40 👁 بازدید

Gray Heart 11

Gray Heart 11

سلام ، کمی این پارت تاخیر داشت ، اما عوضش ، کلی چانبک داره *-*

پوستر خشگل از نیلوفر عزیز <3

بفرمایید

بعد از کلی درگیری با خودش و فکر کردن به دریا و اقیانوس و رودخونه و دریاچه ، سعی کرد حس دستشویی رو تو خودش ایجاد کنه ، چرا که کم کم متوجه شده بود تو این مدت اصلا به دستشویی نرفته و نگران کلیه هاش بود !

بالاخره موفق شد و بدو بدو از اتاق بیرون رفت و وارد اتاق چانیول شد و داد زد :”چانی داداش ، این لامصب چه طور درمیاد؟ دارم منفجر میشم.”

چانیول از جلوی دستگاه عجیب غریب رو به روش کنار رفت و چرخید و نگاهی به بکهیون انداخت :”چی ؟”

بکهیون دستشو گذاشت رو پایین تنه ش و فشار داد :”ببین جونِ موز من در خطره ، یه کاری کن ، جیش دارم.”

_”جیش چیه؟”

بکهیون میدونست که اگر یکم بخنده ، خودشو خراب میکنه.سعی کرد ارامششو حفظ کنه :”ببین ، تو فقط بگو چه طور این شلوارو از پام در بیارم ، بقیه شو بعدا بهت توضیح میدم.”

چانیول که هنوزم چیزی نفهمیده بود ، سمتش رفت و دکمه ای رو پشت لباس بکهیون فشار داد و لباس از رو شونه هاش سر خورد و پایین افتاد و بکهیون کاملا برهنه شد.

جفتشون چند دقیقه ای ساکت بودن و بکهیون سرشو بالا اورد و به چانیول که خیره به بدنش بود نگاه کرد .

چانیول نگاهش رو عضو بکهیون قفل مونده بود :”موز؟”

و همین کلمه کافی بود تا بکهیون کنترل شو از دست بده و مایع زرد رنگی از سر عضوش جاری شد و چیزی زمزمه کرد :”خدا ازت نگذره… ” و از شدت خنده رو زمین نشست :”خدایا خودمو خیس کردم.”

چانیول همچنان متعجب به حرکات اون پسر زمینی خیره بود :”از موزت آب میچکه؟”

بکهیون که سعی داشت بلند بشه دوباره دستش شل شد و افتاد :”فااعک لعنتی ، شیر موزه.” و بلند خندید.

چانیول پلکی زد :”انقدر عمل ممنوعه رو انجام نده ، باعث میشه سیب زمینی م بخاره.”

بکهیون بدون اینکه بتونه خودشو کنترل کنه بلند بلند میخندید و بالاخره تونست خنده شو نگه داره و بلند شد ایستاد :”حموم که دارید ها؟”

چانیول کمی فکر کرد تا یادش بیاد حموم چیه :”همون که بدنت رو توش شست و شو میدی؟”

بکهیون تند تند سر تکون داد :”اره ، بگو که گند زدم به خودم ، دارم از خجالت اب میشم ، هرچند تو چیزی حالیت نیس اصلا .” و خندید.

_”نداریم.”

بکهیون داد زد :”فااعک ، چی؟چه غلطی بکنم الان؟”

_”نمیدونم”

بکهیون اه کشید و دستشو دراز کرد :”کمکم کن پاشم ، یه خاکی تو سرم بریزم.”

چانیول که معنی کمک کردن رو میدونست ، سمتش رفت و محکم بازوی بکهیون رو کشید و تقریبا از رو زمین کامل بلندش کرد و دستشو پشت بدن برهنه ی بکهیون گذاشت و سمت اتاق بردش.

پاهای بکهیون روی زمین کشیده میشد و از شدت تعجب نمیدونست چی بگه ؛ این یودای احمق ، اصلا معلوم نبود تو سرش چی میگذره و چکار میکنه .

بکهیون رو ، روی تخت نقره ای رنگ پرت کرد و سمت جعبه ی وسایلش رفت و جعبه رو انداخت جلوش :”بفرمایید.”

_”ادبت تو حلقم ، مرتیکه.”

چانیول حرفی نزد و منتظر ایستاد.

بکهیون که کم کم حس معذب بودن بهش دست داده بود ، به چانیول چشم غره رفت :”بفرما بخور منو ، برو بیرون دیگه.”

_”چرا؟”

بکهیون اخم کرد :”نری بیرون میکنمت.”

چانیول حس نیشخند زدن رو منتقل کرد :”خوبه ، متوسلا نیاز به مونارک جدید داره.”

