25 👁 بازدید

Gray Heart 7

Gray Heart 7

سلام :jhsdhuhD:

پارت هفتم ^^

پوستر خیلی عشق ، از منای عزیزم :zardak2 (11):

بچه ها ، به احتمال 90 درصد پارت بعد رمزیه !

برای رمز ، باز هم مثل دفعه های قبل تاکییید میکنم

شمایه ایمیل به من بدید niloomyung@gmail.com و حتما بگیدبا چه اسمی کامنت گذاشتید و رمز رو بهتون میدم 🙂

و تلگرامم همینطور آی دی ـم @niloofargst (ای دیه اینستا هم همینه )

و نگم دوباره ، من به هیچکس رمز رو خودم نمیفرستم ، حتمن شما بایدبگید . و به هیچ عنوان راضی نیستم که رمز پخش بشه ^^

بفرمایید داستان


از اتاقش خارج شد و توسط راهروی مخفی ، که صرفا به خاطر اون ایجاد شده بود ، وارد اتاق “هُلز” شد.

نگاهی به دور و برش انداخت و اهی کشید و منتظر موند.

بعد از چند دقیقه با صدای تقه ی در سریع از جاش بلند شد. شخصی که به نظر سن و سال بیشتری داشت ، اما چهره ش کاملا جوون بود ، وارد اتاق شد و جونگین تعظیم کوتاهی کرد.

پسر ، یا مرد ، روی صندلیه اصلیه اتاق نشست و نگاه بی روحش رو به جونگین داد :”چی میخوای؟”

با لحن بی تفاوتش بیشتر از هر وقت دیگه ای جونگین رو کلافه میکرد ؛ اما تسلیم نشد و متقابلا با خونسردی گفت :”کیونگسو رو.”

_”اون کیه؟”

+”خودتونو به ندونستن نزنید ، شما بهتر از هر کس دیگه ای میدونید اون کیه.”

مردِ پشت میز نگاهشو از صورت جونگین گرفت :”ما قبلا در این مورد باهم حرف زده بودیم ، کای.” و کلمه ی اخر رو با تاکید گفت.

صورت جونگین توهم رفت و با اخم گفت :” یک ، اسم من جونگینه ؛ دو ، من یادم نمیاد که بعد از حرف ها باهم به توافق هم رسیده باشیم …”

_”ما باهم شرط گذاشتیم که تو بهش عمل نکردی.”

جونگین نفس عمیقی کشید و اون مرد ادامه داد :”ما باهم شرط کردیم که اگر تو مدت 20 روز تبدیل به یک تیتان اصیل بشی ، میتونی پاترونِ خودت رو داشته باشی. اما توچه کار کردی؟هیچی! خودت رو دیدی؟ زمینی تر از اون دو تا زمینی ای هستی که به تازگی اومدن. من واقعا تلاش زیادی کردم که تونستم مجمع رو قانع کنم تا با خصوصیات تو کنار بیان.”

جونگین نیشخندی زد و خندید.

_”میبینی؟تو بزرگترین قوانین متوسلارو زیر پا میذاری ، کای.”

خندشو خورد و سعی کرد با چهره ی جدی به اون مرد نگاه کنه :”بگید که کیونگسو رو تبدیل نکردید ، بگید که این کارو نکردید تا من از همین امروز تغییرات رو شروع کنم.”

مرد سری تکون داد :”تو زمان رو از دست دادی .”

جونگین داد زد و از جاش بلند شد :”بهم نگو که قلبش رو دستکاری کردید .”

مرد پلکی زد :”اون میتونست خطرناک باشه.”

جونگین با عصبانیت مشت هاشو رو میز سفید رنگ فرود اورد :”پــــدر ، تو بهم قول دادی.بعد از 50 سال زندانی بودن ، باز هم به قولتون عمل نکردید.”

مرد بدون اینکه خمی به ابرو بیاره بهش خیره شد :” هزار بار بهت گفتم که من رو با اون کلمه صدا نکن.”

جونگین نفس های صدا دارشو از بینی ش خارج میکرد :لیاقت اون کلمه رو ندارید ، ازتون متنفرم.”

