100 👁 بازدید

I Am Do Kyungsoo ep1

سلاااااممممم بلاخره من کامبک دادم خخخخ

اینم قسمت اول فیک جدیدم (من کیونگ سو هستم) ^^ بازم تکرار میکنم این فیک برای افراد بالای 18 سال هست لطفا اگر صحنه های خشنه داستان روتون تاثیر میزاره نخونین ^^کاپل های فیک هم کایسو و هونهانه

این قسمت کوتاهه و اینکه من به خاطره اینکه وقت ندارم ممکنه قسمت های این فیک دیر آپ بشه اما سعیمو میکنم ^^

بفرمایید بخونید نظرم بدید تا انگیزه داشته باشم بخونم

 

هوا سرد بود….تاريك بود….برف و بارون با هم قاطي شده بودن….باد درختا رو تكون ميداد و صداي شاخه ها ترسناك تر از هميشه به نظز ميرسيد….
مردم با عجله از محله كارشون سمت خونه هاي گرم خودشون ميدويدن تا از اين سرماي كشنده خلاص بشن….
خيليا قبل از رفتن به خونه هاي گرمشون خريد ميكردن و خيليا فقط فرار ميكردن….
تو كافه ي گرم و قديمي سوراس مردم نشسته بودن و از پشت پنجره هاي خاك گرفته ي كافه بيرون رو نگاه ميكردن….شايد اين ها همون آدمايي بودن كه از زندگي تكراري و روزمري خودشون خسته شده بودن و اين كافه رو به خونه ي گرمشون ترجيح ميدادن….
صداي موزيك لايت و بوي قهوه و م/ش/روب باعث ميشد مردهاي مجردي و متاهلي كه داخله كافه بودن دلشون نخواد كه لحظه اي از اون مكانه آرامش بخش تكون بخورن….
دختره هرزه ي كافه با لباسه جلف سعي داشت مردهاي كافه رو جذب خودش بكنه شايد كسي پيدا شه كه پولي بهش بده تا بتونه سرما رو بگزرونه….
دختر موهاي قهوه اي و بلندش رو براي لحظه اي پشت سرش جمع كرد و چشماشو چرخوند و چرخوند تا اينكه چشم هاي قهوه ايش رو پسري ثابت موند….
دختر قدم هاي س/ك/س/يشو تندتر كرد و سمت پسر رفت…چند ثانيه يا شايد يك دقيقه به اون پسر كه اصلا متوجه اون نبود خيره شد…
باورش نميشد…چطور ممكن بود پسري به همچين زني مثله اون توجي نكنه…
پسر سرش رو برگردوند و بدونه حتي يه نيم نگاه سيگارشو خاموش كرد و بلند شد و رفت….
صورت جذاب و برنزه ي پسري كه از در بيرون رفت لحظه اي از ذهنش بيرون نميرفت…..
روزها مثله باد ميگذشت…زمستونه سرد سعول همچنان مردم رو از خيابون ها به خونه ها ميكشوند…ولي همچنان كافه شلوغ بود…
بازم دختره معروف و س/ك/سي كافه سمت پسره برنزه و جذابي كه چند وقت بود دلش رو دزديده بود رفت…
پسر بعد از چند روزي كه مورد توجه اين دختر بود بلاخره متوجه شد كه اين دختر بهش نگاه ميكنه…
پسر موهاي قهوه اي خوش حالتي داشت…چشمايي خمار و لبايي زيبا كه دله هر دختري رو به لرزه درميارد…
پسر سيگارشو خاموش كرد و خواست از جاش بلند شه كه دختر متوجه شد شايد اين آخرين فرصتش باشه…سريع دست به كار شد و جلوي پسر رو گرفت
دختر:سلام جناب من چويي هستم ميتونم باهاتون حرف بزنم؟
پسر نگاهي از سر تا نوك پاي دختر انداخت و سيگار ديگه اي روشن كرد
دختر لبخند رضايت بخشي زد و لباي قرمزشو غنچه كرد:ميتونم اسمتو بپرسم؟هووم؟
پسر:اسمم به چه دردت ميخوره؟
چويي:خب بيشتر با هم آشنا ميشيم
پسر خنديد:تو اين سرما همه بايد كار كنن تا زنده بمونن…همه بايد هر غلطي كه ميتونن بكنن تا گشنه نمونن…ميتونم درك كنم كه الان از من چي ميخواي
چويي لحظه اي تعجب كرد اما زود خنديد:تو دوست داري باهام باشي مگه نه؟
پسر:من نزديك به سه ماهه ميام اينجا و تازه الان تو رو ديدم…پس ببين چقدر ذهنم درگيره كه تو اين سه ماه اصلا وجود هرزه اي مثله تو رو احساس نكردم…و حالا خودت اومدي و ميگي كه من دوست دارم با تو باشم…چه جالب…خودم نميدونستم…
چويي يه پاشو بالا برد و رو رونه پاي اون پسره جذاب گذاشت:من كاري ميكنم تمومه غصه هات از ذهنت پاك شن…
پسر لبخندي زد:هيچكس نميتونه بهم كمك كنه…
و بلند شد كه بره اما چويي جلوش رو گرفت:حداقل…حداقل بگو اسمت چيه…
پسر آهي كشيد و به ساعتش خيره شد و زير لب گفت:اسمم جونگينه…كيم جونگين…ميتوني كاي صدام كني…
كاي اينو گفت و از در كافه بيرون رفت….
راه اين كافه براش آشنا بود هر دفعه كه از كافه خارج ميشد به خودش قول ميداد كه ديگه هيچوقت پاشو تو اين كافه نزاره…اما انگار چيزي تو اون كافه بود كه مجبور ميشد هر روز بدونه هيچ هدفي به اونجا بره و سيگار بكشه بعضي وقت ها هم قهوه بخوره…
كيم جونگين ٢٣ ساله و دانشجوي رشته ي هنر…اون يه مرد موفق و درس خون بود…هميشه باعث سربلندي و افتخار پدرش بود…تو درس..كار…
ترم ٥ دانشگاه اتفاقي عاشقه دختري شد و به خاطره اون دختر درس رو كنار گزاشت تا زندگي جديدش رو با اون دختر شروع كنه…
