26 👁 بازدید

Gray Heart 12

Gray Heart 12

سلام پارت دوازدهــ12ـم

این پارت ، اسمش پارت “بوسه “س 😂😍

وقتی صدای باز شدن در رو شنید ، با نهایت سرعتی که داشت خودشو جلوی در رسوند و با دیدن پسری که خیلی مودب جلوی در ایستاده بود ، ناخوداگاه لبخند زد :”خوش اومدی عزیزم.”

کیونگسو بدون حرف یک قدم جلو اومد و جونگین دستشو کشید و با دست دیگه کمر دوست پسر(سابق؟) ـش رو گرفت و لب هاشو اروم بوسید :”دلم برات تنگ شده بود.”

الان کیونگسو باید جوابش رو میداد “منم همینطور.” اما فقط سکوت کرد و به تیتان عجیب روبه روش خیره بود. واقعا هیچ ایده ای بابت رفتار های اون پسر نداشت ، حتی نمیدونست چرا باید همچین فرد عجیبی تیتان متوسلا باشه؟

جونگین آهی کشید و لبخند تلخی رو لب هاش نشست :”یه چیزی بگو خب ، صداتو بذار بشنوم… اگر بخوای اینطوری باشی و خودت هیچ تلاشی نکنی ، من چه طوری میتونم قلبتو برگردونم؟ کیونگسویا… لطفا.. لطفا ..” لطفا چی؟ خودشم نمیدونست برای چه چیزی داره التماس میکنه ؛ پسر روبه روش با چشم های درشت و بی احساسش بهش خیره بود و یک کلمه از حرف هاش رو نمیفهمید.

نگاه خیره ش بدن تیتان عجیب غریب رو چند بار آنالیز کرد و گفت :”من برای محافظت از شما اینجام؟”

جونگین کمی اخم کرد :”کی اینو گفته؟”

کیونگسو اومد جوابی بده اما جونگین زودتر گفت :”تو اینجایی چون ما قراره باهم تلاش کنیم و قلبت رو برگردونیم ، فهمیدی؟”

کیونگسو:”بله.”

جونگین موهاش رو بهم ریخت :”هدفت از اینجا بودن رو یاد نره.”

_”بله.”

جونگین نگاهی به مچ دستش انداخت و نیشخند زد و با انگشتش زد رو لبش .

حالت گیجی رو میتونست از کیونگسو دریافت کنه و نیشخندش بزرگتر شد :”بوس کن.”

کیونگسو واقعا نمیدونست “بوس” چیه.

جونگین دست راستشو پشت گردن دوست پسرش گذاشت و به خودش نزدیکش کرد و لب هاشو رو لب های اون گذاشت و زمزمه کرد :”به این میگن بوسه.”

کیونگسو پلکی زد و کای خندید و دستشو برداشت :”اولین حرکت “هر 10 دقیقه ، هرجا باشیم ، هر کس پیشمون باشه ، تو هر موقعیتی ، باید منو ببوسی ، متوجه شدی؟”

کیونگسو هرچند هنوزم گیج بود ، اما تایید کرد متوجه شده.

جونگین به نشونه ی رضایت سر تکون داد و موهای کیونگسو رو بهم ریخت و چشمکی زد :”آفرین. حالا یکم استراحت کن ، تا من کارمو انجام بدم ، اگر یکدفعه ای همه چیز رو ول کنم ، بد میشه.” و کیونگسو رو سمت اتاقی هول داد.

////

حاظر بود قسم بخوره که دقیقا 3 ساعت شده که بدون حرف و با اخم رو چهره شون بهم خیره شدن و حتی پلک هم نمیزدن.

نفسشو بیرون داد و سهون هم کمی رو صندلی سفید رنگش جابه جا شد ، اما به هیچ وجه نگاهشو از لوهان نگرفت و لوهان هم هیچ جوره راضی نبود کم بیاره و با چشم هایی که تقریبا میسوخت به اون پسرِ کله شق خیره بود.

نمیدونست که میتونه چه قدر دیگه اون موقعیت رو تحمل کنه و بالاخره بعد از چند دقیقه منفجر شد :”چشات در نیومد؟”

سهون کمی چشم هاشو ریز کرد و لوهان از واکنشش متعجب شد اما چیزی نگفت و سهون جواب داد :”یکم چشم هام درد گرفت ، اما مهم نیست.”

لوهان آهی کشید و فکری به ذهنش رسید :”میدونستی من وقتی زمین بودم ، عاشق یکی بودم.”

یه لحظه ابرو های سهون نزدیک هم شد ، اما بلافاصله حالت چهره ش طبیعی شد و با لحنی که لوهان مطمئن بود عصبانیه پرسید :”کی؟”

_”کی کی؟”

سهون لب هاشو از هم فاصله داد و لوهان هر ثانیه به هدفش نزدیک تر میشد ، احمق نبود که متوجه ی منظور سهون نشه ، فقط میخواست سهون کلمه ی ممنوعه رو به زبون بیاره و شاید چند تا دیگه از درجه ی روی دستش کم میشد.

سهون پشیمون شد و دهنش رو بست .

لوهان متوجه شد که قرار نیست اون پسر به اسونی تسلیم بشه و گفت :”تازه بوسش هم کرده بودم.”

متوجه شد که چهره ی سهون اون حس “احمقانه ی” روز گذشته رو داره منتقل میکنه ، و دروغ بود که اگر بگه ، از اون حالت سهون خوشش نمیومد!

با لحنی که توش کنجکاوی حس میشد پرسید :”بوس چیه؟”

لوهان نمیدونست که فکر احمقانه ی تو ذهنش درسته یا نه ، اما ازینکه اون تیتان احمق رو عصبانی کنه و درجه های روی دستش رو کم کنه ، واقعا لذت میبرد و جدا از اون ها ، این حالتی که الان سهون توش بود ، یکی از معدود وقت هایی بود که لوهان ازش متنفر نبود.”حالت احمقانه و کنجکاو.”

از جاش بلند شد و نزدیک سهون ایستاد و با نیشخند گفت :”ازونجایی که قبلا دوست پسر داشتم ، خیلی به خودم سخت نمیگرم ، میتونی دفعه ی اولت رو با من تجربه کنی پسر احمق.”

و قبل اینکه سهون جوابی بهش بده ، خم شد و لب هاشو ، روی لب های سرد سهونی که نشسته بود گذاشت و بوسه ی ای بهش زد و سریع عقب کشید :”چرا باید انقدر سرد باشی؟”

سهون با گیجی تمام به لوهان خیره بود و حتی صدای بوق روی مچ دستش هم اونو به خودش نیاورد.

لوهان نباید انکار میکرد ، اما اون بوسه متفاوت ترین بوسه ی تمام عمرش بود ، لب های سرد سهون این حس رو بهش میداد که داره یه مجسمه رو میبوسه … اما از طرفی ، حسی که بهش از اون بوسه منتقل شده بود ، واقعا عجیب بود. حالا که این تیتان انقدر احمق بود ، لوهان عوضی به نظر نمیومد ، اگر یکم ازش سواستفاده میکرد.

دوباره خم شد و به چشم های بی روح پسر قد بلند خیره شد.

سهون حاظرنبود تو اون لحظه نگاهشو از اون چشم های قهوه ای به هیچ وجه بگیره ، اما لوهان با بی رحمی تمام نیشخندی زد و چشم هاشو بست و دوباره لب هاشو رو لب های سهونی که کاملا ذهن و مغزش از هر چیزی خالی بود گذاشت و این بار مک ارومی به لب پایینش زد.

نمیدونست چرا ، اما دلش برای اون پسر خاکستری میسوخت ، میخواست هر طور شده ، حس گرما رو به لب هاش منتقل کنه ؛ کمی بیشتر لب پایین سهون رو تو دهنش کشید.

صدای بوق متوالی تو گوشاشون میپیچید.

سهون تازه به خودش اومد ، با حرکت سریع از جاش بلند شد و لوهان رو کمی (با احتیاط) به عقب هول داد ، تو چهره ش نه عصبانیت بود و نه خوشحالی.

نگاهی به مچ دستش انداخت ، اما قبل ازینکه بتونه ، عدد رو بخونه ، لوهان مچش رو گرفت و سمت خودش کشوندش و دوباره لب هاشو رو لب های تیتان خاکستری که حالا شکه تر از قبل بود گذاشت و با فشار روی مچ سهون سعی داشت اون صدای رو مخ رو ، قطع کنه.

و بعد از چند ثانیه راضی شد و عقب کشید و تو اون فاصله ی کم صورت هاشون به چهره ی سهون خیره بود .

حاظر بود قسم بخوره که چند دقیقه ی پیش چشم های این پسر بی روح ترین چیزی بود که دیده بود و الان میتونست رگه های قهوه ای روشنی رو توش ببینه و ناخوداگاه نیشخند زد :”خدایاا… “

سهون یک قدم عقب رفت ، نگاهی به مچ دستش انداخت و با دیدن عدد 63 هوش از سرش پرید و بدو بدو از اتاق خارج شد.

لوهان چند ثانیه ای به جای خالی تیتان خاکستری خیره بود و بلند زد زیر خنده.

نمیدونست چرا ، اما انرژی تو بدنش به قدری زیاد شده بود که حس میکرد میتونه تا سال های سال همونطور بلند بلند بخنده و خسته نشه.

حس احمقانه ای بود اما واقعا از اون بوسه لذت برده بود.

////

جونگین نگاهی به ساعت مچیش انداخت و سریع از جاش بلند شد و بدو بدو سمت اتاق کیونگسو رفت و با باز شدن در دید که کیونگسو به روبه رو خیره مونده و هیچ تکونی نخورده ، بدون واکنش منفی ، سمتش رفت و نشست جلوش :”ده دقیقه شد ، بوس؟”

کیونگسو هنوزم اراده ای برای انجام این کار نداشت و جونگین بدون تسلیم شدن خم شد سمتش و خیلی اروم لب هاش رو بوسید و جدا شد :” کم کم یاد میگیری عزیزم.” و لبخندی زد و بوسه ی بعدیش رو به پیشونی کیونگسو زد و دوباره رفت بیرون و پسر بیچاره رو تو گیجی تنها گذاشت.

////

بکهیون به یودای خاکستری خیره بود که با دقت به مانیتور های رو به روش خیره بود و چیز هایی تو هوا مینوشت.

اه کشید و بلند گفت :” چی میشد این لباسای تنمون قرمز بود .”

و سریع اضافه کرد :”چون قرمز دوست دارم.” هرچند چانیول اهمیتی نمیداد ، اما میخواست یه جوری سر حرف ر وباز کنه .

چانیول اهمیتی نداد وبکهیون دوباره داد زد :”لوهاااان هیونــــگ ، من لباااس قرمز رنگ میخوام.”

چانیول با شنیدن اسم لوهان ، یه جورایی از جاش پرید و بلند شد و سمت بکهیونی رفت که با پرویی تمام رو تخت تیتان دراز کشیده بود.

چانیول فقط یه جمله گفت :” قرمز چه رنگیه؟”

بکهیون فهمید ، دوباره بازی مورد علاقه ی چانیول شروع شده ، چند ثانیه ای فکر کرد و با دقت تو اتاق رو گشت تا رنگ قرمز رو پیدا کنه ، اما همه چیز به طور آزار دهنده ای سفید و نقره ای بود.آهی کشید و دوباره به چهره ی چانیول خیره شد و سریع چیزی به ذهنش اومد : قرمز … این رنگیه.

و از رو تخت بلند شد و روبه روی چانیول ایستاد و نوک انگشتشو رو لب های چانیول کشید. نمیدونست چه اتفاقی افتاده ، اما مطمدن بود روز اولی که این یودا رو دیده بود ، لب هاش هم خاکستری بود !!

چانیول بدون اینکه سرشو عقب ببره پرسید :مزه ش چه جوریه؟

بکهیون چند بار پلک زد و انگشتشو از رو لب های چانیول برداشت : قرمز مزه نداره که !”

_” پس چرا گفتی از رنگ قرمز خوشت میاد؟

بکهیون لب هاشو مکید :” چون قرمز رنگ آبنبات مورد علاقه مه و میخوام لباسم هم قرمز باشه.”

_” آبنبات چیه؟

سعی کرد توضیح خوبی از ابنبات به چانیول ارائه بده:” آبنبات یه چیزیه که خیلی خشمزه س و معمولا هم قرمز رنگه و براق هم هست مثل این زمینی که روش ایستادیم .”

چانیول نگاه کوتاهی به زمین انداخت:” براق… و خشمزه ؟”

بکهیون سرشو تکون داد :” آره .خشمـــزه.”

_” خشمزه چه جوریه؟

بکهیون دست کشید رو صورتش ، چه جوری باید خشمزه رو به چانیول توضیح میداد؟ : خشمزه یه چیزیه که خیلی خوبه و تو از خوردن چیزی که خشمزه باشه لذت میبری ، مثه همبرگر یا شاید.. اوم.. “

چانیول به حرکت لب های بکهیون موقع حرف زدن خیره شده بود به مثال های بکهیون گوش نمیداد و فقط به لب هاش خیره بود ، اونا هم قرمز بودن و براق … پس به احتمال زیاد خشمزه هم بودن … ینی باید امتحان میکرد تا متوجه بشه خشمزه چه جوریه؟

سرشو برد جلو و بکهیون با اخم نگاهش کرد : “چته باز؟سیمات اتصالی کرد؟”

اما چانیول با چشم های بی تفاوت بهش خیره بود و دهنش رو باز کرد و رو لب های بکهیون گذاشت ! اما نمیدونست چه طور باید اونارو مزه کنه؟؟

بکهیون تلو تلو خورد و عقب رفت و سریع چانیول رو از خودش جدا کرد ، دیگه نمیدونست باید به این کار های عجیب چانیول چه واکنشی نشون بده ، فقط یه چیز زمزمه کرد و سریع از اتاق چانیول خارج شد وسمت اتاقش رفت : منحــــــــــــــــرف… .

چانیول سر جاش ایستاد و به مسیر رفتن بکهیون نگاه کرد ؛ پس خشمزه… اونجوری بود؟؟

چه عجیب ! اما سریع چیزی یادش اومد و سمت اتاق بکهیون رفت و گفت :”منحرف چه جوریه ؛ مثل خشمزه س؟”

بکهیون وسط راه ایستاد و چرخید سمت چانیول ، اول میخواست کلی فحش بهش بده ، اما با دیدن اون چهره ی احمق پشیمون شد :”منحرف تویی ، که راه به راه به چیز من نگاه میکنی ، فکر کردی نفهمیدم؟”

_”منظورت ، موزه؟”

بکهیون صورتشو جمع کرد :”تا عمر دارم نمیتونم موز بخورم.”

_”چرا؟”

بکهیون سر تکون داد :”هیچی ولش کن.” و سریع چیزی یادش اومد و با اخم گفت :”دیگه اینجوری یهویی بوسم نکن ، باید قبلش بهم خبر بدی تا خودم رو اماده کنم.” و زد زیر خنده.

چانیول با گیجی پرسید :”بوس؟”

بکهیون سریع خنده ش رو تموم کرد و دو قدم نزدیک چانیول شد و کف دوتا دستش رو محکم رو صورت چانیول گذاشت و فشار داد باعث شد لباش غنچه بشه :”وقتی انقد خنگی ، خیلی کیف میکنم.” و خندید و دست هاشو برداشت.

چانیول هنوز هم جواب سوالش رو نگرفته بود :”بوس چیه؟”

بکهیون سرشو تکون داد :”همون کاری که الان کردی ، چرا فکر کردی لب های من خشمزه س؟”

چانیول کمی بهش خیره موند و گفت :”خشمزه نبود.”

بکهیون اخم کرد :”یااا…”

_”دروغ گفتم.”

ناخوداگاه خندید و به چهره ی احمقِ رو به روش خیره شد ، ته دلش قلقلک داده میشد ، دلش میخواست محکم اون لب هایی که حالا به صورت رنگ پریده ای قرمز بودن رو گاز بگیره.

فرقش با لوهان زیاد نبود و بکهیون هم ادمی نبود که کارنامه ی درخشانی درمورد ، رابطه های قبلیش داشته باشه ، هرچند اوایل فقط چندتا دوست دختر داشت ، اما به طبیعیت از لوهان و یا.. اگر واقع بینانه میگفتیم ، به خاطر ژن های متوسلایی بدنشون ، رابطه ش رو با پسرها هم تا حد کمی زیادی گسترش داد و الان ، مشکل زیادی با بوسیدن این یودای احمق نداشت ، هرچند کلمه ی “مشکل” یکم بی انصافی بود ، بکهیون واقعا دلش میخواست ، درست و درمون لب های رنگ پریده ی این پسر قد بلند رو بچشه و کی میدونست ، شاید کمی هم از درجه های روی دستش کم میشد.

نزدیک تر رفت اما چیزی یادش اومد و اخم کرد :”واقعا نمیدونی بوسیدن چیه؟ پس چرا وقتی لوهان هیونگ منو بوسید اونجوری دیوونه بازی کردی؟”

چانیول صادقانه نمیدونست که اسم “یکی ” از اعمال ممنوعه ، بوسیدنه ! اون فقط میدونست اون عمل چه طوریه و اینکه ممنوعه. واقعا هیچ اسمی جز “عمل ممنوعه.” تو ذهنش برای بوسیدن ، ثبت نشده بود.

_”نمیدونم چیه. اما تو و اون زمینی ، عمل ممنوعه رو انجام دادید.”

ابروهای بکهیون بالا رفت :”عمل ممنوعه؟” و فقط چند ثانیه برای ذهن باهوشش کافی بود تا متوجه قضیه بشه و بدون اینکه صبر کنه تا یودای خاکستری چیزی بگه ، صورتش رو گرفت و محکم لب هاشو که کمی به گرمی میزد رو بوسید.

صدای بوق روی مچش بلند شد و دست های چانیول دو طرف بدنش اویزون مونده بود ، قدرت هیچ کاری نداشت و نمیدونست باید با چه بهونه ای این عمل ممنوعه رو از مجمع مخفی میکرد! اما ذهنش الان غیر فعال تر از چیزی بود که بخواد تصمیم بگیره و ناخوداگاه چشم های درشتش بی توجه به صدای بوق ازار دهنده ، بسته شد.

بکهیون ازش جدا شد و به چهره ی احمقش نگاه کرد و بلند خندید :”لعنتی.” ودوباره محکم لب هاشو بوسید .

_”به این میگن بوس کردن و به چپم که عمل ممنوعه س.” و خندید :”صدای اون رو هم خفه کن.”

چانیول که تازه به خودش اومده بود یک قدم رفت عقب ، عدد روی مچش 50 بود.

بکهیون بلند قهقهه زد و با لحنی که سعی داشت مثل لحن چانیول تو روز اول باشه گفت :”هیچ کس تاحالا درجه ی من رو از 94 کمتر نکرده.” و دوباره خندید.

چانیول فشرده شدن سیب زمینی ش رو حس کرد اما تو کسری از ثانیه ، متوجه ی چیزی شد.. انگار که یادش اومده باشه چه خبره…

بدون سر و صدا و حتی بدون جواب دادن به بکهیون ، چرخید و به اتاقش برگشت.

بکهیون خنده ش رو تموم کرد و به مسیر رفتن یودا خیره شد :”هوووی…”

چانیول بی اهمیت وارد اتاق شد و در بسته شد.

بکهیون ترجیح داد دنبالش نره ، اما رفتار اون احمق رو اعصابش بود و نمیدونست که چه قدر دیگه میتونه تحملش کنه.

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





80
نظر بگذارید

avatar
75 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
71 نظرات نویسندگان
Fatikeyvaneli elinesiShrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fati
مهمان
Fati

چه بوس باروني بوووود 😥

keyvan
مهمان
keyvan

خیلی باحال بود این قسمتش نونا ممنونم

eli eli
مهمان
eli eli

چانیولمو کشتی بکیهیون چینیولمو کشتی بکهیون

nesi
مهمان
nesi

چه همه بوس

Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
مهمان
Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr

عه کجا رف؟؟؟0_0
مرسیییی