7 👁 بازدید

Just For You_EP08

 

سلام به همه

قسمت 8 رو آوردم براتون

از حمایت های کل دوستان و خواننده های عزیز ممنونم… خیلی بهم امید میدید

بازم میگم که من تا اطلاع ثانوی فقط 5 شنبه ها آپ می کنم

بفرمایید ادامه … امیدوارم خوشتون بیاد…

همزمان با خرده شیشه های ریز و درشت چانیئول هم فریاد کشان سقوط کرد و بی هوش روی زمین افتاد.

بعد از چند ثانیه صدای جیغ و داد های بچه ها خاموش شد و همه دور چانیول دایره زدن. سهون و تائو از لبه ی پنجره ای که حالا دیگه وجود نداشت خم شدن.

سهون: زندست ؟

لوهان خیلی آروم به چانی نزدیک شد و با پا بهش زد: چانیئول…

ژیومین: نکن بابا… مگه حیوونه اونجوری میزنی بهش؟!

لوهان زد زیر گریه و رو زمین زانو زد: چانیول مردهههههههههههه…. مرده.

تائو با شنیدن این جمله بی حال شد و اونم در شرف سقوط بود که سوهو داد زد: سهون… سهونااااا بگیرش.

سهون تائو رو کف اتاق خوابوند: ایش.. حالا تو این هیری ویری توام…

لوهان بلند تر داد زد و گریه کرد: وای چانیول مرد…. اون مردههههههههههه.

چن: بابا لوهان هیونگ زبونت رو گاز بگیر…

لوهان زبونش و بیرون آورد و محکم گاز گرفت: من هزار بار زبونمو گاز گاز میکنم… چانیول زنده میشه؟ واقعا تاثیر داره؟!

چن نگاهی به سهون انداخت: ای خدا الحق که درو تخته رو خوب به هم جور کردی…

سهون: یاااااا هیونگ…

لی: راست میگه دیگه… نگاه کنید. زدید این بدبخت رو ناکار کردید.

ژیومین: من این همه داد زدم بگیریدش. تو و سوهو عین ماست داشتید نگاه می کردید.

سوهو داشت سرش رو روی قلب چانیول می ذاشت که سهون داد زد: نه… این کارو نکن… دی ان ایت می مونه روش.

سوهو: ساکت شو بابا… اگه بمیره مسئول تو و تائویید که هولش دادید.

سهون: نه… من به این زودی زندان نمیرم. من هنوز جوونم. کلی آرزو دارم.

سوهو: جرمت قصاصه…

لی: نترسونش بابا…. الآن اینم از حال میره از اون بالا می افته.

همونطور كه بچه ها بالاي جسم بي هوش چاني جر و بحث مي كردن ، بک هیون با چشمای پف کرده و قرمز از پارکینگ بیرون اومد. قبل از اینکه کلامی بگه لوهان سمتش دوید و محکم بغلش کرد: بک هیون…. بک هیون بهت تسلیت می گم.

همونطور كه بچه ها بالاي جسم بي هوش چاني جر و بحث مي كردن ، بك هيون با چشماي قرمز و پف كرده از پاركينگ بيرون اومد. قبل از اينكه كلامي بگه لوهان سمتش دويد و محكم بقلش كرد: بكي… بكي… بهت تسليت ميگم.

سهون: به اون نبايد تسليت بگي كه. بايد به مامان باباي چاني تسليت بگي. بكي چي كاره ي چاني بود؟

لوهان پشت سر هم اشك مي ريخت: سهوناااا اگه يه روز من بميرم بكي بايد بياد به تو تسليت بگه ديگه… تو الآن حال بكي رو نمي فهمي… عشقش مرده.

بكي گيج و نگران بود. شونه هاي لوهان رو گرفت و محكم تكونش داد: چي شده؟؟؟ كي مرده؟

لوهان: چاني… از پنجره شوتش كردن پايين.. مثل توپ فوتبال… بهش فرصت عكس العمل ندادن.

دستای بکی شروع کردن به لرزیدن… آروم زمزمه کرد: م.مرده؟!!

دنيا داشت دور سر بكي مي چرخيد. دیگه حتی یه کلمه از حرفای بچه ها رو نمی شنید. همون يه جمله كافي بود…

چاني مرده.