حالا يك سال از زندگي مشتركشون ميگزره و جونگين ديگه جونگينه قديم نيست…اون پخته تر شده و مرد زندگيه…سعي تو داشتنه يه زندگي خوب و عادي كاره سختيه…
اما كيم جونگين نگرانه چيزه ديگه اي بود…نگرانه آينده ي پسري كه الان تو شكمه همسرش داشت رشد ميكرد…پسري كه قرار نبود به اين زودي وارد زندگيش بشه…شايد از داشتنه بچه ميترسيد…اينكه اون يه موجود زنده اس كه بايد ازش محافظت ميكرد…
افكار منفي جونگين رو به سمت كافه ي معروفه محل كشونده بود…اون حتي نميدونست چرا هر روز چند ساعتي رو اونجا ميشينه بدونه اينكه براش سودي داشته باشه يا فكره جديدي به سراغش بياد…اما اون مكان…آرومش ميكرد…براي چند ساعت اون رو به دنياي عجيبي ميبرد…احساس ميكرد…قبلا هم اينجا بوده…احساس ميكرد قبلا اينجا رو ديده……
سوز سرد باعث شد تا قدم هاش و تند تر برداره…تقريبا داشت از سرما خشك ميشد كه به خونه رسيد…از دور به پنجره ي روشنه خونه خيره شد و سايه ي همسرش رو در حاله آشپزي ديد…لبخند كمرنگي رو لباي يخ زده اش نشست…
انگشتش رو روي زنگ گزاشت و خواست زنگ رو فشار بده كه صدايي اون رو از اينكار منع كرد…
آقاي كيم….
جونگين برگشت و به صاحب خونه نگاهي انداخت:سلام آقاي لي
لي:اجارتون عقب افتاده آقاي كيم جونگين
كاي صدام كنين…
لي:لقب داشتن برات پول هم مياره؟
كاي:من نيازي به پول ندارم…
لي:هه…اما همه چي تو اين دنيا رو پول ميچرخه آقاي كيم جونگين ملقب به كاي 🙂
كاي سرش رو تكون داد:من به اندازه ي كافي پول دارم…فقط فراموش كرده بودم كه بايد اجارمو بدم
لي:حالا كه يادت انداختم بهتره دير نشه پسر جون…و اينم بگم كه از نوك پات تا همين كلاهي كه گزاشتي…بابتش پول دادي…شب خوش
كاي سري تكون داد و زنگ رو زد…
در با تاخير باز شد و چهره ي خندونه يوري جلوي در ظاهر شد…
كاي به چهره ي زيباي همسرش لبخند زد…از چشماش معلوم بود كه خيلي منتظرش بوده…
يوري خنديد:ميخواي تا صبح نگام كني؟:))
كاي:شده تا خود صبح همينجا جلوي در نگات ميكنم…شده يخ ميزنم اما نگات ميكنم 🙂
يوري دستاي يخ زده ي همسرش رو گرفت و بوسيد:خسته اي؟
كاي:خسته نيستم…تو رو ميبينم خستگي از تنم ميره…
يوري درو بست و رو به روي همسرش وايساد و بهش خيره شد:دلم برات تنگ شده بود…دله كوچولوتم همينطور
كاي دستاشو رو شكمه يوري كشيد و خم شد و شكمش رو بوسيد:كي مياد؟ميخوام ببينمش
يوري:كه ببيني مثله خودت برنزه اس؟خخخ
كاي:ياااا فقط برنزه بودنش به من ميره؟
يوري خنديد:شايدم لباي س/ك/سيش…
كاي:خودتم ميدوني كه هر چي هم بشه مثله من جذاب نميشه :))
يوري:معلومه كه نميشه…تو خداي جذابيتي
كاي كتشو دسته يوري داد:غذا چي داريم؟
يوري:ماهي 🙂
كاي:بدو بدو تا نمردم از گشنگي
اون شب سره ميز شام كاي دوباره تو افكارش غرق شد…
يوري متعجب به كاي كه با غذاش بازي ميكرد خيره شده بود:جونگين
كاي سرشو بلند كرد:جونم
يوري:دوست نداري؟
كاي:چيو؟
يوري:غذارو 🙁
كاي:معلومه كه دوست دارم…اين چه حرفيه…
يوري:هنوزم به اين بچه فكر ميكني؟
كاي:نه عزيزم
يوري:فكر ميكني جونگين…فكر كردي نميفهمم؟فكر كردي احمقم؟تو از موقعي كه بهت گفتم قراره بابا شي به هم ريخته اي تا الان…
كاي چنگال رو روي ميز گزاشت:چرا فكر ميكني من…
يوري:تو نميخوايش مگه نه؟هميشه بهم ميگفتي بچه بمونه براي وقتي كه هر دوتامون بزرگ شيم حاليمون بشه بفهميم از زندگي چي ميخوايم…خودت اينارو گفتي…اما اين بچه كاره خودته جونگين…جوري تو فكر ميري انگار من باعثش شدم…
كاي:من اين بچه رو رد نكردم يوري…هيچوقت ردش نكردم…من دوسش دارم…اما اين فكر كردنه من…ربطي به پسرمون نداره…مطمعن باش
يوري:من ميرم بخوابم 🙁
كاي:يوري…كجا ميري؟
يوري رفت تو اتاق خواب و درو بست…
جونگين انگشتاشو لاي موهاي قهوه ايش كرد و آهي كشيد…تقريبا حرف همسرش درست بود…اون نميخواست به اين زودي بچه دار بشه…
ظرف ها رو با خستگي تمام جمع كرد و به اتاق خواب رفت…يوري رو تخت دراز كشيده بود و دستاشو روي شكمش گذاشته بود و اشك ميريخت…
كاي در رو بست و كناره همسرش خوابيد
كاي:يوري…عزيزم…
يوري:جونگين…قول ميدم نزارم اين بچه اذيتت كنه…قول ميدم
كاي:من نگرانه بچمون نيستم…اينا فقط افكاره مسخره ايه كه تو ذهنه توعه…من بچمونو دوست دارم و هيچوقت هم ردش نكردم…
يوري:اميدوارم اينطور باشه جونگين…
اون شب كاي چند دقيقه اي رو به سقف خيره شده بود…تصميم گرفته بود كه ديگه به اون كافه نره…كار كنه و يك راست به خونه برگرده….مثله تمامه مرداي ديگه…

