22 👁 بازدید

Gray Heart 15

Gray Heart 15

سلام پارت 15

به پایان فصل اول نزدیک میشیم *-*

بفرمایید

آب دهنش رو قورت داد و سهون رو بیشتر به خودش نزدیک کرد :”چی زر زدی الان؟”

سهون به وضوح ترس توی چهره ش دیده میشد ؛ اروم زمزمه کرد :”گنـ..گناه کنیم؟”

لوهان اخم غلیظی کرد و محکم لباس سهون رو تو مشتش فشار داد :”غلط کردی تو.” و دستشو کشید و محکم لب هاشو رو لب های سهون گذاشت.

سهون چند بار پلک زد و منتظر موند تا لوهان جدا بشه و بعد از چند ثانیه لوهان سرشو عقب برد و با همون لحن عصبانی و اخم رو چهره ش پرسید :”گناه چی هس حالا؟”

سهون همچنان از رفتار های این زمینی گیج بود ، ولی سعی کرد ذهنش رو مرتب کنه و جواب داد :”عاش..عاشق بشیم؟”

لوهان دوباره داد زد :”تو خیلی بیجا کردی.” و دستشو از یقه ی سهون جدا کرد و دوطرف صورتش گذاشت و محکم لب هاشو بوسید :”پسره ی پرو.” و ازش جدا شد و سمت اتاقش رفت.

سهون با گیجی به مسیر رفتن لوهان نگاه میکرد ؛ لوهان وارد اتاق شد و داد زد :”هوی احمقه خاکستری؟”

سهون پلکی زد :”با منی؟”

لوهان سرشو از اتاق اورد بیرون :”جز تو احمق خاکستری دیگه ای هم اینجا هست؟”

سهون سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و لوهان پرسید:”تختت دونفره س؟”

سهون بیشتر از قبل گیج شده بود :”چه طور؟”

لوهان نیشخند زد :”میخوایم بخوابیم دیگه. تولید مثل انجام بدم باهات.” و بلند زد زیر خنده.

حالت چهره ی سهون تغییر کرد و دوباره به مدل پوکر برگشت و تونست حس اخم کردن رو انتقال بده. سمت اتاق لوهان رفت و دستشو کشید و چرخوندش :”من جدی گفتم.”

لوهان با حالت حق به جانب سر تکون داد :”منم.”

_”میدونستی برادرت بچه دار شده؟”

لوهان با تعجب پلک زد :”برادرم؟کدوم براد… فاعک بکهیون؟؟؟ کی رو حامله کرده؟ خدایه من!”

اینبار حس نیشخند رو سهون منتقل کرد :”برادر من اونو حامله کرده.”

لوهان خندید و بلافاصله بعد از چند ثانیه خنده شو خورد :”بهت رو دادم ، پر رو شدیااا ، گنده تر از دهن گشادت حرف میزنی.”

به وضوح حس عصبانیت سهون بهش منتقل میشد ؛ با کشیده شدن دستش ، به خودش اومد و داد زد :”کجا میبری منو؟ الووو؟ مرتیکههه ی روانی … ولم کن.”

سهون دستشو کشید و به سمت محفظه ی تبادل نهایی هولش داد :”تقصیر قلب من بود ، که داشت برای تو آب میشد ، منم مثل چانیول عمل میکنم.”

و لوهان رو وارد دستگاه کرد و چند ثانیه بعد ، تمام انرژی جفتشون ته کشید و صدای لوهان قطع شد.

////

تمام این 10 روز به اون بچه فکر میکرد ، امکان نداشت اون توپ بی رنگ معلق تو اون دستگاه عجیب و غریب ، یه بچه باشه… ینی امکان شاید داشت ؛ ولی باورش… غیرممکن بود.

همه ی این مدت ، توی ذهنش به یک چیز فکر میکرد ؛ نقشه ای که روش کلی وقت گذاشته بود ، به هیچ وجه هم از عملی کردنش منصرف نمیشد. از همین الان باید شروع میکرد.

از جاش بلند شد و سمت اتاق چانیول رفت ، بدون اینکه منتظر بشه در کامل بازشه ، خودشو تو اتاق انداخت.

یودای تا حدودی خاکستری ، سمتش چرخید و بکهیون با نگاه کردن بهش متوجه ی منتقل شدن حس “تعجب ” شد.

اهی کشید و سمتش رفت و صورتشو گرفت :”منو ببین ، مگه تو نگفتی میخوای همبرگر بخوری؟”

چانیول جواب داد :”بله.”

بکهیون کلافه گفت :”پس اول از همه این کارت رو متوقف کن و دیگه سعی نکن ، احساساتت رو منتقل کنی ؛ نشونشون بده! “

چانیول حس اخم کردن رو منتقل کرد و بکهیون داد زد :”همین الان باید این اخم رو ، روی چهره ت نشون بدی.”

_”چه طورِی؟”

بکهیون نفس عمیقی کشید و انگشتشو رو ابروهای چانیول گذاشت و بهم نزدیکشون کرد و خطی بین ابروهاش ایجاد شد :”به این میگن اخم کردن.” سعی کن عضله های صورتت رو حرکت بدی ، باید تو چهره ت نشون بدی ، میفهمی؟”

چانیول سر تکون داد و بکهیون اه کشید و نشست رو تختش.
چانیول چرخید سمت تختخواب تا بتونه ببینتش و بکهیون بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد :”اون بچه که … ینی اون بچه مون بعد ازینکه به دنیا بیاد ، مثل منـ..منه یا تو؟”

چانیول کمی فکر کرد و جواب داد :”همه ی بچه هایی که اینجا بدنیا میان ، اول شبیه زمینی ها هستند و باید یه دوره تا سن 18 سالگی تو زمین بگذرونن ؛ بعد از اون به متوسلا اورده میشن و ذهنشون شست و شو داده میشه و شهروند اصیل متوسلا میشن و خب .. فرزند ما ، مونارکه پر افتخاری میشه.”

بکهیون نیشخند زد :”غلط کرده … اجازه نمیدم.”

چانیول نگاهش کرد ، حس تعجب و کمی عصبانیت رو منتقل میدادو بکهیون هنوز هم نیشخندشو داشت :”اون بچه ، همراه من میاد زمین.”

_”متوجه نمیشم.”

بکهیون چشم هاش رو ریز کرد و گفت :”خودت الان گفتی هر بچه ای که بدنیا میاد تا 18 سال باید تو زمین بزرگ بشه ، خب من خودم تا 18 سالگیش تو زمین بزرگش میکنم.”

چانیول پلکی زد :”امکان نداره ، والدین بچه ، نمیتونن اون رو بزرگ کنن ، باید با محافظ به زمین فرستاده بشن.”

بکهیون از جاش بلند شد و روبه روی چانیول ایستاد :”نمیفهمم ، چرا نباید من که پدرشم بزرگش کنم؟ خودم بهتر از هرکس دیگه ای میتونم مراقبش باشم.”

_”نمیشه.متوسلا این اجازه رو بهتون نمیده.”

بکهیون میخواست شروع به داد و بیداد کنه ، اما ترجیح داد حرفش رو با ارامش به کرسی بنشونه :”چانیول ، تو ..تو خودت مشکلی نداری ، اگر این بچه رو من بزرگ کنم؟”

چانیول چند ثانیه ای به چشم های مشکی پسر رو به روش خیره شد :”من مشکلی ندارم.”

بکهیون لبخندی زد و دست کشید تو موهای همیشه مرتب شده ی چانیول و برای اولین بار لمسشون کرد ؛ حتی موهاش هم حس خنکی رو بهش انتقال میداد :”تو خیلی پسر خوبی هستی چانیول.”

سیب زمینی تو شکمش به طرز وحشتناکی فشرده شد :”اوم…اوممم .”

بکهیون ابروهاش رو داد بالا :”چیه؟”

چانیول نمیدونست که باید اون پسر زمینی رو چی صدا کنه ، تا به حال نیازی به صدا کردن اسمش پیدا نکرده بود..اما اینبار ، نیاز داشت بهش چیزی بگه و صداش کنه :”من… نمیدونم تورو چی صداکنم.”

بکهیون کمی اخم کرد :”اسمم منظورته؟”

_”بله.”

بکهیون اروم خندید :”میتونی ، بکهیون صدام کنی.مگه نمیدونستی؟”

چانیول چند باری اسم بکهیون رو تو ذهنش تکرار کرد و بلند گفت :”بکـ..ـهیون؟”

لبخند بکهیون بزرگتر شد ؛ احمقانه بود ، اما لحن چانیول وقتی اسمش رو صدا میکرد ، واقعا براش جالب بود :”بله؟”

_”بکهیون…من سیب زمینی ـم میخاره.. هر وقت تورو میبینم میخاره… فکر کنم خراب شده.”

بکهیون بلند خندید ، هیچ درکی از حرف های صادقانه ی این یودای احمق نداشت :”نمیدونم ، لابد گندیده.”

_”بکهیون؟”

چشماشو چرخوند :”بله؟”

_”من هم میخوام بیام زمین و همبرگر بخورم و مونارک ـم رو با تو بزرگ کنم…مثـ..مثله.. ” نمیدونست که دنبال چه کلمه ای میگرده ، اما مطمئن بود یک کلمه وجود داره که…

صدای بکهیون از فکر خارجش کرد :”مثل خانواده؟” و نیشخندی زد.

چانیول سر تکون داد :”بله بله.”

بکهیون دوباره خندید :”ایده ی مضخرفیه ، هیچ خانواده ای متشکل از دوتا پسر و یک بچه نیست!” و چهره ی سردی تحویل چانیول داد :”من و بچه م باهم میریم زمین ، تو مگه تیتانه این خراب شده نیستی؟”

چانیول با شنیدن لحن بکهیون ، اون حس فشردگی تو سیب زمینی ش رو از دست داده بود و فقط اروم گفت :”هستم.”

بکهیون جلوی پاش زانو زد و چونه ی چانیول رو گرفت بالا و به چشم هاش خیره شد :”تو میخوای بچه ت رو ، من بزرگ کنم ، یا یک غریبه که به اصطلاح بهش میگید محافظ؟”

_”هیچکس تو متوسلا غریبه نیست ، همه اینجـ…”

بکهیون داد زد :”جوابه من رو بده ، میخوای من بزرگش کنم که تمام حواسم بهش باشه یا نه؟!”

چانیول سر تکون داد :”بله.”

بکهیون لبخند فریبنده ای زد و به آرومی گونه ی چانیول رو نوازش کرد :”پس کمکمون کن که وقتی اون بچه به دنیا اومد ، با هم به زمین بریم.”

چانیول چند ثانیه.. یا دقیقه ، فکر کرد و در اخر به سختی سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
بکهیون نیشخند زد و برای بار دوم موهای چانیول رو بهم ریخت :”پسرخوب.”

و از رو زمین بلند شد و به اتاق خودش برگشت.

////

جونگین با وحشت داد زد :”چییی؟ چی داری میگی لوهان؟مطمئنی؟”

لوهان دلش میخواست بزنه زیر گریه ، اما احمقانه بود ، مردها گریه نمیکردن ، به سختی آب دهنش رو قورت داد :”خودش گفت.. اون عوضی گفت این اخرین باریه که تبادل انجام میدیم ، من 10 روزه خوابیدم جونگین ، میدونی چه انرژی ای ازم رفته بوده؟ اون کثافط معلوم نیست چه کار کرده.”

جونگین کلافه تو موهاش دست کشید و دوباره به لوهان نگاه کرد :”برادرت چی؟”

لوهان از جاش پرید :”خدایا ، یادم رفته بود ، گفت..گفت که بکهیون بچه دار شده.. خدایا احمقانه س اما گفـ…”

جونگین سمتش رفت و دوتا بازوهاش رو گرفت و نگه داشت :”بـ..بچه؟تو مطمئنی؟”

لوهان سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد :”اره .”

جونگین بازوهای لوهان رو ول کرد و محکم تو موهاش دست کشید :”باورم نمیشه ، اون دوتا احمق … عقلشون رو از دست دادن.”

لوهان زمزمه کرد :”از اول هم عقلی نداشتن.”

جونگین بدون اینکه صداش رو بشنوه خودشو رو صندلی انداخت :”لعنتی … نباید نباید مجمع از وجود این بچه ها باخبر بشن لوهان. به هیچ وجه.”

چشم های لوهان کمی درشت شد :”منظورت چیه؟”

جونگین ناخوداگاه نیشخندی زد :”نباید تنها راه برگشت به زمینمون رو نابود کنیم.اون مجمع لعنتی نباید هیچی از وجود این دوتا مونارک بفهمه ؛”

لوهان اروم اب دهنش رو قورت داد :” اما الان اون بچه ها… کجان؟” و با وحشت رو شکمش دست کشید :”نکنه تو شکم اون دیوونه س بچه م؟”

جونگین خندید :”نه نه تو شکم هیچکس نیست ، تو محفظه های مخصوصا اما … رشد اون هارو ، والدینشون متوجه میشن و زمان بدنیا اومدنشون که برسه…”

لوهان نفسشو حبس کرده بود و بهش خیره بود ، جونگین ادامه داد :”زمان بدنیا اومدنشون که برسه ، جفتتون درد زیادی رو باید تحمل کنید.”

لوهان خودشو با زانوهاش رو زمین انداخت :”من میخوام برگردم.”

جونگین آه کشید :”نگران نباش ، نمیذاریم مجمع مطلع بشه. میتونی امروز برادرت رو بیاری اینجا؟”

لوهان سریع بلند شد :”تمام این مدت که بیهوش بودم ، کاملا ازش بی خبر بودم ، برادر بیچاره م…”

_”دو ساعت دیگه اینجا باشید ، باشه؟”

لوهان سر تکون داد :”حتما.”

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





62
نظر بگذارید

avatar
59 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
59 نظرات نویسندگان
Atousaeli eliShermin나나Mah نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Atousa
مهمان
Atousa

اوه ماے گاد چ خر تر خری شــــد :begging:
جونگین میخاد با بچه ها چی کنه 🙁
عـــــرررر من بقیشـــو میخام :jhsdhugF:
وایی چقــــد هیجانے شــــده :hanghead:
مرسی و خسته نباشی :zardak (25):

eli eli
مهمان
eli eli

:6543a6e2: اوه چه رمزآلود شد حالا چی میشه.چی قراره بشه وای خدای من… مرسیییی خیلی خوب بود

Shermin
مهمان
Shermin

ای جان دلمممم سیب زمینی چانی تنوری شد رفتتتتت…آخیییییی عاشق مونارک چانبک شدم…عزیزم چانی دلش میخواد مونارکشو با بک بزرگ کنه…فاز لوهانو سهونو هنوز درست درک نکردم :zardak2 (33): …ولی باحالن…سهون که خنگ به تموم معناس :300:
کایسو این قسمت نداشت هییییی :zardak (24):
دستت درد نکنه عزیزم لطفا قسمت بعدشم زودی بذار :zardak (35):

나나
مهمان
나나

عالی بود چانبک و هونهانو عشقهههه

Mah
مهمان
Mah

بكهيون چه نامرده! از احساسات پاك سيب زميني چانيول داره سواستفاده ميكنه :300:
واي فك كردم سهون و لوهان عاشق هم ميشن! لوهان نذاشت كههههه! وگرنه احتمال اينكه سهون به حالات زمينيش برگرده خيلي بيشتر ميشد!
كايسو نداشت اين قسمت! انقد اون كيونگسوي خنگول بامزس كه دوس دارم هر قسمت جرياناتشو با كاي بخونم :zardak (60):