199 👁 بازدید

Gray Heart last part +full pdf

Gray Heart last part +full pdf

سلام اینم پارت آخر قلب خاکستری+ فایل کاملش

با نگرانی به بدن دوست پسرش که روی تخت خوابیده بود خیره شد :”پس چرا به هوش نمیاد؟”

مردی که مشغول چک کردن کیونگسو بود جواب داد :”نگران نباشید ، طبیعیه.درجه های روی دستش هر دقیقه داره کم و کمتر میشه ، به نظر میاد که قلبش دوباره داره تبدبـ…”

جونگین سریع جلو رفت و بازوی اون مرد رو کشید :”شما ازین موضوع به هیچکس چیزی نمیگی.”

هیچ درخواستی توی لحنش دیده نمیشد ، اون داشت دستور میداد و مرد بیچاره باید گوش میکرد.

فقط جواب داد :”بله قربان.”

جونگین نیشخند زد :”خوبه.” و دوباره نگاهشو به صورت دوست پسرش که هر لحظه از حالت خاکستری بیشتر خارج میشد داد.

///

حس میکرد هر لحظه امکان اینکه دیوونه بشه وجود داره.

تمام خیابون ها ، مردم و ماشین ها ، خونه و ساختمون ها ، همگی به همون شکلی بودن که هر روز بودن.

کلافه تو موهاش دست کشید و وارد خیابون اصلی شد.

یک ساعت نیم تمام بود داشت پیاده روی میکرد ، خونه ی سهون با خونه ی خودشون فاصله ی زیادی داشت. اما میدونست که تا نیم ساعت دیگه میرسه.

محض ورودش به آپارتمانشون ، نگهبان براش دست تکون داد ، مثل همیشه.

همه چیز جوری بود که لوهان حس میکرد ، انگار واقعا هیچ اتفاقی نیوفتاده. پس این همه مدت که گذشته بود چی؟

وارد آسانسور شد و دکمه ی طبقه ی خودشون رو زد.

تو آیینه نگاهی به خودش انداخت ، همه چیز خیلی خیلی زیاد طبیعی بود. آه کشید و از آسانسور خارج شد.

جلوی در ایستاد و بعد از کمی فکر کردن ، رمز در رو وارد کرد و محض ورودش ، در روقفل کرد.

قدمی جلو برداشت و با شنیدن صدای آرومی از توی نشیمن توجهش جلب شد.

مسیرش رو از سمت اتاق ها تغییر داد و وارد نشیمن شد. با دیدن پسربچه ای که روی کریرش دراز کشیده بود و پستونکش رو میمکید و با چشم های باز به سقف خیره بود ، تمام سعی ش رو کرد تا داد نزنه.

با قدم های سریع سمت اون موجود کوچولو رفت و دو زانو جلوش نشست :”فاک ، تو پسره بکهیونی؟”

انگشتشو اروم جلو برد و رو گونه ی پسر بچه کشید :”خدایاااا .”

خم شد و بوسه ی آرومی روی گونه ش زد :”چه قد شیرینی تو.هیچ وقت فکر نمیکردم بچه ی بکهیون انقدر خشگل بشه.” خندید و از جاش بلند شد و بچه رو بغل کرد و سمت اتاق خوابش رفت.

در اتاق خواب رو باز کرد و با تخت خالی مواجه شد :”پس بابات کجاس؟”

و وارد اتاق شد و از روی پاتختی ش کیف پولش رو برداشت و نگاهی رو زمین کرد و با دیدن گوشیش خم شد و برش داشت و با دیدن باطریه پُرش آه کشید و جفتشون رو توجیبش چپوند.

سو رو روی تخت خوابوند و سمت کمد لباس هاش رفت ؛پیراهن و شلوارشو از پاش دراورد ، متوجه شد نگاه خیره ی سو بهشه. خندید :”سعی کن مثل بابات منحرف نباشی .” و سریع پیراهن دیگه ای پوشید و شلوار جین مشکی ای پاش کرد و موهاش رو مرتب کرد و ادکلنی زد.

دوباره سو رو بغل گرفت و تو بغلش بالا کشید و بوسه ی محکمی رو گونه ش زد :”کیوته عوضی.” و با خنده از اتاق رفت بیرون وجلوی اتاق بکهیون ایستاد و سریع دستگیره رو چرخوند و در رو باز کرد.

با دیدن صحنه ی مقابلش ، سریع دستشو رو چشم سو گذاشت و از اتاق بیرون اومد :”کوچولو ، بابات چه غلطی داره میکنه که لخت تو بغل یکی دیگه خوابیده؟”

سو فقط مک عمیقی به پستونکش زد و لوهان خندید.

به اتاق نشیمن برگشت و پتوی بچه گونه ای که توی بسته ی تازه ش بود رو باز کرد و دور سو پیچوند :”الان بچه دزدی میکنم ، که وقتی بیدار شدن ، بفهمن باید حواسشون به پسر خشگلشون باشه.” و خندید وعلاوه بر کریر ، سوییچ ماشینش رو از جاکلیدی برداشت و همراه سو از خونه خارج شد.

کریر رو روی صندلی جلو گذاشت و با دقت تنظیمش کرد ، پسر بچه رو توش خوابوند و کمربندشو بست و بدون اینکه کنترلی داشته باشه محکم گونه ش رو بوسید :”لعنتی چرا انقد دوست داشتنی هستی؟” و با خنده در رو بست و ماشین رو دور زد وسرجای راننده نشست.

سمت خونه ی سهون ماشین رو روند و تمام مدت حواسش به پسر بکهیون بود :”ببینم اسمم گذاشتن برات یا از کارای مسخره شون اضافه نیومدن؟”

سو با چشم های درشتش به کمربند کریر خیره بود وچنگش میزد.

لوهان خندید :”اسم اون یکی بابات چی بود… چانو.. چانیول ، هاه؟”

سو پستونک رو از دهنش انداخت روی لباسش.

لوهان متوجه شد ودرحالی که با یک دست فرمون ماشین رو گرفته بود ، با دست دیگه دوباره پستونک رو توی دهن سو گذاشت :”نندازش ، باشه؟” و خندید و به مسیرش ادامه داد.

نیم ساعت بعد مقابل خونه نگه داشت.

واقعا خونه درمقایسه با بقیه ی خونه های اطراف ، قدیمی مونده بود. لوهان اه کشید ، اولین کاری که باید میکرد ، اجاره ی خونه ی جدید بود چون امکان نداشت بتونه با بکهیون و یکی منحرف تر از بکهیون تو یه خونه بمونه.

