36 👁 بازدید

Gray Heart 9

Gray Heart 8

سلام ^^

پارت نهم.

پوستر فوق العاده از ملیکای عزیز

نظر ها زیر 50 نباشه تا فیک حذف نشه 🙂


بعد از جدا شدن از جونگین و شنیدن حرفاش با ذهن درگیر دوباره ناخوداگاه به خونه ی سهون برگشت.

از پله های سفید رنگ بالا رفت و از راهرو رد شد و وارد سالن اصلی خونه شد .

_”کجا بودی؟”

به قدری غرق فکر بود که متوجه ی صدای سهون نشد و به مسیرش ادامه داد.

با حس سرمای ملایمی ، رو به روش ، سریع متوقف شد و سرشو بالا اورد و با سهون تقریبا سینه به سینه شد.

لوهان کلافه نگاهش کرد :”چی میخوای؟”

_”کجا بودی؟”

لوهان به مسخره خندید :”به تو چه؟”

سهون بدون تغییر حالت چهره ش اما حس تعجب بود انتقال داد :”ینی چی؟”

لوهان سرشو کج کرد و با کلمات شمرده گفت :”به.تو.چه.”

سهون پلک زد :”به تو چه ، ینی چی؟”

_”داری سر به سرم میذاری؟” خودشم میدونست سوال چرتی پرسیده ، چون لحن سهون کاملا جدی بود و حس تعجب و گیجی رو انتقال میداد.

_”سر به سر؟”

لوهان آه کشید ، حتما این تیتان احمق حوصله ش سر رفته بود و میخواست سر به سرش بذاره ، بی حوصله سر تکون داد :”من برم بخوابم ، تو رد دادی.”

سهون قدمی به سمت چپ رفت و درست جلوی لوهان ایستاد و مانع از رفتنش شد :”به توچه ، ینی چی؟”

لوهان چند بار دهنشو باز و بسته کرد و با حرص گفت :”ینی تو چیزایی که به تو مربوط نیس دخالت نکن ، احمق !”

سهون پلک زد :”خودتی.”

لوهان عصبی خندید :”مرتیکه رو ببینا ، الان میدونی “احمق” چیه ، داری سر یه چیز دیگه باهام جر و بحث میکنی؟”

سهون چیزی نگفت و لوهان دوباره آه کشید و سعی کرد از کنار سهون رد بشه تا به اتاقش برگرده ، اما سهون دوباره مانع شد.

لوهان چشم هاشو بست تا عصبی نشه :”برو کنار.”

_”کجا رفته بودی؟”

لوهان لب پایینشو گاز گرفت و دستشو بلند کرد و محکم یقه ی لباس سهون که متفاوت از لباس اون بود رو گرفت و به سمت خودش کشید و با عصبانیت بهش خیره شد :”به تو هیچ ربطی نداره مرتیکه ی فضوله خاکستریه اعصاب خورد کن ، از سر راهم گمشو کنار.” و با عصبانیت یقه ی سهون رو ول کرد و هولش داد کنار و سمت اتاقش رفت و برگشت تا در رو محکم ببنده ، اما در اتوماتیک بسته شد و لوهان دادی زد و لگد محکمی بهش زد :”گند بزنن همه تون رو.”

سهون با تعجب غیر قابل انکاری که تو چهره ش بود به روبه رو خیره مونده بود. اون پسر چه طور جرات کرده بود اینجوری با کوچیک ترین و با ابهت ترین تیتان متوسلا رفتار کنه؟

و پوزخند عصبی ای زد که رو چهره ش دیده نشد .اون پسر تیتانِ سومِ بزرگ رو بعد از بیشتر از 300 سال عصبی کرده بود !


چانیول جلوی در اتاق سفید رنگ ایستاد و در باز شد و وارد شد . بکهیون درحالی که انگشتای دستشو تو یه دست دیگه گرفته بود و میمالوند ، سرشو بلند کرد و با عصبانیت نگاهش کرد :”در زدن بلد نیستی؟”

و دوباره به صفحه ی تبلت مانند رو به روش خیره شد:”چرا تو این تبلته بازی نداره؟”

_”بازی؟”

بکهیون نگاهش کرد ، جوری که هر آن ممکن بود بزنه زیر گریه :”ترخدا بیخیال ، چرت گفتم.”

_”چه کار میکنی؟” و به دست های بکهیون نگاه کرد.

