11 👁 بازدید

Just For You_EP09

سلام دوستان گرامی

پنج شنبه شبه و من اومدم با قسمت نهم فقط برای تو

داستان تازه داره شروع میشه…شاید تا چند قسمت کند پیش بریم

این قسمت رو زیاد ترش کردم…هم بکیئول داره هم هونهان هم کریس…

خودم این قسمت رو خیلی دوست دارم ^^

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

دوستان عزیز از تمام حمایتاتون ممنونم… یه دنیا ممنون که انگیزه میدین بهم

بفرمایید ادامه

سهون: آخه به دی او چه مربوط؟! صاحاب چانی تو اتاق خوابیده بعد این داره ما رو تنبیه می کنه.

دی او هنوز سمت دست شویی راه نیفتاده بود که زنگ در به صدا در اومد… همه مثل جت از جاهاشون پریدن. دی او سراسیمه سمت در رفت و بازش کرد: چانی…

کای خندید: آره می دونم… شباهت غیر قابل انکاری به یئولی هیونگ دارم.

با ديدن سر و وضع كاي نگاه مهربون دي او تبديل به يه نگاه خشن شد. کای خودش رو جمع و جور کرد و یکی از اون لبخند های کشندش زد.

دی او سر تا پای کای رو آنالیز کرد: چرا انقدر دیر اومدی؟ تا الآن کدوم…. گوری بود؟ چرا قبل از اینکه بیای تو اطلاع ندادی کایی؟ اصلا چرا از صبح تا حالا زنگ نزدی حال رفقات رو بپرسی؟

لبخند کای جای خودش رو به یه اخم زیبا تر از اون لبخند داد: جلسه ی محاکمست؟!… چه خبرتونه همتون جمع شدید جلوی در؟!!

لوهان: بازم تا این ساعت با اون پسره ته مين تو بار بودي ؟ (ته مین نیز در داستان موجود می باشد ^^)

كاي قدمي سمت دي او برداشت. نتونست تعادلش رو حفظ كنه. چونش رو روي شونه ي دي او گذاشت و خيلي آروم چيزي رو زمزمه كرد و چشماش رو بست.

دي او در حالي كه سعي مي كرد بغضش رو قورت بده رو به لوهان و لي و چن كرد: مثل اينكه خيلي مسته… كمك كنيد ببريمش تو اتاق.

كاي رو روي تخت خوابوندن. وقتي مي خواستن بيرون بيان لوهان به تخت بك هيون اشاره كرد: بك كوش؟

دي او: كوشش؟ مگه نخوابونديش؟!!

لوهان: چرا همين جا رو تخت بود.

ناگهان لي جيغ زد: رووووووح…

لوهان و دي او برگشتن سمت در.. بك هيون رنگش از گچ ديوار هم سفيد تر شده بود.

لوهان شروع كرد به جويدن ناخن هاش: نكنه واقعا روح بك هيونه ؟

دي او: واي خدا شماها چقدر خنگين. من دارم با كيا زندگي مي كنم؟!!!… بميرم الهي.. نگران چاني اي؟

بك هيون سرش رو خيلي آهسته به نشانه ي تاييد تكون داد و با صدايي كه به سختي شنيده مي شد گفت: ه.هنوز برنگشتن ؟

دي او: نه.. تو بخواب. برگشتن بيدارت مي كنيم.

بك هيون روي يكي از مبلا نشست و چشماش رو بست. رنگ روشن مبل باعث مي شد تا قيافش از اون چيزي كه هست هم رنگ پريده تر به نظر برسه.

لوهان كنارش نشست و دستش رو با فاصله جلوي صورت بك تكون داد: واي بك… دقيقا شبيه زامبي شدي…

بك: امروز مزخرف ترين روز زندگيم بود هيونگ… مزخرف ترين..

اشكاي تلخش آروم و آهسته از روي گونش سر مي خوردن و پايين مي ريختن: تو بد هچلي گير افتادم.

لوهان بك هيون رو بغل كرد و سرش رو روي سينش گذاشت: سعي كن بخوابي… وقتي بيدار شي اونم اينجاست..

