50 👁 بازدید

Gray Heart 19

Gray Heart 19

سلام
بفرمایید

بدون اینکه متوجه باشه ، محکم به ساعد دست سهون چنگ زده بود و خیره به بچه کوچولوی مقابلش مونده بود و لب هاش از تعجب کمی از هم باز مونده بود.

سهون دستشو جلو برد ، اما لوهان بلافاصله متوقفش کرد :”چکار میکنی؟”

سهون پلکی زد :”هیچی.”

لوهان لبشو گاز گرفت :”چرا انقدر خشگله؟” و ناخوداگاه لبخند زد ؛ به طرز وحشتناکی دلش میخواست اون بچه کوچولو رو لمس کنه.

_”اون بچه باید تحت ویژه ترین شرایط بزرگ بشه.”

با شنیدن صدای شخصی از پشت سرشون ، هر دو چرخیدن ؛ لوهان نگاهی به سهون انداخت که با چهره ی جدی به اون شخص خیره بود و هیچ حرفی نمیزد ، نمیدونست باید چه کار کنه ، به نظر شخص معمولی ای نمیرسید.

بعد از چند ثانیه سکوت ، بالاخره سهون سکوت رو شکست :”ما خودمون اون رو تو بهترین شرایط بزرگ میکنیم.”

شخص قدمی جلوتر اومد و از گوشه ی چشم نگاهی به نوزاد انداخت :”میدونی که اون معمولی نیست ، چرا فکر میکنی میتونید خودتون از پس بزرگ کردنش بربیاد؟”

لوهان اخمی کرد ، ینی چی که بچه ش معمولی نیست؟میخواست چیزی بپرسه که با صدای سهون ساکت شد :”اگر چانیول و پاترونش میتونن ، ما هم میتونیم.”

شخص با همون لحن جدی و محکمش دوباره گفت :”مونارک اون ها دختر نبود.”

چشم های لوهان درشت شد ، ینی بچه ش دختره؟ ناخوداگاه لبخندی زد و مرد سریع گفت :”با همین رفتار های زمینی میخواید بزرگش کنید ؟ با تک تک این اعمال ممنوعه؟”

لوهان اخمی کرد و زیرلبی جواب داد :”من بچه مو مثل آدم های عقب مونده بزرگ نمیکنم.”

فکر نمیکرد که اون مرد صداش رو بشنوه ، اما شنیده بود :”پس اون رو مثل زمینی های پست بزرگ کن.”

لوهان لب هاش رو باز کرد تا با عصبانیت جوابش رو بده ، اما سهون فشار آرومی به دستش وارد کرد :”ما اون رو تو بهترین شرایط بزرگ میکنیم ، خودمون دو نفر ، تو زمین.”

چهره ی مرد تغییر نکرد ، اما لوهان متوجه ی اخم کردنش بود و گفت :”چانیول بابت کاری که انجام داد تنبیه میشه ، کاری نکن که تو هم به اون سرنوشت دچار بشی.”

سهون فقط یک کلمه جواب داد :”بله.”

مرد درحالی که پشتش رو بهشون کرده بود آخرین جمله ش رو زمزمه کرد :”امروز برید ، فقط تا 18 سال.” و بدون اینکه منتظر جواب بده از اتاق خارج شد.

لوهان سریع سهون رو چرخوند سمت خودش :”چانیول چرا باید تنبیه بشه؟”

سهون نفس عمیقی کشید :” بر خلاف خواسته ی مجمع عمل کرد و رفت زمین.”

لوهان اخمی کرد :” پس چرا اونا اجازه دادن که تو راحت بری ، اما اون میخواد تنبیه بشه؟”

سهون نگاه خیره ش رو از لوهان گرفت به دخترش نگاه کرد :”چون چانیول قول نداد که اون مونارک رو طبق استاندارد های متوسلا بزرگ کنه.”

لوهان سریع گفت :”ینـ.. ینی ما میخوایم اون بچه رو مثه شماها …”

سهون نگاهش کرد :”معلومه که نه.”

و لوهان متوجه ی انتقال حس نیشخند زدنش شد و نفسشو با خیال راحت بیرون داد .

////

چانیول کاملا صاف روی صندلی راحتی تو اتاق نشسته بود و به بکهیونی نگاه میکرد که سعی داشت اون پسر کوچولو رو بخوابونه اما تمام مدت گریه میکرد.

بکهیون خودشو رو تخت انداخت و صورتشو تو دستاش گرفت :”خب چته آخه کوچولو؟”

اما پسر بچه فقط و فقط گریه میکرد و بکهیون رو کلافه تر از قبل.

چانیول نگاهش به بسته های پمپرز گوشه ی اتاق افتاد ، عکس بچه ای که اون هارو پوشیده بود و نگاهی به پسر خودش کرد :”بَکهیون؟”

بکهیون کلافه آه کشید :”بِکهیون ؛ ها؟”

_”چرا مونارک ما ازاونا نپوشیده؟”

بکهیون سریع روی تخت نشست و از بچه ی درحال گریه کردن فاصله گرفت :”از کدوما؟”

چانیول بسته ی پمپرز رو نشون داد و بکهیون نگاهی به بسته و دوباره به چانیول نگاه کرد :”تو انقدر باهوش بودی و رو نمیکردی؟” و خندید وسمت بسته ی پمپرز رفت.

نشست روی تخت و نگاهی به لباس چسبون سو انداخت :”چانیول؟”

_”بله؟”

بکهیون سعی داشت بین سرو صدای گریه ی سو حرف بزنه :”این لباس فضایی ها چه طوری از تنش در میان؟”

چانیول پلکی زد و از جاش بلند شد و روی تخت نشست و نگاهی به لباس آشنای تن بچه کرد. اینجا متوسلا نبود که کارها با زدن هر دکمه ای روی لباس انجام بشه ، هیچ کدوم از وسایل و چیزهای مربوط به متوسلا تو زمین کار نمیکردن.

چانیول دست هاشو زیر بغل بچه برد و بلندش کرد ، بکهیون سریع واکنش نشون داد تا مانع بشه ، اما با دیدن دقت چانیول تو بغل کردنش ، پشیمون شد و فقط لبش رو گاز گرفت.

_”قیچی بده.”

بکهیون با وحشت نگاهش کرد :”چی؟”

چانیول نگاهشو به بکهیون داد :”باید لباس رو ببریم.”

بکهیون مطمئن نبود که باید اعتماد کنه یا نه ، اما راه دیگه ای هم برای آروم کردن پسرش نداشت ، از جاش بلند شد و قیچی رو از تو کشوی دراور آورد و به چانیول داد.

چانیول قیچی رو گرفت و گفت :”اوم… کمـ..کمک کن.”

بکهیون ناخوداگاه لبخند زد و سریع زیر بغل سو رو گرفت و چانیول با دقت از یقه ش مشغول بریدن لباس شد و تا روی سینه ش بریدش و پایین تر رفت.

بعد از چند تیکه کردن لباس ، تیکه هارو از بدن سو کند و تو دستش مچاله کرد و رو تخت گذاشت :”درازش کن.”

بکهیون سریع به حرفش عمل کرد و سو رو، روی تخت خوابوند ، گریه ی سو کمتر شده بود اما هنوزم سرو صدا میکرد ، چانیول نگاهی به پایین تنه ی پسر کوچولوش انداخت و به بکهیون نگاه کرد :” لباس نتونسته تمیزش کنه.”

بکهیون تایید کرد و سریع بلند شد و از توی کشوش دستمال مرطوبی به چانیول داد :”با این تمیزش کنیم ، تا بعدا بریم خرید.”

چانیول دستمال رو گرفت و گفت :”چه طور تمیزش کنم؟”

بکهیون نمیدونست چرا ، ولی خندید و دست چانیول رو گرفت و اروم بین پاهای سو کشوند :”آروم تمیزش کن ، تا من براش یکم شیر گرم کنم.”

چانیول احمقانه سر تکون داد و بکهیون با دستش موهاشو بهم ریخت و سمت آشپزخونه رفت.

کمی شیر توی ظرف ریخت و گرمش کرد و بطری شیشه شور رو کامل با آب داغ شست و شیر رو توش ریخت و به اتاق برگشت ، چانیول داشت با انگشت هاش آروم روی سینه ی سو رو نوازش میکرد و با دست دیگه ش پاهاشو تمیز میکرد.

لبشو گاز گرفت و نشست روی تخت :”تموم شد؟”

_”نمیدونم.” و به شیشه شیر توی دست بکهیون خیره شد :”این چیه؟”

بکهیون شیشه شیر کوچولو رو ، نزدیک لب های نیمه باز سو برد :”شیر” اما شیرِ معمولیه ، باید امروز بریم شیر مخصوص بخریم براش.”

چانیول با اینکه نفهمیده بود ، اما سر تکون داد.

بکهیون جاش رو تغییر داد و کنار چانیول ، پایین پای سو نشست ، بازوهاشون کاملا بهم چسبیده بود و بکهیون گفت :”اون بسته رو باز کن.” و به بسته ی پمپرز اشاره کرد.

چانیول سریع با قیچی دستش بسته رو باز کرد و یکی از پمپرز هارو دراورد و با گیجی نگاهش کرد :”این؟”

بکهیون خندید و پمپرز رو از دستش گرفت :”ببین رو بسته ش ننوشته چه جوری باید استفاده ش کرد؟”

چانیول چند ثانیه ای بسته رو بالا و پایین کرد ، اما چیزی پیدا نکرد :”چیزی نیست .”

بکهیون بلند شد و چانیول با حس خالی شدن کنارش ، کمی اخم کرد ، موبایلش رو از روی زمین برداشت و دوباره نشست رو تخت ، اما اینبار فاصله ی بینشون بیشتر بود. بکهیون مشغول گشتن توی اینترنت شد و چانیول با کنجکاوی سرشو خم کرد تا توی گوشی رو نگاه کنه و خودشو دوباره به بکهیون چسبوند .

بکهیون نیشخندی زد و نگاهی به پمپرز و سو و موبایل انداخت :”فکر کنم متوجه شدم.”

چانیول کمی کنار رفت و بکهیون سو رو که حالا مشغول مکیدن شیشه شیر بود رو چرخوند و کمی پاهاش رو بلند کرد :”اون پمپرزو بده.”

چانیول سریع پمپمرز سفید رنگو بهش داد و خیره به بچه موند.

بکهیون پمپرز رو باز کرد و کمی سرشو خاروند و دو طرفش رو ، روی هم گذاشت و چسبش رو کند :”اینجا رو بگیر.”

چانیول انگشتشو جایی که بکهیون گفته بود گذاشت ، بکهیون دستشو چرخوند و از پشت دست چانیول رد کرد و چسب دیگه ای چسبوند :”اون یکی دستتم بذار اینجا.”

چانیول به حالت ضربدری دستاشو گذاشت روی پمپرز و بکهیون با زبونی که از دهنش درومده بود سعی داشت پمپرز رو تو تن سو فیت کنه.

چانیول سرشو بلند کرد و صورت بکهیون رو تو چند سانتیش دید که با دقت مشغول مرتب کردن پمپرز بود ؛ احمقانه بود ، اما سرشو جلو برد و لب هاشو رو لب بکهیون گذاشت.

بکهیون متعجب نگاهشو از پمپرز گرفت و به چانیول نگاه کرد ؛ چانیول سریع سرشو عقب برد و دوباره به پاهای کوچولوی سو خیره شد.

بکهیون دست هاشو از روی پمپرز برداشت و گوشه ش باز شد ؛ دستشو رو شونه ی چانیول گذاشت و هولش داد عقب ، چانیول متعجب سرشو بلند کرد ، بکهیون متوجه ی چشم های درشت شده ش شد و ناخوداگاه خندید و چانیول رو بیشتر هول داد و روی تخت خوابوندش و با نهایت دقت از روی سو رد شد و روی چانیول دراز کشید . هنوزم چشم های درشت چانیول روش قفل بود ، اهمیتی نداد و سرشو جلوتر برد و به آرومی لب هاشو بوسید ، اما ازش جدا نشد. یادش میومد که دفعه آخری که بوسیده بودش ، لب های یخ تر بود ، اما اینبار گرماش به راحتی حس میشد ، روی لب های چانیول لبخندی زد و دوباره بوسیدش ، بدون اینکه جدا بشه زمزمه کرد :”چرا اومدی؟”

چانیول نمیدونست چه جوری باید جواب بده ، وقتی لب های بکهیون ، لب هاشو میبوسید و مهلت حرف زدن بهش نمیداد .

اما بعد از چند ثانیه بکهیون کمی عقب رفت ، اما هنوزم به قدری نزدیک بود که نفس هاش به لب های مرطوب چانیول بخوره و چانیول بالاخره تونست حرف بزنه :”چون ، سیب زمینی ـم ، وقتی که نبودی ، درد گرفته بود.”

بکهیون آروم خندید :”سیب زمینی ـت؟”

چانیول کمی سر تکون داد و بکهیون بوسه ی سریع دیگه ای به لب های پسری که زیرش خوابیده بود زد :”چانیولا؟”

_”بله؟”

بکهیون همیشه از بله گفتن های چانیول خنده ش میگرفت :”اولا اینکه ، تو اینجور مواقع نیازی نیست بگی “بله” ، فقط یک هوم یا هان هم کافیه. اوکی؟”

چانیول جواب داد :”هوم.”

بکهیون خندید و دوباره گفت :”دوما ، دیگه نگو سیب زمینی ، اسمش “قلب”ـه یا “دل” باید بگی “دلم برات تنگ شده بود” باشه؟”

چانیول به نشونه ی متوجه شدن سریع گفت :”هوم ، دلم برات تنگ شده بود.”

بکهیون انگشتشو تو موهای چانیول برد و کمی از روی پیشونیش کنارشون زد :”آفرین ، پس دیگه نگو سیب زمینی.”

چانیول سر تکون داد :”متوجه شدم.”

بکهیون دوباره خندید :”بگو ، باشه.”

_”باشه.”

با رضایت بوسه ی دیگه ای روی لب هاش زد و از روش بلند شد و نگاهی به سو انداخت که شیشه شیر از دهنش درومده بود و رد باریک شیر ، از گوشه ی لبش روی گردنش ریخته بود و به خواب رفته بود.

لبخندی زد و پسر کوچولوش رو بغل کرد و کمی بالاتر درازش کرد و پتوی روی تخت رو ، روش کشید :”وقتی بیدار شد ، باید بریم خرید.”

چانیول روی تخت نشست و کمی موهاش بهم ریخته شده بود ، بکهیون اخمی کرد و دستشو کشید :بلند شو.”

چانیول دنبالش از اتاق خارج شد و بکهیون در رو تا نیمه بست و وارد اتاق دیگه ای شدن :”اینجا کجاست؟”

بکهیون جواب داد :”اتاق من.”

_”اون اتاق کی بود؟”

بکهیون دستشو کشید و سمت تخت خوابش برد :”اتاق لوهان هیونگ ، منم اکثرا پیش اون میخوابیدم شب ها.”

چانیول ناخوداگاه اخم کرد ، روی تخت خواب نشست و بکهیون کنارش دراز کشید :”بیا یکم بخوابیم.”

_”چی؟”

بکهیون محکم کمرشو کشید و رو تخت انداختش :”بخوابیم.”

چانیول پرسید :”هر وقت که بخواید میتونید بخوابید؟”

بکهیون سر تکون داد :”آره ، هر وقت اراده کنیم میخوابیم.”

چانیول کاملا صاف روی تخت دراز کشید و به سقف سفید اتاق خیره شد.

بکهیون روی پهلو چرخید و به نیم رخش خیره شد :”چانیول؟”

_”بلـ هوم؟”

بکهیون خندید و کمی نزدیکش شد :”واقعا به خاطر ما برگشتی؟”

چانیول گردنش رو چرخوند :”اوهوم.”

لبخند احمقانه ای روی لبش سبز شد و خودشو نزدیک تر برد و دستشو دور کمر چانیول حلقه کرد و سرشو رو بازوش گذاشت.

چانیول بی حرکت و صاف دراز کشیده بود ، سیب زمینی .. نه ، دلش به شدت فشرده شده بود و حس میکرد نفس عقب افتاده :”بکهیون؟”

بکهیون با ذوق محکم تر فشارش داد :”بالاخره درست گفتی اسممو ، ها؟”

چانیول نفس عمیقی کشید :”من نمیتونم نفس بکشم.”

بکهیون سریع رو تخت نیم خیز شد و رو چانیول خم شد :”چی؟ ینی چی که نمیتونی نفس بکشی؟”

چانیول که هنوزم قلب یا دلش به خاطر نگاه خیره و نگران بکهیون درحال فشرده شدن بود به آرومی زمزمه کرد :”نمیدونم.”

بکهیون نگاهی بهش انداخت و گفت :”نکنه به خاطر لباساته؟ گفتی توی زمین دیگه درست عمل نمیکنن ، باید از تنت درشون بیاری.”

چانیول پلکی زد :”چی؟”

بکهیون از تخت پرید پایین و رفت بیرون و چند لحظه بعد با همون قیچی برگشت تو اتاق :”بلند شو.”

چانیول سریع نشست روی تخت و بکهیون رفت و پشتش نشست :” الان درست میکنم.”

و قیچی رو ، روی یقه ی چانیول گذاشت و از پشت یقه ش تا روی کمرش رو پاره کرد.

چانیول با برخورد لبه ی فلزی قیچی با بدنش ، سریع واکنش نشون داد و بکهیون نگران خم شد سمتش :”خورد به بدنت؟ ببخشید.”

و دو طرف لباس سفید/نقره ای رو ، از تن چانیول کشید :”دست هاتو در بیار از توش.”

چانیول سعی کرد دست هاشو از توی لباس خارج که ، اما موفق نبود ، بکهیون دوباره قیچی رو برداشت و از قسمت بازو ها تا مچ دست لباس رو پاره کرد و بالا تنه ی چانیول رو کاملا از لباس خارج کرد.

بلند شد و قیچی رو گذاشت رو میز کنارش و چرخید و تا اومد حرفی بزنه ، لب هاش قفل شد.

نمیدونست که ذهنش تا این حد منحرفه ، نگاه خیره ش رو از عضله های شکم و سینه ی چانیول نمیتونست بگیره .

_”بکهیون؟”

بکهیون سرشو تکون داد و سریع بالارو نگاه کرد :”بلـ..هان؟”

_”میتونم نفس بکشم.”

بکهیون خندید و چشم هاش رو چند بار با دو انگشت مالوند و رو تخت برگشت :”شب میرم برات یه دست لباس میرخم ، بعد باهم بریم بیرون ، یه خرید کامل کنیم.”

_”باشه.”

بکهیون دوباره کنارش دراز کشید و اینبار دست شو دور کمر برهنه ی چانیول حلقه کرد و نفس عمیقی کشید. درست بود که حرارت بدن چانیول اونقدر زیاد نبود ، اما بدن خودش به قدری داغ بود که اون کمبود دمای بدن چانیول رو جبران کنه.

نفسشو با هوفی بیرون داد و محکم چشم هاش رو بست.

چانیول بازهم صاف دراز کشیده بود و خیره به سقف مونده بود ، نمیدونست که چه طوری باید بخوابه :”بکهیون؟”

_”هوم؟”

چانیول کمی فکر کرد و گفت :”خرید که کردیم ، همبرگر هم بخوریم.”

بکهیون بلند خندید و نیشگونی ازش گرفت که باعث شد چانیول کمی بپره :”تو به خاطر من برگشتی یا میخواستی همبرگر بخوری؟”

چانیول صادقانه اعتراف کرد :”به خاطر تو ، اما همبرگر هم میخواستم.”

بکهیون نمیدونست که چی بگه ، فقط سرشو بلند کرد و بوسه ای رو خط فک چانیول زد :”لعنتی.” و با خنده چشم هاش رو بست و چانیول دوباره متوجه ی فشرده شدن قلبش شد ، لب هاش رو باز کرد تا چیزی بگه ، اما پشیمون شد ، نمیدونست حالا که بکهیون بغلش کرده ، اون باید چه کار کنه.

کمی تکون خورد ، سعی داشت کاری انجام بده ، اما نمیدونست چه کاری و بکهیون متوجه ی وول خوردن هاش شد و زمزمه کرد:”چیشده؟”

چانیول سریع گفت :”میخوام بغلت کنم.”

بکهیون نمیتونست مانع از بزرگ شدن لبخند روی لب هاش بشه و کمی عقب رفت و شونه ی چانیول رو گرفت و به پهلو خوابوندش و دستشو دور کمرش انداخت :”وقتی دراز کشیدی ، باید اینجوری بغل کنی.”

_”اوه.”

و بدون حرف دیگه ای ، بازوی برهنه ش رو دور کمر بکهیون انداخت و به چشم های بسته ش خیره شد.


 

دخمل هونهان اینا *-*

لعنتی مماغش مثه مماغه سهونه*-* لب هاش هم لب های لوهانه ، جیــــــــــغ من مرگ



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





65
نظر بگذارید

avatar
53 نظرات
12 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
52 نظرات نویسندگان
keyvan....₪μ#€$....sorournafasparvane joon نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
keyvan
مهمان
keyvan

عالی بود نونا ممنون

sorour
مهمان
sorour

😉 😉

nafas
مهمان
nafas

جییییییییییغغغغ نیلوویییی خعلییی عالی بووود..چ چانبک عااالییی داشتتتتت…عزیزممممممممممممممم دخمله هونهان چ نازههههه

parvane joon
مهمان
parvane joon

ییب زمینیه من که پاچیییییددددد بااین بک ه نکبت و منحرف و چان چانیه خنگم(T_T)
ای من فنای بچه هونهان اخههههه(ㄒoㄒ)
لنتتتتتتت ف اااااااااکککک چانبک این فیک وحشتناکهههههههه
(━┳━ _ ━┳━)
نیلوووووووو من بقیه موخااااااااااااااااااااااامممممممممممم
من عاچقتممممممممممممم
من پودرتممممم
بوز بوز
:yahoo:

.N.
مهمان
.N.

واییی چ باحال شدههه دوسش دارم^^