39 👁 بازدید

Gray Heart 18

Gray Heart 18

سلام ، شروع فصل دوم *-*
بفرمایید

وقتی مطمئن شد پسرش خوابیده ، به آرومی از اتاق خارج شد و سمت اشپزخونه رفت و بلافاصله در یخچال رو باز کرد ؛ چیزی رو که میدید باور نمیکرد ، همه ی مواد غذایی سالم و درست همونتور که قبلا بودن ، اونجا بودن.

واقعا نمیتونست درک کنه ، ینی همه ی این مدت توهم میزده؟ پس اگر اینجوریه ، لوهان کجاست؟ اون بچه ی تو اتاق؟ کلافه سر تکون داد و در یخچال رو محکم بست و ضرف پایه دار عزیز لوهان از روی یخچال افتاد و رو زمین خرد شد.

با صدای شکستن شیشه ، صدای گریه ی بچه از توی اتاق بلند شد ، بکهیون سرشو محکم به در یخچال کوبوند و بدو بدو سمت اتاق رفت.

باورش نمیشد که حتی نتونسته یک بار مونارکشو لمس کنه ! به اتاق خالی بکهیون خیره شد ، حس میکرد چیزی توی گلوش جمع شده که نمیتونه آب دهنش رو قورت بده . صدای بوق روی مچ دستش ، اونو به خودش آورد ، عدد 21 ، باورش نمیشد که این هفته ای که بکهیون رفته بود ، برعکس حرفش ، انقدر ضعیف شده بود.

نمیدونست که باید چه کار کنه ، تنها راهی که به ذهنش رسید ، راه قدیمی ، وقتی که توی زمین بودن و حالش اینجوری میشد ، پیش برادراش میرفت. اما الان سال ها از اون موقع گذشته بود و چانیول تو این مدت حتی با اون ها رو در رو صحبت نکرده بود.

حس عجیبی داشت ، جدا از فشرده شدن سیب زمینی ـش ، حس دیگه ای داشت ، حسی که حالا با به خاطر اوردن احاساسات زمینی ها براش آشنا تر بود . حس “دلتنگی” … اون دلتنگ برادر هاش شده بود و این اون حس عجیبش بود.

از اتاق بکهیون خارج شد و سمت خونه ای که روش اسم سهون نوشته شده بود رفت.

وارد خونه شد ، همه جا ساکت بود و هیچ صدایی نمیومد ، سمت اتاقی که میدونست ، باید مال سهون باشه ، رفت و با باز شدن در ، سر جاش خشکش زد.

نمیدونست باید چه کار کنه ، سهون و پاترونش روی زمین افتاده بودن و انگار…

چانیول نمیدونست که سهون هم دارای مونارکه و الان زمان بدنیا اومدنش. حس میکرد چیزی توی قفسه ی سینه ش به شدت ضربه میزنه ، نمیدونست که باید چه کار کنه ، چرا محافظ پاترون سهون نمیومد؟

یک قدم جلو رفت ، اما بازهم نمیدونست که باید چه کار کنه و متوقف شد.

با صدای باز شدن دوباره ی در ، چرخید و همون پسری رو دید که خودش و بکهیون رو به مرکز برده بود و همراهش 2 نفر دیگه وارد شدن و لحظاتی بعد سهون و پاترونش روی هوا معلق از اتاق خارج شدن.

پسر قد کوتاه بهش تعظیم بلندی کرد و سریع از اتاق خارج شد.

باورش نمیشد که برادرش هم صاحب مونارک شده ، ینی پاترون اون هم به اندازه ی بکهیون… به اندازه ی بکهیون… نمیدونست چه واژه ای میتونه شخصیت بکهیون رو توصیف کنه. حالا که چانیول با بکهیون وارد عمل ممنوعه شده بود و اون حس کهنه ی “دلتنگی” که برای برادر هاش داشت ، حالا هر لحظه با فکر کردن به بکهیون ، بیشتر سیب زمینی ش رو تحت تاثیر قرار میداد.

دوباره همون مانع توی گلوش ، نمیدونست که باید چه کار کنه ؛ در واقع میدونست ، اما وحشت داشت ، از مجمع و پدرش وحشت داشت.

میخواست فرار کنه و به زمین بره ، اما در این صورت ، تبدیل به منفوری میشد که با بازگشتش به متوسلا تو طبقه ی زیرین حبس میشد.

ولی مگه بکهیون و مونارکش ارزش خشم متوسلا رو نداشتن؟ باید میرفت ، باید و باید میرفت تا بتونه دوباره بکهیون رو ببینه.

مهم نبود که بعدش متوسلا چه بلایی سرش بیاره ، اون الان فقط میخواست که بکهیون و مونارکش رو ببینه.

بچه رو تو بغلش گرفت و نگاهی به کیف پولش انداخت ؛ اگر یکم دیگه به این قضیه فکر میکرد ، دیوونه میشد.
سریع از خونه خارج شد و نگاهی به ماشینش انداخت ، ازونجایی که صندلی ای برای بچه ش نداشت ، تصمیم گرفت پیاده تا اولین فروشگاه بره و کمی خرت و پرت دم دستی ، برای اون بچه بخره.

هر چند دقیقه ، پسر کوچولوی بیچاره رو از سمت چپ به راستش منتقل میکرد ، تا حالا وزن زیادی رو حمل نکرده بود و بغل کردن اون بچه ، کمی خسته ش میکرد.

وارد فروشگاه شد و تو اولین حرکت ، چرخ دستی ای برداشت و پسر کوچولوش رو توش نشوند. واقعا متعجب بود که چه طور اون نوزاد ، مثل بچه های نرمال دیگه نیست و به نظر چند ماهه میاد.

سریع سمت قسمت بعداشتی رفت و چند بسته پمپرز با سایز متوسط برداشت ، اول تردید داشت ،اما وقتی دوباره اون پسر کوچولو رو چک کرد ، بسته هارو تو سبد انداخت و جلوتر رفت و دوتا شیشه شیر کوچیک و متوسط برداشت. میدونست که اونجا چیزی تو مایه های شیر خشک نیست و تصمیم گرفت که غذای بچه ای برداره و بعدا دنبال شیر خشک بگرده.

سمت صندوق رفت تا خرید هاشو حساب کنه.

تو صف منتظر موند و در عین حال متوجه شد که پسر کوچولوش انگشتشو توی دهنش کرده؛ چیزی یادش اومد دو باره سمت قفسه ی قبلی برگشت و پسوتنک آبی رنگی برداشت و با دو به صف برگشت و متوجه شد دو نفر رو سبدش خم شدن.

_”ببخشید؟” سعی کرد زن و مرد جوونی که جلوی سبد ایستاده بودن رو کنار بزنه.

دختر مقابلش سریع کنار رفت ، بکهیون تو یک لحظه متوجه ی شکم اون دختر شد و فهمید بارداره. دختر لبخندی زد و گفت :”پسرتون خیلی خشگله.”

بکهیون حس کرد گونه هاش قرمز شده :”ممنون” چرا اون خجالت کشیده بود؟

دختر دست همسرشو گرفت و دوباره رو سبد خم شد :”عزیزم ، داره انگشتشو میمکه.”

بکهیون نمیتونست ریسک کنه و پستونکی که تازه خریده بود و هنوز تمیز نشده بود رو تو دهن اون بچه فرو کنه ، پس فقط سریع انگشت رو از تو دهنش دراورد و لبخند احمقانه ای زد.

دختر با کنجکاوی پرسید :”اسمش چیه؟”

بکهیون یخ کرد.

اسم؟ چه طور تا حالا به ذهنش نرسیده بود؟ چی باید میگفت؟کمی فکر کرد و سعی کرد اسم قشنگی به زبون بیاره :”اوم.. اون خب .. چیز …”

سریع یاد لیستی که لوهان مدت ها پیش براش خونده بود که پرطرفدار ترین اسامی کره ای تو سال 1940 چی بودن ، افتاد و اولینشو به زبون آورد :”جونگـ..ـیول؟”

دختره سریع با دست دهنشو پوشوند :”عزیزم ، چه اسم قدیمی اما قشنگی.”

بکهیون آب دهنشو قورت داد و همسر دختر گفت :”فکر کنم ما هم باید دنبال اسم قدیمی بگردیم ، به نظر این روزها مد شده.” و خندید.

دختر سریع تایید کرد :”موافقم ، نظرت با چونگسول چیه؟”

پسر سر تکون داد :”این دیگه خیلی قدیمیه ، بعدا راجع بهش صحبت میکنیم عزیزم ، نوبتمون شده.”

دختر لبخند دیگه ای “جونگیول” زد و گفت :”خیلی نازه.”

بکهیون میخواست موهاش رو بکشه ، معلومه که نازه ، اون پسر منه!

اما حرفی نزد و دوباره لبخند احمقانه ای تحویل داد.

 

بالاخره خرید هاشو حساب کرد ، بسته های پمپرز بد حمل بود و مجبور شد چند باری تو مسیر خونه بایسته و دست به دستشون کنه.

بالاخره در آپارتمانشون رو با پا باز کرد ، تموم مدت خودش رو سرزنش میکرد ، چرا همچون اسم احمقانه ای رو پسرش گذاشته؟ به خصوص که تو اون اسم”یول” داره. هرچند این “یول” اون “یول” نیست ، اما باز هم “یول” یوله !

با حرص درو بست و سمت اتاق رفت و سریع پسرشو رو تخت گذاشت :”بذار ببینمت.”

لب پایینشو گاز گرفت و سرشو کج کرد و به پسر آرومش خیره شد ، چه اسمی باید روش میذاشت؟ تنها اسمی که تو سرش میچرخید “جونگیول” بود و میدونست که پسرش وقتی بزرگ بشه ، ازش به خاطر انتخاب این اسم ، متنفر میشه.

سریع سمت موبایلش رفت و وارد اینترنت شد ، باید یه اسم برازنده برای پسرش انتخاب میکرد.یه اسم که ساده و قشنگ باشه ، در عین حال آسون ، که یادش بمونه !

آه کشید وصفحه رو بالا پایین کرد.

سم گونک

سنگ ایل

سونگجه

شیک

شین

با صدای مکیده شدن چیزی ، بکهیون نگاهشو به پسرش داد و با خنده انگشتشو از دهنش درآورد :”بذار برات اسم انتخاب کنم ، بعد پستونکتو میارم.”

پسر کوچولو با چشم های درشتش بهش خیره شدن و بکهیون حاظر بود قسم بخوره ، اون نوزاد کوچولو بهش خندید.

نتونست مقاومت کنه و بوسه ی آرومی روی گونه ی نرمش زد و دوباره به گوشیش نگاه کرد.

سانگ چول

سوبین

سو

سو؟

نگاهی به معنی ش انداخت “لبخند” ، دوباره به پسرش خیره شد ، حس میکرد درحالت عادی هم ، روی اون لب های غنچه شده ، لبخند رو میبینه.

موبایل رو کنار گذاشت و رو پسر بچه خم شد :”سو؟ سو یا ، بابات خیلی احمقه مگه نه؟”

سو لب هاشو تو دهنش جمع کرد و بکهیون خندید. بوسه ای رو گونه ش زد و از جاش بلند شد ، سریع پستونک رو تو ظرف آب داغ انداخت و چند دقیقه ای منتظر موند و بدون اینکه دستش رو بزنه ، از قسمت پلاستیکیه پشت پستونک گرفت و تو اتاق برگشت.

پسرکوچولوش تو اون لباس های سفید فضایی که شباهت عجیبی به لباس های معمولی داشتند ، شبیه فرشته ها شده بود.

لبخندی زد و پستونک رو سمت دهنش گرفت ولب های کوچولوش از هم باز شد و پستونک رو تو دهنش مکید.

بکهیون با ذوق به فرو رفتن لپ هاش موقع مکش پستونک خیره شد :”دلم میخواد بخورمت.” و خندید و کنار سو دراز کشید.

نمیدونست که چرا ، اما شدید احساس خستگی میکرد ، دستشو دور بدن سو حلقه کرد و نا خوداگاه پلک هاش سنگین شد.

با حس برخورد نفس هایی توی صورتش پلک هاشو روی هم فشار داد ، امکان نداشت نفس های سو انقد قوی باشه!

نکنه … با فکر به این موضوع که برادرش برگشته ، چشم هاش رو باز کرد و از جاش پرید.
اما پیشونیش محکم به صورت شخص مقابلش برخورد کرد و از درد آخ بلندی گفت.

سو با شنیدن فریاد بکهیون ، ترسید و زیرگریه زد.

بکهیون که تازه از خواب بیدار شده بود ، محکم پیشونیش رو مالوند و سعی کرد ذهنش رو مرتب کنه و قبل ازینکه سمت سو بچرخه چشم هاش رو باز کرد و با دیدن شخص جلوش ، لحظه ای نفسش بند اومد.

سو گریه میکرد و بکهیون حتی قادر به حرف زدن نبود.

نفهمید که چند دقیقه س که بهش خیره شده ، اما بالاخره زبونش به کار افتاد و کلمه ای رو به سختی زمزمه کرد :”چـ..چان..چانیول؟”

و چانیول با چهره ای که سعی داشت لبخند بزنه ، اما به جاش فقط چهره ش کج شده بود ، سمتش اومد و محکم تو بغل گرفتش و بکهیون همچنان متحیر به روبه رو خیره بود :”چانیول؟”

و پسر کوچولوی بیچاره همچنان گریه میکرد.

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





59
نظر بگذارید

avatar
58 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
58 نظرات نویسندگان
bekiFatihaniyehfojikajungi نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
beki
مهمان
beki

یکی اون بچه رو بگیره :wacko: :wacko: جیییییییییغغغغغغغغغ چانی روز بروز آدم تر میشه قربونش بشم :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :yes: :yes: :yes: :yes: :yes: :yes: 😥 😥 😥 😥 😥 😥 بچه هونهانم به دنیا امد یس :00330000: :scratch: :scratch: :scratch: :scratch: :jhsdhuf6: :jhsdhuf6: :jhsdhuf6: :jhsdhuf6: سو :jhsdhufF: منو یاد عاشقان ماه میندازه :00330000: :zardak2 (11): :zardak2 (11): اسم عالیه برای بچه چانبک لبخند :zardak (6): :zardak (6): چانی امد زمین :whistle: :whistle: :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :jhsdhuf9: :jhsdhuf9: :jhsdhuf9: :jhsdhuf9:… ادامه »

Fati
مهمان
Fati

اي جااااان چاني اومد :zardak (6): اميدوارم باز بكي باهاش بدرفتاري نكنه
عكس ني ني هونهانم بذاااااار :zardak2 (11):
مرسيييي خيلي زياااااد

haniyeh
مهمان
haniyeh

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بلاخره چان اومد پیش بک :whistle: :whistle: :whistle: من الان خر ذوقم :00330000: :300:

عالیییییییییییی بود مرسی :zardak2 (11):

fojika
مهمان
fojika

باورم نمیشد فصل دو رو شروع کنی :zardak (6):
چانغولی احمق و عاشق من :zardak (31):
هونهان کم داشت

jungi
مهمان
jungi

سلام اخی هونهان ممنون چینگو