20 👁 بازدید

Gray heart 5

Gray heart 5

پارت پنجم :zardak (61):

بلافاصله به سمت محل تشکیل جلسه حرکت کرد . جلسه ای که این همه سال بود منتظرش بودند . جلسه ای برای انتخاب پاترون هاشون !

اما مجمع اعلام کرده بود که متاسفانه فقط دو پاترون به متوسلا اورده شدند و یکی از اون سه نفر باید هنوزم بدون پاترون زندگی کنه .

بی تفاوت به نگاه هایی که روش بود نشست سر جاش و منتظر شروع جلسه شد . با ورود دو تیتان دیگه ، همه ساکت شدند و منتظر شروع جلسه .

تا اینکه رییس مجمع شروع به صحبت کرد : جلسه ای که بعد از 150 سال دوباره تشکیل میشه تا پاترون های شما تیتان ها انتخاب شوند.

سه پسر(تیتان ها) بدون حرفی به JR نگاه کردند و منتظر ادامه ی حرف هاش شدند.یکی از بزرگترین خصلت های تیتان ها کم حرف بودنشون بود که این خصلت برای بزرگترین تیتان ، تا حدودی صدق نمیکرد !

_ همونطور که اطلاع دارید ، اینجا فقط دو پاترون به متوسلا اورده شده.

وسط حرفش پرید : من پاترون نمیخوام .

دو تیتان دیگه بهش نگاه کردند و جی آر بعد از چند دیقه سکوت گفت : اما شما…

_ گفتم نمیخوام .

و بدون حرف دیگه ای از جلسه خارج شد . و دو پسر دیگه بدون اینکه چیزی بگند . هر کدوم یکی از یکی از دو بسته ی جلوشون رو برداشتند که شامل نام و اطلاعات تیتانشون میشد و به سمت اتاقشون حرکت کردند .


بکهیون و لوهان با استرس تو اتاقشون راه میرفتند و منتظر بودند وی از محل جلسه براشون خبر بیاره .

لوهان سریع برگشت طرف بک : هی بکهیون؟!

_ جونم هیونگ؟!

لوهان درحالی که هر لحظه صداش اروم تر میشد گفت : نکنه برای همیشه از هم جدامون کنند؟!

بکهیون اخمی کرد و دستای لوهان رو گرفت : به من نگاه کن لو ، غلط کردند . هر روز میام میبینمت .

لوهان نگاهشو از چشمای بک گرفت : اگه نذارن؟! خودت دیدی وی چیا گفت . گفت ما باید تمام و کمال در اختیار اون تیتان های عوضی باشیم . فکر میکنی بذارن از خونه شون خارج بشیم؟!

بک سر تکون داد : تا من رو داری نگران هیچی نباش .

لوهان دستای بک رو محکم تر فشار داد و همون موقع با ورود وی جفتشون به در خیره شدند.

بک : ناموسا در بزن . شاید ما وسط یه عملیات خاکبرسری باشیم.

لوهان خندید وزد به بازوی بک و وی بی تفاوت گفت : یکی از تیتان های اعظم ردتون کرد …

بک : به چیزم .

لوهان : بذار حرفشو بزنه ، خب؟!

وی ادامه داد : اما دو تیتان دیگه قبولتون کردند . و من اینجام که بگم ، شما حتی نیاز نیست که به دوره های اموزشی برید . چون این دو تیتان به قدری قدرتمند هستند که در کمتر از یک هفته درجه ی شمارو به 50 برسونند.

بک پوزخندی زد و لوهان پرسید : حالا کِی باید بریم ؟!

وی : هرچه زودتر بهتر ، چون تیتان ها 150 ساله که منتظر شمان .

بک : 150 سال؟ شوخی میکنی؟!

وی : من که گفتم از زمان اخرین پاترون 150 سال میگذره . و بعد از اون هیچ دورگه ی دیگه ای متولد نشده ، تا شماها .

لوهان : چه بلایی سرش اومد؟!

وی : سه نفر بودن . دوتاشون به خاطر اتفاقی که براشون افتاد خودکشی کردند و مجمع هم گفت حق ندارید به زندگی برشون گردونید و اون یکی…

بک با حالت عصبی گفت : اون یکی چیشد؟!

وی : اون پاترون تیتان دوم بود ، تیتان قوی و قدرتمندِ متوسلا ، اما اون و تیتان مرتکب عمل ممنوعه شدند.