بك: نمي خوام.. نمي خوام اينجا باشه… ديگه نمي خوام دوستم داشته باشه… اين فقط بهش ضربه ميزنه… الآن فقط منتظرم سلامتيش رو ببينم.

لوهان با ديدن حال خراب بكهيون خيلي دپرس شده بود. بكي اونقدر تلخ گريه مي كرد كه لوهان هم بغض كرده بود.

سهون لاي در دستشويي رو باز كرد و نيم نگاهي به داخل اتاق انداخت و زير لبي گفت: يااااا لوهان… چشم منو دور ديدي؟

چشم چن به سهون افتاد: دي او… دي اويااااا… بيا سهون درو باز كرده.

سهون دوباره داخل دست شويي رفت و در رو قفل كرد: براش دارم… راپورت منو به دي او ميده.

تائو: كي؟

سهون: چن هيونگ… بلند شو منم يه ذره بشينم.

تائو: نه من حالم بده… تكونم بدي بالا ميارم.

سهون: بلندشو پاهام درد گرفتن تائو.. حالا خوبه رو توالت فرنگي نشستي. رو سنگ مرمر بودي چيكار مي كردي؟!

تائو: سهون باورت نميشه… من هر لحظه ممكنه كار خرابي كنم.

سهون: اه. اصلا همش تقصير خودته… نازك نارنجي. بايد دل و رودتم بالا بياري. شانس آوردي سر چاني بلايي نيومده… ببينم به يورا كه نگفتي؟

تائو: اولا يورا نه و خانم يورا. دوما مگه خرم همچين حرفي رو بهش بزنم. پشت تلفن سكته مي كنه.

سهون: خر كه هستي چه عجب يه بار عقلت رسيده بايد و نبايد رو از هم تشخيص بدي.

تائو قبل از اينكه هر چيزي كه خورده بود رو روي سهون بالا بياره، گفت: خفه ش..

جيغ سهون هوا رفت: ايييييي… چندش… حالم به هم خورد… تو رو خدا يكي منو از اين تو درآره.. لوهان.. لولو كجايي عشقتو كشتن!!!

سهون به شلوارش كه با محتويات داخل معده ي تائو مزين شده بود نگاه كرد: كصافط بيشووووووور.. اين شلوار هديه ي آهوم بود.

جيغ و داد سهون باعث شد تا كسي صداي زنگ در رو نشنوه. هر اتفاقي كه مي افتاد همه ي پسرا با هم روي اون اتفاق متمركز مي شدن و حواسشون كلا از دنيا پرت مي شد.

سوهو: معلوم نيست دوباره دارن چه غلطي مي كنن كه صداي زنگو نمي شنون.

ژيومين: شايد خوابن!! 😐

سوهو: نه بابا… اون بكهيوني كه من قبل رفتن ديدم تا چاني برنگرده نميزاره بقيه بخوابن..

چاني آه كشيد: من كه چيزايي كه گفتيد رو باور نمي كنم… من ديگه براي بك ارزشي ندارم… امكان نداره به خاطر من گريه كنه.

سوهو: سالمي چاني؟! حالت خوبه؟ فك كنم يه چيزيت شده كه دستگاها نشون ندانا.

ژيومين خنديد و با دست به قلب چاني اشاره كرد: مخش عيب نكرده. مشكل از اينجاست.

چاني: هيچ كدومتون كليد نداره؟

ژيومين: نه…. عه ساكت ساكت يه صدايي شنيدم.

از پنجره ي كوچيك باز دست شويي صداي هوار و فحش و فحش كاري شنيده مي شد.

سوهو آب دهنش رو قورت داد: خدا رحم كنه.

ژيومين دوباره پشت سر هم زنگ رو فشار داد و كسي كه چشمش به در ورودي خيره شده بود صداي زنگ رو شنيد.

بك سراسيمه دويد و دستگيره رو چرخوند: بالاخره اومديد؟!!… خودتونيد.

