13 👁 بازدید

Gray Heart 17

Gray Heart 17

سلام ، این پارت 17 ، میدونم یکم دیر شد

این پارت پایان فصل اول و به زودی فصل دوم رو داریم *-*

بفرمایید

تو درِ براق اتاق چانیول ، به خودش نگاهی انداخت و موهاشو روی پیشونیش مرتب کرد و وارد اتاق شد :”اینجایی؟”

کسی جوابش رو نداد و بکهیون جلوتر رفت و با کمی اخم دور و برش رو نگاه کرد و با صدایی از پشت سرش کمی بالا پرید :”بله؟”

بکهیون سریع چرخید و نگاهی به اون یودا انداخت. سرشو کج کرد و گفت :”امروز …”

چانیول حرفشو قطع کرد :”میدونم ، برو بیرون.”

بکهیون چند بار پلک زد ، الان باید با همه ی وجودش خوشحال میبود ، اما حس مسخره ای داشت.

بیشتر از دو هفته گذشته بود و تو این مدت نتونسته بود به بچه شـونـ..بچه ش ! سر بزنه و امروز روز تکمیل شدنش بود.

از اتاق بی حرف بیشتری بیرون اومد و رو یکی از صندلی های سفید رنگ خودشو ولو کرد و چشم هاش رو بست.

آخرین باری که یک دل سیر خوابیده بود رو یادش نمیومد ، اما امروز که برمیگشت تو اتاقش ، رو تخت عزیزش ، مسلما تا جایی که میتونست میخوابید.

لبخندی زد ، با یاداوری موضوعی که امروز میتونست برگرده که با شنیدن صدای دادی از تو اتاق چانیول ، ناخوداگاه از جاش پرید.

چند ثانیه ای به در اتاق خیره شد و از جاش بلند شد و بدو بدو وارد اتاق شد ؛ چانیول رو زمین افتاده بود و محکم چشم هاشو روی هم فشار میداد .

با وحشت بهش خیره شد و داد زد :”چه کار کردی؟ چه بلایی سر خودت آوردی؟”

چانیول حتی نای حرف زدن هم نداشت و فقط از درد روی زمین دراز کشیده بود و به شدت پاهایی رو که تو شکمش جمع کرده بود رو فشار میداد.

بکهیون قدمی برداشت تا نزدیکش بشه ، اما با حس درد عجیبی توی بدن و شکمش دو زانو رو زمین افتاد.

نمیدونست چه مرگش شده ، اما درد شدیدی توی بدنش پیچیده بود ؛ حس میکرد از شدت درد چشم هاش سیاهی میره و نمیتونه هیچ جایی رو ببینه ، پاهاشو تو شکمش جمع کرد و ناخوداگاه ناله ای کرد ، به طرز وحشتناکی همه جاش درد میکرد ، حس میکرد که هر آن استخون هاش از شدت فشار خرد میشن.

از طرف چانیول دیگه هیچ صدایی نمیومد ، به سختی سرشو بلند کرد ومتوجه شد که تیتان خاکستری از هوش رفته. خودش هم دیگه نمیتونست بیشتر از اون تحمل کنه و چشم هاش رو ، محکم روی هم فشار داد و لب هاش رو از هم باز کرد تا عمیق تر نفس بکشه ، اما موفق نبود و قفسه ی سینه ش به شدت سنگین شده بود و بدون اینکه متوجه بشه ، از حال رفت.

/////

اخم غلیظی رو چهره ش بود و پاشو دراز کرد و لگدی به ساق پای سهون زد ؛ تیتان بیچاره کمی عقب رفت و متعجب نگاهش کرد :”چیشده؟”

لوهان گوشه ی لب هاش رو بالا داد :”چرا باید بچه ی بکهیون از بچه ی من زود تر بدنیا بیاد؟” و خودشو رو صندلی ولو کرد.

سهون کمی ازش فاصله گرفت :”نمیدونم.”

لوهان دوباره سرشو بلند کرد وچشم غره ای بهش رفت :”چرا میگی نمیدونی ، وقتی نمیدونی؟”

سهون با حالت گیج چند بار پلک زد و لوهان فقط آهی کشید :”نمیتونم یک هفته ی دیگه صبر کنم.”

_”برای برگشتن به زمین ، یا بدنیا اومدن مونارک؟”

لوهان نیشخندی زد :”جفتش.”

سهون صدای نامفهومی از گلوش خارج کرد و لوهان از جاش بلند شد و روی موهاش دست کشید :”ممنون که موافقت کردی، بریم زمین.”