مهم نبود چجوري يا به خاطر چي.. از نظر بكي همه چي تموم شده بود.

ديگه چاني پيشش نبود. ديگه كسي نبود كه همه جا همراهش باشه. ديگه كسي نبود كه نازش رو بكشه و شباي سرد اونو پيش خودش بخوابونه. ديگه كسي نبود كه با بوسه هاي نرمش آرومش كنه. ديگه كسي نبود كه گرمي دستاش بكي رو از خودش بيخود كنه. چاني رفته بود و بكي رو تنها گذاشته بود… قبل از اينكه بكي بتونه به خاطر سردي هاش ازش عذر خواهي كنه و بازم بهش بگه كه عاشقشه…

بي حركت به يه نقطه ي نامعلوم از صورت لوهان خيره شده بود و تو افكار خودش غرق شده بود… غافل از اينكه اون بيرون واقعا چه خبره…

سوهو: نه بابا… چرت میگه…. زندست فقط بیهوش شده.

لوهان: مگه قلبش میزنه؟!!!

سوهو سمت بکی رفت: كي گفته قلبش نميزنه؟.. لوهان به قیافه ی بک نگاه کن… شبیه جسد شده. آخه این چه حرفی بود بهش زدی؟

لوهان: آخه فکر کردم چانی مرده…

ژیومین: بس کنید دیگه.. چانی زندست.

تائو دوباره ايستاد: واقعا زندست؟

سهون: تو مگه غش نكرده بودي؟!!

تائو: نه. يه ديقه دست و پاهام شل شد.

سهون: ماست…

تائو: خودتي.. اگه سوهو صدات نكرده بود منم الآن بغل چاني..

ژيومين: ساكت شيد… جلبك مغزاي رواني… به جا اين كارا بريد زنگ بزنيد اورژانس.

تائو: 120 ؟

سهون: نه احمق اون ماله چينه… 191 رو بايد بگيري.

ژيومين: 119 بابا. یک یک نه. شماره اورژانسم بلد نيستن خير سرتون. بريد يه تلفن بياريد…

لي: چرا به اونا مي گي؟ به دي او بگو…

چن: فکر نکنم بشنوه… تازگی به این نتیجه رسیدم که وقتی آشپزی می کنه کر میشه.

لی: وا ؟!

چن: آره بابا. آشپزی که می کنه با هدفون آهنگ گوش میده. اگه می خواست بشنوه زودتر از اینا شنیده بود.

لی: راست میگیا… این همه جیغ و داد کردیم. ولی به این نمی گن کر.

چن: حالا…

ژيومين يه پس گردني مهمون هر دوتاشون كرد: اين چاني اين وسط داره جون ميده. یکیتون یه فکری بکنه… دی او کر شه به درک.

سوهو: خب زنگ بزنيد اورژا… آخ راستي خودم موبايل دارما…

بعد از 5 دقيقه يه پرستار بالاي سر چاني بود و معاينش مي كرد… بكي با بي قراي توي بغل لوهان گريه مي كرد و اسم چاني رو زمزمه مي كرد و هر چقدر بهش مي گفتن چاني نمرده باور نمي كرد…

_ اينجا كي مسئوله ؟

سوهو: من.. چي شده؟.. سالمه؟

_ به نظر كه بلايي سرش نيومده… همه جاي بدنش سالمه و علايم حياتيش طبيعيه ولي بايد صبر كنيد بهوش بياد تا همه چي معلوم بشه.

سوهو: پس اين خونا چيه؟

_ دوست عزيز اينجا پره خرده شيشست. مسلمه كه شيشه مي بره…

سوهو: آه بله… الآن مي بريدش بيمارستان؟

_ بايد از همه جاي بدنش عكس برداري بشه. ممكنه به سرش آسيبي وارد شده باشه… عذر مي خوام ولي اينجا خوابگاهه يا ديوونه خونه ؟

سوهو: آقاي محترم اين چه حرفيه ميزنيد؟؟

_ خخخ.. آخه مگه چیکار کردید که پنجره به این بزرگی رو شکوندید؟

سوهو: آه.. نمی دونم… آقا. دوستم زنده می مونه ؟

_ گفتم که باید ببینیم سرش آسیبی ندیده باشه یا جاییش نشکسته باشه.

دوتا پرستار چاني رو با احتياط روي برانكارد گذاشتن و همراه سوهو و ژيومين از خوابگاه رفتن…

________________________

کریس داشت با آب پرتغالی که تو دستش بود بازی بازی می کرد که دکتر وارد اتاق شد.

دکتر: سلام یی فان.

کریس ایستاد: سلام.

دکتر: بشین لطفا…. خب حالت چطوره؟ دارو های جدیدت که اذیتت نمی کنن؟

کریس: آم… نه. ولی هنوزم درد دارم.

دکتر: کارای فیلم برداری سنگینه ؟

کریس: نه اصلا.

دکتر: خب ژانگ کجاست ؟ چرا باهات نیومده ؟

کریس: هر چی می خواستید به اون بگید رو به خودم بگید. بیمار شما منم نه اون.

دکتر چند ثانیه سکوت کرد و به کریس خیره شد. لبخند ظاهری ای زد و گفت: چیزی نیست. می خواستم بگم حواسش باشه به خودت فشار نیاری.

کریس:خب… نمی خواید معاینم کنید ؟

دکتر از جاش بلند شد: چرا..

معاینه ی کریس زیاد طول نکشید. از علائم معلوم بود که حال کریس هیچ بهبودی نداشته. دکتر داروی جدیدی براش تجویز نکرد اما از تشخیص خودش مطمئن شد. بعد از رفتن کریس به ژانگ زنگ زد تا اونم از تشخیصش با خبر کنه.

ژانگ: الو… سلام دکتر.

دکتر: سلام ژانگ. حالت خوبه ؟ چرا امروز با کریس نیومده بودید ؟

ژانگ: مگه امروز اومده بود پیشتون ؟ به من نگفته بود.

دکتر: آره. امروز می تونید یه سر بیایید مطبم ؟ باید چیز مهمی رو باهاتون در میون بزارم.

ژانگ: سرم خیلی شلوغه. تلفنی نمیشه ؟

دکتر: خب راستش رو بخواید حال کریس از قبل عمل بدتر شده. اصلا وضعیت جسمانی مناسبی نداره.

ژانگ: ولی کاملا سالم به نظر میاد.

دکتر: به نظر میاد…. به نظر من بهتره بستری و از لحاظ روحی تقویت بشه.

ژانگ: دقیقا چی شده ؟

دکتر: باید قلبش پیوند زده بشه… با این وضعیتی که الآن داره به هیچ وجه نباید تنهاش بزارید. ممکنه هر لحظه دچار حمله بشه. کسایی که کنارشن باید سعی کنن فضای شاد و بی استرسی رو براش ایجاد کنن و تا حد امکان تنهاش نزارن.

ژانگ سکوت کرده بود. نمی دونست باید در جواب حرفای دکتر چی بگه.

دکتر: الو.. الو

ژانگ: بله.. من سعی می کنم فضای شادتری رو براش ایجاد کنم ولی فکر نکنم بتونم هر لحظه کنارش باشم.

دکتر: با توجه به شناخت محدودم از زندکی کریس به نظرم شادترین سال های عمرش رو با گروه سابقش داشته. امکانش هست که پیش اونا برگرده ؟ اونا خوب می تونن کنارش باشن.

ژانگ: خیلی ممنون از اینکه بهم خبر دادید. من خودم همه چیز رو باهاش در میون میزارم… فقط بدون پیوند نمیشه ؟ چاره ی دیگه ای نیست ؟

دکتر: تا ماه آینده باید یه جراحی دیگه داشته باشه. احتمالش خیلی کمه که بتونه بهبود کامل کریس رو تضمین کنه ولی می تونه به سلامتی بعد از پیوندش کمک کنه.

ژانگ: بازم متشکرم.

دکتر: خواهش می کنم. این وظیفه ی منه. فقط الآنم خودتون رو بهش برسونید و اگه می تونید راضیش کنید که بستری شه.

ژانگ: چشم.

ژانگ تلفن رو قطع کرد و فورا سوار ماشین شد. پاش رو روی پدال گاز فشار داد و با آخرین سرعت سمت آپارتمان کریس رفت. ژانگ تقریبا 2 سال از کریس بزرگ تر بود ولی هم قد و هیکل کریس بود. پسر خوش لباس و خوش تیپی بود و اخلاق خوبی هم داشت. هم مهربون و دلسوز بود هم بی اندازه کریس رو دوست داشت. توی اون مدت کوتاه به خوبی با کریس مچ شده بود .

حدود 20 دقیقه طول کشید تا برسه. زنگ و زد و جلوی در ایستاد.

چند دقیقه گذشت ولی کسی در رو باز نکرد. از پایین که داشت میومد ماشین کریس رو دیده بود… پس چرا کسی جواب نمی داد.

چند بار دیگه هم زنگ رو زد ولی کسی جواب نداد. کم کم داشت نگران و مضطرب می شد. گوشیش رو در آورد و شماره ی کریس رو گرفت…

سرش رو به در چسبوند… صدای گوشی از داخل آپارتمان می اومد ولی باز هم کسی جواب نمی داد…

شروع کرد اسم کریس رو بلند بلند صدا کردن…

________________________

هوا کاملا تاریک شده بود و صدای جیرجیرک ها از پنجره ی باز شنیده می شد.

دی او از اینور اتاق به اونورش می رفت و غرغر می کرد: آخه من نمی دونم… واقعا با عقل جور در نمیاد. افتاد پایین بردنش بیمارستان و تموم شد ؟! به همین سادگی ؟!! یکیتون نباید به من می گفت ؟

لی: دی او جان اون موقع همه داشتن به چانی فکر می کردن. کسی حواسش نبود بیاد بالا به تو خبر بده. اگه هدفون تو گوشت نبود همه چی رو می فهمیدی.

دی او: ای بابا… من داشتم یه چیز درست می کردم بریزم تو اون شیکمای واموندتون…

لوهان از اتاق بیرون اومد: خواهشا صداتون رو یکم پایین بیارید. بک هیون رو به زور خوابوندم.

دی او: اونم که یه دیقه عاشقه دو دیقه بعد فارق… تا دو روز پیش به چانیول محل نمی ذاشت حالا داره به خاطرش این همه بی تابی می کنه.

لوهان روی مبل نشست و نفس عمیقی کشید: بک هیون هر رفتاری هم که تا الآن نشون داده دلیل خاصه خودش رو داشته. هممون می دونیم هر دوتای اونا جونشون به جون هم بستس.

دی او: به هر جهت. از این به بعد باید رفتارای خودش رو کنترل کنه. اگه بلایی سر چانیول می اومد نمی تونست تا آخر عمر خودش رو ببخشه…

بعد صداش رو کمی بالا تر برد: اون دوتایی هم که الآن تو دست شویی قایم شدن باید تا آخر عمر پشت میله های زندان می موندن.

سهون در رو باز کرد و گفت: حالا که بلایی سرش نیومده. یکی این دی او رو کنترل کنه لطفا.

تائو: من دیگه نمی تونم اینجا بمونم. دارم بالا میارم. حداقل بزارین بریم تو اتاق.

دی او: حرف نباشه.

چن: دی او فقط جلوی دوربین مظلومه. اگه بیایید بیرون بد پاچتون رو می گیره.

سهون: آخه به دی او چه مربوط؟! صاحاب چانی تو اتاق خوابیده بعد این داره ما رو تنبیه می کنه.

دی او هنوز سمت دست شویی راه نیفتاده بود که…

کم کاریم رو ببخشید. این قسمت یکم کم بود… دوست داشتین ؟ نظر فراموش نشه لطفا…

 

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





75
نظر بگذارید

avatar
45 نظرات
30 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
43 نظرات نویسندگان
atefeAniixnesi$@ف00ر@sarah.gh نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
atefe
مهمان
atefe

Vaaaay pookidammm/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif…engar na engar chani dasht mimord ⊙___⊙
Hamashoon be ye ravesh too oon moghe eeat kerm mirikhtan

Aniix
مهمان
Aniix

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif

nesi
مهمان
nesi

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

$@ف00ر@
مهمان
$@ف00ر@

Koli bazia lu kheili bahal bood
Mamnoon/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif

sarah.gh
مهمان
sarah.gh

عاااالللیییییییی
محححححشششرررررز
مممععععرررکککههههه
تککککککک