بک و لوهان با تعجب نگاش میکردند و وی با صدای ارومی توضیح میداد : اون پاترون به مرگ محکوم شد هرچند هنوز …زنده س و دوباره به شکل انسان برگشت و …

با کمی سکوت ادامه داد : نباید بیشتر بگم ، تیتانِ دوم ، چون یک تیتان بود و پدرشون یکی از مونارک ها بود ، بخشیده شدند ، اما اونم به مدت 100 سال زندانی شد .

بک و لوهان با تعجی گفتند : 100 سال؟!

وی : بله و این فقط به خاطر این بود که ایشون تیتان بودند و پدرشون مونارک . وگرنه چیزی جز مرگ در انتظارشون نبود.

لوهان : چه بلایی سر اون دختر اومد؟!

وی : دختر؟! نه اون پاترون یک پسر بود ، اون یکی از بهترین پاترون ها بوده اینجوری که شنیدم. چون زمان اون اتفاق من اینجا نبودم.

بک : میگم میشه اسم این تیتان هارو بهمون بگی؟!

وی : نه . اگر بخوان ، خودشون بهتون میگند.

بک : خو مثلا ما باید چی صداشون کنیم؟ تیتان خان؟ اقای تیتان؟ مستر تیتان ؟

وی : شما نیازی ندارید که اون هارو صدا کنید .

لوهان : حالا ما باید به عنوان پاترون چکار کنیم؟!

بکهیون سریع گفت : یه وقت کار غیر اخلاقی نخوان ازمون؟

لوهان خندید و وی گفت : نه . خودشون توضیح میدن. من از وضایف پاترون ها باخبر نیستم.

بک پوفی کرد و لوهان هم گفت : نگفتی کِی بریم؟!

وی : امشب .

بکهیون : جانم؟!

وی : تقریبا یک ساعته دارم براتون حرف میزنم و حالا …

بک : حالا چی؟ ها ها؟!

وی چیزی نگفت و سمت دری که چسبیده به دیوار بود رفت و دست کشید روش و در باز شد ؛ چیزی مثل کمد بود و از داخلش دوتا جعبه ی نقره ای کوچیک دراورد و داد به بکهیون و لوهان : تمام وسایلی که لازم دارید این تو هست.

بکهیون با حرص نگاهی به بسته کرد و بعد خیره به وی گفت : گیر اوردی مارو؟ این تو یه دونه شرت هم جا نمیشه …

وی : همه ش این توئـه .

بکهیون دهنش رو کج کرد ، وی : بریم.

لوهان : کجا؟!

وی : خونه.

بکهیون : الانم تو خونه مونیم ها.

وی : نه . شما الان پاترونید . باید به خونه ی تیتانتون برید ،الان اونجا خونه ی شماست .

بکهیون : یه چیزی افتاده تو جونم مثه خوره، نپرسم میمیرم.

وی : بپرس.

بکهیون چشماشو ریز کرد و گفت : میشه من برم پیش اون تیتان خوشتیپه؟! و تند تند پلک زد.

وی : من نمیدونم که اون کدومتون رو انتخاب کرده و هرچند که برای تیتان های اعظم هیچ اهمیتی نداره .

لوهان که خنده ش گرفته بود گفت : بیخیال ، اگه من پیش اون بودم ، میگم جاهامون رو عوض کنیم.

بکهیون لو رو بغل کرد : نمیخواد هیونگ.

وی نفسشو داد بیرون : دنبالم بیاید.

بک و لوهان جعبه های به اصطلاح همه چیزشون رو برداشتن و دنبال وی راه افتادند و دوباره وارد اون محفظه ی شیشه ای شدند و به طبقه ی سکوت رفتند.

لوهان استرس شدیدی داشت و با اینکه وضع بک ازاون بهتر نبود اما دست لو رو محکم گرفته بود اروم دم گوشش زمزمه میکرد.

وی جلوی دری که مشابهش رو قبلا بک دیده بود ، ایستاد و رو به لوهان گفت : بفرمایید ، تیتانِ اعظم منتظرتون هستند.

لوهان با استرس دستشو از دست بکهیون دراورد و بک گفت : یه ساعت دیگه میبینمت هیونگ.

لوهان زمزمه کرد : باشه … . و محکم برادرش رو بغل گرفت و سریع جدا شد و وارد اون در شد و بکهیون مسیر رفتنشو دنبال کرد.

دوباره دنبال وی راه افتاد ، داشت از هیجان و استرس میمرد گفت : بلایی سرش نیاد؟

وی خیلی بی تفاوت گفت : تیتان خطرناک نیستند.

بک : اوه ، امیدوارم. و دنبال وی حرکت کرد و جلوی همون دری که قبلا ایستاده بود ایستاد و با ذوق گفت : ناموسا خودشه؟

وی بدون حرف در رو باز کرد و گفت : خدانگهدار .