_”احساساتت رو هم به زبون نیار.”

+”تو یه تیتان منفوری پدر ، منفور.” و با عصبانیت از اتاق خارج شد.

بکهیون تکونی خورد و به ارومی چشم هاشو باز کرد ؛ حس کوفتگیه شدیدی داشت و متوجه شد مدت طولانی ای روی زمین خوابیده .

فحشی داد و نشست ؛ اما حتی باسنش هم سِر شده بود و درد میکرد.

آهی کشید و چشم هاشو محکم رو هم فشار داد و داد زد :”چانیووووول.” و سرفه ای کرد :”مرتیکه ی عجیب غریبه کثافط.” و دوباره اه کشید و رو زمین دراز کشید و به خاطر درد پشتش ناله ای کرد.

چند ثانیه بعد در اتاق باز شد و بکهیون سرشو چرخوند و از رو زمین نگاهی انداخت و اون یودای خاکستری رو دید که تو چارچوب در ایستاده و بلند گفت :”هوی یارو ، بیا کمک کن تکون بخورم ، کل بدنم خشک شده.”

چانیول چند ثانیه ای نگاهش کرد :”کمک چیه؟”

بکهیون که درگیر راهی بود تا بلند شه و بدنش کمتر درد بگیره ، متوقف شد و به چانیول نگاه کرد که به نظر متعجب میومد !

_”چی؟”

چانیول حرفشو بدون تغییر لحن تکرار کرد :”کمک چیه؟”

بکهیون بلند زد زیر خنده :”مرتیکه رو ببینا ، میگم بیا دستم رو بگیر ، کمک کن پاشم.بدنم درد میکنه ، معلوم نی چه مرگت بود ، یهو مثل خون اشاما به جای خون کلِ انرژی بدنمو کشیدی ، تو چه موجودی هستی؟”

_”کمک چیه؟”

بکهیون نفس عمیقی کشید وسعی کرد خودشو کنترل کنه ، هیچ جوره نمیتونست کمک کردن رو به چانیول توضیح بده اما سعی کرد تلاششو بکنه ، شاید این موجود واقعا اسگل بود !

_”خب ببین یارو ، وقتی یه نفر یه مشکلی داره ، مثلن هر مشکلی …”

+”مشکل چیه؟”

بکهیون وسط توضیح دادن ، لحظه ای ساکت شد و به چانیول خیره شد که با چهره ای شبیه احمقا که اصلن چهره ی جذابی نبود بهش خیره بود ، آروم گفت :”داداش ، حالت خوبه؟”

چانیول پلک زد.

بکهیون چند لحظه به فکر فرو رفت ، حرف های لوهان ، رفتار های این یودا ، متفاوت بودن این افراد و انسان های معمولی و تو یک ثانیه نقشه ش رو به یاد اورد و نیشخند بدجنسانه ای زد ، چانیول اولین طعمه ش بود و ساده ترینشون به نظر میرسید ، انگار یکم کم داشت ؛ ولی خب … .

متوجه شد که با کلمات نمیتونه چیزیو بهش بفهمونه ، دستشو دراز کرد سمت چانیول :”بیا اینجا.”

چانیول مثل رباط های برنامه ریزی شده سمتش رفت و بکهیون گفت :”دستمو بگیر.”

چانیول پلک زد و چند لحظه بعد دستکش سفید رنگ دور دستش رو گرفت و بکهیون خودشو بلند کرد و به دست چانیول چنگ زد و محکم بین انگشتاش نگهش داشت و خودشو بهش اویزون کرد و بلند شد و به دیوار تکیه داد و اهی کشید .

چانیول سریع دستشو از بکهیون جدا کرد و سمت دیگه ای از اتاق رفت و ضد عفونیش کرد و برگشت و دوباره جایی که ایستاده بود قرار گرفت.

بکهیون پوفی کرد و گفت :”دیدی؟تو الان به من کمک کردی که بتونم بایستم. به این کارمیگن کمک کردن. یه جورایی وقتی مشکل یکیو حل میکنی بهش میگن کمک. یا مثلن داری یه کاری میکنی و یه نفر دیگه هم تو رو تو زودتر و راحت تر انجام دادنش همراهی میکنه. بهش میگن کمک کردن.”

