30 👁 بازدید

Gray Heart 16

Gray Heart 16

سلام

این پارت یکی مونده به آخر این فصل .

چون این داستان موضوع خاصی نداره ، پتانسیل کش اومدن نداره…
امیدوارم متوجه شده باشید ککک

بفرمایید

نمیدونست.چند ساعته که به اون محفظه ی سفید رنگ و جسم داخلش که حالا شباهت بیشتری به جنین انسان داشت خیره شده بود.

اه کشید و برای بار هزارم حرف هایی که کای 10 روز پیش بهشون زده بود رو مرور کرد.

تنها راه برگشتتون به،زمین ، با بچه ت ، اینه که هرطور شده چانیول رو راضی کنی تا مخفیانه منتقلت کنه.

هیچکس به جز مسئولا و تیتان ها حق ورود به بخش انتقال رو نداره.

من نمیتونم این کارو انجام بدم ، چون تو پاترون من نیستی ، لوهان هم اگر بخواد ، تنها کسی که میتونه برش گردونه سهونه.

راضی کردنشون خیلی سخت نیست ، از اونجایی که افراد متوسلا هیچ ایده ای بابت اینکه “گول زدن” چیه ندارن و حرفتونو به راحتی قبول میکنن. تنها مشکلی که میمونه ، شما فقط و فقط تا 18 سالگی میتونین بچه هاتون رو نگه دارید و بعد از اون بچه باید به متوسلا برگرده.

و برای خودتون ، اگر تو تربیتشون اشتباه نکنین ، میتونید انتخاب کنید که برگردید متوسلا یا همونجا تو زمین بمونید .

و یا اگر متوسلا متوجه بشه که تو تربیت مونارک خطایی رخ داده ، شما رو تا ابد تو طبقه ی زیرین متوسلا حبس میکنن ؛ مثل مادرتون…”

آه کشید و بالاخره نگاهش رو از محفظه ی سفید رنگ گرفت و سمت خونه ی چانیول راه افتاد.

احمقانه بود ، ولی به طرز مسخره ای دلش نمیومد که اون یودای خاکستری رو گول بزنه. نه اینکه نخواد … فقط یه حس مضخرف از انجام این کار منعش میکرد.

وارد خونه شد و مستقیم سمت اتاق خودش رفت.

_”بَکهیون؟”

سر جاش متوقف شد ، چه طور میتونست این احمق رو گول بزنه؟احمقی که حتی بلد نبود اسمشو درست تلفظ کنه ، چرخید و با چهره ای که سعی داشت جدی باشه گفت :”بَکهیون نه احمق بِکهیون.”

چانیول که انگار چیز تازه ای فهمیده بود سر تکون داد :”آهان ، بِکهیون؟”

بکهیون پوفی کرد :”چی میگی؟”

چانیول چند ثاتیه سکوت کرد و گفت :”اون رشد کرده؟”

بکهیون یه ابروشو داد بالا :” منظورت از “اون” چیه دقیقا؟”

چانیول دوباره گفت:”مونارکـ..ـمون؟”

بکهیون پوزخند زد :”اولا اون ، مونارک نیست و بهش میگن بچه ، دوما ، “ـمون”؟ جک با نمکی بود ، ولی اون بچه ی منه و سوما خیلی دلت میخواد ، خودت برو ببینش.”

چانیول کمی صورتش رو جمع کرد ، نهایت تلاشش رو کرد تا بتونه اخم رو ، روی چهره ش نشون بده :”اون از وجود منم هست ، وجود من و تو.”

بکهیون شونه بالا انداخت :”به چپم.” و با خنده سمت اتاقش رفت و داد زد :”من و اون ، باهم میریم زمین.”

چانیول به جای خالیش نگاه کرد و کمی بلندتر گفت:”اون مال من هم هست.”

بکهیون از تو اتاق داد زد :”تنها هم میریم.”

/////

خیره به چهره ی دوست داشتنی دوست پسرش مونده بود و به آرومی گونه ش رو نوازش میکرد :”چانیول و سهون بچه دار شدن کیونگسویا.”

کیونگسو کمی چشم هاش رو ریز کرد :”بچه؟”

جونگین با ذوق خندید:”اره اره بچه ، یه ادم مثل ما ، اما کوچولو تر ، خیلـــــی کوچولو تر ، کل دستش ، اندازه ی انگشت منه کیونگ.”

