چرا خودتو کریس تلفنتون رو جواب نمی دید ؟ اتفاقی افتاده ؟ من دارم از نگرانی میمیرم.

ژانگ: نه چیزی نشده. گوشی من شارژ نداشت ، کریسم… سر فیلم برداری بود.

_ دروغ می گی… کریس دوباره حالش بد شده. آره؟

ژانگ: نه اصلا. الآن سر هردومون شلوغه. یه چند روز دیگه خودش بهت زنگ میزنه. فعلا من باید برم.

_ ژانگ تروخدا اگه چیزیش شده بهم بگو.

چند دقیقه سکوت کرد.

_ ژانگ… ژانگ بهم بگو.

ژانگ: ببین سوهو لطفا نگران نشو.. دیروز یه حمله ی خفیف داشت. الآن بیمارستانه. به هوش که اومد میگم حتما بهت زنگ بزنه.

زبونم بند اومده بود… دوباره حمله داشته؟ ولی اون که می گفت عملش خوب بوده… بغض بدجوری به گلوم چنگ مینداخت…

_ لطفا مراقبش باش..

ژانگ: سوهو نگران نباش. همه چیز خوب پیش میره. من دوباره بهت زنگ میزنم.

و بعد هم تلفن رو قطع کرد. احساس می کردم از غم دارم منفجر میشم. فقط گذاشتم بغضم بشکنه و بلند بلند گریه کردم. آخه چرا باید همچین بلایی سر ما میومد ؟ قبل رفتنش هنوز یه ماهم نشده بود که بعد کلی ماجرا با هم خوب شده بودیم. بعد از دوسال که مخفیانه عاشق هم بودیم و فکر می کردیم یه عشق یه طرفه داریم بالاخره به هم اعتراف کرده بودیم… چرا به خاطر یه سری برنامه های کاری احمقانه نمی تونستیم کنار هم باشیم؟! کریس تازه داشت بعد از بدبختی هاش معنی زندگی رو می چشید.. آه خدایا من حاضرم جونمم بدم ولی اون فقط برای یه ساعت بدون هیچ دغدغه ی فکری ای شاد باشه. خواهش می کنم یه کاری کن برگرده وگرنه تو تنهایی دق می کنه.

خودم نفهمیدم ولی انقدر بلند گریه می کردم که در اتاق باز شد و لوهان متعجب بهم خیره شد: سوهو… چرا گریه می کنی ؟

اشکام رو پاک کردم: چیزی نیست. دلم گرفته بود.

لوهان: منم دلم گرفته… بیام کنارت بشینم باهم گریه کنیم ؟

_ تو دیگه چرا ؟

لنگون لنگون اومد کنارم نشست: همه فکر می کنن خیلی آدم شاد و شنگولیم ولی… از درون دارم میسوزم. می دونی چه درد بدیه یه نفر رو دوست داشته باشی ولی هیچ وقت نتونی به دستش بیاری چون اون مال یه نفر دیگست و فقط به چشم یه برادر بهت نگاه می کنه ؟

_ لوهان!!! سهون رو میگی ؟

لوهان: من واقعا سهون رو دوست دارم… عشق اون بود که به راحتی بهم اجازه داد عشق اولم رو فراموش کنم… آه. چرا من دارم این چیزا رو میگم ؟ چون دلم خیلی پره… فراموشش کن.. تو چرا عین ابر بهار گریه میکنی ؟

_ لوهان !!! واقعا خیلی مرموزی..

خندید: نه به اندازه ی تو.. نشستی اینجا الکی داری گریه می کنی ؟

_ آره.. همین… همین جور الکی گریه می کنم.

بچه های ما انقدرا هم که نشون میدن بی خیال و شاد نیستن… البته چرا. دو نفر هستن دلشون الکی خوشه، سهون و تائو. غیر اونا هر کدوممون یه دردی داریم از ترس اینکه بقیه ناراحت نشن که به هم نمی گیم… کاش یه روز بشه دوازده نفریمون بی خیال از کل دنیا کنار هم بشینیم و از با هم بودن لذت ببریم… مثل همه ی آدمای عادی…

________________________

از دید سوم شخص:

هوا کم کم رو به تاریکی می رفت. رنگ قرمزی که با غروب آفتاب روی آسمون و دریا ریخته شده بود منظره خیلی زیبایی رو به وجود می آورد. امواج ساحل آروم جلو و عقب می رفتن و صداشون روح آدم رو نوازش می داد. لب ساحل اختصاصی 6 تا پسر تو سر و کله ی هم میزدن و صداشون سر به آسمون کشیده بود. 2 نفر مسیر مخالف بقیه رو پیش گرفته بودن و دست در دست هم ، هم پای آب دریا قدم می زدن.

