68 👁 بازدید

I Am Do Kyungsoo ep2

سلامی دوباره ممنون از استقبالی که از این فیک شد امیدوارم بقیشم بخونید و با نظرات قشنگتون بهم انرژی بدید ^^ دوستای زیادی از من درخواست داشتن که فیک کایسویی بنویسم پس لطفا کامنت بزارید و بهم بگید که داستان چطوره..

آهان راستی رمز قسمت های رمزی فقط به دوستانی داده میشه که تو تمامی قسمت ها کامنت داده باشن…مسعول براش گزاشتم که رمزها رو ارسال کنه پس جدیه ^^

بفرمایید بخونید کمه ولی بد نیست

چشم هاي اون پسر تو ذهنش حك شده بود…مثله سايه كه هيچوقت نميشه ازش فرار كرد…
صبح…ظهر…عصر…شب…چشم ها دست از سرش برنميداشتن…شايد تو اون لحظه كه مست بود اتفاقي براش افتاده…نميفهميد چه حسي داره اما هر زماني كه چشم هاشو ميبست ميتونست به وضوح اون چشم هاي آشنا رو ببينه…يه جفت چشم درشت و بهت زده…
ميدونست كه اون چشم ها ماله اون گارسون نبود…حداقل تو اون لحظه ….
چند روز گذشت…كيم جونگين بيمار شده بود…تو اين چند روز فقط به تخت چسبيده بود و تب و لرز داشت…دليله بيماري جونگين مشخص نبود…دكتر بيماري رو خستگي روحي تشخيص داده بود…اما كاي حس بدتري داشت…احساس ميكرد اون نگاهه عجيب ذهنه اون رو به خودش مشغول كرده…ميترسيد…اينكه چرا يه جفت چشم اون رو اينجوري بيمار كرده بود….
يوري چند شب بود كه چشم رو هم نزاشته بود…شب تا صبح كناره تخت همسره بيمارش مينشست و به چهره ي رنگ پريده ي اون خيره ميشد……
شب بود…بارون با شدت به شيشه ي اتاق ضربه ميزد…
كاي با چشم هاي نيمه باز به بيرون نگاه ميكرد…چيزي ديده نميشد جز قطره هاي بارون كه مثله قطره هاي اشك رو شيشه ميريختن….
حتي اون چشم ها رو روي شيشه ي پنجره هم ميديد…چرا؟…چرا دست از سرش برنميداشت…چي تو اين چشم ها بود…
تو فكر بود كه يوري با سيني دارو وارد اتاق شد و كناره تخت همسرش نشست…
يوري با صداي خسته اي گفت:جونگين…
كاي لبخند زوركيي زد:از دستم خسته شدي؟
يوري:اين چه حرفيه؟خب مريض شدي مگه دسته خودته؟
كاي:تو بارداري…نميتوني به منم برسي…بايد خوب بشم
يوري:معلومه كه بايد خوب بشي جونگين…
كاي:دكتر چي گفت؟
يوري:دكتر ميگه تو…
كاي:من چي؟
يوري:راستش جونگين…دكترا ميگن تو هيچ بيماري جسمي نداري…
كاي تعجب كرد:يعني چي؟
يوري:اونا ميگن تو از درون ضربه خوردي…
كاي به چهره ي همسرش خيره شد..
كاي:چيزي رو داري ازم مخفي ميكني يوري؟
يوري:نه نه عزيزم…اوووم…اين چند روزه اتفاقي برات نيفتاده؟به چيزي فكر نكردي؟
كاي دستشو رو پيشون تكيه داد:نه…
نه گفتنه كاي يك دروغ بود…دروغ به همسرش و دروغ به خودش…
خوب ميدونست كه بيماريش دقيقا بعد از ديدنه اون چشم ها اتفاق افتاد…شايد بيش از اندازه بهشون فكر ميكرد…شايد هم بيماري از سرما خوردگي يا چيزه ديگه اي بود…نميدونست…نميفهميد…همه چيز براش عجيب بود…
بعد از دو روز كاي به حالت عادي برگشت…بيماريش خوب شده بود و سرحال و پر انرژي بود…صبح همسرش رو بوسيد و ازش خداحافظي كرد و رفت…
هوا بهتر شده بود…
كاي وارد محله كارش شد…كارش براش خسته كننده بود…براش لذت بخش نبود…از كجا رسيده بود به حساب داري يه شركت…خودش هم نميدونست…ولي حداقل ميدونست كه يه زماني هنرمند بود…اما متوجه شد كه هيچ استعدادي تو هنر نداره…
پشت ميز در حاله چرت زدن بود كه همكارش وارد اتاق شد
كاي سرش رو بلند كرد:سلام سهون…
سهون:عههه جونگينننن…برگشتي؟؟؟
كاي:هه…خسته نباشي…فك كنم بايد يه حالي ازم ميپرسيدي
سهون:به خدا نميدونستم…نميدونستم مريضي…
كاي:حالا بيخيال…لوهان چي شد؟