کیونگ سو نگاهی به چهره ی ذوق زده ی دوست پسرش انداخت ، کمی لب هاش رو از هم باز کرد و طبق غریزه ای که داشت ، میخواست کاری انجام بده ، اما نمیدونست چه کاری!

جونگین متوجه شد :”کیونگسویا؟”

کیونگسو پلکی زد و جونگین دستاشو دو طرف صورت دوست پسرش گذاشت :”میخوای لبخند بزنی مگه نه؟”

کیونگسو گیج نگاهش کرد و جونگین لبخندی به پهنای صورتش زد و بدون اینکه دندوناشو از هم باز کنه سعی کرد حرف بزنه :”به این کار میگن لبخند زدن.”

کیونگسو دوباره پلک زد و سعی کرد عضله های صورتش رو مثل جونگین حرکت بده ، اما موفق نبود.

جونگین آه کشید و دوباره لبخند زد :”عیب نداره عزیزم ؛ کم کم پیش میریم.” و بوسه ی کوتاهی رو لب های کیونگسو زد.

////

میدونست حرکاتش به شدت زننده و اعصاب خرد کنه ، اما خب قصدش همین بود.

دادی زد و پاشو محکم کوبوند زمین :”سهون ، من میخوام ببینم ببیـــــــــــــــــــنم ، ببیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنم.”

سهون بعد از مدت ها نفس عمیقی کشید ؛ یادش نمیومد آخرین بار کِی به این عمیقی نفس کشیده بود ؛ چشم هاش رو چند ثانیه ای بست و باز کرد :”یه اصطلاح بود ؛ وقتی که تو زمین بودم و یه شخصی کاری انجام میداد و از انجامش پشیمون میشد به کار میبرد … یادم نیس چی بود؟”

لوهان کمی فکر کرد :”غلط کردم؟”

سهون چند بار پلک زد :”یکی دیگه هم بود؟”

لوهان سر تکون داد :”نه فک نکنم.. اوممم آه یکی دیگه هم هست ، اما تو نباید حرف های زشت یاد بگیری سهونی ، مگه نه؟” و اروم بازوی سهون رو گرفت :”حالا بریم که نشونم بدی ، هوم؟”

_”چرا حس میکنم که تبدیل به الاغ شدم؟”

لوهان نتونست خودش رو کنترل کنه و زد زیر خنده :”منظورت خره؟ تو از کجا میدونی خر و الاغ چیه؟”

_”وقتی زمین بودیم ، با بقیه رفتیم محل نگهداری حیوانات ، چندتاییشونو یادم میاد…”

لوهان سر تکون داد :”خب خب ، بریم؟”

_”نه.”

کلافه از یکدندگی سهون دست برد تو موهاش و آروم کشیدشون :”لعنت بهت ، چرا خب؟ بکهیون صبح تا شب جلوی قفس بچه ش نشسته ، من چرا نمیتونم برم ببینمش؟”

سهون کمی خم شد تو صورتش :”قفس؟ اون مونارک حیوون نیست.”

لوهان دستاشو تو هوا تکون داد :”هرچی. خل شدم این 10 روز ، ترخدا بریم ببینیمش التماس میکنم.”

سهون برای بار دوم نفس عمیقی کشید :”غلط کردم.”

لوهان چند ثانیه ای ساکت موند و بعد به لحن با نمک سهون خندید :”عزیزم ، خیلی با نمکی حالا بریم بچه م رو نشونم بده.”

سهون واقعا تونست عمق معنا و مفهوم لحن لوهان در آخرین کلمات جمله رو درک کنه ، اون واقعاِ واقعا تهدید آمیز بود و سهون فقط یک کلمه گفت :”بریم.”

////

بکهیون اخم غلیظی کرد و به چانیول چشم غره رفت :”چته تو؟”

چانیول پلکی زد :”هیچی.”

_”حدود نیم ساعته که زل زدی به من.”

چانیول کمی رو صندلیش جابه جا شد :”اوه ، متوجه نشدم.”

بکهیون دست کشید رو پیشونیش:”خیلی خسته کننده ای ، خیـــلی زیاد ، همه چیز واقعا خسته کننده س ، اینجا ، تو ، خونه ـت ، زندگیت ، هر چیز مربوط به تو خسته کننده س .”

