9 👁 بازدید

Just For You_EP10

سلام دوستان گرام

اومدم با قسمت دهم فیک فقط برای تو

چیز خاصی ندارم بگم… اولین قسمت 2 رقمیمه ^^

مثل همیشه ممنون از حمایتاتون

امیدوارم خوشتون بیاد

اولش رو با حس بخونید… یکم ادبیه ^^

فضای اون اتاق ویژه عاری از سکوت بود…

صدای صوت گوش خراش دستگاه…

ناله های قطع شده ی کریس که تا چند لحظه ی پیش از درد شدید به خودش می پیچید…

چشمای گریون و فریاد های ژانگ…

سرنگ هایی که هر لحظه پر و خالی و به دست کریس تزریق می شدن…

امر و نهی های دکتر…

تکاپوی پرستار ها…

صداهای پشت سر هم دستگاه شوک…

خط صافی که چشم همه منتظر دوباره بالا و پایین رفتنش بود…

بیرون اون اتاق جایی داخل یه کیف چرمی که کنار یه کت قهوه ای تو یه ماشین شاستی بلند قرار داشت، موبایلی بود که صدای زنگش به گوش هیچ کس نمی رسید…

دل نگران و چشمای خیس سوهویی که پشت خط منتظر جواب تلفن مدیر برنامه های عزیزترین کسش بود…

و فقط یک دقیقه… کریس فقط شصت ثانیه از زندگی بی رحم و کوتاهش فرصت می خواست…

فقط شصت ثانیه ی کوتاه کافی بود تا تک تک حسرت های قبل از مرگش با هاش به گور نرن…

تا بتونه برای آخرین بار دست عشقش رو بفشاره و بوسه ای به روی لب های صورتی رنگش بزنه…

تا بتونه با یه تشکر ساده گوشه ای از محبت های ژانگ رو جبران کنه…

تا بتونه برای آخرین بار 12 نفر عضو اکسو رو کنار هم ببینه و به اونا بفهمونه که نمی خواسته تنهاشون بزاره…

تا بتونه توی صورت مادرش نگاه کنه و دلیل ترک شدنش رو ازش بپرسه…

تا بتونه به عمو و زن عموش بگه با وجود تمام رفتارای تلخ و آزار دهندشون اونا رو می بخشه…

و….

و زندگی دلش به حال پسری که با چشمای بسته نیمه جون روی تخت بیمارستان افتاده بود سوخت… همون پسری که طی ملاقات کوتاهش با زندگیش چیزی جز رنج و درد و بدبختی رو تجربه نکرده بود… خدا نذاشت دل سوهو بشکنه ، نذاشت ناله های ژانگ بی جواب بمونه ، نذاشت کلی آدم به خاطر رفتاراشون پشیمون بشن ، نذاشت کریس کلی آرزو رو با خودش به گور ببره..

وقتی که دکتر از همه چیز ناامید بود و می خواست برای آخرین بار به کریس شوک وارد کنه، خط سبز روی مانیتور سیاه بار دیگه به خودش تکونی داد و بالا و پایین رفت…

بازم قله هایی ساخت که شبیه فراز و نشیب های زندگی بیماری بود که کنارش روی تخت خوابیده بود…

و صدای صوتی که تا مغز استخوان رو می لرزوند به صدای بوق هایی تبدیل شد که نوید بخش حیات بودن…

دکتر آروم زمزمه کرد: برگشت…

و هیچ کس در اون لحظه نمی دونست که همچین صحنه ای هیچ وقت دوباره تکرار نمیشه بلکه کریس صحنه ای هزار بار تلخ تر از این رو تجربه خواهد کرد…

سرنوشت برای همیشه تصمیمش رو گرفته بود… کریس رو برگردونده و یه عمر طولانی و پر برکت رو پیش روش رقم زده بود اما… قیمت اون زندگی یه چیز خیلی خیلی باارزش بود… قیمتی که هر کسی توان و بخشندگی پرداختش رو نداره.. اما کسی وجود داشت که به خاطر کریس اون قیمت رو بدون هیچ چشم داشتی پرداخت… درست در همون لحظه ی تلخ رضایت خودش رو برای این کار اعلام کرده بود…