بکهیون موهاش رو بهم ریخت :”بدت نیمد هااا؟ بعدا چند تا چشمه نشونت میدم ، الان من چه طوری خودمو تمیز کنم؟؟” و جعبه ی وسایلش رو باز کرد و دوباره جعبه به شکل کمد بزرگی درومد .

بکهیون با لحن دستوری رو به چانیول کرد :”کشوهاش رو باز کن ببین چیا هست توش.”

چانیول بدون مخالفت سمتش رفت و کشوی اول رو کشید بیرون و لباس نقره ای رنگ مشابه ای رو دراورد :”این رو بپوش.”

_”اول باید خودمو تمیز کنم.”

چانیول لباس رو پرت کرد روش :”بپوش، تمیز میشی.”

بکهیون چند ثانیه ای با اخم نگاهش کرد و داد زد :”رو تو بکن اونور حداقل.”

چانیول چرخید و از اتاق خارج شد :”زود بپوش.”

_”خوب شد گفتی.” و سریع از رو تخت بلند شد و با حالت بدی لباس رو به سختی تنش کرد و محض پوشیدن ، حس خنکی ای رو پایین تنه و پاهاش پیچید ، انگار واقعا بدنش داشت تمیز میشد!

_”لامصبا چی ساختن .”

خندید و سمت در خروجی رفت ، اما در پشتی اتاق بلافاصله باز شد :”بکهیون!.”

بکهیون سریع چرخید و لوهان رو دید :”هیوونگ ، زود اومدی.”

لوهان لبخندی زد و سمتش رفت :”چه کار میکردی؟”

بکهیون سعی کرد با دست های کثیفش هیونگش رو بغل نکنه ، باید بعدا دستاشو با اون دستگاه هایی که اون یودا دستاشو ضدعفونی میکرد ، تمیز میکرد و گفت :”هیچی ، چه خبرشد؟”

لوهان که انگار چیزی یادش اومده باشه آه کشید و اخم کرد :”حس آدمی رو دارم که از خونه ی شوهرشون قهر کردن اومدن خونه باباشون.”

بکهیون بلند خندید :”چرا؟”

لوهان درحالی که اخم کرده بود خندید :”مرتیکه به زور کشوندتم تو اتاق تبادل ، کلی دست و پا زدم اما زورش یهو خیلی زیاد شد.میدونی من خرم اصن ، باید ایندفعه یه لگد محکم بین پاهاش بزنم که تا عمر داره یادش نره.”

بکهیون با تعجب نگاهش کرد :”پس لگدو کجاش زدی؟”

لوهان اروم گفت :”تو ساق پاش… “

بکهیون زد پشتش :”واقعا که … .”

_”خب حالا.”

در اتاق بکهیون باز شد و یودای خاکستری وارد شد و با دیدن لوهان ، حس اخم کردن به هر دو پسر منتقل شد :”اینجا چه کار میکنی؟”

لوهان اب دهنشو قورت داد و سریع یه قدم عقب رفت ، این پسر از سهون هیکلی تر بود ، سریع زد به بازوی بکهیون و بکهیون چرخید و محکم برادرشو تو بغل گرفت :”حلالم کن داداش.”

لوهان خندید و اروم و سریع لب های بکهیون رو بوسید :” مراقب خودت باش و سریع از دری که اومده بود بیرون رفت.”

با شنیدن صدای بوق کوتاهی بکهیون نگاهشو از در گرفت و به چانیول خیره شد :”صدا چی بود؟”

اخم تو چهره ی چانیول ، برای اولین بار ، به وضوح دیده میشد :”اون.. اون.. “

بکهیون حاظر بود قسم بخوره که چانیول داره نفس نفس میزنه و رنگ صورتش بین خاکستری و حالت بنفش مانند در تغییره.

با صدای بوق دوم ، چانیول دست هاش رو مشت کرد و برای اولین بار بعد از بیشتر از 600 سال داد زد :”اون عمل ممنوعه.” و صدای بوق ممتمد رو دستش ، اونو به خودش اورد و بدون حرف دیگه ای به سرعت از اتاق خارج شد.

با رفتنش ، بکهیون دستشو رو سینه ش گذاشت و نفس عمیقی کشید :”لعنت بهت…” و اروم رو زمین نشست و به جای خالی چانیول خیره شد ، برای اولین بار ازین پسر خاکستری ترسیده بود… واقعا ترسیده بود…


جونگین نیشخندی به پسر”مرد” رو به روش زد :”اینم از موافقت نامه ی مجمع.” و مرد رو به روش به صفحه ی دیجیتالی روبه روش خیره شد.

جونگین میدونست که این عملی که داره انجام میده ، از اعمال پست زمینیه ، دروغگویی و فریب دادن ، یکی از صفات انسان ها بود و جونگین نه تنها عذاب وجدان نداشت ، بلکه م خوشحال هم بود که داره از صفات اخلاقی زمینی ها استفاده میکنه.

مرد حس اخم کردن رو به جونگین منتقل کرد که هیچ اهمیتی برای جونگین نداشت و فقط با همون نیشخند بهش خیره بود :”دی او رو همین امروز منتقل کنید.”

_”قولی که دادی رو فراموش نکن کای. تو باید یه تیتان اصیل بشی و با اون پاترون بهترین مونارک متوسلا رو به وجود بیارید .”

جونگین لبخندی زد :”چشم پدر.” و از اتاق خارج شد و مرد جوون از رو صندلیش بلند شد و نفس عمیقی کشید. هیچ وقت به هیچ وجه حتی فکرش رو هم نمیتونست بکنه که پسرش داره فریبش میده ، چراکه همچین عملی تو متوسلا کاملا ناشناخته بود و این مرد که بالای هزار سال داشت ، هیچ کدوم از خصوصیات رفتاری زمینی ها وقتی زمین زندگی کرده بود رو به یاد نمیاورد… ینی هیچ تلاشی برای به یاد اوردنشون نکرده بود… زمینی ها پست بودن،چرا باید وقتشو برا فهمیدن خصوصیات اخلاقیه اون ها هدر میداد؟”


بکهیون بالاخره جرات کرد از اتاقش خارج بشه ، هرچند قلبش هنوزم از اتفاق های چند ثانیه پیش با فکر کردن بهشون تند میزد ، اما پرو تر ازین حرفا بود که با این اتفاقا عقب بکشه.

وارد راهرو شد و سمت جایی که حدس میزد چانیول اونجا باشه و جلوی در اتاق ایستاد تا باز بشه و وارد شد و طبق حدسش چانیول اونجا بود و برای اولین بار ، بکهیون دید که نشسته !

جلوتر رفت و گلوشو صاف کرد :”آقای تیتان؟”

چانیول تکونی خورد و چرخید سمتش ، بکهیون خیره به چهره ش که قطره های عرق روش بود مونده بود. میتونست قسم بخوره که رنگ چهره ی چانیول تغییر کرده بود.نمیدونست چرا این حس رو داشت ، اما به نظرش چهره ی چانیول از اون خاکستریِ مطلق بیرون اومده بود.

_”چی میخوای؟”

بکهیون از افکارش خارج شد و به چشم های چانیول نگاه کرد :”حالت خوبه؟”

_”بله.”

نگاه بکهیون به مچ دست چانیول افتاد که عدد 89 رو نشون میداد! اولین دفعه اون عدد 96 بود و حالا … معلوم نبود چرا همچین اتفاقی افتاده.

بکهیون جرات کرد و یه قدم نزدیک شد :”چه بلایی سر عدد رو مچ دستت اومده؟”

_”مگه تو همین رو نمیخواستی؟”

بکهیون اروم پلک زد و صادقانه جواب داد :”آره..خب.”

چانیول حس نیشخند زدن رو انتقال داد و بکهیون سمتش رفت و دستشو گرفت و نگاهی به عدد رو مچش انداخت :”واقعا نفهمیدم که چه طور کم شد.”

چانیول چند لحظه تو سکوت اجزای چهره ی پسری که با دقت به مچ دستش نگاه میکرد رو بررسی کرد :”وقتی عمل ممنوعه رو انجام دادی ، باعث شدی سیب زمینی م به قدری فشرده بشه که درد بگیره.”

بکهیون متعجب سرشو بالا گرفت:”سیب زمینی؟”

چانیول دستشو گذاشت رو سینه ش و دقیقا سمت چپ :”اینجا. تو شکمم.”

بکهیون ناخوداگاه لبخند زد :”اونجا شکمته نابغه؟”

چانیول حس تعجب کردن رو منتقل کرد و بکهیون سریع چیزی به ذهنش رسید :”هنوزم دلت میخواد همبرگر و پاستا بخوری دیگه؟”

چانیول چیزی نگفت اما حس موافق رو میشد ازش دریافت کرد.

بکهیون آه کشید :”اول از همه ، باید بتونی درست رفتار کردن رو یاد بگیری ، بعدش باید یه راهی پیدا کنیم که بریم زمین و همبرگر بخوریم.”

_”اما زمین جای خوبی نیست.”

بکهیون اخم کرد :”کی گفته؟”

چانیول چند لحظه چشم هاش رو بست تا بتونه همه ی کلمات مورد نیازش رو پیدا کنه و گفت :” زمین جای بدیه و زمینی ها پَستن. زمینی ها بهم دروغ میگن ، همدیگه رو فریب میدن و عصبانی میشن و داد میزنن و مهربون نیستن. البته هیچ کدوم این ها نمیدونم چیه ، فقط راجع بهشون خوندم ، معلم هام بهم گفتن. معلم هام گفتن که این ها کارای خوبی نیست اما زمینی ها به راحتی انجامشون میدن.میگن زمینی ها بهم وفادار نیستن ، اگر بهم وفادار نباشن ، پس نمیتونن به زمین هم وفادار باشن ، درسته؟”

اخم صورت بکهیون کاملا محو شده بود و با چهره ی خالی به حرف های چانیول گوش میداد و زمزمه کرد :”درسته… “

چانیول ادامه داد :” من نباید این رو بگم ، اما واقعا دلم میخواد همبرگر بخورم و کارهای زمینی هارو انجام بدم.”

بکهیون لبخندی زد :”نمیدونی چه طور دروغ بگی؟”

_”خیر.”

+”تو خیلی زشت و بد قیافه ای.”

چانیول متعجب شد و بکهیون خندید :”به این میگن دروغ. اگر یه چیزی بر خلاف حقیقت بگی میشه دروغ.”

چانیول چند ثانیه ای به بکهیون نگاه کرد :”توهم حال بهم زنی.”

بکهیون اخم کرد :”جانم؟”

_”دروغ گفتم.”

بکهیون خندید.

_”وقتی عمل ممنوعه رو انجام میدی ، دلم میخواد بکشمت.”

خنده ی بکهیون قطع شد و چانیول دوباره گفت :”دروغ گفتم.”

بکهیون چیزی گفت و چانیول ادامه داد :”پوست بدنت هم خیلی بد رنگه و از لمس کردنت بدم میاد.”

تا بکهیون اومد چیزی بگه چانیول گفت :”دروغ گفتم.”

بکهیون آه کشید :”باشه بسه. امروز دروغ گفتن رو تمرین کن.” و با خنده به چانیول که شبیه احمق ها به نظر میرسید خندید و گفت :”چه طور در عین حال که جذابی شبیه احمق ها به نظر میای؟”

_”نمیدونم.”

بکهیون بلند تر خندید و چانیول بهش نگاه کرد :”واقعا وقتی این عمل ممنوعه رو انجام میدی ، سیب زمینی م میخاره و میخوام یه کاری کنم که نمیدونم چیه.”

بکهیون خنده شو قطع کرد و به چانیول نگاه کرد :”ینی چی میخاره؟ میخوای چه کار کنی؟”

چانیول کمی فکر کرد ، اما نمیدونست که زمینی ها به اون کار چی میگن و گفت :”یه چیزهایی از خیلی قبل ها تو ذهنم مونده و اونم وقتی که سیب زمینیِ بدنت به خاطر یک نفر میخاره ، باید اون شخص رو فشار بدی.”

بکهیون یکم فکر کرد تا اینکه متوجه شد منظور چانیول چیه و خندید :”آها منظورت بغل کردنه؟ خاریدن ، ینی چی اخه؟”

_”بغل کردن؟”

بکهیون سر تکون داد :”آره میدونی چه طوری؟”

چانیول دست بکهیون رو گرفت و محکم فشااار داد و بکهیون داد زد :”چه کار میکنی؟”

_”فشارت میدم. نه ، بغلت میکنم.”

بکهیون آه کشید و خندید و نزدیک چانیول شد :”پاشو.”

چانیول بلند شد و ایستاد و بکهیون دست هاشو دور کمر چانیول حلقه کرد وکمی فشارش داد و جلو رفت ، سعی داشت چانیول رو تو بغل بکشه ، اما خودش تو بغل اون یودای گنده محو شد .

سیب زمینی تو شکم چانیول لحظه به لحظه بیشتر فشرده میشد و در عین حال میخارید.

بکهیون که صداش به خاطر تو بغل چانیول بودن سخت به گوش میرسید گفت :”توهم باید دستاتو دور من بندازی.”

چانیول متوجه نشد و بکهیون دست های خودش رو باز کرد و دست های چانیول رو گرفت و دور خودش قفل کرد و دوباره دست هاشو دور چانیول حلقه کرد :”اینطوری… “

خارش سیب زمینی تو شکمش به قدری زیاد بود که چانیول حس کرد چشم هاش داره عرق میکنه و عضله های صورتش درد گرفتن.

بکهیون ازش جدا شد و لبخند دندون نمایی زد :”به این میگن بغل کردن ، یاد گرفتی؟”

_”بله.”

+”میدونی کِی باید یکی رو بغل کنی؟”

_”وقتی سیب زمینی ت خارید؟”

بکهیون خندید :”دقیقا ، وقتی سیب زمینی ت خارید ، یا موزت … هووف هیچی ، تو هر وقت سیب زمینی ت خارید ، بغل کن .”

_”باشه.”

بکهیون با خنده ازش دور شد :”من برم یکم ولو شم.”

_”بله.”

و دستشو تو هوا برای تیتان خاکستری تکون داد :”تمرین کن این چیزایی که بهت یاد دادمو.”

_”باشه.”

+”آفرین پسر خوب.” و با خنده از اتاق اومد بیرون.


_”کثافط.”

سهون حس نیشخند زدن رو به لوهانی که هر سی ثانیه بهش یه فحش میداد رو منتقل کرد .

لوهان با حرص نفس عمیقی کشید :”چی از جونم میخوای که یک ساعته بهم خیره شدی ، گورتم گم نمیکنی؟”

سهون خیلی صادقانه جواب داد :”وقتی بهت نگاه میکنم ، میخوام عمل ممنوعه رو انجام بدم.حالم خوب میشه ، به همین دلیل.”

لوهان ازجاش پرید :”تو خیلی غلط کردی ، برو با عمه ت عمل ممنوعه انجام بده ، کدوم عمل ممنوعه؟”

سهون چهره ش از جدی به احمقانه تغییر کرد و کمی فکر کرد و بازهم خیلی صادقانه و بی منظور جواب داد :”وقتی تو زمین بودم ، یادم میاد که خونده بودم که اگر دو نفر باهم آمیزش جنسی رو همراه با عمل ممنوعه انجام بدن ، بهشون لذت میده.من تاحالا این تجربه نداشتم ، اما به تو که نگاه میکنم ، به نظر میتونی اون کارو انجام بدی برام ، اما اونجوری مونارکی که به دنیا میاد ، مثل شما پَست میشه و تبدیل به پاترون میشه ، برای همین نمیخوام این اتفاق برای مونارکی از نسل من بیوفته. “

_”الان اعتراف کردی که از من خوشت میاد؟” و نیشخندی زد :”کثافطِ جذاب.”

سهون همچنان تو حالت احمقانه ش بود :”ینی چی؟”

_”ببین آرزوی این کارو به گور میبری ، ولی دروغ چرا ، خوشتیپی ، خدا بخواد یه پارتنر خشگل نسیبت میشه ، لذت ببرید دو نفری باهم.” و زد زیر خنده.

سهون خیلی سریع و جدی گفت :”توهم خشگلی.”

لوهان اخم کرد :”هوی حواست باشه به حرف زدنت ، من خشگل نیستم ، من خیلی هم مردونه و جذابم.”

_”بله.”

بار اول بود این لحن صحبت رو از سهون میشنید و دلش میخواست بحث رو بیشتر کش بده :”چه مدت تو زمین بودی؟”

سهون برگشت به حالت معمولیش و با لحن خشکش جواب داد :”18 سالِ زمینی.”

_”از زمینی ها بدت میاد؟”

سهون چند ثانیه ای به لوهان خیره شد و گفت :”یه کلمه ی دیگه هست ، تنفر ، من از زمینی ها متنفرم.” و پشتشو به لوهان کرد و برگشت و درحالی که زمزمه میکرد از اتاق خارج شد :”اما تو که زمینی نیستی… “

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





68
نظر بگذارید

avatar
65 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
65 نظرات نویسندگان
FatinesiShrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrNiloofar.kBlue نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fati
مهمان
Fati

عااااااليييي بوووود :300: :300:

nesi
مهمان
nesi

عالی بود
ممنون

Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
مهمان
Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr

عمل ممنوعههه عرررر
مرسیییی

Niloofar.k
مهمان
Niloofar.k

آخیش،بالاخره تونستم این پارتو بخونم :zardak (6):
وای بک :300:
خدایا بک :300: :300:
عرررر بک :300: :300: :300:
چان که کلا فقط میشه بش خندید :300:
چانو سهون چقد لفظه قلم میحرفن :negative: :300: :negative:

Blue
مهمان
Blue

:300: ااین قسمت خیلی فان بود !
یعنی عاشق لغاتی ام که چانیول برای بیان حسش به کار میبره :300:
خسته نباشی :zardak (35):