اوه سهون يكي از كارمند هاي شركت بود…پسري قد بلند و جذاب…موهاي هميشه درست كرده و پسري مقرراتي بود…اون تنها زندگي ميكرد تا اينكه قرار شد لوهان پسر عموش به خاطره دانشگاه مدتي رو پيشه اون زندگي كنه…سهون اصلا راضي نبود….

كاي:هنوز ناراحتي؟
سهون خنديد:خب ميدوني كه من يه عمره كه دارم تنها زندگي ميكنم…بدم مياد يكي بياد كنارم…تازه لوهان از اين عادماس كه بلند بلند درس ميخونه…من به سكوت نياز دارم…خونه ي منم كوچيكه
كاي خنديد:دانشجو جماعت سرش تو كاره خودشه…
سهون:ببينيم و تعريف كنيم
كاي:رشتش چيه؟
سهون:موسيقي…
حالت صورت جونگين با شنيدنه اسم موسيقي عوض شد…موسيقي…چقدر آرامش بخش بود…آرزو ميكرد كاش الان به جاي اينكاره خسته كننده ميتونست خاننده بشه…
سهون كاغذ ها رو از رو ميز جمع كرد:نظرت چيه؟
كاي سرشو بلند كرد:خوبه…خوبه…
سهون:پس فكر نميكنم خيلي سرش تو كاره خودش باشه…احتمالا ميخواد مخ مارم بخوره با خوندن…هوووف…تازه لوهان فقط ١ سالش بود كه من ديدمش بعدش رفت ژاپن و حالا برگشته اينجا درس بخونه…خدا كنه آدمه لج دراري نباشه
كاي لبخند زد:نگران نباش…همه چي درست ميشه…
سهون:تو چرا مريض بودي؟
كاي:نميدونم…يهو سيستم بدنم خورد به هم…فكر كنم از فشاره كاره
سهون:كيم كوچولو كي به دنيا مياد؟
كاي خنديد:به زودي
سهون:اميدوارم قيافش به خودت بره…
كاي:عمرا :))
سهون:بگم چايي بيارن؟
كاي:ممنون…عصر يه قهوه ميخورم

ساعت ٦ بعد از ظهر بود…كاي همچنان كار ميكرد…گاهي وقت ها انقدر به كارش بي علاقه بود كه احساس ميكرد يه ماشينه…بدونه هيچ حسي فقط انجامش ميداد…
برف باز هم شروع به باريدن كرده بود…كوچه سفيده سفيد بود…
كاي:چرا زمستون تموم نميشه؟
سهون چشماشو ماليد و خميازه اي كشيد:زمستون رو دوست نداري؟
كاي:نميدونم…
سهون خنديد:نميدوني دوست داري يا نه؟
كاي كمي به ذهنش فشار آورد…هم دوست داشت و هم نداشت…زمستون رو دوست نداشت چون سرد بود…اما چرا زمستون كمي حس خوب بهش ميداد…خودش هم نميدونست…
سهون:به هر حال اين سرما تا هممونو نكشه ول كن نيست كيم جونگين…:))
كاي لبخند زد:ميري؟
سهون:عاره احتمالا فردا پسر عموي گرامم تشريف مياره…حداقل بايد يه روز ازش پذيرايي كنم :))
كاي:باشه…برو 🙂
سهون از كاي خداحافظي كرد…
كاي تو مسير خونه قدم برداشت…جاي رد پاهاش رو برف ها ميموند…هوا سرد بود…دوباره اون حس عجيب سراغش اومده بود…دوباره پاهاش به جاي يخ كردن داشتن گرم ميشدن…انگار كه آتيشي زير پاهاي يخ زده اش روشن كرده بودن…قلبش در حد مرگ ميزد…براي اولين بار بعد از مدت ها قلبش ميزد…حس آرامشه عجيبي بهش دست داد…..به خودش اومد…چشماش از تعجب گرد شد…درست جلوي كافه اي وايساده بود كه ميخواست فراموشش كنه…