______________________________

از دید چانیول:

بیشتر از یک ساعت بود که بیدار شده بودم و به صورت بک هیون زل زده بودم. تک تک اجزای صورتش با نمک و زیبا بودن. من هیچ چیز دنیا رو با اون صورت زیبا عوض نمی کردم. دلم نمی خواست تا وقتی بک بیدار میشه از نگاه کردن بهش دست بردارم. همش می ترسیدم بیدار که بشه دوباره باهام سر ناسازگاری برداره..

دیشب اونقدر تو بغل هم گریه کردیم که نفهمیدیم کی خوابمون برد. باورم نمی شد بعد از دوماه تو آغوش من خوابیده. هنوزم دلیل هیچ کدوم از حرفا و رفتاراش رو نمی دونستم ولی برام مهم نبود. همین که برگشته بود پیشم برام کافی بود.

تیکه ای از موهای سیاهش که توی صورتش ریخته بود رو کنار زدم. بک تکونی خورد. داشت بیدار می شد. چشمام رو بستم تا ببینم واکنش اون چیه.

بک زمزمه کرد: آم …دامبو… خودتو به خواب نزن… می دونم بیداری…

یعنی میدونست یک ساعته که بهش زل زدم ؟! از ترس اینکه مبادا ضایع بشم خودمو بازم به خواب زدم. چند بار دستش رو جلوی صورتم تکون داد و تو لپم فرو کرد.

بک: من که می دونم بیداری… هعی… تو سکوت کن منم باهات درد دل می کنم… چانیول… عشقم می دونی چقدر دلم برای این صورت جذابت تنگ شده بود؟.. می دونی تو این دو ماه چقدر خودمو برای دور موندن ازت کنترل کردم؟.. چانیول من واقعا عاشقتم..

بغض کرده بود و حرفاش رو تکه تکه می زد و همزمان صورتم رو نوازش می کرد: از صمیم قلبم دوست دارم… باور کن نمی خواستم اذیتت کنم. هر کاری که می کنم به خاطر خودته… دیر یا زود خبری رو درباره ی من می شنوی که دلت رو میشکونه.. کاش ازم متنفر بودی تا موقع شنیدن اون خبر غصه نخوری.. چانی من همه این کارا رو به خاطر تو می کنم. به خاطر سلامتی تو… می خوام در عوضش مواظب خودت باشی و از اون آدمای خطرناک فاصله بگیری… یه نفر رو پیدا کنی که خوشبختت کنه. همون دختره یه جین… دوستتم داره… باید زمانش که رسید فراموشم کنی…

بغضش شکست و دیگه ادامه نداد. دستم رو رو دستش گذاشتم و چشمام رو باز کردم.

_ چرا اینا رو می گی ؟

اشکاش رو پاک کرد و لبخند زد: صبح به خیر ^^ خوب خوابیدی ؟

_ ازت پرسیدم چرا این حرفا رو زدی؟ مگه می خوای چی کار کنی ؟

بک قطره های اشکم رو از رو گونم پاک کرد: عه تو برای چی گریه می کنی؟… من گناه کارم.

_ من هیچی از این حرفا نمی فهمم. تو رو خدا همه چیز رو بهم بگو…

دستاش رو رو لبام گذاشت: شیییی… چیزی نگو.. چند روز دیگه هم صبر کن بعد همه چیز رو میفهمی.. الآن بیا از با هم بودن لذت ببریم.

می خواستم حرفی بزنم که لباش رو روی لبام گذاشت و مانع شد. لبام رو از هم باز کردم و همراهیش کردم… ب.وسیدنش باعث می شد تمام غم هام رو فراموش کنم…

لباش رو از روی لبام که برداشت . لبخند بامزه ای زد و اشک چشماش رو پاک کرد: بیا تو چند روز آینده از این کارا زیاد بکنیم…

چشمام گرد شد: بک!!