بکهیون سرش رو روی شونه ی چانیول گذاشته و دستاش رو محکم به دستای عشقش قفل کرده بود. چانیول سعی می کرد تمام سوالات توی ذهنش رو پس بزنه و از بودن کنار کسی که با دل و جون عاشقش بود لذت ببره.

چانی خیلی ناگهانی ایستاد. خم شد و چوب جلوی پاش رو برداشت.

چوب رو آروم روی زمین تکون داد و یه قلب کشید و توش نوشت: من قول میدم تا آخر عمرم عاشق بیون بکهیون بمونم.

بعد چوب رو رو به روی بکهیون گرفت: تو هم بنویس… می خوام تا آخر عمرت فقط من تو قلبت باشم..

بک: چرا یهویی اینطوری می کنی ؟

چانی: چون خیلی خشگل داری به دریا نگاه میکنی… ازین نگاها به من نمی کنی. بنویس اینجا ببینه بکی من صاحاب داره.

بکهیون با چشمای گرد به چانی زل زد و خندید: ای حسود… می خوای داد بزنم همه بشنون ؟

چانی: اول بنویس بعدش هر کاری خواستی بکن… اگه این قولتو موجای دریا با خودشون ببرن، عملی میشه.

بکهیون با یه لبخند زیبا چوب رو از دست چانیول گرفت و نوشت: من قول میدم تا آخر عمرم عاشق پارک چانیول حسود بمونم.

چانی: من حسود نیستم… تو خیلی خشگل نگاه می کنی. می ترسم با این نگاهت دریا رو هم عاشق خودت بکنی.

بکهیون با چشمای پر از اشک زیر اون قولا نوشت: بکیول برای همیشه کنار هم میمونن.

و به آرومی اشک ریخت. چون می دونست حتی اگه دست موجای دریا هم به اون نوشته ها برسه هیچ وقت حقیقت پیدا نمی کنن. اونا فقط تا دوتا غروب خورشید دیگه با هم بودن.

چانی دستش رو زیر چونه ی بکی گذاشت و بالا آورد: چرا دوباره داری اشکاتو هدر میدی؟ اینا هر کدوم قد یه دنیا ارزش دارنا!

بک: آخه یودا یه نگاه بنداز… ای احمق مگه موجای دریا تا اینجا میان که این قولا رو با خودشون ببرن. نگاه کن چقدر فاصلست.

چانی: من احمقم یا تو ؟ شبا مد میشه… آب میاد بالا اینا رو با خودش میبره. بعد می فهمه تو برای منی و تا آخر عمر پیش من نگهت میداره.

بک: اگه نیاد جلو چی ؟ اونوقت ما از هم جدا میشیم ؟

دستاش رو دور کمر چانی حلقه کرد و سرش رو به سینش چسبوند: من نمی خوام ازت جدا بشم یا غیر تو عاشق کس دیگه ای بشم… بیا بریم اینا رو جلوتر بنویسیم. من می ترسم.

چانیول سر بکهیون رو نوازش کرد و روی موهاش یه بوسه نشوند: همین جا خوبه… نترس. هر چی که بشه تو باز مال منی. مال خوده خوده خودم.

بکهیون آروم زمزمه کرد: برای 2 روز… و بعد دستاش رو محکم دور کمر چانی پیچید و در حالی که به صدای قلبی که توش لونه کرده بود گوش میداد چشمام رو بست و آروم گرفت.

________________________

روی یه میز سفارشی رستوران ایتالیایی ، یه آب پرتقال سفارشی که اصلا تو منوی غذا ها نبود روی میز قرار داشت. دوتا نی از داخلش در اومده بودن و سر یکیشون تو دهن یه دختر ناز و بانمک و سر دیگش تو دهن یه پسر خوشتیپ بود. دختر و پسر با عشق نگاهاشون رو به هم دوخته بودن و آب پرتقال می نوشیدن…

صدای خرخر نی ها بلند شده بود ولی اونا توجه نمی کردن. بعد از چند بار صدا زدن خانم پارک هر دو برگشتن و نگاه کردن.

خانم پارک: بلند شید برید لای آدمای عادی بشینید براتون غذا بیارم.

تائو: نه مامان. ما دیگه رفع زحمت می کنیم.

خانم پارک با اخم به تائو نگاه کرد: چوب خطاتون پره پره. از لطفمه تو آب پرتقالتون سم نریختم…

یورا: ماماااااااان..

خانم پارک: مامان و زهر مار… برداشتین سر خود رفتین نامزد کردین که چی؟ زنگ زدم بابات بیاد حالتون رو جا بیاره.

یورا: مامان جونم ، بابا می دونه.

تائو: پدر من هم در جریانه. اگه می خواستیم زیاد سر و صدا کنیم همه می فهمیدن. ما خواستیم مخفی بمونه.