سریع از ماشین پیاده شد و پسر بچه رو هم بغل کرد و سمت خونه رفت.

بعد از در زدن ، منتظر شد تا سهون در رو باز کنه ؛ هرچند شک داشت که اون احمق متوجه بشه.

اما بالاخره بعد از چند دقیقه در باز شد و سهون درحالی که نابی رو تو حالت بدی بغل کرده بود .

چند ثانیه ای به لوهان و بچه ی تو بغلش نگاه کرد :”این کیه؟”

لوهان سریع جلو رفت و با دست ازادش نابی رو با حرص از بغل سهون کشید :”احمق چرا اینجوری بغلش کردی؟دردش میگیره.”

سهون با گیجی نگاهش کرد :”اون کیه؟”

لوهان کنارش زد و وارد خونه شد و سریع سمت اتاق رفت ، هر دوتا بچه هارو ، روی تخت خوابوند و نیشخند زد :”پسر بکهیونه.”

سهون همچنان گیج بود :”بکهیون کیه؟”

_”برادرم.”

سهون سر تکون داد :”چرا اینجاس؟”

لوهان خندید :”دزدیدمش.” و با ذوق به سو خیره شد :”ببینش چه قدر خشگله ، از نابی خشگل تره.”

سهون اخم کرد و جلو رفت :”داری میگی اون از بچه ی من خشگل تره؟”

لوهان صاف ایستاد و به سهون نگاه کرد :”الان نارحت شدی؟”

سهون نگاهشو از لوهان گرفت و اخم کرد .

لوهان خندید و شونه ی سهون رو گرفت چرخوندش سمت خودش :”جدا الان نارحت شدی؟”

سهون شونه ش رو از دست لوهان کشید :”ولم کن.”

لوهان نمیتونست جلوی خنده ش رو بگیره :”شت ، واقعا نارحتی الان؟ منظورم این نبود که نابی ما خشگل نیست ، فقط گفتم پسر بکهیون هم خشگله.”

سهون همچنان اخم میکرد.

لوهان به چهره ش خیره شد :”هی ببین ، تو داری اخم میکنی.”

اخم های سهون باز شد و با گیجی نگاهش کرد :”چی؟”

لوهان با ذوق خندید :”واقعا اخم کرده بودی ، خیلی زشت شده بودی.” و ادای اخم کردن سهون رو دراورد و خندید.

سهون به چهره ی لوهان خیره بود که موقع خندیدن گوشه های چشم هاش جمع شده بود و بی مقدمه گفت :”وقتی میخندی خیلی زشتی .”

لوهان تو نیم ثانیه خنده ش رو خورد و با جدیت بهش خیره شد :”چی گفتی؟”

سهون تکرار کرد :”زشت.”

لوهان پوزخند عصبی زد :”مرتیکه ، بار اول یکی تو عمرم به من میگه زشت.از کجات این حرفو آوردی؟”

سهون شونه بالا انداخت.

لوهان همچنان عصبی پوزخند روی لبش بود :”میدونی چیه؟تو ام خیلی بدهیکل و بد قیافه ای.”

سهون با چهره ی پوکر بهش خیره بود :”توهم خیلی زشتی ؛ ینی … من میخوام که زشت باشی.”

پوزخند لوهان محو شد و اخمی کرد :”چی؟میخوای من زشت باشم؟”

سهون جواب داد :”میخوام هم تو و هم دخترمون زشت باشید.”

اخم لوهان غلیظ تر شد و قبل اینکه چیزی بگه ، سهون ادامه داد :”اونجوری هیچکس بهتون نگاه نمیکنه و من نگران نمیشم.”

لوهان نمیدونست که چه واکنشی نشون بده ؛ بدون اینکه متوجه باشه ، به چهره ی سهون خیره مونده بود و نفهمید کِی لب های خنک سهون روی لب هاش قرار گرفت و بوسه ی آرومی بهش زد .

لب هاشو از روی لب های لوهان برداشت و به چشم هاش خیره شد :”شما خانواده ی منید مگه نه؟”

لوهان فقط لب هاش رو حرکت داد و سهون دوباره سرشو کج کرد و بوسه ی آرومی روی لب هاش زد :”پس باید مراقب تون باشم و شماهم مراقب من.”

لوهان خوست جوابی بده که با صدای گریه ی یکی از بچه ها جفتشون سمت تخت چرخیدن.

نابی روی سو غلتیده بود و پسر کوچولو گریه میکرد.

لوهان سریع خم شد و دخترشو بغل کرد و داد به سهون و خودش پسر بکهیون رو توی بغل گرفت و سعی کرد آرومش کنه.

بعد از چند دقیقه پسر کوچولو آروم شد و لوهان با خنده سمت دخترش که تو بغل سهون بود و با چشم های درشت نگاهش میکرد اومد و خندید :”چه کار کردی این پسر کوچولو رو؟”

نابی فقط پلک زد ولوهان بوسه ای رو گونه ش زد و سرشو بلند کرد و قبل ازینکه چیزی بگه ، بوسه ی دومشو روی لب نیمه باز سهون زد :”مراقبش باش من برمیگردم.”

سهون فقط سر تکون داد و لوهان سمت در خروجی رفت.

میدونست که بکهیون تا الان بیدار و تقریبا به خاطر نبودن بچه ش دیوونه شده ؛ سریع سوارماشین شد و سمت خونه ی خودشون راه افتاد.

بکهیون خودشو توی بغل یودای احمق انداخته بود و بلند بلند گریه میکرد ، درحالی که هیچ اشکی از چشم هاش نمیومد :”دیدی ؟ دیدی چیشد؟از اون سیاره ی لعنتی اومدن و پسرم رو بردن. حالا چه کار کنم یول؟ چه کارکنم؟ چه جوری پسرمون رو برگردونیم؟”

چانیول درمقابل ، فقط بغلش کرده بود و محکم به خودش فشارش میداد :”نباید گریه کنی.”

بکهیون بلند تر گریه کرد :”نـــــه ، ما باید اون رو هم میاوردیم تو اتاق خودمون.”

چانیول نمیدونست چه کار کنه ، فقط نمیخواست بکهیون بیشتر از اون گریه کنه ؛ احساس میکرد دلش فشرده میشه و هرلحظه ممکنه…

و با فرود قطره اشک خودش روی گونه ش از افکارش خارج شد :”بکهیونی؟”

بکهیون سرشو بلند کرد و بینی ش رو بالا کشید :”چیـ.. عه تو چرا گریه میکنی؟”

و با آستینش اشک چانیول رو پاک کرد.