سوهو با ديدن صورت رنگ پريده ي بكي نتونست جلوي كنجكاويش رو بگيره: ب.بكهيون… حالت خوبه؟ از بس سفيدي شدي شبيه شير برنج. 😐

بكي با نگاهاي نگران چاني رو رصد كرد و چشمش روي دست بانداژ شده ي چانيول قفل شد.

چاني: بيون بك هيون… حالت خوبه؟!

بك نفس حبس شدش رو بيرون داد و با ناباوري سرش رو تكون داد. چانيول براش خيلي ارزش داشت. حتي نمي تونست خراش كوچيك روي دستش رو ببينه… صداي كلفت چانيول تو گوشش طنين انداخته بود. حداقلش اين بود كه چاني طبق خنگ بازي هاي لوهان نمرده بود. جرئت نداشت تو صورتش نگاه كنه. با چشمايي پر از اشك و گلويي كه بغض راهشو بسته بود روشو برگردوند و دور شد… دلش براي روزاي شادش تنگ شده بود.

چاني: فك كنم از اينكه منو سالم ديده ناراحت شده… :/

ژيومين مشتش رو جلو صورت چاني گرفت: يااا ميزنم لهت مي كنما..

بعدم دستش رو روي قلبش گذاشت: آخي… اشكاش رو تو چشماش نديدي مگه؟!.. به خاطر تو انقدر حالش بد شده ها… كاش منم يكي اينجوري داشتم.

سوهو: من خودم بهت محبت می کنم هیونگ گلم :*

بعد از رفتن بك دي او سمت در اومد و محكم چاني رو بغل كرد: پارك چانيووووووووووووول… سالمي هنوز؟!! خيلي سگ جوني پسر.

چانيول جوابي نداد. تو بهت بود و به بكهيون و رفتارش فكر مي كرد. همه داخل اومدن.

ژيومين با ديدن سهون جيغ زد و بعد خنديد: اوه سهون چرا با شورت مي گردي؟!!! 😀

چانيول با جيغ ژيومين از فكر در اومد و با ديدن سهون خنديد. سهون با سرعت نور خودش رو تو بغل چاني انداخت و بوسه بارونش كرد: هيونگ نازنينم. سالم برگشتييييييييي… قربون گوشاي فيليت بشم من. همش تقصير اون تائوي الاغ بود… به من ربطي نداشت اصلا…

چانيول آب دهناي سهون رو از رو صورتش پاك كرد و سهون رو عقب هل داد: آخخخخ دستم..

سهون صداش رو نازك كرد: ببخشيد…

بلافاصله بعد از خل و چل گري هاي سهون ، چن تائو رو به حال حالون از دست شويي بيرون آوردن. لي در حالي كه دستكش دستش بود ، ماسك زده بود و شيلنگ آب به دست داشت ، گفت: پارك چانيول بازگشتت به ديوونه خونه ي خودت رو خوشامد ميگم.

سوهو خنديد: لي.. دي او تو رو جايگزين خودش كرده؟!

لي: آري.. دارم دسته گلاي تائو جان رو آبياري مي كنم.

تائو از بس بالا آورده بود چشماش باز نمي شد و صداش در نمي اومد: چانيول هيونگ… حلالم كن… فك كنم نفرينم كردي.

چاني نيشخندي زد: چقد مهم بودم و خودم نمي دونستم.

لوهان از اتاق خواب بيرون دويد و شلواري رو كه براي سهون آورده بود رو سرش انداخت: بيپ بيپ بريد كنار موقعيت اضطراريه… دي اوووووو… قند كجاست؟؟؟؟

دي او: آروم آروم… تو كشوي سوم كابينتا.. چي شده مگه؟.

لوهان: شما ها نگران نباشيد. همه چيز تحت كنترل لوهانه كبيره…

لوهان به سرعت آب قندي درست كرد و داخل اتاق خودش رفت. روي تخت بالاي سر بك نشست و قلوپ قلوپ بهش آب قند رو خوروند.