بکهیون قبل ازینمه بره داخل یهو برگشت و به وی نگاه کرد : دیگه هم رو نمیبینیم؟!

وی : مطمعن نیستم . احتمالش کمه.

بکهیون فقط سری تکون داد و وارد اون در شد.


لوهان محکم از دیوار های سفید رنگِ براق گرفته بود واروم راه میرفت . پاش که به داخل خونه رسید با تعجب همه جارو نگاه کرد ، خونه ای که در نهایت سادگی و بی رنگی زیبا بود !

لوهان اروم چرخید و دور وبرش رو بادقت نگاه کرد تا اینکه چشمش به اون افتاد و بی حرکت خیره موند .

پسر یک قدم نزدیکش اومد . حاله ی دورش به قدری روشن و قوی بود که لو حس کرد چشم هاش اذیت میشه. چهره ی فوق العاده بی تفاوتش ، اما با نگهایی گیرا و خاص و در عین حال فوق العاده جذاب و مردونه ، اون واقعا عجیب و خاص بود !


بکهیون از مسیری که قبلا اومده بود داخل شد و دوباره جایی ایستاد که دو روز پیش ایستاده بود و این بار با دقت بیشتر همه جارو نگاه کرد ، تا اینکه چشمش باز هم به اون یودای جذاب افتاد و بی حرکت موند و اروم گفت : سـ…سلا..م…

یودای جذاب یک قدم به سمت بک اومد : پاترون؟

واو بالاخره این یودای خوشتیپ و جذاب به حرف اومده بود ! بکهیون با خودش فکر کرد که علاوه بر چهره ش حتی صداشم جذابه !

یودا دوباره تکرار کرد : پاترون؟

و بکهیون بیشتر تو افکار مسخره ش غرق شد و گفت : ار..چیز.. بله.

یودا : بیا .

واو یک کلمه ی دیگه ازین پسر ! بکهیون بلافاصله دنبالش راه افتاد ، این پسر از پشتم جذاب بود . کلِ مسیر تو یک خط صاف راه میرفت و قدم هاش پشت سر هم و منظم بود.

بکهیون همونطور که خیره به پسر بود ، پشتش حرکت میکرد و متوجه نشد که کِی پسر ایستاد و محکم به پشت پسر برخورد کرد و سرمای شدیدی وارد بدنش شد ! سریع رفت عقب و تند تند گفت : متاسفم.. ببخشید…

پسر بدون هیچ حرفی یک قدم به سمت چپ رفت و درست جلوی بکهیون دری باز شد و پسر گفت : اتاق تو .

بکهیون اروم رفت داخل ، دلش نمیخواست این پسرِ جذاب رو منتظر خودش نگه داره .

وارد اتاق شد و یودا پشت سرش داخل نیومد : تمام چیزی که باید بدونی ،اونجا هست . و بدون حرف دیگه ای رفت و در اتاق اوتومات بسته شد .

بکهیون با تعجب به دور و بر نگاه میکرد ، اتاق تقریبا مثل همون اتاقی بود که به خودش و لوهان داده بودند ، اما مشخص بود شیک تر و پیشرفته تره و به احتمال زیاد ، امکانات بیشتری هم داشت.سمت میز نقره ای وسط اتاق رفت و بسته ی دستش رو گذاشت رو میز و نگاهی به صفحه ی مشکی رنگ رو میز انداخت و لمس کرد . صفحه روشن شد و نوشته هایی روش اومد.

بکهیون با تعجب صفحه رو نگاه میکرد :

نام “چانیول”

سن”701سال”

هویت “تیتان، پدر متوسلا و مادر زمینی بی گناه”

مدت خدمت “650سال”

پاترون “یک عدد”

بکهیون با دقت اطلاعات رو میخوند ، پس اسم این یودای جذاب چانیول بود ! بک چشماشو بست تکرار کرد “چانیول ، چااانیول ، چااانیول” و لبخند احمقانه ای زد ، نمیدونست چرا اینقدر از تلفظ اسمش لذت میبره !

بکهیون صفحه رو با دستش بالا و پایین کرد تا اطلاعات بیشتری رو بخونه .مثلن چیزی در رابطه با … پاترون ها؟!

پاترونِ اسبق :

نام “کیم ریکی”

مدت خدمت “38 سال”

دلیل جدایی “خودکشیِ پاترون”

بکهیون اخمی کرد و همونجا ندیده و نشناخته ، از کیم ریکیِ مذکور متنفر شد ! و حتی واسش مهم نبود که چرا پسر بیچاره خودکشی کرده . بک فقط ازش متنفر شد و خودشم نمیدونست چرا .

پاترون ها :

وظیفه ” محافظت “

بکهیون گوشه ی لبشو داد بالا و تکرار کرد : محافظت؟! چه جوری؟!

یکم دیگه صفحه رو بالا و پایین کرد اما چیزی دستگیرش نشد . فکری به ذهنش رسید و بالبخند گنده ای سمت در اتاق رفت و همین که جلوی در ایستاد در باز شد.

از اتاق خارج شد و نگاهی به دور و برش کرد ، حالا اون یودای جذاب کجا بود؟!

بکهیون نگاهی به راهرو کرد که انتهاش به طبقه ی دومی ختم میشد . شروع به حرکت کرد و جلوی هر دری که میرسید می ایستاد تا در براش باز بشه و داخلش رو نگاه میکرد تا شاید بتونه اون یودا رو پیدا کنه . یودایی که حالا اسم داشت ، یه اسم برازنده “چانیول ، یودا چانیول” و بکهیون دوباره حتی با فکر به اسمش هم لبخند زد و اتاق ها رو بیشتر گشت . واقعا ازین متعجب بود که چرا اون خونه باید اینهمه اتاق داشته باشه ، در صورتی که همه ی اتاق ها مثل هم بودند و حتی دکور و وسایلشونم باهم فرقی نداشت!

متوجه نشد که کِی به طبقه ی بالا رسیده و مشغول نگاه کردن اتاق های بالا شده اما وقتی فهمید که دوباره جلوی اون یودای خاکستری ایستاده بود و بهش خیره شده بود ، منتها این بار تو اتاق خود یودا .

پسر با چهره ی بی تفاوت به بکهیون خیره شد . بک اب دهنش رو قورت داد و تمام جراتشو جمع کرد و گفت : اقای تیتان … چیز .. منظورم چانیوله …

پسر بدون حرف و حتی بدون تغییر تو چهره ش به بک خیره موند اما اینبار بک چیزی رو از نگاهش دریافت کرد و اون ، حس تعجب بود! اما بی تفاوت ادامه داد : اقای چانیول تیتان ، میگم من باید چکار کنم اینجا؟ من هیچی نمیدونم.

چانیول خیره به بک ، بدون توجه به حرفش گفت : کی به تو اجازه داد ، اسم من رو به زبون بیاری ؟!

بکهیون اخمی کرد : چیه مگه؟ اسمت چانیوله ، منم صدات کردم .

چانیول بی تفاوت گفت : دیگه حق نداری اسمم رو به زبون بیاری ، زمینیِ پست .

بکهیون اخمش غلیظ تر شد و گفت : چی؟!

و چانیول با اینکه صورتش بی تفاوت و لحنشم خشک بود ، اما حسی رو منتقل میکرد با لحنی که انگار میخواست بک رو عصبی کنه ، اما در واقع لحن خشکی بود گفت : زمینیه ، پَست.

بکهیون پوزخند عصبی ای زد : پاتو از گلیمت دراز تر نکنا… یودای خاکستری ، نگاه نکن دو برابر من قد داری ، میزنم لهت میکنم ، شوخیم ندارم .

چنیول بی تفاوت به بک خیره نگاه میکرد و گفت : احمق .

بک با اخم نگاش کرد و نگاهی ب درجه ی رو دست یودا انداخت که هنوزم 96 بود و گفت : چیشد؟! خونِ شما از ما رنگین تره؟! چرا فحش میدی و درجه ت کم نمیشه؟!

یودا بهش خیره مونده بود اما نگاهش حسی رو میداد ، حسی مثه پوزخند و گفت : من تیتانم.

بک دهنشو کج کرد : تو حلقم.

چانیول ادامه داد : با همچین چیز هایی ، درجه م کم نمیشه.

بکهیون اخمش بیشتر شد : اونوقت با چی درجه ت کم میشه؟

چانیول بی توجه به اینکه داره نقطه ضعف دست بکهیون میده گفت : اتفاق افتادن ،قانونِ ممنوعه.

بک پوزخندی زد و چان ادامه داد : فکر های احمقانه نکن . کسی تاحالا موفق نشده درجه ی من رو از 95 کمتر کنه.

بک با همون نیشخند گفت : مطمئنی؟!

چانیول جدی تر شد ، هرچند از اون موقع هم جدی بود ؛ گفت : هیچ کس.

بکهیون یه قدم رفت جلو ، جوری که کاملا سینه به سینه ی اون یودای جذاب بود ، اما چون قدش کوتاه تر بود ، سرشو جلوی سینه ی اون بود ؛ دوباره اون سرمای عجیب به بدنش منتقل شد اما اهمیتی نداد. سرشو اورد بالا و رو پنجه ی پاهاش ایستاد و با اخم و حالت تهدید گفت : نشونت میدم ، یودای خاکستری !