با صدای وارد شدن رمز در ورودی خونه ، بکهیون سریع از رو مبل بلند شد :”کیه؟” و سریع سمت در خروجی رفت و با دیدن لوهان بلند داد زد :”هیونـــــــــــــــگ ، اومدن پسرمو برد…” و با دیدن سو تو بغل لوهان زبونش قفل شد.

چانیول دنبال بکهیون اومد و با دیدن لوهان و سو تو بغلش ، اون هم لحظه ای سرجاش متوقف شد.

لوهان خندید :”سلام.”

بکهیون توی شوک بزرگی رفته بود و هیچ جوابی نمیداد.

چانیول نزدیکش شد و تقریبا محکم ، به قدری که کمی به جلو پرت شد ، به پشتش ضربه زد.

بکهیون محکم سرشو تکون داد و سمت لوهان حمله کرد و سو رو از دستش کشید :”سو دست تو چه کار میکنه؟”

لوهان خندید :”عه اسمش سو ئه؟ چه خشگل.”

بکهیون سو رو تو بغل چانیول داد و اخم کرد :”هیونگ!” و خودشو تو بغل لوهان انداخت و محکم بغلش کرد.

لوهان متقابلا بغلش کرد و پشتشو نوازش کرد .

بکهیون بالاخره ازش جدا شد و بینی ش رو با پشت دست پاک کرد :”کِی اومدی؟ کِی؟ کجایی الان؟”

لوهان لبخند زد :”دیشب یا دیروز… یادم نیست دقیقا.اما مهم اینه که اومدیم.”

بکهیون متعجب ابروهاشو داد بالا:”اومدید؟”

لوهان نیشخند زد :”آره ، من و دخترم و اون یکی باباش.”

بکهیون چند ثانیه ای نگاهش کرد که با صدای چانیول جفتشون چرخیدن سمتش :”سـ..سهون؟”

لوهان سرتکون داد :”آره “

بکهیون پرسید :”دخ..دخترت؟”

لوهان خندید :”آره ، باور نمیکنی که چه قدر خشگلـ.. آه زشته!”

بکهیون متعجب نگاهش کرد :”کِی اومدی سو رو بردی؟”

لوهان چشمک زد :”وقتی شما دوتا تو بغل هم عاشقانه خوابیده بودید.”

بکهیون حس کرد سرخ شده ، اما چانیول اهمیتی نداد :”ممنون که پسرمون رو برگردونید.”

لوهان نمیتونست خنده ی احمقانه ش رو کنترل کنه :”خواهش میکنم.”

بکهیون اخم کرد :”الان کجایی؟ اونا کجان؟”

_”اول باید برم خرید ، بعدش برم پیش اونا ، بعدش باید بگردم دنبال خونه ، اون خونه ای که توشیم قابل تحمل نیست و بعدش باید فردا صبح برم اداره ؛ بعدش …”

بکهیون کلافه دستاشو تکون داد :”اه باشه بابا…برو اصلا.”

لوهان خندید و خم شد جلو تا بوسه ای به لب های برادرش بزنه ، اما از ناکجا آباد ، دست چانیول جلو اومد و بکهیون رو از یقه ش عقب کشید .

لوهان اخم کرد :”چیشد؟”

چانیول درحالی که پسرشو بغل کرده بود ، بکهیون رو هم به خودش چسبوند :”اون ماله منه ، نباید بوسش کنی.”

لوهان متعجب بهش خیره بود ، بکهیون نمیدونست چی بگه و چانیول ادامه داد :”هیچ وقت دیگه نباید این کارو بکنی.”

لوهان پشت چشمی نازک کرد :”خب حالا ، قبل اینکه مال توبشه ، برادر من بوده ، جهت اطلاع.” و به بکهیون چشمی زد و رفت بیرون.

با رفتن لوهان ، بکهیون چرخید و به چانیول خیره شد :”چر…”

و قبل تموم شدن حرفش ، چانیول لب هاشو به ارومی بوسید :”اینا مال منن، اون نباید لمسشون کنه.”

بکهیون پلک زد و چانیول عقب رفت.

بکهیون سو رو از دستش گرفت و سمت خرید های وسط نشیمن رفت ، سعی داشت بحث رو عوض کنه داد زد :”کی همبرگر میخواد؟”

چانیول با نهایت سرعت سمتش رفت :”چی؟؟؟!”

بکهیون نیشخندی زد وسو رو محکم تو بغلش گرفت :”برو موبایلم رو از تو اتاق بیار.”

چانیول سمت اتاق رفت و چیزی که حدس میزد موبایل باشه رو ازکنار تخت برداشت و برگشت :”این؟”

بکهیون لبخند زد :”آره.” و گوشی رو از چانیول گرفت و درعین حال که دنبال شماره میگشت ، بسته ی شیرخشک و شیشه شیر رو دست چانیول داد :”اینارو ببر تو اشپزخونه ، از توی کتری برقی که اونجاس توش آب جوش بریز بعد 3 قاشق ازین یکی ، هم بزن بیار.”

چانیول جوری بهش نگاه میکرد که انگار سخت ترین کار دنیارو بهش گفتن ؛ به طرز وحشتناکی گیج شده بود .

دستشو دراز کرد و شیرخشک و شیشه شیر رو از دست بکهیون گرفت و سمت جایی که بکهیون اشاره کرده بود که اشپزخونه س رفت.

حدود 5 دقیقه ای که بکهیون با موبایل صحبت میکرد ، چانیول با گیجی نگاهش رو از شیشه شیر به شیر خشک میچرخوند.

بکهیون بالاخره تلفنش رو قطع کرد و با لبخند بزرگی درحالی که سو تو بغلش بود به اشپزخونه اومد :”همبرگر سفا.. عه توکه هنوز وایستادی؟من گفتم الان شیر این بچه رو میدیم بخوابه..آه یول چرا؟؟؟”

چانیول پلک زد و بکهیون خندید :”عیب نداره.” شیرخشک رو از دستش گرفت و به اوپن تکیه داد :”اون کتری برقیه.” و چانیول به جایی که اشاره میکرد نگاه کرد و بکهیون ادامه داد:”برش دار و تا اون خط آبی دومیه ، تو شیشه شیر بریز.”

چانیول سمت اب جوش رفت و کاری که بکهیون گفته بود رو با دقت انجام داد و دقیق تا دومین خط آبی پرش کرد.

بکهیون صداش کرد :”حالا بیا اینجا.”

چانیول برگشت ومقابل بکهیون ایستاد.

بکهیون سو رو تو بغلش جابه جا کرد و پستونکش از دهنش افتاد :”ای بابا.”

چانیول خم شد و پستونک رو ، روی جاظرفی گذاشت :”بعدا تمیز میکنم.”