چانیول متوجه ی فشرده شدن سیب زمینی ـش ، فشرده … تا حدی که حتی متوجه شد درد کمی تو بدنش پیچید و با لحن آرومی گفت :”پس چرا تو تبدیل شدی به جالب ترین اتفاق زندگی من؟”

بکهیون نمیدونست بخنده و دست بندازتش ؛ یا دلش برای این یودای احمق بسوزه که داشت عاشقش میشد؟ نمیدونست کلمه ی درستیه یا نه ولی حسش بهش میگفت که اون یودا داره عاشقش میشه و این نقشه ی شماره یکش بود که حالا کنسلش کرده بود! آهی کشید و رو صندلیش جا به جا شد :”یودا؟”

چانیول کمی چشم هاش گرد شد ، بکهیون راضی ازین تغییرات ، نیشخندی زد و چانیول جواب داد :”بله؟”

_”تو باید تا اخر عمر اینجا بمونی؟”

چانیول پرسید :”ینی چی؟”

بکهیون خسته از گیج بازیای همیشگی چانیول دوباره پرسید:”ینی اینکه تا اخر عمرت تو همین متوسلا میمونی؟”

_”آدم تو هر سنی که معمولا 18 هست ، از زمین به متوسلا بیاد ، تا آخر عمر با همون چهره ی 18 سالگی زندگی میکنه و به متوسلا خدمت میکنه.”

بکهیون خندید و سعی کرد اذیتش کنه :”پس ینی قید همبرگر خوردن رو زدی؟”

چانیول کمی تو جاش جابه جا شد :”درست میگی ، یادم رفته بود. من واقعا میخوام امتحانش کنم.”

بکهیون چیزی نگفت و چانیول بعد از چند ثانیه دوبار گفت :”و میخوام با تو و مونارکمون هم زندگی کنم.”

بکهیون بلند خندید :”چرا انقد حرف مفت میزنی آخه؟ من اگه همینجا بتونم دو روز دیگه پیش تو دومم بیارم خیلیه.”

برای بار دوم تو اون روز ، سیب زمینیِ شکم چانیول به شدت فشرده شد :”من آزار دهنده م؟”

بکهیون کلافه جواب داد :”خیلــــی.”

چانیول آروم جواب داد :”فکر میکردم تیتان خوبی هستم.”

بکهیون دوباره ، به مسخرگی خندید :”اون که صد در صد ، ولی یه احمقی هستی که لنگه نداری. اعصابمو بهم میریزی و دلم میخواد که هرچی زودتر از شرت خلاص شم و برم راحت شـ..”

_”میدونی با حرفات باعث میشی سیب زمینی ـم فشرده بشه.”

بکهیون حرفشو خورد و بهش خیره شد :”هن؟”

چانیول بدون اینکه نگاهشو ازش بگیره گفت :”چیزهایی که میگی باعث میشه که سیب زمینی ـم فشرده بشه و درد بگیره ؛ خوب نیست.”

بکهیون بیخیالنه جواب داد :”به چپم.” و بلند خندید.

چانیول از جاش بلند شد و سمت بکهیون رفت ، بازوهاش رو گرفت و از رو صندلی بلندش کرد و تو صورتش خم شد :”داری اذیتم میکنی.”

بکهیون پوزخند زد :”میدونی اذیت چیه؟”

_”کاری که تو میکنی رو بهش میگن اذیت کردن ، میدونم.. یادم مونده.”

بکهیون خندید :”چه جالب ، ولی اصلا برام مهم نیس که اذیتت کنم.”

چشم های خاکستریِ مایل به قهوه ای چانیول بهش خیره بود :”داری دروغ میگی؟”

بکهیون به نشونه ی منفی سر تکون داد :”من آدم دروغ گویی نیستم چانیول.”

_”تو عاشق منی؟”

بکهیون خیلی ساده جواب داد :”نه.”

_”باز هم داری دروغ میگی.”

بکهیون اخم کرد :”گفتم من آدم دروغ گویی نیستم ، احمق.”

چانیول کمی بلندتر گفت :”اما من… فکر کنم آلوده شدم… آلوده به عشق تو.”

بکهیون نیشخند زد :”این الان اعتراف بود؟ پس .. خیلی محترمانه ردش میکنم.”

_”تو آدم بدی هستی ، تو هم مثل بقیه ی زمینی ها هستی ، زمینی ها همه شون پستن .”

بکهیون خودشو از دست های چانیول بیرون کشید و داد زد :”همینه که هستم ، تحمل یک ثانیه ی دیگه دیدنتو ندارم.” و چانیول رو کمی هول داد عقب و سمت اتاق خودش رفت.

چانیول چند ثانیه ای تو سکوت نگاهی به خونه ی سفید رنگش انداخت و سمت اتاقش رفت و چند دقیقه بعد از خونه ش خارج شد.

////

لوهان با ذوقی که نمیتونست کنترل کنه ، به محفظه ی روبه روش خیره بود و تند تند پابه پا میشد.

چرخید سمت سهونی که خیلی جدی به روبه خیره بود و پرسید:” یعنی اون واقعا داره اون تو رشد میکنه؟؟

+آره.

سهون با لحن خشکی جوابشو داد و دوباره به محفظه ی سفید رنگ خیره شد.

لوهان به ارومی محفظه ی سفید رنگ رو لمس کرد که با صدای سهون کمی عقب پرید.

_ دست نزن.

چرخید سمتش و با عصبانیت نگاهش کرد : چرا؟

_آلوده میشه؟

لوهان به مسخره خندید:” به چی؟

سهون آروم زمزمه کرد : “به عشق…”

کمی اخم کرد :”اما …

+”گفتم بهش دست نزن.”

لوهان آروم دستشو از محفظه برداشت و به سطح سفیدش خیره شد : “خب .. چرا؟؟”

_ “چون ضعیف میشه … “

و روشو از محفظه گرفت و چرخید و درحالی که به انتهای راهرو میرفت زمزمه کرد :”مثل من…”

لوهان بدون اینکه تیکه ی آخر حرفشو بشنوه ، با بی میلی از خیره موندن به اون محفظه دل کند و دنبال سهون راه افتاد :”من میتونم بمونم؟”

_”نه.”

لوهان زمزمه کرد :”کثافط.”

_”چیزی گفتی؟”

لوهان خندید :”آره ، گفتم کثافط.”

سهون ایستاد و چرخید سمتش :”مراقب حرف زدنت باش.”

لوهان اخم کوچیکی کرد و بلافاصله زد زیر خنده :”برو بابا ، مرتیکه خنگ.” و از کنارش رد شد و سمت خونه ی سهون راه افتاد .

سهون برای بار سوم تو این مدت نفس عمیقی کشید ، نمیدونست از دست این موجود زمینی باید چه کار کنه ؛

آخرین و تنها راهی که به ذهنش میرسید ، تبدیل این پسر با دستگاه بود…

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





64
نظر بگذارید

avatar
62 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
62 نظرات نویسندگان
FatibluebekihaniyehElahe نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fati
مهمان
Fati

بكي خيلي داره دل چانيمو ميشكنه هاااا :zardak (31): همش اذيتش ميكنه اون بدبختو
هميشه لوهان تو فيكا مظلوم و بي زبونه ولي اينجا ماشالا از بكي بيشتر زبون داره :300:
عععععررررر اصن سهون نابودم كرد بچم الوده به عشق شده :begging:

blue
مهمان
blue

:unsure: :zardak (35):

beki
مهمان
beki

خو ایشالله 16 قسمتم فصل دو :00330000: :00330000: 😥 😥 😥 😥 واییییی تیکه هونهان عالی بود سهون رو به غلط کردن انداخت :300: :300: :300: :300: :300: :300: دومین تیزر مورد علاقه من برای سهون بود قربون قلب خاکستری آلوده شدش برم :jhsdhugF: :jhsdhugF: 😥 😥 😥 😥 😥 بک :wacko: :wacko: :wacko: این چه وضغ رفتاره الهی چانم بکی نامرد :zardak2 (18): :zardak2 (18): :zardak2 (18): :zardak2 (18): :zardak2 (18): مرسییییییییی بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس 😥 😥 😥 😥 😥 😥 😥 :jhsdhufF: :jhsdhufF: :jhsdhufF: :jhsdhufF:

haniyeh
مهمان
haniyeh

عرررررر چانی گناه داره بک چرا انقدر بی رحم شده :jhsdhugF: :jhsdhugF:

Elahe
مهمان
Elahe

يني تموم ميشه قسمت بعد؟من تازه ديروز شروع كردم به خوندن… :zardak (24):