يه روز ديگه هم از زندگيش گذشت…عصر موقع برگرشتن باز هم چشمش به كافه افتاد…پوزخند زد و تو دلش گفت:جونگين…اينجا جاي تو نيست…تو نبايد به اونجا بري…
خواست قدم هاشو تند تر كنه…اما…انگار كسي اون رو از داخله كافه صدا ميزد…
سوز و سرماي كوچه صورتش رو بي حس كرده بود…دوباره بدونه هيچ انگيزه اي به سمت كافه حركت كرد…
با ورود به اون فضاي گرم احساس آرامش كرد…به سمت جاي هميشگيش قدم برداشت و نشست و به منظره ي بيرون خيره شد…
تو فكر بود كه صدايي گفت:قربان…چي ميل داريد؟
كاي بهت زده برگشت و به پسري كه رو به روش ايستاده بود خيره شد…
پسري با قد كوتاه و موهاي مشكي و چشم هاي درشت و لب هاي قلبي شكل…
كاي بي اراده لبخندي زد…چقدر قيافه ي اين پسر براش آشنا بود…
كاي:يه قهوه برام بيار
پسر صداش رو صاف كرد:قهوه ي تلخ؟
كاي:مگه قهوه ي شيرين هم داريم؟
پسر لبخند زد:ميشه شيرينش كرد…تلخ ترين قهوه ها هم شيرين ميشن…
كاي:اما بايد يه چيزي باشه تا شيرينش كنه اگه نباشه تلخ ميمونه
پسر تعظيم كرد:شما درست ميگين…الان براتون قهوه ميارم…شكر هم براتون ميارم
كاي سيگاري روشن كرد و به بيرون نگاه كرد