بکهیون ناخوداگاه لبخند زد :”شیشه رو بده من.” چانیول شیشه ی آب جوش رو دستش داد و بکهیون شیر خشک رو به اون داد :”حالا در اینو باز کن.” چانیول به سختی درشو باز کرد و بکهیون با سر اشاره کرد :”سه قاشق ، با همون قاشقی که توشه ، بریز اینجا.” چانیول یکم گیج شد ، اما با دیدن جسم داخل قوطی حدس زد که همون قاشقش باشه و وقتی برش داشت ، بکهیون تایید کرد :”آره همونه.”

بعد از درست کردن شیر خشک ، بکهیون قوطی رو چند بار تکون داد و مطمئن شد تا خیلی داغ نباشه و شیشه رو توی دهن سو فرو کرد و با ذوق بهش خیره شد.

بعد ازچند دقیقه با صدای آیفون ازجاش بلند شد :”همبرگر.” و سمت در رفت و داد زد :”چانیولی ، حواست به سو باشه.”

چانیول سریع پستونکی که مشغول شستنش بود رو ول کرد و پیش سو اومد.

بکهیون چند لحظه بعد با پلاستیک بزرگی برگشت :”خانوم ها ، آقایون ، با همبرگر آشنا بشید.”و نیشخند بزرگی زد و روی زمین کنار چانیول و سو نشست.

چانیول با چشم های درشت نگاهش میکرد :”همبرگر؟”

بکهیون خندید :”آره عزیزم.” و سریع بسته ی همبرگر مک دونالد رو باز کرد و جلوی چانیول گذاشت :”نوش جان.” و خودش 5 تا سیب زمینی توی دهنش چپوند و با ذوق جویید :”لعنت ، خیلی وقت بود نخوردم…آهـ…”

چانیول با گیجی نگاهش میکرد ، نمیدونست که بایدچه طور بخوره.

بکهیون متوجه شد و سریع همبرگر چانیول رو از توی بسته ش برداشت و جلوی دهنش نگه داشت :”بگو عااا .” و دهنش رو باز کرد.

چانیول تقلید کرد و بکهیون همبرگر رو تو دهنش گذاشت :”حالا گاز بزن ، اینجوری.” و دندوناشو روهم گذاشت و ادای گاز زدن دراورد.

چانیول انجام داد و تیکه ای از همبرگر حالا تو دهنش بود و بکهیون لبخند بزرگی زد :”حالا بجو.”

و چانیول مشغول جوییدن شد.

نمیدونست که چه احساسیه ، اما به طرز عجیبی شیرین و جدید و لذت بخش بود.

طعمی که سال ها نچشیده بود ، واقعا براش لذت بخش بود .

بکهیون با هیجان منتظر ری اکشن چانیول بود :”چشماتو ببند و فقط از طعم روانی کننده ش لذت ببر.”

چانیول چشم های درشتش رو بست و سعی کرد فقط روی اون طعم فوق العاده تمرکز کنه.

بعد از چند دقیقه با شنیدن صدای بکهیون چشم هاش رو باز کرد :”چه طور بود؟همبرگر دوسداری؟مزه ش بهترین نیست؟”

چانیول به نشونه ی منفی سر تکون داد :”دوست دارم ، اما مزه ش بهترین نیست.”

بکهیون متعجب ابروهاش رو داد بالا :”بهترین نیست؟چی بهترینه؟”

چانیول خم شد سمتش :”طعم لب های تو بهترینه ، بهتر ازین همبرگره.”

بکهیون نمیدونست که چی باید جواب بده ، این پسر احمق چیزهایی میگفت که باعث میشد نتونه جواب بده و فقط ، به مسخره ترین حالت ممکن (از نظر خودش) خجالت کشید و روشو گرفت :”خب بابا.”

چانیول لب هاشو به حالت خط کشیده در آورد ، انگار سعی داشت لبخند بزنه ؛ اما سخت بود.

بکهیون سرشو بلند کرد واولین چیزی که دید ، چال ایجاد شده روی گونه ی چانیول بود :”شت ، تو چال لپ داری؟”

چانیول ترسید و چهره ش به حالت اول درومد ، بکهیون خودشو بهش نزدیک کرد و محکم انگشتشو توی چال لپ چانیول فرو کرد :”فااااک.” و انگشتشو دراورد و چال لپش رو به قدی محکم بوسید که جای لب هاش چند ثانیه ای روی گونه ی چانیول سفید شد.

///

نمیتونست یک ثانیه کیونگسو رو از بغلش جدا کنه. هرچند هنوز کامل رفتار هاش مثل قبل نشده بود ، اما امیدوار کننده ترین قضیه این بود که جونگین رو میشناخت و میخندید.

کیونگسو لبخند زد و سعی کرد دوست پسر سمجش رو از خودش جدا کنه :”بسه ، من نمیتونم نفس بکشم.”

جونگین با ذوق غیر قابل کنترلش از کیونگسو جدا شد :”نمیدونی نمیدونی که چه قدر دلم برات تنگ شده.”

کیونگسو آروم موهاشو بهم ریخت :”میدونم. منم همینتور.”

_”امروز با پدرم حرف میزنم.”

کیونگسو متعجب روی تخت نیم خیز شد :”چی؟پدرت؟”

جونگین سر تکون داد :”آره …”

_”چی میخوای بهش بگی؟”

جونگین نیشخندی زد و بدون اینکه حرفی بزنه از اتاق خارج شد.

کیونگسو داد زد :”یااا کجا میری؟ جونگین؟ صبر کن… چی میخوای بگی؟”

اما جونگین بی توجه سمت اتاق پدرش رفت و بدون اینکه منتظر تایید بشه ، وارد شد.

پدرش سرشو از رو میز بلند کرد و بهش خیره شد :”چیشده؟”

جونگین جلو رفت و دقیقا مقابل میز پدرش ایستاد”:میخوام از اخرین راه،حل موجود استفاده کنم.”

پدرش با گیجی نگاهش کرد”:منظورت چیه؟”

جونگین فقط نیشخندی زد”:کارت سکونت در متوسلامون رو باطل کنید.”

و پدرش با وحشتی که تو چهره ش دیده میشد بهش خیره شد.

چند ثانیه ای توی سکوت گذشت و هیچکدوم چیزی نمیگفتند. پدرش از جاش بلند شد ، حرکاتش کاملا غیر ارادی بود ؛ از پشت میز کنار اومد و جلوی پسرش ایستاد ، هنوزم نمیتونست حرفشو هضم کنه. وقتی شخصی توی متوسلا حرفی رو به زبون میاورد ، ینی میخواست اون کار رو انجام بده ؛ واقعا میخواست و حالا پدرش شکه تر ازین بود که حتی بخواد مخالفت کنه.