یورا: الآن دلیل اصلی اینجا بودنمون خبر دار کردن شمائه..

خانم پارک با تعجب به هر دوشون نگاه کرد. بعد چند ثانیه کنارشون رو صندلی نشست و مظلومانه شروع به گریه کرد.

خانم پارک: ای مادر… این همه زحمت دختر بکش، تر و خشکش کن ، بزرگش کن ، بفرستش دانشگاه ، هر چی بخواد براش فراهم کن… هی خدا این بود جواب زحمتای منو باباش ؟

یورا بلند شد و کنار مادرش ایستاد. آروم دستش رو به کمرش می کشید.

خانم پارک: بردار دستتو ببینم. دختره ی…

یورا عقب رفت: چ.چشم..

تائو: مامان آخه شما که تا چند ثانیه ی پیش خوب بودید… بعدم ما یه بار این موضوع رو پیشتون مطرح کردیم ، شما مخالفتی نداشتین..

خانم پارک: تو از دخترم کوچیک تری ، آیدلم هستی… می دونی این چقدر برا یورا مصیبت به بار میاره ؟

یورا: مامان ما که این موضوع ها رو حل و فصل کرده بودیم… بعدم الکی نگو خودم می دونم بابا همه چی رو بهتون گفته..

خانم پارک: چقد تو رو داری یورا.. یکم از داداش معصومت یاد بگیر. این همه ساله از اون دختره یه جین خوشش میاد، دختره گذاشت رفت آمریکا و برگشت این داداشت جیکش در نیومد. اصلا اون نباید بدونه ؟ بردارته مثلا… بفمه زمین و زمان رو به هم می دوزه… خود دانی و داداشت… چانی پسرم. انتقام مادر مظلومتو ازین دوتا بگیر… شما ها منو سکته میدید آخر.

تائو با شنیدن اینکه چانی از دختری به اسم یه جین خوشش میاد کمی جا خورد ولی گذاشت تا همه چیز رو بعدا از یورا بپرسه: مامان مطمئنید چانی مظلومه ؟ حالا گندایه اونم رو میشه ها !!!

خانم پارک: از شما دوتا خود سر بهتره.. من نمی دونم.. ازتون نمی گذرم.

یورا: ماماااااااااان..

خانم پارک آرنجش رو روی میز گذاشت . سرش رو هم با دستش گرفت. البته خب اینا همه فیلم بود که دل یورا رو کباب کنه. مادره دیگه. بهش بر خورده: مامان و درد یامان. آدم مار بشه ولی مادر نشه… حالام برید از جلو چشمام دور شید تا من بشینم فکرامو بکنم… برید بینم.. سریع.

تائو: نمیشه اول غذامونو بگیریم بعد بریم یه جا بشینیم بخوریم ؟

خانم پارک: نخیرم. غذاتونم برید از همون یه جا بگیرید. تا فردا هم باید همه چیز رو به چانیول گفته باشید… حالام برید دیگه.

یورا وایستاده بود مادرش رو نگاه می کرد که تائو دستش رو روی شونش گذاشت و بعد از خداحافظی به زور بردش بیرون.

داخل ماشین سکوت آزار دهنده ای به پا بود تا اینکه تائو گفت: بیبی… کجا بریم ؟

یورا: درست حرف بزن. الآن حوصله ی لوس بازی ندارم. 4 صباح دیگه بچه دار میشیم یاد میگیرن از باباشون.

تائو: وا؟! خب قیافت خیلی در همه… کجا ببرمت ؟

یورا: خونه ی خودمون. یه سری کار دارم باید تمومش کنم.

تائو از خروجی اول بیرون رفت: امشب برای منی 😀

یورا: یاااااااااا تائو منو کجا میبری ؟!!!

 

خب تموم شد. این قسمت چطور بود ؟ ببخشید کم بود. هول هولی شد. لطفا با کامنتاتون هر نظری راجع به داستان دارید بگید …

 

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





44
نظر بگذارید

avatar
42 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
41 نظرات نویسندگان
ala$@ف00ر@sarah.ghnegarsanaz نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
ala
مهمان
ala

Nice

$@ف00ر@
مهمان
$@ف00ر@

Yuraro koja mibare????
Mersi.badi

sarah.gh
مهمان
sarah.gh

ووواااییییییی مممنننن دلم خخخیییللییی شوووررررر ممممیییزنهههههه
مممیییشششههه خخخییلللیییی ناااگگگههاانننیییی تتتییییووووننننن بببببممممیییرررههه؟؟؟؟

negar
مهمان
negar

رابطه بکیول /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifخیلی دلخراش و آزار دهنده شده برام

sanaz
مهمان
sanaz

خیلی قشنگ بود
تائو -__-
سوهو *_*
بکیول ^^
خسته نباشی