بک: آخه شاید بعدش هیچ وقت نتونیم…

دستش رو دوباره رو لبام کشید: دلم براشون تنگ میشه… خیلی شیرینن.

دستش رو تو دستم گرفتم: تا چند روز دیگه قراره چه اتفاقی بیفته ؟

بازم شروع به گریه کرد. با چشمای خیس همه جای صورتم رو برنداز می کرد: امروز یه ملاقات مهم دارم… یه آدم خیلی معروف میاد دیدنم.

_ ما خودمون هم خیلی معروفیم بک.

بک: نه اون معروف تره.

_ کیه ؟

بک: یه خواننده ی سولو که خیلی دوستش داری.

_ زنه ؟

بک حین گریه خندید و سری تکون داد.

_ بزار فکر کنم… خواننده ی زن سولوی مورد علاقه ی من… کیم تیون ؟

بک نزدیکم شد و نوک بینیش رو به نوک بینی من مالید: اوهوم.

_ اون با تو چی کار داره ؟!!!

بازم جوابم رو نداد. فقط شروع کرد به بوسیدنم… این رفتاراش برام خیلی عجیب بود… ترس و استرس بی موردی داشتم. آخه کیم تیون با بک هیون من چه کار مهمی داشت؟ اون یه خواننده ی زن معروف تو کُرست… به علاوه برادر زاده ی نماینده کیم هم هست.. البته چند باری تو رسانه ها گفته که طرفدار اکسوئه… همه چیز به نظرم خیلی عجیب غریب میومد. به هیج وجه نمی تونستم رفتارای بک هیون رو به اون زن ربط بدم… اون طور که بک می گفت دیر یا زود همه چیز مشخص میشد.

______________________________

از دید سوم شخص:

تائو ماشین گران بهاش رو رو به روی ساختمون سر به فلک کشیده ای پارک کرد و پیاده شد. به ماشین تکیه داده و منتظر یورا بود تا از سر ضبط برگرده. سهون هم بدون اینکه خود تائو بفهمه تو ماشینش بود و باهاش اومده بود. برق فلاشر دوربینی چشمای تائو رو از پشت عینک دودی آزار داد. به اطرافش نگاه کرد و پسر بچه ی یازده یا دوازده ساله ای رو دید که دوربین به دست ، خیره بهش نگاه می کرد.

تائو: چی کار می کنی بچه؟

_ ب.بخشید آقا… دیدم ژستتون خوبه گفتم یه عکس ازتون بگیرم.

تائو: تو کی هستی؟

بچه سرخ شد و به دوربینش اشاره کرد: م.من باید.. من باید برا کلاس عکاسیم از مردم عکسای مختلف بگیرم.. فکر کنم عکس شما بهترین شه.

تائو لبخند زد: ممنونم . تو پسر با استعدادی هستی..

سهون شیشه ی ماشین رو پایین داد و سرش رو از پنجره بیرون آورد: هی بچه دروغ میگه… خیلی بد سلیقه و بی استعدادی..

تائو برگشت و با دیدن سهون جیغ کوتاهی زد و چند قدم عقب رفت: تو اینجا چه غلطی می کنی؟!!!!!

سهون خندید: اومدم جاسوسی تو و دوست دخترت… بچه جون خیلی بد سلیقه ای.. این دراز بی قواره ی کپک روی به درد مدل عکاسی میخوره آخه ؟!

_ ژستشون خوب بود…

سهون: نه بابا.. بزار من همون ژستو برات بگیرم یکم حال کنی.. این نه هیکل داره نه قیافه… منو ببینی دهنت باز می مونه D:

تائو سر سهون رو تو ماشین کرد: گمشو تو انقدر ور ور نکن… پسره ی فضول جلبک مغز.

سهون دست تائو رو از رو سرش برداشت و گاز گرفت: من جلبک مغزم؟! من؟! الآن دوست دخترت میاد بهش میگم کدوم بیشوری دیروز داداشش رو از پنجره شوت کرده بیرون… اونوقت می فهمیم جلبک مغز منم یا تو..

تائو آروم به صورت سهون زد: بی نزاکت آدم با بزرگ ترش همچین رفتاری داره ؟!

پسر بچه با دهن باز به جارو جنجال بین تائو و سهون نگاه می کرد که دو تا دست رو شونش احساس کرد. دختر خشگل و بانمکی کنارش رو زمین زانو زد و با نگاه مهربونی بهش گفت: پسر جون تو از اینجا برو. بزار این دوتا همدیگه رو بکشن… امیدوارم در آینده عکاس خوبی بشی ^^

پسر تعظیم کوتاهی کرد و دوید و از اونجا دور شد. یورا کت و دامن زیبا و کرمی رنگی به تن داشت و مثل همیشه با یه گل سر ساده موهاش رو بسته بود. همونجور بی حرکت ایستاد و به تائو و سهون که همو میزدن و بحث می کردن نگاه کرد 😐

سهون با دیدن یورا دستاش رو که برای دفاع از خودش جلوی صورتش گرفته بود پایین آورد و این باعث شد تا مشت تائو با شدت به صورتش برخورد کنه.

سهون: آاااییییییییییییییییی…

تائو: ای وای خاک عالم.. چرا گاردت رو پایین آوردی؟

سهون یه دستش رو جای مشت بود و با دست دیگش به یورا اشاره کرد. تائو با دیدن یورا خودش رو جمع و جور کرد و لبخند زد : سلام عزیزم.

یورا: سلام.

تائو سهون رو عقب هل داد و دسته گلی که روی صندلی عقب بود رو برداشت و رو به یورا گرفت: به خاطر تلفن دیروز متاسفم عزیزم.

یورا سکوت کرد و روشو برگردوند.

تائو قیافه ی مظلومی به خودش گرفت: خانمم.. عشقم… عزیزم… این کارو با من نکن.

سهون دستش رو جلوی دهنش گرفته بود و می خندید.

یورا قیافه ی جدیش رو کنار گذاشت و تائو رو بغل کرد: این قیافه رو نشونم نده… خیلی گوگولی میشی.

تائو، یورا رو عقب هل داد: وسط خیابون منو بغل نکن عشقم. طرفدارا میبینن یه وقت..بشین تو ماشین بریم یه جای خلوت.

تائو در ماشین رو برای یورا باز کرد و بعد از یورا خودش هم رفت و توی ماشین نشست.

یورا: بریم رستوران مامان.. خیلی وقته ندیدت پاندایی..

تائو: چشم عسیسم.

سهون منفجر شد: تو رو خدا نکنید این کارا رو… خیلی لوسید…

تائو چشم غره ای به سهون رفت: به تو مربوط نیست. از ماشین پیاده شو…

سهون: نه من اومدم تا حواسم بهتون باشه کار بد نکنید…

تائو نگاه برزخی ای به سهون انداخت: گفتم پیاده شو…

یورا: تائو گناه داره… الآن زدی صورتشو ناکار کردی… اصلا براچی آوردیش ؟

سهون: خانم راست میگه.. من گناه دارم.

تائو: نه نداری… عزیزم این گناه نداره.. خودش قایمکی سوار ماشین شده.

سهون هر چقدر تلاش کرد نتونست تو ماشین موندنش رو تضمین کنه. تائو از ماشین پیاده شد و سهون رو بیرون آورد و محکم پس کلش زد.

سهون: آخ لوهانم کجایی ببینی پیشیت رو وسط خیابون ول کردن ؟

تائو با نگاهاش به سهون فهموند که یورا از ماجرا های خوابگاهشون خبری نداره و بعدم با عصبانیت سوار ماشین شد و رفت.

سهون با ناراحتی گوشه ی خیابون نشست و بعد از چند دقیقه با انوبوس در حالی که زیر لبی فحش رو به جون تائو می کشید به خوابگاه برگشت.