جونگین کارت های توی دستش رو مقابل پدرش گرفت :”من و کیونگسو ، تصمیممون رو گرفتیم و میخوایم که کارت هامون باطل بشن.”

پدرش با چشم های درشت شده نگاهش میکرد ، امکان نداشت که پسرش این تصمیم رو گرفته باشه .

جونگین کارت هارو کمی تکون داد و توی دست پدرش گذاشتشون ؛ قدمی عقب رفت و بالاخره پدرش به حرف اومد :”میدونی این یعنی چی؟”

جونگین لبخند زد :”البته که میدونم.”

_”یعنی برای همیشه و ابد ، تبدیل به شخصی بی هویت میشید. بی هیچ هویتی ، نه تنها انسان های زمینی نیستید ، بلکه م اسم متوسلا برای همیشه از زندگیت خط میخوره.”

جونگین سر تکون داد :”من همه ی این هارو میدونم.”

_”تو میخوای که تا ابد اینطوری زندگی کنی؟”

جونگین خندید :”با باطل شدن این کارت ها ، ابدی وجود نداره ، ماهم مثل انسان های زمینی پیر میشیم ، منتها کمی کند تر. میبینید؟من همه چیز رو از قبل میدونم.”

_”تو … دیگه نمیتونی هیچوقت به اینجا برگردی کای.”

جونگین چند لحظه ای نگاهش کرد و با قاطعیت جواب داد :”میدونم و میخوام برم.”

_”اما تو تیتا..”

جونگین بین حرفش پرید :”من هیچوقت نخواستم که باشم و برای سرپیچی از قانون ، اونطور که یادمه 50 سال مجازات شدم ، به علاوه وقتی کسی تصمیم قطعی برای باطل شدن کارتش میگیره ، هیچکس حق مخالفت و بازپرسی ازش رو نداره.”

پدرش نفس عمیقی کشید. همه ی حق با جونگین بود ، وقتی یکی از اعضای متوسلا ، تصمیم میگرفت ، هیچکس نباید دخالت میکرد ، چه تیتان و چه شهروند معمولی و حالا که جونگین برای رفتار سالها قبلش و سرپیچی کردن از دستور تیتان شدن و عاشق شدن ، تنبیه شده بود ، بهونه ی دیگه ای برای متوقفش کردنش وجود نداشت.

نگاهی به کارت ها انداخت وسرشو بلند کرد :”این همه ی چیزیه که میخوای؟”

جونگین بار دیگه سر تکون داد و بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای از پدرش بشه از اتاقش خارج شد و محض خروجش به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید و چند ثانیه بعد متوجه ی خیس شدن گونه هاش شد.

تحویل دادن اون کارت ها ، به معنی تموم شدن همه چیز بود ، همه چیز و همه کسش. اون حالا کیونگسو رو برای همیشه داشت و از طرفی برای همیشه ، پدر و سرزمینش رو از دست داده بود.

اما نباید پشیمون میشد ،به علاوه اون فعلا برادر هاش رو توی زمین داشت ، پس زیاد هم تنها نبود.

حالا حتی اگر میخواست هم نمیتونست پشیمون بشه ، چون هیچ راه برگشتی وجود نداشت و باید هرچه زودتر به زمین برمیگشتند ؛ موندن توی متوسلا بدون داشتن اون کارت ها ممنوع بود.

///

برای انتقال جونگین و کیونگسو ، خودش شخصا میخواست این کارو انجام بده ؛ حقیقت اینکه این آخرین باری بود که پسرش رو میدید ، شاید به قلب خاکستری اون هم درد میداد.

کیونگسو با کمک جونگین وارد محفظه شد ؛ جونگین چرخید سمت پدرش و نگاه خیره ش رو به چشم های بی روح پدرش داد ، نمیدونست که باید چه کلمه ای به کار ببره برای خاتمه دادن به اخرین دیدارشون .

لب هاش رو باز کرد تا چیزی بگه ، اما قبلش ، پدرش هر دوتا کارت رو مقابل چشم هاش ، داخل دستگاه فرو کرد و چند لحظه بعد چیزی جز کمی بخار ازشون باقی نموند :”بسلامت.” و بدون منتظر شدن برای شنیدن حرفی از جونگین چرخید و از اتاق خارج شد.

با ازبین رفتن کارت ها ، دیگه هیچ جایی توی متوسلا نداشتن.

بلافاصله توی محفظه ی دوم قرار گرفت و با بسته شدن در ، آخرین صدایی که شنید صدای پدرش بود :”به خونه ی جدیدی منتقل میشید ، به همراه مدارک زمینی. بیا تو زندگی بعدی ، هیچوقت پدرو پسر نباشیم ، من هیچوقت نتونستم پدر خوبی باشم..جونگین.”

و چشم هاش بسته شد و همه جا به سکوت مطلق فرو رفت.

//

18 سال بعد.

کلافه قوطی خالی نوشیدنی ش رو پرت کرد سمت چانیول :”میشه سرتو از تو اون دربیاری دو دیقه گوش بدی من چی میگم؟؟؟”

چانیول درحالی که بلند بلند قهقهه میزد گفت :”بکهیونی این آخری رو هم گوش بده بعد قول میدم خاموشش کنم.”

بکهیون چشم هاش رو چرخوند ، برای میلیونیوم بار به خودش بابت خرید اون گوشی برای چانیول فحش داد :”بگو.”

چانیول به سختی سعی داشت بین خنده ش متن رو بخونه :”نوشت..نوشته ، بعضیا اونقدر خوشتیپ و خشگلن که انگار از یه سیاره دیگه اومدن… منو میگه.” و بلند خندید.

بکهیون پوکر فیس نگاهش کرد :”ها ها ها خیلی خندیدم ، چانیول تمومش کن.”

چانیول با شنیدن لحن جدی بکهیون ، خودشو روی مبل جمع و جور کرد :”چی شده عزیزم؟”

بکهیون چهارزانو نشست وبا حالت متفکری به روبه روش خیره شد :”یول ، سو جدیدا خیلی مشکوکه.”

چانیول متقابلا نشست :”منظورت چیه؟”

بکهیون چرخید سمتش و به چهره ی دوست پسرش که تو این 18 سال هیچ تغییری نکرده بود خیره شد :”منظورم اینه که از اتاقش صداهای خوبی نمیاد.”

چانیول دستشو دور کمر بکهیون حلقه کرد :”این طبیعیه ؛ اون الان 18 سالشه ، خب نوجوونه و نیاز ها…”

بکهیون زد توی پیشونیش :”نه نه ، منظورم این صداها نیست منحرف . صدای پچ پچ میاد ، داره با کسی حرف میزنه.”

چانیول چشم هاش رو گرد کرد :”اوه.. با کی؟ ینی با دختر داره حرف میزنه؟ ینی دوست دختر داره؟”

بکهیون سر تکون داد :”نمیدونم… یول؟”

چانیول لب هاشو روی گردن ـش گذاشت :”اوم؟” وبوسه ی آرومی زد.

بکهیون با حالت عصبی انگشت هاش رو تو انگشت های چانیول قفل کرد :”2 روز دیگه تولد 18 سالگیشه…”

چانیول بدون اینکه لب هاشو از رو گردن بکهیون برداره جواب داد :”اوهوم.”

بکهیون نمیتونست بیشتر از اون خودش رو نگه داره و کاملا تو بغل چانیول فرورفت :”میترسم… خیلی میترسم.”

چانیول نفس عمیقی کشید و انگشت هاشو بین موهای بکهیون فرو کرد و اروم نوازشش کرد :”نگران هیچی نباش. من بهت قول دادم ، همون 18 سال پیش قول دادم که هیچوقت اجازه ندم سو چیزی بفهمه و هیچوقت اجازه ندم ببرنش اونجا.”

بکهیون بدون جواب ، خودش رو بیشتر تو آغوش چان فرو کرد و محض قرار گرفتن لب های چانیول رو موهاش ، با صدای پسر جوون و آزار دهنده شون از هم جداشدن :”میبینم باهم خلوت کردین خوشتیپا.”

بکهیون آه کشید ، چشم هاش رو چرخوند و نشست :”این عوضی به تو رفته.”

چانیول با گیجی نگاهش کرد و سو خودشو روی مبل بین اون دو نفر انداخت :”من فک کنم بیشتر به بکهیونی ملوسم رفتم.” و محکم لب های بکهیون رو بوسید.

بکهیون به سختی پسر سمجش رو از خودش جدا کرد :”گی.”

سو خندید و چانیول فقط آه کشید :”سو ؟”

سو با شیطنت چرخید سمت چانیول :”بله یول؟”

بکهیون داد زد :”هزار بار گفتم بهش نگو یول ، من فقط باید بگم یول.”

سو سرشو چرخوند و تند تند تکرار کرد :”یول یول یول یولیولیولیول.”

بکهیون از جاش بلند شد و سو درحالی که جیغ میزد از روی چانیول پرید و پشتش قایم شد :”تو دعا کن دستم بهت نرسه.”

سو بلند زد زیر خنده و با شنیدن صدای زنگ گوشیش ، سریع از پشت چانیول بیرون اومد و سمت در خورجی دوید :”خدافظ بکهیونی ، خدافظ یول.”

بکهیون با حرص از جاش بلند شد ، اما چانیول دستشو کشید و نشوندش :”بشین بکهیونی.” و خودش ازجاش بلند شد و سمت در رفت :”سو؟”

سو درحالی که بند کتونی هاش رو محکم میکرد سرشو بلند کرد :”بله؟”

_”کجا میری؟”

سو نگاهی به پشت چانیول انداخت تا مطمئن بشه بکهیون اونجا نیست و کمی روی پنجه ی پاهاش بلند شد تا قدش به چانیول برسه :”تو که میدونی کجا میرم.”

چانیول آه کشید :”بکهیون اگر متوجه بشـ…”

سو بوسه ی محکمی رو گونه ی پدرش زد :”شما که بهش چیزی نمیگی؟”

چانیول فقط سر تکون داد :”مراقب خودت باش ، زود هم برگرد.”

سو چشمی گفت و آدامسش رو محکم تو صورت چانیول ترکوند و بدون استفاده از آسانسور از پله ها پایین رفت.

چانیول در رو بست و محض بستن در ، با بکهیونی که کنارش ایستاده بود مواجه شد :”وای قلبم.” و دستشو روی سینه ش گذاشت.

بکهیون اخم غلیظی رو چهره ش بود :”قضیه چیه که شما دوتا پچ پچ میکنین به من هیچی نمیگین؟”

چانیول نیشخند زد :”پچ پچ چیه؟”

بکهیون بیشتر اخم کرد:”خودتو نزن به کوچه ی متوسلا ، جواب منو بده.”

چانیول خم شد و دستاشو دور کمر بکهیون حلقه کرد و از زمین بلندش کرد و روی شونه ش انداختش.

بکهیون درحالی که به پشتش مشت میزد داد زد :”یااا بذارم پاایین ، چانیول ، جواب منو بده!”

چانیول خندید و سمت اتاق خواب رفت :”هیس ، دیروز یه فیلم پورن دیدم.”

حواس بکهیون برای لحظه ای پرت شد :”چی؟ چه جوری بود؟”

چانیول نیشخند زد:”خیلی خوب بود ، کلی چیز جدید یاد گرفتم .”

بکهیون سریع به خودش اومد و دوباره اخم کرد :”بحث رو نپیچون چانیول ، بگو چی با سو پچ پچ میکردید؟”

چانیول انداختش روی تخت و قبل اینکه بکهیون بتونه تکون بخوره ، دست هاش رو نگه داشت و روش دراز کشید :” میخوای چیزایی که یاد گرفتم رو نشونت بدم؟”

بکهیون با قهرروشو برگردوند :”نه نمیخوام.”

لب های چانیول روی گونه ش قرار گرفت :”قهر نکن.”

بکهیون جوابی نداد و چانیول مک آرومی روی گونه ش زد :”بکهیونی؟”

_”اونجوری صدام نکنا ،نمیتونم خودمو کنترل کنم.”

چانیول لبخند زد وچونه ی بکهیون رو چرخوند :”منو ببین ؛ بهت میگم.”

چشم های بکهیون درشت شد و لبخند بزرگی زد :”جدا؟”

چانیول خندید :”خیلی فضولی.”

بکهیون چشم هاش رو چرخوند و چانیول بوسه ی سریعی روی لب هاش زد :”بذار بهت نشون بدم چیزایی که یاد گرفتمو.”

بکهیون خندید :”خیل خب.”

و به بوسه ی چانیول جواب داد.

///

نابی درحالی که جیغ میزد توی خونه میچرخید و سهون با هرجیغ دخترش چشم هاشو روی هم فشار میداد و لوهان محو بازی فوتبال بود.