نفس زدناش قطع نميشد…باورنكردني بود…اون حتي امروز به اون كافه فكر هم نكرده بود اما الان چطور دوباره رو به روي اين كافه وايساده بود…
سوز سردي به صورتش خورد…صداي موزيك دلگرمي از كافه به گوش ميرسيد…
دست سردش با دستگيره ي در كافه برخورد كرد و اون رو چرخوند…
وارد كافه شد…چقدر دلش براي اين كافه و فضاي گرمش تنگ شده بود…براي قهوه خوردناش…براي سيگار كشيدن هاش…
رفت و جاي هميشگيش نشست و به بيرون خيره شد…آرامش عجيبي وجودشو فرا گرفته بود…
چشم هاشو اطراف كافه چرخوند…مردم در حال قمار و شراب خوردن بودن…چويي هم بينه اونا بود…داشت مخ يه پسره جوون رو ميزد…
كاي به عاقبت اين پسر فكر ميكرد كه يه صورت جلوش ظاهر شد…
چشم هاش رو چشم هاي گارسوني كه براش به طرز عجيبي آشنا بود ثابت موند…دوباره اون چشم ها…..
پسر لبخند زد:عاقا…:)
كاي به خودش اومد:ب.بله
پسر:سه بار صداتون كردم…جواب ندادين 🙂
پسر فقط لبخند ميزد…تو نگاهش چيزي بود كه كاي نميتونست دركش كنه…
كاي:اوه…معذرت ميخوام…يه قهوه…برام بيار
پسر دوباره لبخند عجيبي زد:چشم 🙂
كاي نتونست تحمل كنه…ميخواست از اين پسر سردربياره…ميخواست بفهمه كه اين كيه….
كاي:هي پسر…
پسر اينبار بدونه هيچ لبخندي برگشت
كاي:اسمت…اسمت چيه؟
پسر كمي فكر كرد و جواب داد:من…من اسمم دي او هستش…
كاي خنديد:دي او؟…مخفف چيزيه؟
پسر:نه عاقا…دي او…اسمم همينه
كاي با خودش فكر كرد…چقدر مسخره…چطور يه پدر و مادر ميتونن اسم فرزندشون رو دي او بزارن….
كاي:اين بايد يه لقب باشه…
پسر كمي دستپاچه شد:من بايد برم…
كاي:باشه…برو
پسر كه حالا كاي اسمش رو ميدونست رفت…
كاي دوست داشت سردربياره كه چرا اون شب دي او نگاهش ميكرد…ولي از پرسيذنه همچين سوالي ميترسيد……..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





151
نظر بگذارید

avatar
146 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
136 نظرات نویسندگان
shadowSnynarsis69niooShahrzad yeol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
shadow
مهمان
shadow

من خیلی کایسو می دوستم!!
هعییییییییی

Sny
مهمان
Sny

اینا یعنی قبلا باهم بودن..
سر کای چ بلایی اومده؟

narsis69
مهمان
narsis69

ممنووووون.خیلی خوب بود. :zardak (35):
دی او!!! چرا هول شد؟؟ :mail:
جونگین خیییییییییییلی افسرده اس!!! :zardak (24):
فایتینگ :zardak2 (11):

nioo
مهمان
nioo

ooom kheili khob bod
man montazere huhaesham :whistle:

Shahrzad yeol
مهمان
Shahrzad yeol

:unsure: