3 👁 بازدید

Gray Heart 13

Gray Heart 13

سلام

بفرمایید پارت جدید

داستان وارد بخش جدیدی میشه این پارت

نمیدونست چه مدته که چانیول از اون اتاق بیرون نیومده و حوصله ی اینکه باهاش حرف بزنه و جواب سوال های ناتمومش رو بده ، رو هم نداشت.

فکری که به ذهنش رسید ، باعث شد نیشخندی بزنه ، از جاش بلند شد و سمت راهروی مخفی ای که لوهان دفعه ی قبل بهش نشون داده بود رفت. در روبه روش باز شد و سعی کرد بی سرو صدا وارد راهروی نیمه تاریک بشه.

با کنجکاوی همه جارو نگاه میکرد ، اما چیز خاصی نبود که نظرشو جلب کنه و از طرفی هیچ ایده ای نداشت که لوهان تو کدوم یکی از اون در ها زندگی میکنه.

با بیخیالی وارد اولین دری که بهش رسید شد ، خونه ای کاملا شبیه خونه ی یودای خاکستری ، کوچکترین تفاوتی دیده نمیشد. به احتمال لوهان اینجا بود ، چون شبیه خونه ی چانیول بود و ممکن بود که خونه ی همه ی تیتان ها همین شکلی باشه.

سمت راهرو رفت و جلوی اتاقی ایستاد و قبل ازینکه موقعیت رو بسنجه در باز شد و رفت داخل و با دیدن چهره ی جدیدی که بی حرکت و با چهره ی جدی و خاکستری رو تخت نشسته بود ، اروم جیغ زد.

پسری که رو تخت نشسته بود نگاهشو به بکهیون داد اما هیچی نگفت ، بکهیون کمی عقب رفت و چرخید سمت در تا برگرده ، اما محض چرخیدن به چیزی … یا شخصی برخورد کرد و سرشو بلند کرد و با دیدن چهره ی روبه روش ، چند ثانیه ای بهم خیره شدن و هر دو نفر شروع به داد زدن کردن.

بکهیون حتی دلیل دادزدنش رو هم نمیدونست… شاید .. اولین بار بود از زمانی که اینجا اومده بود ، یک “زمینی”ِ دیگه میدید و همین باعث شکه شدنش شد.

پسری که رو تخت نشسته بود سمتشون اومد و همچنان بدون حرف یا عمل خاصی به دو پسری که داشتن داد میزدن خیره شد.

بالاخره گلوش شروع به سوزش کرد و دست از داد زدن کشید و بکهیون هم ساکت شد و دوباره بهم خیره شدن.

پسر مقابلش آهی کشید :”تـ..تو برادر لوهانی؟”

بکهیون اخم غلیظی کرد :”جنابعالی؟؟”

پسر لبخند زد و ناخوداگاه اخم های بکهیون هم باز شد:”چی خنده داره؟”

_”من جونگینم …” و با کمی سکوت اضافه کرد :”تیتان دوم” و اه کشید.

بکهیون چند ثانیه ای متعجب موند و کمی عقب رفت :”به نظرت دو تا شاخ دارم؟ یا اونقد چهره م شبیه احمقاس؟ دیگه فرق بین تیتان و آدم معمولی رو میفهمم بعد این مدت.”

جونگین خندید :”میدونم… میدونم ، اما باور کن من تیتانم.” و مچ دستش رو اورد بالا و گفت :”ببین ، اینجا نوشته ، تیتان دوم ، امتیازم هم 2ـه.”

بکهیون خیره به مچ دست جونگین چند بار پلک زد ، راست میگفت ، اما چرا عدد روی مچش انقدر کم بود واین پسر تا این حد شبیه به ادم های معمولی؟

جونگین جوری که از چهره ی بکهیون سوال هاش رو متوجه شده گفت :”چون من یکم مقاومتم برای متوسلایی نشدن زیاد بود.”

بکهیون پلک زد و بازهم متوجه نشده بود ، اهمیتی نداد و اشاره به پسر کنارش کرد و گفت :”این کیه.. پس؟”

جونگین لبخندی زد و دستشو دور شونه ی کیونگسو انداخت و به خودش نزدیکش کرد :”پاترون و عشقم.” و در عین حال گردنشو کج کرد و بوسه ای رو لب های کیونگسو زد.

بکهیون سریع نگاهشو گرفت و تو ذهنش مشغول بالا و پایین کردن مسائل بود که با صدای جونگین به خودش اومد :”خیلی بهش فکر نکن ، خودت کم کم همه چیزو میفهمی. ببینم… تو پاترون چانیولی؟ چه طور هنوز از دست اون احمق زنده ای؟” و خندید.

بکهیون سریع سر تکون داد :”وای گفتی ، خیلی خل وضعه…”

جونگین با خنده گفت :”داداشم از بچگی احمق نبود.. از بدو تولد احمق بود.” و بلند خندید.

بکهیون آب دهنش رو قورت داد :”کپسانگ ، داداشته؟”

جونگین چشمکی زد :”داداشِ منو تو نداره.”

بکهیون با کنجکاوی پرسید :”حالا این پسره ، واقعا .. عش..عشقته؟ مگه ، ممنوع نیست؟”

جونگین سرتگون داد :”من ادمی نیستم که به قوانین و اینکه چی ممنوعه و چی آزاد اهمیت بدم ؛ البته یکم بابت این کله شقی نارحتم ، اگر اون موقع با اون مجمع مخالفت نمیکردم ، الان وضع خودم و کیونگسو بهتر بود… هوف بیخیال .” و لبخند کوچیکی زد که بکهیون عمق نارحتی رو توش حس کرد . با دیدن جونگین که یه تیتانه و خصلت های انسانی رو داره ، امیدش به آدم کردن چانیول بیشتر شد و لبخندی زد.

جونگین دستشو کشید و همراه کیونگسو سمت صندلی های خارج از اتاق رفتن و نشستن روش و جونگین پرسید :”خب…چرا اومدی اینجا؟”

بکهیون لب پایینشو اروم گاز گرفت :”راستش .. اوم قصدم این بود که برم پیش لوهان ، اما اشتباهی اومدم اینجا ، ولی خوب شد.” و لبخندی زد و جونگین هم در جواب لبخندی تحویلش داد.

بکهیون سریع پرسید :”یه چند تا سوال بپرسم؟”

جونگین سر تکون داد :”حتما.”

_”اینجا .. هیچ فروشگاهی برای خرید مواد غذایی نیست؟”

جونگین لبخند کوچیکی زد :”نه متاسفانه ؛ هیچی نیست.مردم اینجا هیچ غذایی نمیخورن.. ینی نیازی به خوردن ندارن.. بدنشون اینطوری عادت کرده.”

_”پس توچی؟ تو که مثل مایی.”

جونگین ابروهاشو بالا داد :”تو مگه از وقتی اومدی اینجا چیزی خوردی؟”

بکهیون چند ثانیه ای فکر کرد و متوجه شد حق با اونه ، جز همون مایع بدرنگی که دفعه ی اول خورده بودن ، هیچ چیز دیگه ای… سریع کف دستشو جلوی دهنش گرفت هااا کرد و بو کشید ؛ اگر دهنش بو میداد چی؟… چشم هاشو محکم رو هم فشار داد و جونگین خندید :”خیلی بانمکی.”

بکهیون سریع یک چشمشو باز کرد و نگاهی به جونگین و دستی که دور کمر پسر کناریش حلقه شده بود انداخت و لبخند مضحکی زد :”ممنون.. و یه سوال دیگه.”

جونگین به معنی اینکه بپرس سر تکون داد و بکهیون کمی خم شد سمتش و نگاهی به دور بر انداخت و با اروم ترین لحنی که میتونست پرسید :”میگم.. اینجا… اینجا احیانا… راهی برای برگشت به.. زمین ، وجود داره…؟” و سریع لب هاشو رو هم گذاشت و فشار داد.

جونگین چند لحظه ای به سوالش فکر کرد :”من اجازه ندارم که بگم ..اما .. یه راه هست…”

چشم های بکهیون به بزرگترین حدشون رسید :”چـ..چه راهی؟”

_”من حق ندارم که بگم… ینی خیلی ..اومم زمینی ها بهش میگن”بی رحمانه” کار بی رحمانه ایه!”

بکهیون آب دهنشو قورت داد :”لطفا .. بگو خواهش میکنم.”

_”اگر بگم به برادرام خیانت کردم ، اما…”

بکهیون لب هاشو گاز میگرفت و با نگاه ملتمس به جونگین خیره بود :”خو..ااهـ..ـش.”

_”خب راستش باید…”

///

از زمانی که از پیش جونگین برگشته بود ، جرات رفتن پیش چانیول رو نداشت.. جرات؟ یا… دلِ رفتن پیشش رو نداشت. میدونست که همینجوریشم 1 هیچ به نفع خودشه ، اما حس احمقانه ای مانع میشد.

ولی مگه دلش نمیخواست که برگرده زمین؟ بدون شک این بیشترین چیزی بود که الان میخواست..اما چانیول .. اون احمقِ قد بلندِ گوش دراز .. با اون چهره ی خاکستری و چشم های درشت اعصاب خرد کنش … .

“دیوونه شدم.”

محکم پیشونیش رو مالوند و خودشو رو تختش انداخت. با صدای قدم های کسی ، چشمش رو باز کرد و همونطور از رو تخت بهش خیره بود ، لبخند ناخوداگاهی زد :”هی خوشتیپ…”

حرفش با کشیدن دستش توسط چانیول نصفه موند ؛ بکهیون صادقانه ازین رفتار های چانیول نمیترسید ، یه جورایی به این کارها عادت کرده بود ؛ فقط کنجکاو بود که بدونه کجا دارن میرن :”چانیول تیتان ، چیزی شده؟”

جفتشون وارد اتاق آشنای تبادل شدن :”باید تبادل انجام بدیم.”

بکهیون یادش اومد که لوهان بهش چی گفته بود ، سعی کرد دستشو عقب بکشه ، اما زور چانیول ، مسلما بیشتر بود ، سعی کرد از ترفند کیوت کردنش استفاده کنه ، دستشو بلند کرد و چونه ی چانیول که حالا پوستش به خنکی قبل نبود رو چرخوند و چشم هاشو درشت کرد و با ملایم ترین لحن ممکن گفت:”چانیولااا لطفا… بیا انجامش ندیم ، هوووم؟”

یودای خاکستری چند ثانیه ای نگاهش کرد و به طبعیت از بکهیون ، با لحن ارومی گفت :”مطمئن باش که این آخرین باره.”

چشم های بکیهون اینبار از تعجب درشت شد و چانیول متوجه شد :”به خاطر تغییر درجه های من ، باید هرچه زودتر آخرین تبادل رو انجام بدیم و اجازه ندیم مجمع چیزی بفهمه.”

بکهیون چند بار پلک زد ، هرچند هنوزم متوجه نمیشد ، اما اگر قرار بود این اخرین دفعه باشه ، مطمئنا مشکلی پیش نمیومد. آهی کشید وچانیول دستشو کشید و بدون مقاومت این بار وارد محفظه ی سفید رنگی شد :”هی چانیول ، چرا .. این تو…؟”

صحبت کردن سخت بود و کاملا متوجه شده بود ، حتی صدای چانیول رو هم به سختی میشنید.

_”قول میدم… اذیت نشی…”

و بعد از چند دقیقه ، پلک هاش سنگین شدو به خواب رفت. هرچند تمام مدت ؛ متوجه تغییر حالاتی تو بدنش بود ؛ اما به قدری بی جون بود که نتونه چشم هاش رو باز کنه.

///

بعد از رفتن بکهیون ، سریع سمت کیونگسو چرخید و اخم کوچیکی کرد :”بیست دقیقه گذشته و ما بوسه مون رو یادمون رفته.”

کیونگسو پلکی زد و جونگین گفت :”بهت گفتم که هروقت و هرجا بودیم ، نباید یادمون بره.” و خم شد و خیلی اروم لب های دوست پسرشو بوسید و پیشونیش رو بهش تکیه داد :”لطفا کیونگ.. لطفا خوب شو… .”

با هر بوسه ای که جونگین به موها ، گونه و لب هاش میزد ، متوجه فشرده شدن چیزی تو سینه ش میشد ؛ نمیدونست چیه… اما بد نبود ؛ این رو مطمئن بود !

جونگین آه کشید سر کیونگسو رو تو بغلش گرفت و رو سینه ش گذاشت ، جایی که قلب سرخ رنگش ، تند تر از هر وقت دیگه ای میتپید ، اروم خندید و گفت :”اون شب رو یادته؟”

کیونگسو حرفی نزد ، اما جابه جا هم نشد و سرش همچنان رو سینه ی جونگین بود.
جونگین لبخندی زد و گفت :”عیب نداره ، یادت میاد.. کم کم… خودم کاری میکنم که یادت بیاد..”

{فلش بک}

کیونگسو سرشو چرخوند و نگاهی به دوست پسرش انداخت که پتو رو تا رو سرش بالا کشیده بود و خندید :”تمومش کن جونگین ، بیا بیرون.”

_”نه نه ، لطفا خاموشش کن.”

کیونگسو نیخشندی زد :”تا سرتو از زیر پتو در نیاری ، خاموشش نمیکنم.”

نفس کشیدن براش ، زیر پتو سخت بود ، اما حاظر نبود بیرون بیاد :”التماس میکنم.”

_”نچ” و صدای جونگین با صدای جیغی که از تو تلویزیون میومد ، قاطی شد و همزمان با فیلم تو تلویزیون شروع به جیغ زدن کرد و کیونگسو بلند خندید.

با قطع شدن صدای جیغ ، خنده های کیونگسو هنوز ادامه داشت ؛ اما با حلقه شدن دستی دور کمرش و قرار گرفتن سر جونگین رو سینه ش ، خنده ش کم کم قطع شد و نفس عمیقی کشید و دست برد و با ریموت تلویزیون رو خاموش کرد و پتو رو اروم از سر جونگین کنار زد.

میتونست نفس نفس زدنشو حس کنه ، لبخندی زد و انگشتشو وارد موهای تقریبا عرق کرده ی دوست پسرش کرد :”خاموشش کردم..”

حلقه ی دست جونگین دور کمرش محکم تر شد.

کیونگسو لبخند زد و به نوازش کردن موهاش ادامه داد و در عین حال بوسه ای به سرش زد :”میخوای برات آب بیا… “

_”هیـــس..”

کیونگسو متعجب حرفشو نصفه گذاشت و جونگین زمزمه کرد :”بذار صدای تپش های قلبت رو گوش بدم.”

کیونگسو اروم خندید و کمی سینه ش بالا و پایین شد :”چه نیازی هست؟”

_”اگر اونی که قلبش خاکستری میشه تو باشی ، نمیخوام این صدارو فراموش کنم.”

کیونگسو اخمی کرد و جونگین رو از رو خودش کنار زد و رو تخت خوابوندش و خودش سرشو رو سینه ش گذاشت :”و اگر اون شخص تو باشی؟”

جونگین لبخند زد و موهای کوتاه پشت سر کیونگسو رو نوازش کرد :”اونوقت میتونی تا هر وقت که بخوای به صدای قلب من گوش بدی.”

کیونگسو خندید و نیشگونی از بازوش گرفت :”پسره ی رمانتیک ، اه.”

جونگین بدون حرف لبخندی زد و به چهره ی دوست داشتنی دوست پسرش خیره شد.

{پایان فلش بک}

نمیدونست چرا ، اما تصاویر مبهمی تو ذهنش شکل گرفته بودن ؛ حرکت انگشت های جونگین تو موهاش ، به طرز عجیبی آشنا بود …. و حتی الان که سرش رو سینه ی اون تیتانِ عجیب غریب بود… حتی اون صدایی که از داخل سینه ش به گوش کیونگسو میرسید هم … براش اشنا بود… صدای اشنایی که تصاویر مبهمی رو توی ذهنش می آورد.

محکم چشم هاشو رو هم فشار داد… این اولین بار بود که داشت به اون حرکات واکنش نشون میداد و جونگین هم متوجه حرکات خفیفش شد . سریع شونه هاش رو گرفت و چرخوندش :”هی کیونگ.. چی شد؟”

کیونگسو نمیدونست چه اتفاقی افتاده… اما چهره ی اون پسر .. لحظه لحظه تو حالت های مختلف تو ذهنش تغییر میکرد… اروم پلک زد و نفس عمیقی کشید :”هیچی.”

جونگین لبخند زد و نگاهی به ساعتش انداخت و سریع بوسیدش :”باشه.”

و از جاش بلند شد و گفت :”ده دقیقه ی دیگه ، بیا اتاقم.. میدونی که چرا؟” و چشمکی زد و سمت اتاقش رفت و کیونگسو همچنان رو صندلی های سفید رنگ ، با حالت گیج سعی داشت ذهن آشفته ش رو مرتب کنه.

////

لوهان برای بار سوم از برادرش پرسید :”خل شدی؟”

بکهیون تند تند سر تکون داد :”نه نه هیونگ ، چرا متوجه نیستی؟از اخرین دفعه ای که تبادل انجام دادیم ، فکر کنم یک هفته ای میگذره ، از اون روز به بعد از اتاقش خارج نشده و اجازه نمیده که وارد اتاقش بشم.تمام مدت یه حس بدی تو معده و شکمم میپیچه ؛ نمیدونم منظورم رو چه طور برسونم ، احمقانه س ولی … آه ولش کن.”

لوهان اه کشید ، هیچکدوم از حرف های برادرش رو نمیفهمید ، هرچند سهون رو هم این روزا کمتر میدید و کمتر میتونست رو اعصابش بره ، اما بازهم بیشتر از چیزی که بکهیون چانیول رو میدید ، سهون جلو چشمش بود هرچند بعد از اون اتفاق ، باهاش یک کلمه هم حرف نزده بود و این جای نگرانی داشت و از طرفی به حرف های قبلی بکهیون که فکر میکرد ، هرچند با تمام وجود دلش میخواست برگرده زمین ، اما اون تیتان دیوونه ی خاکستری ، به طرز مسخره ای دلش رو به رحم اورده بود ؛ لوهان زمزمه کرد :”اون خیلی احمقه بک..”

بکهیون سر تکون داد :”میدونم.”

_”خیلی ساده و احمق و کودنه.”

بکهیون تایید کرد :”درسته.”

_”دلم نمیاد انقدر وقیحانه گولش بزنم.”

بکهیون اه کشید :”منم…”

_”میدونی ازش خوشم نمیاد ، اما متنفر که نیستم.”

بکهیون بازهم سر تکون داد :”دقیقا.”

لوهان کلافه موهاشو بهم ریخت :”اما میخوام برگردم خونه.” و بکهیون زمزمه کرد :”منم همینطور.”

_”ولی دلم نمیخواد با احساسات کسی بازی کنم.”

+”هیونگ اونا احساس ندارن.”

لوهان سرشو بلند کرد و به چشم های برادرش خیره شد :”قلب که دارن!”

_”ولی خاکستریه…”

جفتشون باهم آه کشیدن و لوهان از جاش بلند شد :”فردا بهم خبر بده که چه کار میکنی.”

بکهیون بدون اینکه به برادرش نگاه کنه گفت :”من از امروز شروع میکنم…”

لوهان چند ثانیه ای چشم هاش رو بست و بدون حرف بیشتر از اتاق بیرون رفت و محض خروجش با تیتان قد بلند که حاله ی دورش به طرز واضحی کم رنگ شده بود برخورد کرد ؛ سریع و کوتاه خم شد و با قدم های سریع ازش دور شد .

چانیول کمی با گیجی نگاهش کرد و بی توجه سمت اتاق بکهیون رفت و با ورودش بکهیون از جاش پرید و سریع ایستاد :”خدایا ، چه عجب .”

چانیول پلکی زد و به بکهیون نگاه کرد :”حالت خوبه؟”

به نظر بکهیون این اولین و به احتمال آخرین باری بود که چانیول حالشو میپرسید و سریع سر تکون داد :”فکر کنم…”

چانیول سمتش اومد و دستشو کشید :”بیا.”

بکهیون بدون مقاومت دنبالش رفت و در کمال تعجب از خونه خارج شدن و چانیول بدون ول کردن بازوی بکهیون اون رو تو طبقه ی سکوت ، دنبال خودش میکشوند و وارد راهروی تاریکی شدن. راهرویی که یکی از دیوار هاش ، تماما شیشه ای بود. کنجکاوی بکهیون لحظه لحظه بیشتر میشد :”اینجا کجاست؟”

چانیول بی توجه به حرف بکهیون ، مسیرش رو ادامه داد و تقریبا وسط راهرو روبه روی دیوار شیشه ای ، ایستادن .

بکهیون نگاهشو از چهره ی چانیول گرفت و به رو به رو نگاه کرد و چند لحظه بعد در روبه روشون باز شد و جفتشون وارد شدن و بعد از عبور از مسیر کوتاهی چانیول دوباره ایستاد و بکهیون هم کنارش قرار گرفت و با کنجکاوی به محفظه ی سفید براق روبه روش خیره شد :”این چیه؟”

چانیول نمیدونست که چه طوری باید این رو به پسر پر سرو صدای کنارش بگه و اول از همه اخطار داد :”حق بلند صحبت کردن ، داد زدن و یا هیچ حرکت عجیبی رو نداری.”

بکهیون آب دهنش رو قورت داد ؛ دیدن این حالت از یودای خاکستری که اکثرا با چهره ی احمق ازش سوال میپرسید… صادقانه براش جذاب بود و تو سکوت به چهره ی چانیول خیره شد :”قـ.. قول میدم…”

چانیول نگاهشو از محفظه ی سفید رنگ گرفت و دکمه ای رو کنارش فشار داد و رنگِ سفیدِ رو محفظه به آرومی محو شد و تبدیل به دیواره های شیشه ای شدن که داخلش قابل دیدن بود.

بکهیون اخمی کرد و به وسیله ی عجیب روبه روش با دقت خیره شد. یه محفظه ی مستطیلیِ تقریبا یک متر در دو متر ، که داخلشو مایع بی رنگی پر کرده بود و وسطش جسم توپی شکلی به حالت معلق قرار داد.

_”میبینیش؟”

لحن چانیول به شدت بهش حس خوبی رو منتقل میکرد ، انگار تیتان خاکستری داره از دیدن اون جسم مستطیلی لذت میبره و بکهیون سر تکون داد .

بعد از چند دقیقه سکوت گفت :”هفته ی پیش به وجود اومد.”

بکهیون نگاهشو به چانیول داد و همچنان بدون حرف بود و چانیول ادامه داد :”مونارک آینده…”

بکهیون آب دهنش رو قورت داد ؛ نمیدونست چانیول چی داره میگه و لحن چانیول به پایین ترین حد خودش رسید :”از وجوده منه و…”

چشم های بکهیون درشت تر شد و چانیول اضافه کرد :”.. و تو.”



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





72
نظر بگذارید

avatar
71 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
67 نظرات نویسندگان
keyvaneli eliboshraLinachiMahtab (tabis) نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
keyvan
مهمان
keyvan

ممنون نونا

eli eli
مهمان
eli eli

g voooytansmiley: :tansmiley: just arrin

boshra
مهمان
boshra

فوق العاده ای آجی!همین
نمیدونم چند بار این پارتو خوندم :heart: :heart: :heart: :heart: :heart: :heart:

Linachi
مهمان
Linachi

خوب الان بکی می خواد چی کار کنه؟ نمی تونن بچشون و تنها بذارن برن که
خیلی خوب بود ممنون

Mahtab (tabis)
مهمان

اااااااااا چقدر کامنت …احی روزی که اپ کردی دقیقا همون موقه بابام اومده بود دنبالم نتونستم بخونمش تاااااااااا این چند لحظه پیش که خوندم این قسمت رو…

بعله همیشه چانبک بیشتر و‌زودتر وارد عمل میشن…بچشون به وجود اومد حالا بک با تمام حرفایی که کای بهش زد نمیتونه برگردن چون بچش رو دیده…چانیولم خیلی تغییر کرده اصلا نوع حرف زدنش تغیبر کرده

یعنی بچه هونهانم به وجود اومده؟؟؟؟!!!!!

دیو هم بالاخره یه اتفاقاتی دارع توی قلبش ایجاد میشه…خیلی خوشم میاد به این حالت قلبشون میگن قلب خاکستری خیلی برام جالب و قشنگ بود…

اجی خیلی قشنگ بود این قسمت مخصوصا بخش اخرش