بك: بابا هيونگ اين خيلي شيرينه…

لوهان: حرف نزن.. بخور برات خوبه… يه نگاه كردي تو آينه ببيني چه شكلي شدي ؟

بك دست لوهان رو پس زد: نمي خورم… مرض قند مي گيرم.

دي او: مي خواي بميري ؟!!! لوس نكن خودتو… زير چشمات گود افتاده.

بك پتو رو روي سرش كشيد: نمي خورم.. راحتم بزاريد.

چانيول بي سر و صدا از بقيه خواست تا از اتاق بيرون برن. روي تخت نشست. با ترديد دستش رو روي شونه ي بك گذاشت: بكي…

بك: چاني خواهش ميكنم برو..

چانيول با دست راست ، دست سالمش ، پتو رو از روي سر بك كنار كشيد: نمي خواي پيشت باشم؟

بكهيون جوابي نداد.

چاني: من… من نمي دونم بايد چي كار كنم… تو همش ازم فاصله مي گيري… 2 ماه بيشتره كه..

بك: من مجبورم پارك چانيول.

چاني: چه اجباري وجود داره؟!.. هيچ مي دوني دلم چقدر براي نگاهای مهربونت و لبخندای قشنگت تنگ شده؟

بك: توام از حال من خبر نداري…

چاتي: يادمه يه زماني خودت بهم گفتي هر اتفاقي هم كه بيفته من و تو بايد عاشق هم بمونيم.. مي گفتي عشق بين مادوتا انقدر قويه كه مي تونه سنگارو ذوب كنه و آب اقيانوسا رو بخار.. مي گفتي تا ته دنيا هم باهام مي موني… چي شده؟ چرا كنار كشيدي؟ حرفاي خودتم فراموش كردي؟

بك: اونا مال قديم بود.. افراد جديدي وارد زندگي هاي ما شدن..

چاني اشكاش رو پاك كرد: هنوزم از خبط يه جين دلخوري؟

بك: نه چانيول… نه… باور كن اگه نزديكم بشي صدمه ميبيني.. فقط قلب خودته كه به درد مياد. كاش تا دو سه روز ديگه هم صبر مي كردي بعد از پنجره مي افتادي و منو اين همه نگران خودت مي كردي… شايد اون موقع انقدر ازم متنفر بودي كه نياي كنارم رو تخت بشيني..

چاني: من هيچ وقت از تو متنفر نميشم… تو تمام زندگي مني… اگه روزي باشه كه از تو متنفر باشم يني از زندگي خودم متنفرم… پس روز مرگمه.

بك: اينو نگو… تو رو خدا اين حرفا رو نزن… بزار ترك كردنت برام راحت باشه. دربيا بهم بگو ازم متنفري… بهم بگو حالت ازم بهم مي خوره…

چاني شونه هاي بكي رو گرفت و رو تخت نشوندش. به چشماي خيس و درخشندش خيره شد: چراااااا؟! آخه چرا؟

بك: به خاطر خودت… چون دوستت دارم ميگم اين حرفا رو بهم بزني.. چون مي خوام رفتنم برات راحت باشه…

چانيول بك هيون رو به آغوش كشيد و سرش رو تو گردنش فرو برد: به هيچ قيمتي از دستت نمي دم… مگر اینکه.. مگر اینکه خودت بخوای… پس خواهشا ازین حرفا نزن.

بک با درنگ دستش رو روی کمر چانی کشید و متقابلا بغلش کرد: چانیولا…فکر می کردم برای همیشه از دستت دادم… ولی الآن تو این آغوش گرمم… تو سالمی و پیشمی.. میشه بهم بگی اینا خواب نیست؟.. بگو چانی

چانی نفس عمیقی کشید. بعد از مدت ها تونسته بود عطر تن بک هیون رو با خیال آسوده حس کنه: نه… این بو رو نمی شه تو خواب حس کرد.. دل انگیز ترین بوی دنیاست… بک نه من خوابم نه تو عشقم.

بک هیون حلقه ی دستاش رو به دور گردن چانی تنگ تر کرد: ببخشم… به خاطر گذشته و هر چی که قراره تو آینده اتفاق بیفته..