سهون حرفی نزد و لوهان دوباره موهاش رو بهم ریخت :”پسر خوب.” و نیشخندی زد و سمت اتاقش رفت.

میدونست کاری که میکنه ، حماقته و یه جورایی داره اینده ی مونارکش رو خراب میکنه ؛ اما باز هم به هیچ وجه راضی نمیشد که جلوی رفتن لوهان رو بگیره ، هرچند به این سادگی هایی که لوهان فکر میکرد هم نبود.

به خودش نیشخندی زد و از خونه خارج شد.

////

انگشت های لرزونش رو سمت دست های کوچولو و سفید رنگ اون پسر بچه برد و با لمس کوتاهشون ، نزدیک بود جیغ بزنه ؛ اما به سرعت دستشو کشید و رو دهنش فشار داد.

صورتشو چرخوند و به چانیول خیره شد ، حس میکرد هر لحظه ممکنه بپره و بغلش کنه ؛ اما خودش رو کنترل کرد و با هیجان دست هاشو روی دهنش فشار داد.

چانیول نمیتونست چشم های درشتش رو از اون مونارک کوچولو بگیره ؛ چه طور باید اجازه میداد که تا چند ساعت دیگه ، اون بچه با بکهیون به زمین برگرده؟ کمی نگاهشو چرخوند و به چشم های خیس از اشک بکهیون خیره شد :”داری گریه میکنی؟”

بکهیون نگاهشو از بچه ی روبه روش که به آرومی خوابیده بود گرفت :”چی؟”

چانیول پرسید :”ناراحتی؟ داری گریه میکنی.”

بکهیون سر تکون داد :”از خوشحالیه.”

چانیول پلکی زد :”مگه از خوشحالی باید گریه کرد؟”

بکهیون حوصله ی جواب دادن به سوال های مسخره ش رو نداشت و دوباره نگاهش رو به پسر بچه ی سفید و خشگل روبه روش داد :”چرا چشماشو باز نمیکنه؟”

چانیول کمی جلو رفت و به آرومی انگشت های درشتشو نزدیک صورت بچه برد ؛ بکهیون متوجه شد و سریع دستشو کشیدو با اخم غلیظی گفت :”چه غلطی میکنی؟”

چانیول فقط پلک زد و بکهیون دوباره با لحن تهدید آمیزی گفت :”جرات کن که لمسش کنی!”

چانیول به ارومی دستشو عقب کشید ، چند بار پلک زد ، اما یه چیزی مشکل داشت ، چشم هاش ، خیس شده بودن و هیچ کنترلی رو خیسیشون نداشت :”اون مونارک منم هست.”

بکهیون بهش چشم غره رفت :”گفتم حق نداری لمسش کنی.”

_”اما…”

بکهیون از بین دندون هاش با حرص گفت :”خفه شو ، بیدارش میکنی.”

چانیول به آرومی آب دهنشو قورت داد ، سیب زمینی تو شکمش به قدری فشرده شده بود که دلش میخواست بلند داد بزنه و حتی … احمقانه بود ، ولی میخواست گریه کنه.

////

جونگین خندید و دستشو دور گردن دوستپسرش انداخت و روبه لوهان گفت :”امیدوارم امروز بکهیون بتونه به راحتی منتقل بشه ، همراه بچه ش.”

لوهان سر تکون داد :”امیدوارم ، یک هفته بعدش هم من میرم.. ینی میریم.”

جونگین لبخند زد ؛ کیونگسو نگاهی به دو پسر خندون روبه روش انداخت :”ماهم میریم؟”

جونگین شکه از سوال دوست پسرش ، چرخید و نگاهش کرد :”چی گفتی عزیزم؟”

کیونگسو پلکی زد :”ماهم میریم؟”

لوهان خندید و جونگین از شدت ذوق محکم شونه های کیونگسو رو گرفت :”البته که میریم عشقم ، البته که میریم .فقط باید یکم صبر کنیم ، یه کوچولو.”

کیونگسو به نشونه ی فهمیدن سر تکون داد و دوباره ساکت شد.

لوهان به چهره ی جونگین نگاهی کرد و خندید :”با هر حرکتش انقد ذوق میکنی ، دوباره به حالت اولش برگرده ، چه کار میکنی؟”

جونگین لبخند کوچیکی زد و دستشو دور کمر کیونگسو محکم کرد :”ما خیلی خوشبخت بودیم ، خیلی خیلی زیاد ، اما فقط 3 سال دووم آورد اون خوشبختی ؛ اگر به خاطر اون گزارش ها نبود و برگشت برادرام ، ما هنوزم رو زمین باهم خوشبخت بودیم.”

لوهان سر تکون داد :”متاسفم.”

جونگین خندید و گفت :”نه بابا ، این همه سال تحمل کردیم همه چیزو ، این مدت هم روش ؛ من که میدونم بالاخره خوب میشه.”

لوهان لبخند زد :”امیدوارم.”

/////

نگاهی به وی انداخت و لبخندی زد :”ممنونم که دیروز نجاتمون دادی.”

وی هم متقابلا لبخندی رو انتقال داد :”چون من مسئول شما بودم ، محض به خطر افتادنتون ، دستگاهم شروع به بوق زدن کرد و خب متوجه شدم که زمان بدنیا اومدن مونارکتونه.”

بکهیون بازوشو نوازش کرد :”بازم ممنون.”

سمت محفظه ی سفید رنگ رفت و پسرشو که تمام این مدت خواب بود رو بغل کرد و لبخندی زد. چانیول درحالی که جلوی دستگاه بزرگی ایستاده بود صدا زد :”وقتشه.”

بکهیون با قدم های سریع ، سمت در فلزی سفید رنگ رفت :”باهم بریم تو؟”

چانیول فقط خیره نگاهش کرد ؛ بکهیون متوجه شد که وی از اتاق خارج شد و دوباره با کمی اخم پرسید :”دارم میگم دو تا یی بریم؟”

چانیول زمزمه کرد :”منم میخوام بیام.”

بکهیون نیشخندی زد و چانیول دوباره گفت :”مراقب خودتون باشید ، درجه های دست من به زودی برمیگردن ، پس نگران نباش.”

بکهیون با تمسخر خندید :”من چرا باید نگرانه توی گوش درازِ احمق باشم؟”

چانیول چیزی نگفت و دکمه ی مشکی رنگ درشتی رو فشار داد ، بکهیون در سفید رو باز کرد و چانیول به ارومی بازوش رو گرفت. سریع چرخید سمتش :”چیه؟”

چانیول به آرومی گفت :”میتونم بغلتون …کنم؟”

بکهیون چند ثانیه ای بهش خیره موند و با خشک ترین لحن ممکنش گفت :”نمیخوام بدن بچه م رو لمس کنی و همینتور .. خودمـ…”

با صدای بوق کوتاهی حرفشو قطع کرد و نگاهی به مچش دستش انداخت. درجه ای که تو تمام مدت حظورش تو متوسلا ، حتی روشن هم نشده بود ، اینبار عدد 1 رو نشون میداد.

چانیول بدون حرف قدمی عقب رفت :”مراقب خودتون باشید.”

و بکهیون بدون حرف ، وارد محفظه ی سفید رنگ شد.

////

کمی سر جاش تکون خورد ؛ متوجه شد بدنش درد میکنه و رو زمین دراز کشیـ… زمین؟؟

بلافاصله بلند شد ونشست ، به خاطر درد گرفتن عضله هاش ، آخ آرومی گفت . چشم هاشو چند بار رو هم فشار داد ؛ باورش نمیشد . متعجب دور و برش رو نگاه کرد اما همونجا بود… دقیقا همونجا .. رو زمینِ اتاق خوابشون. اتاق خواب خودش و لوهان.

حس میکرد که هر لحظه ممکنه بزنه زیر گریه ؛ امکان نداشت … هر لحظه ضربان قلبش بیشتر میشد ؛ اون همه رنگ و وسایل های آشنا … حتی چشم هاش به خاطر اون همه رنگ درد گرفته بود

قدرت اینو نداشت که از جاش بلندشه. با شنیدن صدای چیزی … چیزی مثل مکیده شدن ، چند بار پلک زد.

با اولین چیزی که به ذهنش رسید ، به سرعت از جاش بلند شد ؛ بچه ش !

بلند شد و با چشم های درشتی که کمی درد میکرد ، اتاقو زیر نظر گرفت و رو تخت ، نگاهش قفل شد.

فرشته کوچولویی که تو لباس های کاملا سفید رنگ ، روی تخت دراز کشیده بود و اینبار با چشم های باز به سقف اتاق زل زده بود.

بکهیون با قدم های لرزون سمتش رفت. خیره تو چشم های درشت پسر بچه موند. چشم هایی که کاملا شبیه چشم های خودش بود ، اما اندازه ش… اندازه ی چشم های درشت اون تیتانِ احمق بود.