_”لوهاااان شی”

لوهان سریع سرشو چرخوند ، وقتایی که دخترش اینجوری صداش میزد اصلا شوخی بردار نبود و جواب داد :”جانم؟”

نابی درحالی که پاهاشو روی زمین میکوبید سمتشون اومد ، موهای بلندش رو دم اسبی بسته بود و اخم غلیظی رو صورتش بود :”عینک دودی من کجاست؟”

لوهان کمی فکر کرد و جواب داد :”مگه روی میزت نبود؟”

نابی سرشو به نشونه ی منفی تکون داد :”نه نبود ، من اگه تو این آفتاب بدون عینک بیرون برم کور میشم.”

لوهان آه کشید و از جاش بلند شد :”روی میزت بود.”

نابی قاطعانه جواب داد :”نیست.” وچرخید تا دنبال لوهان بره که با صدای سهون متوقف شد :”میتونم بپرسم چرا انقدر دامن ت کوتاهه؟”

نابی چشم هاشو روی هم فشار داد و به لوهان که اون هم سمت سهون چرخیده بود خیره شد و لوهان فقط شونه بالا انداخت :”راست میگه.”

نابی آه کشید و کمی دامن رو پایین تر کشید و چرخید سمت سهون اما درست صورتش توی سینه ی سهون قرار گرفت :”چی..چیز خب…”

سهون خم شد تو صورتش :”توضیح؟”

نابی دست هاشو دور گردن پدرش انداخت :”توکه عشق منی.”

سهون سر تکون داد :”نه نیستم .” لوهان خندید :”تو کلا عشق هیچکی نیستی.” و از پشت سر نابی برای سهون زبون دراورد و رفت تو اتاق تا عینک آفتابی رو پیدا کنه.

نابی به کل کل “پدراش” اهمیت نداد و دوباره سهون رو مجبور کرد نگاهش کنه :”بابایی ، لطفا ، همین یه بار.”

سهون اخم کرده بود و این یعنی اصلا شوخی نداره ؛ اما نابی اگر دختر اون بود ، دختر لوهان هم بود و به هر نحوی میتونست حرفش رو به کرسی بنشونه :”اجازه میدی دیگه؟”

سهون هیچ حرفی نمیزد و فقط به چهره ی زیبای دخترش خیره بود و همون لحظه لوهان عینک رو ، روی چشم های نابی گذاشت :”بفرما ، کور خانوم.”

نابی خندید و بوسه ای رو بینی سهون زد :”سکوت علامت رضایت.” و سریع بوسه ی دومی به گونه ی لوهان زد و سمت در دوید :”دیر میام ، باهم خوش باشین.” و با خنده سریع در رو بست تا غرغر های اون دو نفر رو تحمل نکنه.

لوهان آه کشید و چرخید تا برگرده جلوی تلویزیون ، اما سهون بازوش رو گرفت و نگهش داشت :”من کلا عشق هیچکس نیستم؟”

لوهان متعجب نگاهش کرد :”چی؟” و کمی فکر کرد تا یادش اومد منظور سهون چیه و سعی کرد با خنده موضوع رو رد کنه :”عه گل زد ، عه رونالدو گل زد!!”

و سعی کرد دستشو بکشه ، اما سهون محکم تر ازچیزی که فکرش رو میکرد گرفته بودش :”جوابمو بده و بعد برو به گل جناب رونالدو برس.”

لوهان آب دهنشو قورت داد :”هون؟”

و سهون بی توجه بهش بازوش رو کشوند و سمت اتاقش برد :”سهووون؟ لطفا ، منظوری نداشتم. ای بابا ، تو که میدونی کاری که میخوای بکنی برای من تنبیه به حساب نمیاد؟” و نیشخندی زد.

سهون آهی کشید و درست جلوی در اتاق خواب متوقف شد :”درست میگی.باید یه جور دیگ..” و قبل تموم شدن حرفش لوهان بازوشو از تو دستش کشید و سمت حموم فرار کرد و در رو از داخل قفل کرد.

سهون خودش رو پشت در رسوند :”بازش کن.”

_”نه”

سهون ضربه ای به در زد :”تا سه میشمارم ، 1 ، 2..”

و قبل گفتن عدد 3 لوهان دره حموم رو باز کرد :”باشه ولی یواش.”

و سهون نیشخندی زد و تیشرتشو از تنش دراورد :”ببینم چی میشه.” و لوهان رو هول داد تو حموم و در رو قفل کرد.

سهون به چانیول نگاهی کرد ، نگرانی توی چشم هاش دیده میشد ؛ اما چانیول بهش اطمینان خاطر داد ؛ سه تا کارت توی دست سهون رو ازش گرفت و زمزمه کرد :”هیچوقت ، به بچه ها راجع به کارت های سکونت در متوسلا چیزی نگو.”

و سهون فقط سر تکون داد :”زود باش هیونگ.”

و چانیول طبق قراری که با متوسلا داشتند ، عدد روی گوشیش رو شماره گیری کرد و بعد از چند لحظه توسط گوشی بلعیده شد.

سهون با استرس به گوشی ای که روی زمین افتاده بود نگاه میکرد و زیرلبی دعا میخوند تا لوهان ، بکهیون یا هرکدوم از بچه ها سر نرسند.

چانیول مقابل در اتاق هلمز ایستاده بود و به 6 عدد کارت توی دستش نگاه میکرد. کارت های لوهان و بکهیون همون هایی بودن که وقتی بسته های اطلاعاتیشون رو برداشتن داخل بود و کارت بچه هاشون روی که به دنیا اومده بودن بهشون تحویل داده بودن.

وارد اتاق شد و مقابل میز ایستاد.

تیتان بازنشسته نگاهش کرد :”اومدی؟ خیلی تغییر کردی.”

چانیول لبخند زد :”به لطف خانواده م.”

تیتان چیزی نگفت و چانیول کارت هارو روی میز گذاشت ، مرد آهی کشید :”کار جونگینه ، درسته؟”

چانیول به جای جواب دادن ، سعی کرد از خودشون دفاع کنه :”من و سهون بیشتر از 300 سال تیتان اینجا بودیم و به حرمت خدمت ما در این سالها ، حالا باید با درخواست ابطال کارت های سکونتمون ، موافقت بشه.”

مرد فقط نگاهش کرد و یک کلمه زمزمه کرد :”باطل شد.” و هر 6 عدد کارت رو داخل محفظه ی سفید رنگ کنارش انداخت و دقایقی بعد بخارسفید رنگی ازش خارج شد :”بهتره هیچ اسمی از متوسلا جلوی بچه هاتون نیارید و نه تنها جلوی بچه ها ، بهتره که دیگه هیچوقت این اسم مقدس رو به زبون هم نیارید. شما ازین به بعد افراد بی هویتی هستید که توی زمین همانند زمینی های پست زندگی میکنند.”