چانیول با قیافه ی احمقانه ای نگاهش میکرد ، اما انگار متوجه شده بود.بکهیون لبخندی زد :”فهمیدی؟”

_”فهمیدی؟”

بکهیون پیشونیش رو مالوند :”حامله کردی منو ، چه قد خنگی تو .” و کلافه به کمک دیوار سمت جایی رفت که تختش قرار داشت و روش نشست.

چانیول با نگاهش بکهیون رو دنبال کرد ، به نظرش اون ادم زمینی حال بهم زن نبود ، چیزی که همیشه مجمع میگفت ، که زمینی ها پست و نکبتن.اونا احساس دارن و به خاطر احساس تو زندگی کلی عقبن. اونا بدبختن. و همین باعث شده بود ذهن چانیول کاملا شست وشو داده بشه و دید خوبی نسبت به زمینی ها نداشته باشه ، اما این آدم ، جوری بود که چانیول میخواست چیزای جدیدی ازش یاد بگیره ، چیزای جدیدی که تو دیکشنریِ مغزش که کلماتی از زمین رو توش به خاطر سپرده بود ، بهشون “جالب” میگفتن . چیزهای جالب.

صدای بکهیون ، چانیول رو از پرسه زنی تو افکارش خارج کرد :”هوی یارو ، تو با من چه کار کردی؟ ینی اصن خودت داشتی چه کار میکردی؟”

چانیول با نگاه خیره ش تمام هیکل و جثه ی ریز بکهیون که رو تخت باریکش ولو شده بود رو زیر نظر گرفت :”به همون دلیل گفتم استراحت کن.”

بکهیون با لحن سرد و چندش اور چانیول دادی زد :”حال بهم زن ، اول از همه باید رو حرف زدنت کار کنم.”

چانیول دوباره پلک زد و بکهیون به ارومی رو تختش نشست:”بیا اینجا.” و با دست جلوش رو تخت چند بار ضربه زد.

چانیول ناخوداگاه دوباره به دستور بکهیون عمل کرد و سمت تخت رفت و نشست روش ، درست رو به روی بکهیون.

_”داداش؟”

چانیول بهش نگاه کرد.

_”گشنمه من.”

+”گشنه؟”

بکهیون سر تکون داد :”اره ، گشنه ، میدونی چیه؟”

_”خیر.”

بکهیون هوفی کرد. اما باید صبور میبود تا بتونه اون یودای خاکستری رو آدم کنه.پس شروع به توضیح دادن کرد :”ببین گشنه ، وقتیه که تو شکمت خالی باشه ، الان من تو شکمم خالیه ، یه چیزی نیاز دارم که پرش کنه که معمولا اون چیز غذائه ، مثه همبرگر ، پیتزا ، اسپاگتی و یا لازانیا . اینا غذاهای مورد علاقه ی منه ، به خصوص همربرگر ، که جون میدم براش.”

چانیول تعجب کرده بود ، هرچند از چهره ش چیزی معلوم نبود ، اما بکهیون حس میکرد ، نیشخندی زد و چانیول همه رو تکرار کرد :”غذا؟ همبرگر ، پیتزا ، اسپاگتی و یا لازانیا.”

بکهیون تند تند سر تکون داد :”اره ایول ، خوب یاد میگیری. تاحالا خوردی؟”

_”خیر.”

بکهیون زد تو پیشونیش :”خاک تو سرم ، ینی تاحالا پیتزا و اسپاگتی نخوردی؟ خدایه من لازانیا چیه؟” و تند تند پلک زد :”یاااا نگو که حتی همبرگر هم… فاعک… تو اصن زندگی کردی بدبخت؟”

نوع نگاه چانیول عوض شد و بکهیون متوجه شد عصبانی شده ، اما سریع خودشو کنترل کرد :”داداش ببین منو ، اینکه پیتزا و اسپاگتی و لازانیا نخوردی عیب نداره ، اما همبرگر … شت ، محشـــــــره.”