بکهیون دوباره مشغول مالش دست هاش شد :”آها ، عادت کردم به این کار ، قبلا زیاد تایپ میکردم و انگشت هام خسته میشد ، برای همین هی ماساژشون میدم تا درد نگیره ، از رو عادت الانم این کارو میکنم.”

چانیول نگاهی به دست های سفید و زیبای بکهیون انداخت و ناخوداگاه به انگشت های درشت و خاکستری خودش نگاه کرد .

بکهیون متوجه شد ، خندید و از جاش بلند شد و نشست رو تخت :”بیا اینجا.”

چانیول سمتش رفت و بکهیون اشاره کرد بشینه.

محض نشستن چانیول ، دستشو سمت دست چانیول برد ، اما اون زودتر عقب کشید و بکهیون با اخم نگاهش کرد :”نمیخورمت ، بده من دستتو.”

لایه ، یا دستکش سفید رنگ دور دست چانیول رو گرفت . بکهیون اخمش غلیظ تر شد :”بردار اون دستکشو و دستتو بده من.”

چانیول پلکی زد و دستکش سفید رنگ از رو دستش کنار رفت ، اما هنوزم نمیخواست اون زمینی دستشو لمس کنه.

بکهیون دوباره دستشو دراز کرد و چانیول عقب کشید . بکهیون با حرص خودشو خم کرد و دست چانیول رو محکم کشید :”شوخی دارم با تو؟”

چانیول چیزی نگفت. انگشت های بکهیون رو دستش حرکت میکرد و هرازگاهی دستشو فشار میداد :”به این کار میگن ماساژ دادن ؛ فهمیدی؟”

_”بله”

بکهیون نیشخند زد :”خوبه. ببینم، چرا اینقدر سردی تو؟تو بدنت خون جریان داره اصلا؟ “

_”بله”

بکهیون از جواب های کوتاه و مسخره ی چانیول خنده ش گرفت :”بذار ببینم ، سوزن دارین؟”

و بدون اینکه منتظر جواب بشه ، از جاش بلند شد ، چیز دیگه ای یادش اومده بود ، سمت بسته ای که وی بهشون داد رفت و برای اولین بار بازش کرد ، بسته به شکل میز متوسطی روی زمین باز شد ، بکهیون با دهن باز نگاه کرد و زد زیر خنده :”ایول” سریع سمتش رفت و کشو های کوچیکشو کشید بیرون و در کمال تعجب ، جسم نوک تیزی پیدا کرد که هیچ ایده ای بابت اینکه چیه نداشت ! مهم هم نبود ، دوباره سمت چانیول برگشت و دستشو کشید.

چانیول واقعا نمیدونست اون پسر میخواست باهاش چه کار کنه ، فقط بهش نگاه میکرد.

بکهیون انگشت اشاره ی چانیول رو چند بار محکم فشار داد و خونشو رو نوک انگشتش جمع کرد و محکم گرفت و جسم نوک تیز رو محکم وارد انگشتش کرد و سریع سرشو بلند کرد تا واکنش چانیول رو ببینه.

اما چانیول بی تفاوت بهش نگاه میکرد.

بکهیون فقط سر تکون داد و به انگشت چانیول نگاه کرد و با وحشت دست چانیول هول داد کنار :”خدایااا .”

چانیول به انگشتش خیره شد که قطره های نقره ای رنگی ازش میچکید ، به نظرش مایع خیلی قشنگی بود !

بکهیون همچنان شکه ، دست چانیول رو اروم گرفت و با دقت بهش نگاه کرد :”فااعک ، تو چه موجودی هستی؟”

و با انگشت لرزون به ارومی مایع رو دست چانیول رو لمس کرد و متوجه شد مایع نقره ای رنگ ، سرده !

آب دهنش رو قورت داد انگشتشو رو بریدگی کوچیک دست چانیول گذاشت و فشار داد تا خون .. یا مایع نقره ای رنگ روش دیگه بیرون نزنه.

_”این واقعا چیه ؟”

چانیول بی تفاوت گفت :”خون.”

بکهیون آهی کشید . حرف زدن با این موجود هیچ فایده ای نداشت.باید یه جوری از قضیه سر در میاورد. اما چه جوریشو خودشم نمیدونست. ترجیح داد بهش فکر نکنه :”الان بند میاد خونش.”

چانیول پلک زد ، به نظر میومد که متوجه نشده ، بکهیون هم تلاشی نکرد تا بهش بفهمونه :”از چیزت چه خبر؟”

چانیول چند لحظه ای فکر کرد و تازه متوجه شد :”موز.”

بکهیون خندید :”هاا همون موز. اه دیگه نمیتونم موز بخورم.”

_”مگه موزها هم خبر دارند؟”

بکهیون از شدت خنده لحظه ای دستشو از رو زخم چانیول برداشت ، اما سریع دوباره گرفتش :”لعنت ، خیلی باحالی. فکرتو درگیر نکن پسرم .”

_”پسرم؟”

بکهیون فکری به ذهنش رسید و خندید :”اره ، ازین به بعد من میشم بابا ، توهم میشی پسرم خوب؟بعدها اگه بچه ی خوبی باشی به فرزند خوندگی میگیرمت.اوکی؟”

چانیول چیزی متوجه نشد :”باشه.”

بکهیون زد زیر خنده :”احمق خیلی باحالی.”

_”باحال چیه؟”

بکهیون انگشتشو از رو زخم چانیول برداشت ، دیگه هیچ مایع نقره ای ازش خارج نمیشد. لبخندی زد و بلند شد و جلوی چانیول ایستاد :”باحال؟ الان نمونه ی یه باحالِ کامل جلوت ایستاده.”

چانیول پلک زد . بکهیون خندید :”بابا منم دیگه. من هرجور هستم ادم باحالم همونجوریه.”

چانیول اینبار متوجه شد.

بکهیون نیشخندی زد :”اینجارو ببین.”

و شروع به رقصیدن به شکل مسخره کرد و خودش بلند بلند خندید .

چانیول بهش خیره بود ، نمیدونست بکهیون داره چه کار میکنه ، تو فرهنگ لغت مغزش هم هیچ کلمه ای برای توصیفش پیدا نمیکرد ، اما حرکاتش باعث شده بود سیب زمینیه تو شکمش بِخاره !

بکهیون درحالی که تو ذوقش خورده بود متوقف شد و داد زد :”هووی چرا نمیخندی؟ اصن تو عمرت خندیدی؟میدونی چیه؟”

_”ممنوعه.”

بکهیون نیشخند زد :”به چپم. ” و سمت چانیول رفت و به چهره ش نگاه کرد. هیچ حالتی توش نبود !

آهی کشید و دستاشو دو طرف صورت چانیول گذاشت و با شصتش لب هاشو کشید و خندید :”نگاه کنننن. چه بانمک میشی .”

چانیول میخواست صورتشو از دست اون پسر زمینی خارج کنه ، اما نمیتونست ! بکهیون اینبار دو طرف صورت چانیول رو نزدیک هم کرد و باعث شد لب هاش غنچه بشه. و زد زیر خنده :”خدایاااا .”

چانیول بالاخره موفق شد صورتشو از دست های بکهیون خارج کنه و بلند شد ایستاد و بکهیون عقب عقب رفت :”هوی چته؟”

چانیول چیزی نگفت و سمت در خروجی رفت :”فردا تبادل داریم ، استراحت کن.” و از اتاق خارج شد.

اینبار سیب زمینی تو دلش بیش از حد فشرده شده بود و چانیول حالت بدی بهش دست داده بود.

بکهیون مسیر رفتنشو نگاه کرد :”مرتیکه ی اسگل.” و خودشو رو تخت انداخت و مشغول ور رفتن با اون وسیله ی تبلت مانند شد ، هرجور بود باید یه راهی برای ارتباط با لوهان پیدا میکرد.


جونگین از راهروی مخفیش رد شد و به سمت محل استقرار نیروهای نگهبان رفت. متوجه شده بود که کیونگ سو اونجاست. اونو وارد بخش نظامی کرده بودن تا کمترین برخوردی باهم داشته باشن.

آه کشید و دستشو رو سنسور در گذاشت و در براش باز شد ، این قسمت از متوسلا به شدت امنیتی بود و باید حواسشو جمع میکرد. چه تیتان و چه شهروند عادی ، حق اومدن به اونجارو نداشتن ، فقط و فقط افراد نظامی اجازه ی ورود داشتن و حالا جونگین داشت قانون رو زیر پا میذاشت ، درست مثل همیشه.

در اتاق رو باز کرد و دو نفر از افراد نظامی جلوی در ایستاده بودن. جونگین بی توجه از کنارشون رد شد و اونا متوجه ورود تیتان شدن و طبق قانون جلوش رو گرفتند.