چانیول خندید :” و ازین موضوع خوشحالیم.” و قدمی به عقب برداشت و از اتاق خارج شد و سمت محفظه ی انتقال رفت و برای همیشه از متوسلا خداحافظی کرد.

سهون نگاهی به ساعتش انداخت ، هنوز 10 ثانیه هم نشده بود که چانیول رفته بود و با تکون خوردن های شدید گوشی روی سطح اتاق ، سمت در رفت و بهش چسبید.

و چند لحظه ی بعد چانیول به خاطر فشار وارد شده به بدنش ، سرشو بین دست هاش فشار میداد :”اه لعنتی ، دردم گرفت.”

سهون سریع سمتش اومد :”چکار کردی؟”

چانیول با گیجی پلک زد :”ها ؟ چیو؟”

سهون چشم غره ای رفت و چانیول بلافاصله یادش اومد :”اها .” و از جاش بلند شد و لبخندی زد و دستشو سمت سهون دراز کرد :”سلام بی هویت 2 ، من بی هویت 1 م.”

سهون چند ثانیه ای طول کشید تا حرفش رو آنالیز کنه اما محض متوجه شدن ، زیرخنده زد و محکم چانیول رو بغل کرد :”میدونستم میدونستم راحت شدیم.”

با صدای داد زدن بکهیون جفتشون سریع از اتاق خارج شدن و بکهیون درحالی که کیک شکلاتی رو از تو یخچال درمیاورد اخم کرد :”خیلی دوست دارم بدونم چکار میکردید؟”

چانیول کیک رو ازش گرفت و سمت پذیرایی رفت :”بعدا بهت همه چیز رو توضیح میدم.” و کیک رو مقابل پسرش گذاشت.

سو با چشم های درشت و براقش به کیک خیره شد :”شکلاتی.”

سهون روی مبل تک نفره نشست و نگاهی به جونگین انداخت و چشمکی زد و جونگین هم در مقابل خندید.

بکهیون بالاخره چاقوی مناسبی پیدا کرد و دست سو داد :”مراقب باش نبری.”

سو باشه ای گفت و نابی درحالی که دست های میونگ رو تو دستاش گرفته بود و فشار میداد ، با آرنج به پهلوی سو زد :”زود ببرش دیگه.”

کیونگسو نگران به نابی و دخترش نگاه میکرد :”نابی ، میونگ رو بده من ، چاقو نزدیکتونه خطرناکه.”

نابی اخمی کرد و محکم تر میونگ رو بغل گرفت :”من بچه نیستم ، خودم حواسم هست اوپا.”

کیونگسو آه کشید :”باشه باشه ، سو تو هم مراقب با..” و قبل تموم شدن حرفش چاقو از دست سو سر خورد و تو کیک افتاد.

لوهان سریع کیک رو برداشت و گذاشت رو اوپن :”تولدت مبارک.18 سالته ، هنوزم مثل باباتی.”

سو با لب های آویزون به رفتن لوهان نگاه کرد ، بعد به بکهیون و بعد به چانیول که جفتشون شونه بالا انداختن.

نگاهش رو چرخوند و سهون رو دید و سریع روشو گرفت وبه تنها امیدش جونگین خیره شد :”عموووو؟”

جونگین نیشخند زد :”تولدت مبارک.”

سو اخم کرد :”من میخواستم کیکمو خودم ببرم.”

لوهان داد زد :”شات آپ.”

سو محکم پاشو کوبوند زمین که با برخورد لب های نابی روی گونه ش خشکش زد :”تولدت مبارک.” نابی لبخند قشنگی زد و سو با خجالت سر تکون داد.

سهون از جاش بلند شد و جلوشون ایستاد :”یااا یااا …”

نابی سریع خودشو به سو چسبوند و ناخوداگاه جفتشون گفتن :”ما باهـ..”

چانیول و جونگین ، کیونگسو ولوهان داد زدن :”الان نــــــه.”

سهون از شدت شک افتاد رو مبل و بکهیون متعجب پرسید :”اینجا چه خبره؟”

و قبل ازینکه کسی جواب بده ، صدای گریه ی میونگ 5 ساله بلند شد و نابی و سو از خونه خارج شدن.

The End
شاید بعدا یه افتر استوری نوشتم ، بعدا، خیلی بعداااا ! :/

و میونگ بچه کای و کیونگ بود ، از پرورشگاه اوردنش! گفتم بگم K

و اینکه ممنون که خوندید ، اصلا کشش نداشت ، برای همین نخواستم الکی کش بدمش آبکی بشه.

و اینکه حتما فیک بعدی م رو بخونین *-*

اسمش Babysitter=پرستار بچه

اول آبان آپ میشه

دانلود فایل کامل



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





42
نظر بگذارید

avatar
41 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
40 نظرات نویسندگان
Azadefatemeh.chanbkRadbekiJeengul نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Azade
مهمان

جاست چانبک ایز مای لاو بسیار زیبا بود خیلی دوسش داشتم و باید بگم قشنگ تمومش کردی

fatemeh.chanbk
مهمان

عالی

Rad
مهمان
Rad

من نمیدونم چرا تیتان و تایتان میخونم..!
خیلی عالیه!یاد جنگ ستارگان میوفتم
شاید بعدا یه نظر کلی گذاتم الان تا صفحه 47 خوندم.
خیلی باحاله

beki
مهمان
beki

ااااااااااااااوووووووووووووووووووتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتوووووووووووووووووووووووککککککککککککککککککککککککککککههههههههههههههه خیلییییییییییییییییییییییی خوب تموم شد :whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :scratch: :scratch: :scratch: :whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: من عاشق سو شدم :jhsdhufF: :jhsdhufF: :jhsdhufF: :begging: تنها چیزی که از بچه چانبک انتظار میرههههه :00330000: :panachau: نابی هم خیلی به لوهان و سهون میخورد بیشتر لوهان :zardak (60): وااااااااییی اونجایی که دنبال عینکش میگشت لولو عینه مامانا بود :300: :300: :300: موتوسلا هام که پیچوندن :panachau: :heart: :heart: :heart: :scratch: :scratch: :scratch: :scratch: بچه هاشونم که با همنن :00330000: :jhsdhuf6: 😥 همه هم… ادامه »

Jeengul
مهمان
Jeengul

الهی بپکی نیلو عررر TT
خیلی خوب بود
خیلی این Gray Heart بی چارمو اذیت کردی :((
مرسی