_”محشر چیه؟”

بکهیون دلش میخواست همون موقع یکی تو صورت چانیول بزنه ، اما خودشو کنترل کرد و نگاهی به چهره ی جذاب چانیول انداخت و دستشو به ارومی رو چشم های درشت و خوش حالت چانیول کشید :”محشر ، مثل چشمات.” و لبخندی تحویلش داد :”چشمات قشنگه ، برای همون بهشون میشه گفت محشر.”

و دستشو برداشت.

دوباره تونست حس تعجب چانیول رو دریافت کنه ؛ چانیول هم متقابلا دستشو بلند کرد و انگشت های درشتشو سمت چشم بکهیون برد و محکم انگشتشو تو چشم بکهیون فرو کرد :”محشر؟”

بکهیون دادی زد و انگشت چان رو از تو چشمش درارود :”دِ میگم وحشی ای نارحت نشو. چشمه ها ، درد میگیره.”

چانیول پلک زد. بکهیون اهی کشید و چیزی یادش اومد ، نیشخند بدجنسی زد و گفت :”اینجا دختراتون رو کجا قایم کردین داداش؟”

چانیول سرشو کج کرد و بکهیون با خنده گفت :” توکه کله گنده ی متوسلایی ، یکیشون رو بیار دوتایی حال کنیم ، هوم؟”

چانیول هیچی متوجه نمیشد و بکهیون این رو از نگاهش فهمید ، آهی کشید و گفت :”بابا منظورم اینه که یه دختر بیار ، بهش پول بدیم بکنیـ/ـمش.”

و بازهم نگاهی که چانیول تحویلش داد گنگ بود.

بکهیون سرشو خاروند و چیزی یادش اومد :”آها .. چی میگفت اون پسره وی ، آمیزش جنسی. بیار با یکیشون امیزش جنسی برقرار کنیم داداش.” و بلند زد زیر خنده.

چانیول برای اولین بار حالت چهره ش تغییر کرد و کمی چشم هاش درشت شد و رنگ ترس گرفت.

بکهیون شکه از تغییر حالت چانیول خنده شو خورد و بهش خیره شد :”ناموسا… ال..الان چشات درشت شد؟؟؟واکنش نشون دادی؟ اینقد هورنی هستی؟” و دوباره خندید.

چانیول از رو تخت بلند شد و با نگاه بی حالت به بکهیون خیره شد ؛ بکهیون متوجه شد و سریع خنده شو قطع کرد و به چان نگاه کرد :”چیه؟” و آب دهنش رو قورت داد . نگاه چانیول چیزی بین مرگبار و کشنده بود.

چانیول با لحن سرد و در عین حال وحشتناکی گفت :”تو از من میخوای که زنان متوسلا رو برای آمیزش جنسی بایک زمینیِ پست به اینجا بیارم؟”

بکهیون با اخم رو تخت ایستاد و حالا قدش از چانیول خیلی بلندتر شد و با حرص نگاهش کرد :”عمه ت پستِ ، پست فطرته دیوث ؛ منو باش که میخواستم از همبرگر برات بگم.”

با شنیدن اسم همبرگر ، سیب زمینیِ تو شکم چانیول فشرده شد. واقعا میخواست اون همبرگر یا هر چیزی که هست رو امتحان کنه. سعی کرد عصبانیتش رو کنترل کنه :”نباید هیچ وقت این درخواست رو تکرار کنی .”

_”چرااا؟”

+”چون زنان موجودات بسیار پاکی هستند که تنها اجازه ی ارتباط برقرار کردن با مونارک هارو دارند.اون ها به شدت پاک و دست نیافتنی هستن.”

بکهیون چند ثانیه ای نگاهش کرد ، برای اولین بار از یک چیز تو این متوسلای خراب شده خوشش اومد ، اون هم طرز فکر و دیدگاهشون به زن ها بود. لبخندی زد :”نههه خوشم اومد داداش ، غیرت حالیته.حالا منم دیگه این حرفو نمیزنم ، اما خب دو ماه بدون سکـ/ـس بمونم که چیزم از کار میوفته.”

چانیول که از بحث قبلی کاملا خارج شده بود دوباره توجهش به حرف های بکهیون جلب شد :”چیز؟” و دست روی شکمش ، جایی که سیب زمینی ش قرار داشت گذاشت.

بکهیون سر تکون داد و نگاهی به دست چانیول کرد و خندید و دستشو گذاشت رو عضو چانیول و آروم فشار داد :”این چیزته بابا ، اون شکمته.”

چانیول با حس لمس “چیز”ش توسط بکهیون ، حس کرد سیب زمینی ش فشرده شد. اما متقابلا دستشو رو عضو بکهیون گذاشت و محکم فشار داد :”چیز؟”

بکهیون سریع دستشو هول داد :”هوووی ، کجا دست میزنی ؟اینقدم فشار میدی ؟ حساســــه ، سنسوراش خیلی قویه ! اروم.”

چانیول حس کرد سیب زمینیِ تو شکمش تکون میخوره ، از لمس کردنِ “چیزِ” اون زمینی ، خوشش اومده بود ! دوباره دست برد و عضو بکهیون رو اینبار اروم تر لمس کرد :”چیز…”

بکهیون سرتکون داد :”آره بابا چیز.البته یه اسم دیگه هم داره که خیلی مودبانه س و من نمیدونم ، یه اسمم داره که باز خیلی ناجوره ، من نمیگم.”

چانیول انگار کاملا همه ی حرف هاشو میفهمید . بکهیون خندید و دست چانیول رو پس زد :”خب حالا ،منحرفه دیوث، حرف از چیز میزنم خوب میفهمی ، از کمک کردن که میگم خنگ میشی؟”

چانیول بی توجه دوباره دست برد تا “چیز” بکهیون رو لمس کنه ، واقعا خوشش اومده بود!

فشار ارومی به عضو بکهیون داد و بکهیون با حرص دستشو پس زد :”بسه دیگه ، مرتیکه ی هیز ، بهش رو دادم.” و خودشو عقب کشید :”خودتم داری ، با مال خودت ور برو ، دیوث.” و ملحفه ی نازکِ نقره ای رنگ رو ، روی خودش کشید.”

چانیول چند ثانیه ای به چشم های بسته ی بکهیون نگاه کرد و دست برد سمت”چیزِ” خودش و لمسش کرد ؛ اما سیب زمینیِ تو دلش مثه وقتی که مال بکهیون رو لمس میکرد تکون نخورد و اون حال خوب رو بهش نداد.

نا امید شد و دستشو از چیزش جدا کرد و دوباره به بکهیون نگاه کرد.

بکهیون که متوجه ی سنگینیِ نگاه چانیول شده بود ، چشماشو باز کرد و پوفی کرد و تازه یادش اومد :”راستی…”

توجه چانیول از رو “چیز”بکهیون به صورتش جلب شد.

_”میخوای همبرگر امتحان کنی؟”

_”بله.”

بکهیون از جواب قاطعانه ی اون یودا تعجب کرد و نیخشندی زد :”خب… اول از همه باید یه چندتا چیز یاد بگیری ، اوکی؟”

چانیول چیزی نگفت اما بکهیون این حس رو دریافت کرد که چانیول بهش اوکی داده.

دستاشو بهم زد و گفت :”خو اول برو یکم ازون چیزی که روز اول به خوردمون دادن رو بیار ، بخورم یکم جون بگیرم.”

چانیول متوجه ی منظورش شد و از اتاق خارج شد ، اما ناخوداگاه حواسش رفت روی “چیز”! مطمئن بود که این “چیز”هم یه اسمی داره ، باید فکر میکرد تا یادش میومد.یه چیزی که شبیه چیزش باشه…

{فلش بک}

جونگین با ذوق دست سهون رو کشید و چانیول هم با چیپس تو دستش دنبالشون دوید و جلوی قفس “میمون” ها ایستادن.

سهون ابرو شو انداخت بالا :”راجع به میمون ها زیاد مطالعه کردم ، اون ها حیواناتی هستن که بیشتر از هرموجود دیگه ای شبیه انسان ها اند.میمون ها اغلب …”

_”خفه بابا.” چانیول مشتی از چیپس رو تو دهن سهون فرو کرد و ساکتش کرد و سمت جونگین رفت که مشغول ادا دراوردن برای میمون ها بود.

و میمون ماده ای ، بچه ش رو از جلوی جونگین کنار برد. و چانیول زد زیر خنده :”خاک توسرت این میمون بازیا چیه؟ میمون هم جلوت کم اورد ، مادرش نگرانِ تربیتش شد.”

جونگین با لب های اویزون به قفس خیره شد و به مادرش که کنارش ایستاده بود نگاه کرد :”مامان؟”

_”جانم؟”

+”میمون ها چی میخورن؟”

سهون که طبق معمول منتظر فرصت برای نشون دادن اطلاعاتش بود ، عینکشو رو چشمش جا به جا کرد :”همه چی ، اما خوراکی که معمولا انسان ها به خوردشون میدن ، و یا میمون رو باهاش تصور میکنن ، موزه !”

چانیول سریع چیپسی درارود و از بالای قفس داخل انداخت :”الان چیپسم میخورند.”

جونگین سرتکون داد :”نباید بهشون ازینا بدی.”

و سهون سریع گفت :”چانیول هیونگ ، اونا اشغالی مثه چیپسی که تو میخوری نمیخورن.”

چانیول با حرص به دو پسر کوچیکتر نگاه کرد و داد زد :”بیشورا.” و ازشون جدا شد و سمت قفس دیگه ای رفت و با بهت به حیوون های عظیم الجثه ی داخل قفس خیره شد :”مااااماااان؟”

مادرشون درحالی که دست جونگین رو گرفته بود ، به سمتش رفت و لبخندی زد :”بله عزیزم؟”

_”وااای اینا چین؟”

سهون دهنشو باز کرد تا حرفی بزنه اما مشت چانیول تو شکمش باعث شد دهنشو ببنده و جیغ بزنه و مادرشون سریع دست جونگین رو ول کرد و سمت سهون رفت تا ببینه چش شد و با عجله گفت :”فیلن ، فیل؛ دست جونگین رو بگیر چان. سهون خوبی؟”

جونگینِ 8 ساله سعی داشت خودشو از شر برادر بزرگترش خلاص کنه اما موفق نبود ، چانیول محکم از پشت یقه ش رو گرفته بود و همچنان با بهت به فیل های بزرگ رو به روش خیره بود ؛ چه دماغی . اولین چیزی بود که از ذهن چانیول گذشت.

{پایان فلش بک}

چشم هاشو باز کرد و نفس عمیقی کشید ، به یاد اوردن خاطراتش واقعا سخت بود ؛ اما تقریبا حدس میزد که اسم اون “چیز” رو پیدا کرده بود:

_یا موزه .

_یا فیل.

و با خرسندی مایع بی رنگ رو سمت اتاق بکهیون برد.


:zardak (10):



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





91
نظر بگذارید

avatar
86 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
81 نظرات نویسندگان
DaryaFatiB.S12Samineli eli نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Darya
مهمان
Darya

واقعاااا فیکش عالیهههههههه قسمت بعدیش رمز داره رمزشو میتونید بهم بدید؟ 🙁
darya009825@gmail.com

:zardak (6):

Fati
مهمان
Fati

بيچاره بكهيون شده فرهنگ لغت :300:
ااااا باورم نميشه كاي مثه بقيشون بي احساس نيس :hanghead:
مرسي هر قسمت داره باحالتر ميشه :zardak (35):

B.S12
مهمان
B.S12

خیلی خوب بود ….‌ممنون و خسته نباشید

Samin
مهمان
Samin

سلام ببخشید من برای قسمت 1 تا 7 نظر گذاشتم با همین اسم میشه لطف کنی رمز رو برام بفرستی؟
Saminnk27@gmail.com
ممنون میشم

Samin
مهمان
Samin

خیلی دوست دارم ببینم چه اتفاقی برای کای و سهون و چانیول تو گذشته افتاده ممنون خسته نباشی :zardak (61):