جونگین با چهره ی جدی دکمه ی رو مچ دستشو فشار داد و دعوتنامه رو نشونشون داد و دو مامور کنار رفتن.

جونگین نیشخندی زد و از در رد شد. همه ی افراد متوسلا احمق بودن ، اونا فرق دعوتنامه ی جعلی و واقعی رو نمیفهمیدند. البته اگر میخواست صادق باشه ، این به خاطر احمق بودنشون نبود ؛ در واقع تو متوسلا هیچ کس سر دیگران رو کلاه نمیذاشت ، همچین عملی اصلا وجود نداشت!

وارد اتاق کنترل شد و سریع نگاهی به سیستم ها انداخت و از روی اولیش اسم “دی او” رو پیدا کرد. این اسمی بود که فهمیده بود رو کیونگسو گذاشتن.

سریع از اتاق خارج شد و راهرو رو دور زد و وارد هفتمین اتاق سمت راست شد و محض باز شدن در چشمش چهره ی اشنایی رو گرفت که بی حرکت و با نگاه بی تفاوت ، به روبه رو خیره بود و گویا هر لحظه منتظر دستور بود تا یه حمله ی نظامی رو انجام بده.

با ورودش هر 6 نفری که تو اتاق بودن زانو زدن و سرشون رو خم کردن.

قلب جونگین فشرده شد و سریع گفت :”بایستید.”

هر 6 نفر دوباره ایستادن و جونگین سمت کیونگسو رفت ، با لبخندی که هیچ کنترلی روش نداشت ، دست هاش رو باز کرد و کیونگسو رو محکم تو بغلش کشید.

حس کرد هر لحظه ممکنه قلبش از این همه خوشی بایسته و نتونه بیشتر ازین تحمل کنه.

چشم هاشو با لذت بست و لبخند رو لبش بزرگتر شد . کیونگسو رو محکم تو بغلش نگه داشته بود و سعی کرد حس سرمای بدن کیونگسو رو نادیده بگیره.

بعد از چند دقیقه ازش جدا شد و به چشم های بی روحش زل زد :”حالت خوبه عزیزم؟”

کیونگسو با نگاه خالی از احساس و بی روح بهش خیره بود ، هیچی از حرفای اون مرد غریبه که میدونست تیتانِ دوم هست رو نمیفهمید و نمیفهمید که چرا این کار رو کرد ، چرا لمسش کرده بود؟ اون هم با این شدت !

جونگین سعی کرد بغض تو گلوش رو قورت بده :”اینطوری نگاهم نکن کیونگسو ، نگو که منو یادت نمیاد ! لطفـ..ـا..”

کیونگسو به قطره ای که از چشم اون تیتان چکید نگاه کرد ، نمیدونست اون چی بود که از چشم تیتان خارج شد ، اما خطرناک به نظر نمیومد.

جونگین سریع اشک رو گونه ش رو با پشت دست پاک کرد ، لبخندی زد و بازوهای کیونگسو رو گرفت :”نگران نباش ، همه چیز رو مثل قبل میکنم ، بهت قول میدم عزیزم.”

و کیونگسو رو نزدیک خودش کرد و بوسه ای رو پیشونیِ سردش شد و از سرمای بدن عشقش آروم به خودش لرزید و ازش جدا شد و مسیری که اومده بود رو با سرعتی که جلب توجه نکنه برگشت و وارد خونه ش شد و به در تکیه داد و اشک های داغش رو گونه ش چکید .

هیچ وقتِ هیچ وقت ، متوسلا رو نمیبخشید ، هیچ وقت !

باید انتقام این مدت دوری و حالا از دست رفتن قلب کیونگسو رو میگرفت .

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





80
نظر بگذارید

avatar
75 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
71 نظرات نویسندگان
FatinesiShrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrsorourparvane joon نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fati
مهمان
Fati

قسمتاي چانبكش عاليه :300:
الهييييي كاي چقد عاشقه بچم :begging:
مرسييييي

nesi
مهمان
nesi

الخی طفلک کای

Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
مهمان
Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr

این قسمت منو بدجور یاد ویدیو ویکس ارور انداخت
لامصب خیلی دردناک بود :jhsdhugF:
مرسیییب

sorour
مهمان
sorour

ممنون :zardak2 (11):

parvane joon
مهمان
parvane joon

چرا همه فیکا کایسورو جدا میکننTT
میسیییییی نیلوی چانبکش عالیههههههه