نتونست خودشو کنترل کنه و خم شد رو تخت و به آرومی بوسه ی نرمی رو چشم های پسرش زد.

ازش جدا شد و انگشتشو که درحال مکیدن بود از دهنش دراورد ، خنده ش گرفته بود ، این بچه رشد طبیعی نداشت و هم اندازه ی بچه های چند ماهه به نظر میرسید تا نوزاد یک روزه!

دستاشو زیر کمر پسرش برد و بغلش کرد و دوباره بوسه ی کوتاهی رو گونه ش زد :” پسر کوچولوی من.”

چرخید و نگاهش به چیزی که روی زمین افتاده بود قفل شد ؛ لب هاشو از رو گونه ی پسرش برداشت و خم شد و موبایل خودشو از رو زمین برداشت .

صفحه ی گوشی خاموش بود ؛ بکهیون جرات روشن کردنشو نداشت . اما باید شجاعت به خرج میداد ، اون حالا پدر یه بچه بود و نباید بیشتر ازین خودش بچه گونه و احمقانه رفتار میکرد.

پسرش رو به خودش فشار داد و به آرومی دکمه ی پاور گوشی رو زد و درکمال تعجب گوشی بلافاصله صحفه ش روشن شد.

بکهیون پلکی زد :”ساعت 9 صبحه؟”

چند بار پلک زد و ناخوداگاه نگاهش روی تاریخ گوشی خشک شد :”17 سپتامبر 2016؟”

باورش نمیشد ، احمقانه بود… لابد گوشی خراب شده بود ، 17 سپتامبر همون روزی بود که توسط گوشی بلعیده شدن ، اما اون ساعت 8 و نیم صبح بود و الان 9 و ینی یک ربع و اون چند ماه… بکهیون محکم سرشو تکون داد که باعث شد به ارومی به سر پسرش بخوره و بچه ی بیچاره زد زیر گریه.

بکهیون به شدت هول شد ، سریع گوشی رو انداخت و بچه رو کامل تو بغلش گرفت :”هیس هیس… آروم باش کوچولو .. بابا اینجاس… هیس.. لطفا…”

پسرکوچولوی بیچاره ، چند دقیقه ای تو بغل بکهیونی که به شدت بالا پایین مینداختش گریه کرد تا اینکه خسته شد و چشم های درشت و زیباش بسته شد.

بکهیون آه کشید و به آرومی رو تخت گذاشتش و ملحفه ی نازکی روش کشید.

بچه کوچولوی 1 روزه ، که مثل بچه غول ها ، به شدت رشد کرده بود. بکهیون خنده ش گرفت و ناخوداگاه گفت :”به چانیول رفته هیکلش.”

و با یادآوردن اون تیتان احمق ناخوداگاه تلخندی زد.


نیدونم چرا بغض کردم 😐
جوجه ی چانبک؟😍😂
قربونش برم من

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





63
نظر بگذارید

avatar
57 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
57 نظرات نویسندگان
bekiSsorourBlueRta نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
beki
مهمان
beki

قسمت آخر فصل اول :begging: :begging: البت من دو قسمت بعدشم دارم :00330000: :00330000: واااااااااااااااااایییییییییییی جوجو چانبکککککککک :jhsdhufF: :jhsdhufF: :jhsdhufF: :scratch: :scratch: :scratch: :scratch: :scratch: :scratch: :scratch: خوردمش خیلی نازهههههه مثل باباهاش 😥 😥 😥 :zardak (61): :zardak (61): :zardak (61): :zardak (61): بکهیون نامرد :zardak (2): :zardak (2): :zardak (2): :zardak (2): برا چانی بغضم گرفت :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: مرسسسسسسسسسسسسیییییییییییییییییییییییییی 😥 😥 😥 😥 😥 😥 😥 😥 :zardak (35): :zardak (35): :zardak (35): :zardak (35): :zardak (35): :zardak (35): من برم فصل2 :00330000: :00330000:

S
مهمان
S

Fogholade bood!!
Bi sabrane montazeram fasle badam Mamnoon
:heart: :zardak (6):

sorour
مهمان
sorour

ممنون :jhsdhufF:

Blue
مهمان
Blue

بک چرا یهو انقدر بدجنس شد 😐
بیچاره چانیول :zardak2 (18):
خسته نباشی :unsure:

Rta
مهمان
Rta

بکهیون چرا اینقدر وحشیه؟
بکهیون بدجنس