چانیول دستشو اورد بالارو دوباره اون دستکش سفید رنگ دور دستش قرار گرفت و با دست بک رو هول داد عقب : به وظایفت برس .

بکهیون تقریبا جیغ زد : چکار کننننم؟!!!

چانیول بی تفاوت نگاهش گرد و سمت گوشه ی اتاق رفت و دوباره دستشو بعد از تماس با بک ضد عفونی کرد و گفت : استراحت؟!

بک با تعجب نگاش کرد و سریع به خودش اومد و با اخم داد زد : آدمت میکنم … و با قدم های محکم از اتاق رفت بیرون . نگاهی به درجه ی رو دستش انداخت “هنوزم صفر بود” بک پوزخند زد : نمیذارم حتی چراغش روشن شه . من حالیش میکنم با کی طرفه ، پسره ی کثافطه عوضیه جذاب .

و با حرص سمت اتاق خودش رفت ، باید از همین الان نقشه شو میریخت .باید حال اون تیتانه عوضی رو جا میاورد.


لوهان با نزدیک شدن اون پسر بهش ، یه قدم عقب رفت . حتی جرات حرف زدن هم نداشت . پسر با قیافه ای وحشتناک خشک و بی حالت بهش خیره شده بود . لوهان اروم اب دهنش رو قورت داد ، پسر بالاخره به حرف اومد : اتاق 18 .

این رو گفت و پشتش رو به لوهان کرد و رفت .

لو دستشو رو سینه ش گذاشت و نفسشو داد بیرون : این چی بود دیگه؟! چند بار چشماشو باز و بسته کرد “اتاق 18؟” ینی باید برم اتاق 18؟ کجا هست؟!

اینو گفت و سمت راهروی باریکی رفت و بالاخره شماره های رو اتاق هارو دید ، 6….8…10… و جلوتر رفت تا به اتاق 18 رسید و در جلوش باز شد و لوهان رفت تو و در بلافاصله بسته شد .

لوهان با تعجب و استرس به اتاق نگاه میکرد . صفحه ی مشکی ای رو میز توجه ش رو جلب کرد و سمتش رفت ، صفحه ای مثل تبلت به نازکیه کاغذ.

نام “سهون”

سن”600 سال”

هویت “تیتان، پدر متوسلا و مادر زمینی بی گناه”

مدت خدمت “550سال”

پاترون “یک عدد”

لوهان اخمی کرد و صفحه رو پایین داد .

پاترونِ اسبق :

نام “سان ها”

مدت خدمت “30 سال”

دلیل جدایی “خودکشیِ پاترون”

ابروهای لوهان از تعجب بالا رفت “خود کشی؟” چرا باید خودکشی کنه؟ چرا همه اینجا خود کشی میکنند؟

اهی کشید و دست از بالا و پایین کردن اون صفحه ی تبلت مانند کشید.

چهره ی اون پسر تو ذهنش اومد ، حس میکرد چشم هاش هنوزم به خاطر هاله ی نورانی اون ، درد میکرد… اون؟ “سهون.” چرا اسم این تیتان ها مثه اسم همه ی افرادی که اینجا دیده بود عجیب نبود؟

رو جایی که حدس میزد تخت باشه دست کشید و حدسش درست از اب درومد ، تخت مستطیل شکل باریک و نقره ای از دیوار خارج شد و افقی قرار گرفت.

لوهان لبخندی زدو خودشو پرت کرد رو تخت ، دلش میخواست بخوابه … بخوابه و بخوابه و چند ساعت بعد چشماشو باز کنه و ببینه تو دفتر کارش خوابش برده و اینم خوابی بود که به خاطر تاثیر خوندن اون کتاب هاس.


 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





67
نظر بگذارید

avatar
59 نظرات
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
57 نظرات نویسندگان
Samineli elinesiShrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrparvane joon نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Samin
مهمان
Samin

خخخ عکس العمل بک و لوهان جالب بود ممنون :zardak2 (8):

eli eli
مهمان
eli eli

:zardak (61): عاااالی هاها چانیه منننن

nesi
مهمان
nesi

عالی بود

Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
مهمان
Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr

عررر چخده این فیک عشخههه
مرسیییی

parvane joon
مهمان
parvane joon

ینی دیوونه ی بکی ام با این فحشاش :300:
اخه اون فسقلی چه مراقبتی قراره بکنه :300:
میسیییییییییی(∩_∩)