…برف شديدتر شده بود…خوشحال بود كه اين كافه هست…
بعد از كمي انتظار پسر با قهوه ي داغي برگشت…تعظيمي كرد و قهوه رو جلوي كاي گذاشت:لذت ببريد 🙂
كاي بدونه نگاه كردن به پسر تشكري كرد و قهوه رو جلوش كشيد…
هنوز يه قلپ از قهوه نخورده بود كه چويي رو به روش نشست
كاي پوزخندي زد
چويي:سلام
كاي:داري با ادب ميشي
چويي:چرا فكر ميكني هرزه ها انسان نيستن؟
كاي:به نظرت دختري كه در روز با سي چهل تا مرد ميخوابه انسانه؟
چويي:تو مرد عجيبي هستي كيم جونگين
عجيب نيستم…فقط واقعيت ها رو ميبينم…
چويي دست به سينه نشست:خب باشه من عادم نيستم…ولي دل كه دارم…اجازه عاشق شدن هم دارم
كاي:نه…تو اجازه نداري عاشقه هر كسي بشي دختره خوب
چويي:تو چند سالته؟
كاي قهوشو سر كشيد:نكنه عاشقه من شدي؟
چويي:عاشق بشم يا نشم فاييده اي نداره چون تو حتي يه نيم نگاهم بهم نميندازي
كاي:و اگه بفهمي كه من متاهلم…اونوقت چيكار ميكني؟
صداي شكستنه چيزي كاي رو از اون حالت مسخره بيرون آورد…
هر دو برگشتن و به گارسونه تازه كار خيره شدن كه سعي ميكرد ليوان هاي شكسته رو از رو زمين برداره…
مدير كافه شروع كرد با پسر دعوا كردن…
كاي كتش رو برداشت و از كافه بيرون رفت…بي توجه به چويي كه مدام اسمش رو صدا ميزد به سمت خونه رفت….
خونه مثله هميشه بود…مثله هر روز…بدونه هيچ تغييري…
شب قبله خواب شراب قرمز رو دست همسرش داد و بهش لبخند زد
يوري:جونگين
كاي:جونم 🙂
يوري:دلم هواي يه مسافرت توپ كرده
كاي:مسافرت؟كجا؟
يوري:نميدونم…هر جايي كه باشه
كاي:ولي عزيزم تو حامله اي…بايد استراحت كني
يوري:اما من خسته شدم جونگين…
كاي:يوري…مگه نشنيدي دكتر چي گفت…تو بايد استراحت كني…اگه مسافرت بري ممكنه بچه سقط شه
يوري:كاش زودتر به دنيا بياد…من خيلي افسرده شدم…
كاي:همه چي درست ميشه بهت قول ميدم 🙂