حوالی ظهر بود. بعد ناهار بیشتر بچه ها مشغول کارای خودشون بودن. یه شیشه بر هم اومده بود تا برای پنجره ی شکسته شیشه بندازه. همه با هم قرار گذاشته بودن چیزی راجع به اتفاقات دیروز به بیرون خوابگاه درز پیدا نکنه و خوشبختانه نکرده بود. دی او داشت شیشه بر رو تا دم در همراهی می کرد بعد از اینکه اون مرد از خوابگاه خارج شد ، فراری قرمز رنگی جلوی در توقف کرد. دختری خوش هیکل و زیبا از ماشین پیاده شد. قسمتی از جلوی موهاش رو با کش بسته و عقب برده بود و عینک دودی بزرگی به چشم داشت. رژ قرمز رنگش از دور چشم رو میزد. شلوارک خیلی کوتاهی به پاش بود و یه تاپ بلند و آزاد به رنگ صورتی ملایم به تن داشت. بند کیف کوچیکش انقدر بلند بود که کیف تا زیر شلوارکش می اومد. موهای قهوه ای روشنش روی شونه هاش ریخته بود و با وقاری خاص و به آهستگی به خوابگاه نزدیک میشد. دی او در نگاه اول دختر رو شناخت… کیم تیون.

بدنش با دیدن دختر لرزید ولی به زور لبخند زد.

تیون: سلام کیونگ سوشی.

دی او سرخ شد: س.سلام کیم تیون شی. تو خوابگاه ما کاری داشتین ؟

قشنگی صداش با صدای دی او هم برابری می کرد: با بیون بک هیون یه کار مختصر داشتم.

دی او: ب.بفرمایید.

دی او تو دلش گفت: بک هیون… می خوای چیکار کنی؟ همین دیشب با چانی بودی.

ورود تیون به خوابگاه در اول براش منظره ی خوشایندی نداشت. همون جا تو حیاط با صحنه ای مواجه شد که اصلا چشم دیدنش رو نداشت.

چانیول از پشت دستش رو دور کمر بک هیون حلقه کرده بود و در گوشش چیزی زمزمه می کرد. بک هیون هم می خندید و گوشش رو از لبای چانیول دور می کرد.

دی او سرفه ای کرد تا اونا از هم جدا شن: بیون بک هیون… اهم.. خانم کارتون دارن.

تیون عینکش رو برداشت و لبخند زیبایی تحویل بک داد: سلام 🙂

لبخند روی لبای بک محو شد و نگاهش رو به نگاه تیون دوخت.

چانی تعظیم کوتاهی کرد: سلام خانم کیم… حالتون خوبه؟ عموتون خوب هستن؟

تیون: خیلی متشکرم پارک چانیول.

تیون اسم چانیول رو با لحن خاصی تلفظ کرد. اون لحن یه جورایی یه نشونه ی هشدار به بک هیون بود.

بک هیون کمی از چانیول فاصله گرفت: س.سلام تیون… با من بیا.

چانی متعجب نگاه کرد: کجا؟!

بک: بعدا برات توضیح میدم.

بک هیون ، تیون رو به اتاق چانی و دی او برد. صدایی از اتاق خارج نمیشد و حتی لوهان و سهون هم از ترس نماینده کیم جرئت گوش وایستادن نداشتن. با گذشت بیشتر از نیم ساعت بک در اتاق رو باز کرد و با یه قیافه ی داغون خارج شد. پشت سرش هم تیون.

تیون: بک فراموش نکن بهم چی گفتی… اوقات خوشی رو برات آرزو میکنم.

و بعد دست مشت شدش رو بالا آورد و با حالت خاصی سه تا از انگشتاش رو از هم باز کرد و تکون داد: من بیشتر از این منتظر نمی مونم.

تیون فقط سه روز به بک فرصت داده بود. این به این معنی بود که بک فقط سه روز دیگه تا تائید شایعات خودش و تیون فرصت داشت.

بک زمزمه کرد: باشه… می دونم.

تیون عینکش رو به چشم زد و تعظیم خیلی کوتاهی کرد: خداحافظ همگی.

دی او می خواست برای بدرقه بره که بک جلوش رو گرفت: لازم نیست.

پسرا هم تعظیم کردن: خدانگهدار.

سهون بعد از اینکه از پشت پنجره دید در خروجی اصلی هم بسته شد، بلند جیغ زد: یکی منو نیشگون بگیرههههههههه. این واقعا کیم تیون بود؟!

لوهان: ایش دختره ی پر افاده ی بد صدا… من که ازش بدم میاد.

سهون: برو بابا. صدا به این خوبی… من که عاشقشم.

لوهان: چشمم روشن.

چن خندید: بیون بک هیون، جدیدا با آدمای کله گنده می پری… عموش خبر داره اومده اینجا؟

بک هیون مات و مبهوت به جای قبلی تیون خیره شده و تو افکار خودش فرو رفته بود. حرفایی که با تیون تو اتاق زده شد کوچک ترین روزنه های امیدش هم نابود کرده بودن.

دی او محکم به شونه ی بک زد: یا اینا با توان.. تو اون اتاق چه غلطی کردی ؟!… هی بک..

دی او رشته ی افکار بک رو پاره کرد.

بک: دی او..

دی او: هووووم.

بک: دی او…

دی او: چیه ؟

بک: دی او…

دی او: دِهه… حرفتو بزن.

بک: دی او… همه چیز تموم شد. همه چیز.

چانیول دستش رو از پشت رو شونه ی بکی گذاشت: میشه منم بدونم چی تموم شد ؟

بک هیون خیلی ناگهانی برگشت و دستاش رو دور کمر چانیول حلقه و زار زار گریه کرد: چانی با بازوهات دنیا رو از جلوی چشمام مخفی کن. نزار غیر آغوشت جای دیگه ای رو ببینم. حداقل شده برای سه روز فقط مال من باش… چانی من فقط سه روز می خوامت. کل توجه و عشقت رو تو این سه روز می خوام. کلش رو… سفتشون کن. دستاتو سفت تر بپیچ دورم. محکم سرمو به سینت قفل کن. نزار هیچی از آغوشت جدام کنه… هیچی چانی… برای این سه روز فقط تو رو می خوام… کل دنیام شو.

چانی چندتا بوسه روی موهای بک زد: بک چته ؟ چرا گریه می کنی؟ باشه.. باشه هر کار بگی میکنم.. هرکار.

سهون: خاک عالم. یکی اینا رو جمع کنه.

کای: نه بابا… صحنه به این با احساسی. چی چی رو جمع کنیم ؟ اوه سهون لذت ببر. دیگه گیرت نمیاد.

چن: دوربیناتونو در بیارید فیلم برداری کنید. فردا هم تو نت share کنید.

دی او خندید: ای بی جنبه ها… گند نزنید به احساساتشون.

 

 

خب این قسمتم تمومید… اولین قسمت دو رقمی بود^^ خوب بود یا نه ؟ منتظر نظراتتون هستم 🙂



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





99
نظر بگذارید

avatar
60 نظرات
39 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
54 نظرات نویسندگان
$@ف00ر@Afsane❤Krissarah.ghparilaaya نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
$@ف00ر@
مهمان
$@ف00ر@

Sehun cheghad hers mide/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

Afsane❤Kris
مهمان
Afsane❤Kris

وااااایییییییی جیییغ عالی بود ولی
کریسسسسسم اصن همچین صحنه ای میاد تو ذهنم گریم میگیره :'(
.

sarah.gh
مهمان
sarah.gh

اااایییییییییررررررببببیییییککککییییییی(ایربیکی فش جدیده که برا بعضیا ساختم)
مممیییییکککشششمممتتتتتت کککککییییممممم تتتییییوووننننننننن
تتتووووو غلللططططط مممییییکککنننییییی چچچااااننننبببببککککک مممنننوووووو ااااذیییتتتتت ممممیییییکککننننییییییی
خددددااااااااا
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

pari
مهمان
pari

دورقمی شدنت مبارک!
فوق العاده بود!مخصوصا تیکه اولش!!!

laaya
مهمان
laaya

داره غمگین میشه چرااااااااااااااااااا؟؟؟
من طاقت ندااااااااااااااااااااااااااارم اخههههههه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif