37 👁 بازدید

Gray Heart 6

Gray Heart 6

سلام پارت جدید ^^

بفرمایید.

کلافه نششت رو زمین و ب دیوار سفید رنگ خیره شد ، چ طور میتونس…
نیشخندی رولبش اومد و از جاش بلند شد . صدایی از طرف شکمش متوقفش کرد! چه مدت بود ک غذا نخورده بود ؟واقعا وحشتناک بود.
نقشه روفراموش کرد و بدو از اتاق خارج شد و از عمد شروع به داد زدن کرد : چااانیوووول تیتآاانننن؟ چانیوووووول؟
و سمت اتاق چانیول رفت.
تیتان خاکستری از اون موقع وسط اتاق ایستاده بوود و از جاش تکونی نخورده بود!
بکهیون متعجب سمتش رفت: هوی؟

چانیول بی تفاوت بهش به رو به رو خیره بود.
بکهیون بلند تر داد زد : یااا میشنوی ؟
و باز هم سکوت چانیول.
بکهیون عصبی دستشو جلو برد و بدن خنک چانیول رو لمس کرد و تکونش داد : یااا باتو ام…
محض لمس کردنش هاله ی دور بدن چانیول پر رنگ تر شد. بکهیون سعی کرد دستشو بکشه اما انگار دستش ب بدن چانیول چسبیده بود !

وحشت زده سعی داشت دستشو جدا کنه اما موفق نبود وچانیول هم هیچ تکونی نمیخورد!


بکهیون دستشو به شدت میکشید ، اما دستش جدا نمیشد ؛ تو پاهاش حس ضعف داشت ، نمیتونست بیشتر از اون سرپا بمونه . حتی چشم هاش .. حس میکرد داره تار میبینه .

ناخوداگاه ناله ای از گلوش خارج شد و دستش از بدن چانیول جداشد و رو زمین از حال رفت.

هاله ی دور چانیول کمرنگ تر شد تا به حالت عادیش برگشت. چشم هاشو روهم گذاشت و نفس عمیقی کشید ، متعجب بود که چه طور اینبار تو تبادل بدنش خیلی کمتر از همیشه انرژی از دست داده بود !

قدمی به جلو گذاشت و با برخورد پاش به چیزی ، به پایین نگاه کرد.

اون آدم زمینی ، درست جلوی پاش با رنگ پریده بو زمین افتاده بود !

چند ثانیه ای بهش نگاه کرد و تازه متوجه شد که چرا انرژی کمی از دست داده ! همه ش به خاطر وجود این پاترون بود.

بی توجه بهش ، از کنارش رد شد و از اتاق خارج شد. اما چیز عجیبی ، تو شکمش ، یه چیز خیلی عجیب ، وادارش میکرد که برگرده و اون پسر رو تو اتاق خودش پرت کنه !

متعجب دست گذاشت رو شکمش ، ینی مریض شده بود؟ امکان نداشت ، تو متوسلا هیچکس مریض نمیشد ، به خصوص تیتانی مثل اون .

سرشو تکون داد و دوباره سمت اتاقش رفت.اما اون چیزی که توی شکمش بود… یه چیزی .. یه کلمه رو باید جایگزین “چیز” میکرد .. که نمیتونست به یاد بیاره چشم هاشو محکم روهم فشار داد ، شاید یادش میومد.

{فلش بک 682 سال(سالِ متوسلایی) پیش ؛ زمین}

چانیول ذوق زده ، درحالی که لبخند بزرگی رو لبش بود سمت جونگین اومد :”هی اینجا رو.”

و سطل پر از آبی رو ، روی برادرش خالی کرد !

جونگین با وحشت نگاهی به لباس های خیس تو تنش انداخت و نگاهی به چانیول که به شدت بهش میخندید ؛ ناخوداگاه لبخندی زد و سمتش دوید و سطل رو ازش گرفت و پر از ابش کرد و از دور رو چانیول پاشید که جا خالی داد و تمام اب روی سهونی خالی شد که گوشه ای نشسته بود و کتاب میخوند.

جونگین و چانیول با وحشت به صحنه ی روبه روشون خیره شدن .

سهون با ابی که از سر و روش میچکید ، بی اهمیت صفحه ی خیس کتاب رو ورق زد و مشغول خوندن شد .

چانیول و جونگین نفسشون رو ازاد کردن و صدای مادرشون بلند شد :”بیاید سیب زمینی سرخ کرده هاتون حاظره.”

جفتشون بدو بدو سطل اب رو تو حیاط انداختن و چانیول وسط راه تیشرت خیسش رو دراورد و در انداخت و با جونگین وارد خونه شدن و پشت میز نشستن.

مادرشون لبخندی تحویلشون داد و بشقاب سیب زمینی های طلایی رنگ رو جلوشون گذاشت :”سهون کجاس؟”

جونگین سیب زمینی ای برداشت و بهش فوتی کرد :”کتاب میخونه.”

و با چانیول زدن زیر خنده.

مادرشون فقط سر تکون داد و متوجه ی ورود سهون به خونه شد ؛ اما با اشاره ی سهون ، چیزی نگفت.

سهون نزدیک شد و پیرهن خیسشو دراورد و انداخت رو مبل و به ارومی نزدیک دو نفری شد که پشتشون بهش بود و مشت های پر از یخش رو تو یقه ی جونگین و بدن چانیول خالی کرد و جیغ دو نفر به هوا رفت.

سهون بلند زد زیر خنده و سریع رو صندلی نشست.

جونگین و چانیول با سر و صدا نشستن سر جاشون و چانیول چشم غره ای به سهون رفت :”خیلی بیشوری.”

سهون خندید و شونه بالا انداخت.

و جونگین بی توجه بهشون مشغول خوردن ادامه ی سیب زمینی سرخ کرده ها شد.”

{پایا ن فلش بک}

چانیول چشم هاشو باز کرد ، تنها چیزی که یادش بود و احتمال میداد که اسم اون “چیز” باشه که تو دلش بود این دو تا گزینه بود :

_یا یخ.
_یا سیب زمینی.
در حالی که هنوزم هیچ ایده ای بابت اینکه سیب زمینی و یخ چه شکلیه نداشت.

بدون حرف بیشتر سمت اتاق خوابش رفت ؛ همیشه بعد از تبادل ، باید 3 روز میخوابید ، اما الان انرژی واقعا زیادی داشت !

موضوع خوابیدن تیتان ها ، چیزی بود که هیچکدوم از اعضای عادیِ متوسلا ازش با خبر نبودن … .


{فلش بک ، 630 سال پیش ، زمین }

جونگین انگشت هاشو بین انگشت های پسر بزرگتر قلاب کرد و سمت خودش کشید و بوسه ی ارومی رو گونه ش زد :”مجمع هیچ وقت نباید بفهمه.”

پسر دیگه با گونه های سرخ سر تکون داد و جونگین لبخند زد و کفت دستشو رو چشمای خودش گذاشت :”وااای .”

پسر بزرگتر خندید و دست های جونگین رو از رو چشماش برداشت و بوسه ای روشون زد :”خجالتی …”

جونگین با اخم دستشو پس زد :”من خجالتی نیستم.”

_”باشه نیستی… . و بلند زد زیر خنده.

+”یاا کیونگسووو … .”

کیونگسو فقط خندید و با سرعت از جونگین دور شد و جونگین هم به دنبالش.

{پایان فلش بک}


چشماشو بست ، خاطراتی که مربوط به 630 سال پیش بودن ، دوباره تو ذهنش مرور میشدن ؛ 630 سال.. شاید زمان زیادی باشه… اما انقدر در تمام این سال ها هر شب و هر روز به اون فکر میکرد که امکان نداشت فراموششون کنه.

لبخند ها…

نگاه هاش…

صداش…

پوست نرمش…

بوسه های لذت بخشش …

همه و همه رو میتونست با جزئیات به یاد بیاره و حالا… درست امروز … امروز روزی بود که اون به اینجا(طبقه ی آخر) آورده میشد… جایی نزدیک جونگین … جایی که خیلی خیـــلی بهش نزدیک بود ؛ اما باز هم دور بود!

فقط یک بار دیگه باید میدیدش ؛ یک بار دیگه با هر نقشه ای که بود باید میتونست ببینتش … ینی اونم جونگین رو یادش بود؟

با لبخندی که به هیچ عنوان رو چهره ش دیده نمیشد اما قابل حس بود ، اتاقشو بعد از یه مدت طولانی ترک کرد تا برای اولین بار بعد از 630 سال از “نزدیک” ببینتش…

لوهان با اخم به اون صفحه ی تبلت مانند خیره شده بود ؛ باید یه کوفتی اینجا نوشته شده باشه ؛ اما هیچی نبود !

کلافه از جاش بلند شد ، باید یه کاری میکرد ، داشت دیوونه میشد ؛ به طرز وحشتناکی دلش میخواست بکهیون رو ببینه .

از اتاق خارج شد و تو راهروی سفید رنگ راه افتاد. با کنجکاوی به در ها و شماره هاشون نگاه میکرد. به انتهای راهرو رسید و آهی کشید و مشتی رو در کوبوند و در باز شد. با وحشت عقب رفت :”ترسیدم ، دیوونـ..” و با دیدن اون پسر درخشان پشت در آب دهنش رو قورت داد :”هی..سهون شی.”

سهون با چشم های بی حالت و ذوب کننده ش به لوهان خیره شد . دستشو اورد بالا و دستکش سفید رنگی دورشو گرفت و یقه ی لوهان رو گرفت و از زمین بلندش کرد و محکم به دیوار چسبوندش . بدون اینکه لب هاشو تکون بده با لحن هشدار دهنده ای گفت :”دفعه ی آخرت باشه که اسم من رو صدا زدی.”

لوهان بدون تقلا برای خلاص شدنش فقط به اون چشم های ترسناک خیره بود و سهون بعد از چند ثانیه یقه ش رو ول کرد و لوهان رو زمین افتاد و سهون سمت اتاق دیگه ای رفت و در پشت سرش بسته شد.

لوهان از شدت شُک حتی از جاش تکون نمیخورد ! چیزی که بیشتر از لحن وحشتناک و چشم های وحشتناک تر سهون ترسونده بودتش ، سرمایی بود که از بدن سهون خارج میشد و کل وجودشو به لرزه انداخته بود !

اون آدم.. نه نه موجود ، وحشتناک ترین چیزی بود که لوهان تو تمام زندگیش دیده بود .


بکهیون روی زمین تکونی خورد و به ارومی چشم هاشو باز کرد ، هنوزم روی زمین بود ، چند بار پلک زد تا تاریی چشم هاش بهتر بشه اما موفق نبود.

آروم از جاش بلند شد و سعی کرد حس سرگیجه شو ندیده بگیره. تلو تلو خوران از اتاق خارج شد و سعی کرد سمت جایی که فکر میکرد اتاق خودشه بره.

نمیدونست چی انقدر ضعیفش کرده بود.

از دیوار های سفید رنگ کمک گرفتو وارد راهرو شد ، درست چند قدم بعد ، سر گیجه ش شدید تر شد و با دست به اولین جایی که نزدیکش بود چنگ زد و دره اتاقی که بهش تکیه داده بود باز شد.

یودای خاکستری داخل اتاق ، پشت مانیتور بزرگی نشسته بود و بهش خیره بود.

با صدای باز شدن در چرخید و بکهیونی رو دید که روی زانوهاش افتاده و نای تکون خوردن نداره.

دوباره “چیز… نه سیب زمینی ای که تو شکمش بود ، فشرده شد.” بی اراده از جاش بلند شد و سمت بکهیون رفت ، فراموش کرد که دستکش سفید رنگ رو دور دسستش قرار بده و با دست برهنه ، بازوی بکهیون رو گرفت و دنبال خودش رو زمین کشوند و سمت اتاق بکهیون برد و درو باز کرد و تو اتاق انداختش :”استراحت کن.” و به اتاق خودش برگشت.

انگار سیب زمینیه تو شکمش از حالت فشرده خارج شده بود ؛ یه جورایی … سیب زمینیه خوشحال بود و این برای چانیول عجیب بود ، نمیدونست خوشحالی چیه ؛ فقط چندباری وقتی تو زمین زندگی کرده بود راجع بهش شنیده بود !

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





68
نظر بگذارید

avatar
64 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
63 نظرات نویسندگان
zahra exo lFatiSaminnesiShrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
zahra exo l
مهمان
zahra exo l

این تیتان ها هم مگه می تونن رو زمین زندگی کنن خدااا من فک کنم یه چند قسمت دیگه که بخونم مغزم هنگ کنه ولی بازم عالیه یعنی الان کیونگسو کجاست ؟؟؟؟؟من دلم کایسو میخواد :jhsdhugF:

Fati
مهمان
Fati

يا موسي اينا چقد عجيب غريبن
لوهان و بكي كارشون ساختس با اين موجودات نچسب :300:
مرسي كلي

Samin
مهمان
Samin

بیچاره بکی که چانیول اینقدر خنگه خدا کمکش کنه خخخ

nesi
مهمان
nesi

عالی بود
مخصوصا سیب زمینیش

nesi
مهمان
nesi

عالی بود
ممنون