صبح روز بعد هم مثله هميشه گذشت…روز بعد…روزهاي بعد…همه مثله هم…تنها دلخوشيه كاي همون كافه بود…
بعد از ازدواج با همسرش هميشه حس ميكرد چيزي تو زندگيش كمه…هميشه كمبود يه چيزي رو تو زندگيش حس ميكرد…اما واقعا نميدونست چيه…شايد بچه…اما اون بچه دوست نداشت…حداقل تو اين سن…
اون شب يوري پيشه مادرش رفته بود و كاي هم به خاطره فرار از تنهايي به كافه رفت…
كافه شلوغ بود…پارتي شبانه شروع شده بود…دلش ميخواست يكم برقصه…داد بزنه…مست كنه…اما ميترسيد…ميترسيد كه يه وقت كاري كنه كه نميخواد…
همه وسط ميرقصيدن و جيغ ميزدن و مست بودن…جونگين نتونست اين لحظه رو از دست بده…همين يه شب…همين يه شب ميخواست لذت ببره…
از جاش بلند شد و ميونه مردمه سرخوشه كافه خودش رو جا داد و شروع به رقصيدن كرد…يه رقصه بي هدف…يه رقصه مسخره ي تك نفره…صداش ميونه آهنگه بلند كافه گم شده بود…
صداي آهنگ به قدري زياد بود كه حس ميكرد ديگه گوشاش نميشنوه…چشماشو سمت راستش چرخوند…فقط صداي نفس هاي خودش رو ميشنيد…چشماش رو يك جفت چشم درشت ثابت موند…
پسر بدونه پلك زدن انگار اون رو وادار ميكرد كه چشماشو برنداره…
شايد چند دقيقه طول كشيد تا جونگين به خودش بياد و متوجه بشه كه اون چشم ها چشم هاي همون پسركه خوشگل با لب هاي قلبي شكله…همون گارسونه تازه كار…دليله نگاهش رو نميدونست…عجيب بود…نگاهش آشنا بود…
پسر بهش لبخند عجيبي زد و رفت……



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





126
نظر بگذارید

avatar
123 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
112 نظرات نویسندگان
shadowh*fSnynarsis69Despina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
shadow
مهمان
shadow

بسی خفن است!!
ایول به مخت!

h*f
مهمان
h*f

عررررر سمی کای که زن دارههههه چجوری میخواد عاشق دیو شهههههههههههه من تحمل ندارم از هم جداشننننننننننننن:/

Sny
مهمان
Sny

حس مبهمی داره شخصیت کای یعنی ی حس خفه کننده نمیدونم چرا اینجوریه واسم :/
مرسی آجی جون 3>

narsis69
مهمان
narsis69

مررررررسی.خیلی خووووب بود.خیلی خفنه!!
کیونگی چقد مرموزه!!!
جونگین بیچاره ،افسرده شده!!
ولی دلم واسه یوری بیشتر میسوزه!!!
فایتینگ

hasti
مهمان
hasti

خیلی خوب بود