چانی: بکی… گذشته رفته و آینده هنوز نیومده… بزار از حالمون لذت ببریم… از اینکه همو داریم.. من هر اتفاقی هم که بیفته تا آخر دنیا با تک تک سلول های بدنم عاشقتم..

با شنیدن این جملات اشکاش با سرعت بیشتری سرازیر شدن: پارک چانیول… هر اتفاقی هم که افتاد از همین لحظه بدون تنها کسی که برای همیشه قلب منو خریده تویی.. فقط تویی که به خاطرش هر کاری می کنم.

هر دوشون به هم گره خورده بودن و مظلومانه تو آغوش هم اشک می ریختن. ظاهر اون قطرات تفاوتی با هم نداشت اما در باطن هر کدوم به منظوری متفاوت ریخته می شدن.

بکی به خاطر ترس از آینده به آغوش چانی چنگ می زد و چانیول از شوق دوباره داشتن بکهیون اونو بین بازو های مردونش پنهان می کرد.

بیرون فضای عاشقانه ی اون اتاق لوهان و سهون به سرگرمی همیشگیشون می پرداختن: فضولی.

لوهان، سهون رو کنار زد: برو اونور تو کری چیزی نمی شنوی…

سهون مظلومانه نگاش کرد: آهو… این چه طرز برخورد با شکارچیته ؟

لوهان: خب بابا این تو که خبری نیست عزیزم… اون دوتا فقط دارن زار زار گریه می کنن.

سهون پس کلش رو خاروند: چند ساله همو ندیدن ؟!

لوهان: جناب اوه سهون منحرف من… بر خلاف تصورات ذهن مخدوشت مثل اینکه قرار نیست این دوتا امشب هیچ غلطی بکنن :/ فکر می کردم یه صحنه افتادیم.

سهون دستش رو روی کمر لوهان کشید و پایین برد: می خوای خودم برات صحنه سازی کنم ؟

لوهان با چشمای خمار به سهون نزدیک شد: چرا که نه ؟!

ژیومین زیر چشمی نگاهی به اونا که هر لحظه فاصلشون کمتر می شد انداخت و روشو برگردونود.. حالش حسابی خراب شده بود.

دی او: یا یا یاااااااا… اینجا خانواده نشسته ها!.. هونهان از هم فاصله بگیرید. دیگه وقته خوابه… من میرم پیش کای ، لومینم برن تو اتاق من و چانی . لطف کنید بزارید اون دوتا کبوتر عاشق امشب با هم باشن…

سهون: پس مادوتا کبوتر عاشق چی ؟

سوهو از پشت یقه ی سهون و گرفت و با خودش برد: شما دوتا به اندازه ی خودتون هستید… شما با من میای.

سهون با یه حرکت ساده خودش و آزاد کرد. دست لوهانو گرفت و تو یکی از اتاقای خالی برد و در رو قفل کرد: ژیومین هیونگ شما امشب پیش هم اتاقی غرغروی من بخواب… جبران می کنم.

ژیومین زیر لبی زمزمه کرد: هیچ وقت نمی تونی جبران کنی سهونی… 🙁

سهون با لبخند موزیانه ای رو به لوهان کرد: خب کجا بودیم؟

لوهان دوباره با چشمای نیمه بسته به نزدیک سهون شد: همین حوالیا.

هردوشون شروع کردن به خوردن لبای همدیگه…

سوهو با حسرت به در نگاه کرد و آه کشید: یک ماهه.. نه بیشتر… منم دلم می خواد.

دی او چشماش گرد شد: مگه کسی هم قبول می کنه با تو بخوابه؟!

سوهو به یاد کریس افتاد… همون کسی که با سر قبول می کرد.. بی خبر از حال کریس لبخندی رو لباش اومد: بماند دیگر… همه چیز رو که نمیشه گفت.

سوهو: ژیومین هیونگ زودتر بیا بخوابیم… شب شیک بکس.

دی او ، لی و چن و تائو رو که رو همدیگه روی مبل خوابشون برده بود بیدار کرد: بلند شید برید سرجای خودتون بخوابید.

بعد از اینکه ژیومین هم سرجاش رفت دی او چراغا رو خاموش کرد و داشت سمت اتاق سابقش می رفت که صدای آه و ناله شنید…

به در اتاق فعلی هونهان زد: هی شما دوتا.. عملیات دل نشینتون رو تو سکوت انجام بدید..

سهون که از صداش همه چیز تابلو بود با نفس نفس گفت: چشم هیونگ.. سایلنتش می کنم…

لوهان: آاااااااااایییییییییییی… چی چی رو سایلنت می کنی ؟!…. آ… آ.. آاااخ… یکم با ملایمت بالا پایین بری کار حله…

دی او لبخندی زد و به اتاقی که دلش برای خوابیدن توش لک زده بود رفت… خاطرات قدیمی جلوی چشماش فلش زدن… چیزی توی کیف کای گذاشت و با خاموش کردن چراع خواب اتاقشون به اون رو پر ماجرا خاتمه داد.

____________________________

از دید کریس:

چشمام رو باز کردم… با تعجب به دور و برم خیره شدم… بهم دستگاه وصل بود… دوباره بیمارستان…

اتفاقات دیروز رو مرور کردم.. گزارشات لحظه به لحظه ی سوهو از اتفاقات خوابگاه. تا اونجایی برام گفته بود که لوهان داشت سر سقوط چانی جیغ و داد می کرد.. صداهای ضبط شده برام فرستاده بود… تا همون جا.. یادم نمیاد بعدش چی شد.

ژانگ با نگاه های نگران برندازم می کرد. دمش گرم. مثل یه برادر برام دلسوزونی می کرد و پی گیر کارام بود. اگه عمرم قد بده براش جبران می کنم.

ژانگ لبخند قشنگی تحویلم داد: به هوش اومدی مرد جوان؟!

ماسک اکسیژن رو از روی صورتم برداشتم: مثل این پیرمردایی حرف میزنی که یه نفرو وسط خیابون پیدا کرده باشن.

ژانگ: خخخ تو اول برو وضع خودت رو درست کن.. جلو در حموم پیدات کردم.

_ واییی… لخت بودم ؟!!!

ژانگ: بدشانسی زود رسیدم… یه کم لفتش می دادم لختتم می دیدم.

_ بیشعووووور… من چرا اینجام ؟

چه سوال مسخره ای کردما… معلومه که دوباره حمله داشتم..

ژانگ: قربون شکلت نمی دونی چرا اینجایی؟!… آقا من دیگه نمی تونم… برو با عمو و زن عموت زندگی کن دیگه یا اصلا… اصلا برگرد کره.

_ برگردم کره؟!! اونجایی برم بچه ها سرمو کندن… تازه اون کیم عوضی… آخخخ

ژانگ: اسم اون پست فطرت رو نیار.. دوباره ضربان قلبت رفت بالا…

ژانگ از سیر تا پیاز زندگی من خبر داشت…بعد از طلاق پدر و مادرم… اونا خیلی راحت منو به عمو و زن عموم سپردن… زن عموم از من متنفر بود. رفتارای خشونت آمیز اون بود که باعث شد من الآن اینی باشم که هستم… کسی باشم که تو بیمارستان رو به مرگه… بعد از اینکه بچه ی خودش تو شکمش مرد و دیگه هیچ وقت بچه دار نشد تازه فهمید به خاطر اون رفتاراش با من چه گناهی رو مرتکب شده… من فقط یه بچه ی 10 ساله بودم. اون تمام شادی اون دورانم رو ازم گرفت… هیچ وقت یادم نمیره سر یه توپ فوتبال چقدر منو کتک زد و ازم اشک گرفت… بعد از اینکه به اون احساس گناه احمقانه دچار شد، شروع کرد به محبت کردنای تحمیلی.. علارغم میل خودم برای تحصیل فرستادم کانادا.. اونجا هم روزهای خوشی نداشتم در عوضش اونجا بود که با ژانگ دوست شدم. واقعا سال های زندگی با کسایی مثل عمو و زن عموم تلخ ترین سال های زندگیم بودن… عموم هیج دفاعی از من نکرد.. فقط از مادرم برای مراقبت از من پول می گرفت بی توجه به حتی یکی از رفتارای زن عموم بی توجه به حتی یکی از اون تهدیداش که هنوزم که هنوزه چهارچوب بدن منو می لرزونن… قبول دارم اون موقع جوون بودن اما… اما رفتاراشون فقط از سر ناپختگی و جوونی نبود… ذاتا با من مشکل داشتن.. من مادر و پدرم رو هم نمی بخشم. اونا من ، تنها فرزندشون ، رو قربانی آرزو هاشون کردن… هیچ کدومشون منو درک نکردن… می خواستم هنر رو ادامه بدم ولی من رو دست اون کیم عوضی سپردن و دوران کارآموزی توی اس ام… نماینده کیم وحشی ترین آدمیه که تو عمرم دیدم… آه… مرور اون خاطرات از تجربه کردنشونم دردآور تر بود.. ولی با تمام این سختی ها… من عضوی از اکسو شدم. خانواده و برادرایی که تا آخرین لحظه ی عمرم به داشتنشون می بالم… شادی هایی که با اونا تجربه کردم رو با هیچ چیز تو دنیا عوض نمی کنم… نگاه های مظلوم سوهو، دیوونه بازی های چانی و بکی ، فوتبال بازی کردنای ژیومین و لوهان ، اسکل بازی های تائو و سهون ، دلسوزی های دی او ، رقصیدنای محشر کای ، خواب موندنای لی و مسخره بازی های چن…. دلم برا تک تکشون تنگ شده بود… خیلی…

احساس می کردم قلبم بازم درد می کنه.. سوزشش انقدر زیاد شده بود که نمی تونستم تحمل کنم… انگار توی سینم آتیش روشن کرده بودن..

دستم رو روی سینم گذاشتم و فشردمش… به لباسام چنگ میزدم و به خودم می پیچیدم… اون درد واقعا غیر قابل تحمل بود…

صحنه های تلخ و شیرین زندگیم بی اختیار تو ذهنم مرور می شدن… چشمام کم کم سیاهی رفتن… هیچ صدایی نمی شنیدم… فقط درد بود.. فکر کنم دیگه زمان مرگم رسیده بود… چقدر بدبخت بودم که باید با دلتنگی از دنیا می رفتم…

ژانگ چند بار تکونم داد: کریس.. کریییییس… چشماتو باز کن… کریس… کریسسسسسسس…

از روی لباش حرفاشو می خوندم.. سعی کردم چشمامو باز نگه دارم ولی نشد… با تموم قدرت به زندگیم چنگ میزدم…

خدایا حداقل براز یه بار دیگه… فقط یه بار دیگه اون 11 تا رو ببینم… فقط یه بار…

خب چطور بود؟! دوست داشتین ؟! انتقادات و نظرات…….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





84
نظر بگذارید

avatar
46 نظرات
38 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
46 نظرات نویسندگان
alanesi$@ف00ر@Afsane❤Krissarah.gh نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
ala
مهمان
ala

قشنگ بود

nesi
مهمان
nesi

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
فقط یه بار دیگه ببینتشون لطفا

$@ف00ر@
مهمان
$@ف00ر@

Hunhan/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
Kris kheili ghamgine

sarah.gh
مهمان
sarah.gh

ووواااایییییییی ااااشششکککمممممم دددررر اوووممدددد سرررر ایییننننن قسسسمتتت
اااززززز کککییییممممم تتهههههیییوووننننن مممتتتننننفففرررمممممم
ازززززز اسسسسسس امممممم بی در و پیکرم متنفرمممممممم
خدااااااااا
اونی مهتاب فیکت معرکسسسسسسس

venus
مهمان
venus

واااااااای عااااااالی بود هق هق/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif