30 👁 بازدید

Gray Heart 10

Gray Heart 10
سلام

پارت جدید

بفرمایید ^^

طبق چیزی که جونگین بهش گفته بود ، تونست راهروی مخفی خونه ی سهون رو پیدا کنه ؛ متعجب بود که چه طور رو هیچکدوم این درها قفلی نیست !

سریع وارد راهرو شد و چند متری جلو رفت ، تونست رو اولین در رو بخونه و متوجه شد خونه ی تیتان اوله ! بلافاصله دستشو جلوی در گذاشت و در باز شد.

اولین چیزی که متوجه شد ، شباهت کامل اون خونه ، به خونه ی اون موجود(سهون) بود. لوهان آهی کشید و وارد خونه شد.

به سمت جایی رفت که تو خونه ی سهون اتاق خودش بود و حدس میزد که شاید بکهیون هم همچون جایی باشه.

سمت راهرو ها رفت و وارد اتاق شد اما خالی بود . سریع برگشت و از اتاق اول شروع به گشتن کرد ، اما بکهیون تو هیچکدوم از اتاق ها نبود !
کم کم داشت نگران میشد ، اما جرات اینکه صداش بزنه رو نداشت ! اگر فقط اون تیتان هم مثل سهون یه روانی بود ، مسلما جفتشون رو میکشت.

هرچند میدونست که داره اغراق میکنه و سهون اونقدرا هم دیوونه و روانی نیس ، اما خب وقتی ازش خوشش نیومده بود ، نمیتونست کاری بکنه.

با صدای داد زدن یک نفر از افکارش خارج شد ؛ به وضوح ترسیده بود و رنگ چهره ش پریده بود ؛ سریع به سمت جایی که حدس میزد صدا از اونجا باشه رفت. دقیقا اخرین اتاق تو راهروی فرعی خونه ، طبقه ی بالا.

سمت اتاق رفت ، تردید داشت که اجازه بده در باز بشه . با استرس دست برد جلوی چشمی در ، و باز شد .

از گوشه ی در نگاهی کرد و با دیدن بکهیون که پشت به در ایستاده بود ، سریع وارد شد و در بسته شد :”بکهیون؟”

بکهیون سریع برگشت و با دیدن لوهان جیغ زد.

لوهان چشماشو بست و منتظر موند تا جیغ زدن برادرش تموم بشه ؛ بالاخره بکهیون ساکت شد و لوهان اروم چشماشو باز کرد .

_”هیووووونگ؟”

لوهان نیشخندی زد :”چته تو؟”

بکهیون سریع سمتش اومد و خودشو انداخت تو بغل لوهان :”وااای لوهان هیونگ ، باورم نمیشه.”

لوهان دستشو دور کمر بکهیون حلقه کرد :”اروم باش ، حالت خوبه؟”

بکهیون چیزی گفت که لوهان متوجه نشد. از خودش دورش کرد و دستاشو رو شونه های بکهیون گذاشت :”حالت خوبه؟”

بکهیون سر تکون داد :”اوهوم ، تو خوبی؟” و سریع بوسه ی ارومی رو لب های برادرش زد :”دلم برات تنگ شده بود.”

لوهان لبخندی زد ” منم عزیزم ، حالمم خوبم ، ببینم ، اون یارو ، وحشی که نیست ها؟بلایی سرت نیاورده؟”

بکهیون دوباره سر تکون داد :”نه ، اسگله فقط 😭.”

لوهان ناخوداگاه خنده ش گرفت :”اون یکی هم اسگله ، عیب نداره.مهم اینه که خودت خوبی.”

بکهیون فقط سر تکون داد و لوهان سریع یادش اومد :”راستی بک ، اون تیتان ، کاری به اسم”تبادل” رو باهات انجام میده؟”

بکهیون متوجه ی منظور لوهان شد :”واای اره اره ، 2-3 بار ! و هر دفعه تا حد مرگ پیش رفتم.”

_”خدایا حالت خوبه؟”

بکهیون ناخوداگاه خندید : “الان سالم جلوتم دیگه ! چه طور؟ با توهم همین کارو میکنه؟”

_”آره بک ، نباید بذاریم! به هیچ وجه .”

بکهیون با گیجی پلک زد :”ینی چی ؟”

لوهان دستشو کشید و سمت تخت خواب بکهیون برد و نشستن روش :”تیتان دوم رو یادته ؟همون که وی راجع بهش یه چیزایی گفت که نفهمیدیم؟”

بکهیون تند تند سر تکون داد :”آره ، خب؟”

_”بک قضیه خیلی پیچیدههه س ! این عوضیا ، اول با این کارِ به اصطلاح تبادل ، میخوان بدن مارو به این متوسلای لعنتیشون و+بدن خودشون ، عادت بدن ! و بعد ازین کار ، جونگین گفت یه اتفاقی میوفته که خوب متوجه نشدم ، راجع به یه موجود جدید صحبت میکرد ، راجع به اینکه …”

بکهیون سریع گفت :”نههه نگو طاقت ندارم.”

لوهان چند بار پلک زد :”طاقت چی رو نداری؟ اه خل بازی در نیار ترخدا ، من خودمم خوب متوجه نشدم ، اما اصرار داشت که جلوی این کارو بگیریم.”

_”جونگین کیه؟”

+”کل قضیه رو ول کردی، چسبیدی به اینکه جونگین کیه؟اسم تیتان دوم جونگینه.”

بکهیون لب هاشو کشید تو دهنش :”ینی با اون کار تبادل ، بدن ماهم خاکستری میشه؟”

لوهان به نشونه ی مثبت سر تکون داد :”اوهوم ، ینی…فک کنم… اخه اون پسره رو درجا قلبشو عوض کردن ، لابد یه اتفاق دیگه هم میوفته که دارن با تبادل کار رو پیش میبرن.”

جفتشون تو سکوت چند لحظه ای به فکر فرو رفتن و لوهان دوباره گفت :”تازشم اون احمقِ دراز ، اون طور که فهمیدم ، قبلا هم تبادل انجام میداده ، اما خودش تنهایی ، برای همین انرژی بدنش میرفته و حالا که ما اینجاییم … یه جورایی انگار انرژی موندن اون ها تو اینجا از طریق تبادل تامین میشه و با وجود ما به انرژی کمتری نیاز دارن. میفهمی؟”

بکهیون گیج نگاش کرد :”نه جونِ تو ؛ احمق دراز کیه؟”

لوهان کلافه از خنگیه برادرش آه کشید :”سهون.”

_”سهون؟”

لوهان با حرص نگاهش کرد :”خدایااا مثل اینا شدی بکهیون ، چرا همه ش سوال میپرسی؟”

بکهیون ناخوداگاه خندید :”از توهم هی چیزی میپرسه؟”

_”یکی دوبار پرسید ، داد و بیداد کردم ، دیگه باهم حرف نزدیم از اون موقع.”

بکهیون خندید :”ایول ؛ این یکی که منو حامله کرد از بس پرسید.”

لوهان یاد حرف جونگین راجع به تیتان بکهیون افتاد و اون هم خنده ش گرفت.

_”کِی باید برگردی هیونگ؟”

لوهان که تازه یادش اومده بود سریع از جاش بلند شد :”اه یادم رفته بود ، الان برمیگردم ، نمیدونم اینا چه جورین ، یا اگر بفهمه از خونه اومدم بیرون چکار میکنه ، هرچند هرکار بکنه ، خودم میکشمش. فقط اینکه اومدم بهت بگم تا جایی که میتونی مقاومت کن و نذار تبادل انجام بده ! تا ببینم جونگین دیگه چه چیزایی میگه ، به نظرم از بقیه شون قابل اعتماد تره .. حداقل آدمه .”

بکهیون سرشو به نشونه ی فهمیدن تکون داد :”باشه هیونگ ، چه طور اومدی فقـ..”

لوهان سریع پرید وسط حرفش:”یه راهرو مخفی بین خونه هاشون هست ، همیشه ازونجا هم دیگه رو ببینیم ، اوکی؟ نشونت میدم.”

جفتشون از اتاق خارج شدنو سمت راهروی مخفی ای که لوهان ازش اومده بود رفتن .

لوهان وارد راهرو شد :”مراقب خودت باش .”

بکهیون سریع گفت :”توهم همینطور هیونگ ، زود بهم خبر بده که باید چکار کنم ، من سعیمو میکنم.”

لوهان”باشه”ای گفت و سریع سمت خونه ی سهون برگشت.


لوهان سریع وارد خونه شد و با قدم های اروم سعی کرد بدون جلب توجه وارد اتاقش بشه ، اما با شنیدن صدای اون احمق ، سر جاش ایستاد.

_”من احمق نیستم.”

لوهان با نیشخندی روی لبش چرخید سمت صدا :”معلومه که هستی عزیزم ، یه احمقِ خل و چل.”

سهون ناخوداگاه عضله های صورتش رو جمع کرد ، بعد از اون همه مدت ! تو صورتش حس درد کرد ، اما نمیتونست خودشو متوقف کنه ، صورتش لحظه به لحظه جمع تر میشد.

لوهان با تعجب نگاهش میکرد :”خودتو چرا کج و کوله میکنی؟”

با صدای بوقی ، جفتشون به مچ دست سهون خیره شدن ؛ لوهان بلند خندید :”دمم گرم.”

سهون لحظه لحظه حس میکرد که ممکنه از عصبانیت منفجر بشه و با صدای بوق دوم به خودش اومد و سریع وارد اتاق پشت سرش شد.

لوهان با لبخند بزرگی سمت اتاق خودش رفت ، درحالی که نمیتونست لبخندشو کنترل کنه رو تخت نشست ؛ در بلافاصله باز شد و سهون با عصبانیتی که اینبار تو چهره ش نبود اما لوهان حسش میکرد بهش خیره شد.

لوهان با نیشخندش بهش نگاه کرد :”چته؟”

سهون بدون حرف دستشو دراز کرد ودستکش سفید رنگ دور دستشو پوشوند و از شونه ی لوهان گرفت و به بیرون از اتاق هولش داد.

لوهان با حس دست سرد سهون رو شونه ش ، اخمی کرد و سعی کرد خودشو خلاص کنه ، اما زور تیتان خاکستری به نظر بیشتر میومد . اما تسلیم نشد و با چند تا تکون خودشو از دست سهون خلاص کرد و پاشو آورد بالا تا لگدی بین پای سهون بزنه ؛ اما پشیمون شد و لگد رو تو ساق پاش فرود اورد و دوید.

سهون چند ثانیه ای به دویدن پسرِ احمقِ زمینی نگاه کرد و با قدم های سریع سمتش رفت تا دوباره بگیرتش.

لوهان نگاهی به سهون انداخت که بدون دیده شدن هیچ حسی تو چهره ش داشت به سمتش میومد.عقب عقب رفت و دوباره با سرعت دوید:”دستت به من بخوره میکشمت.”

سهون بی توجه با قدم هایی که حالا از قبل سریعتر بودن لوهان رو دنبال میکرد.

لوهان سمت طبقه ی بالا دوید و نگاهی به پشت سرش انداخت ، سهون فقط دو قدم ازش فاصله داشت. لوهان سرعتشو بیشتر کرد :”میگم نیا دنبالم ، عوضی.”

سهون اهمیتی نداد و اون هم سرعتش رو بیشتر کرد ، حالا تقریبا بیشتر شبیه دویدن شده بود ، اما هنوزم سرعتش کم بود .

لوهان وارد اولین اتاقی که درش باز شد پرید واز در پشتیش خارج شد و نگاهی به پشت سرش کرد ، دیگه از سهون خبری نبود.

نیشخندی زد و چرخید و با حس سرمایی روبه روش و چشم هاشو بست نفس عمیقی کشید :”گندت بزنن.”

و قبل ازینکه بتونه فرار کنه ، سهون پاشو جلو اورد و پای لوهان بهش گیر کرد و با صورت زمین افتاد :”مرتیکه ی… .”

و بقیه ی حرفش با کشیده شدن پاش توسط سهون قطع شد. شروع به داد زدن کرد :”ولم کرد عوضی.”

سهون بی اهمیت مچ پای لوهان رو ، روی زمین میکشید و وارد اتاق تبادل شد.

لوهان متوجه شد و بیشتر تقلا کرد ، اما قدرت سهون به نظر بیشتر شده بود ، لوهان رو سمت محفظه ی شیشه ای برد و قبل از هر حرکتش ، نور شدید آشنا دور بدنشون رو گرفت و صدای داد زدن لوهان بعد از چند ثانیه کاملا قطع شد.


ازینکه تونسته بود او پسر زمینی رو راضی کنه تا کمکش کنه ، “حس خوبی ” داشت. و خوشحال بود که بدنش میتوسنت اون “حس” رو درک کنه.

روز به روز متوجه میشد که بیشتر داره شبیه به زمینی ها میشه و این خوشحالش میکرد.

از راهروی مخفی ش خارج شد ، امروز ، روزی بود که محل استقرار کیونگسو تغییر میکرد و جونگین باید قبل از اون میرسید.

اینبار هم با دعتونامه ی تقلبی وارد بخش نظامی شد ، تقریبا 20 دقیقه تا اومدن کیونگسو مونده بود ، سریع وارد اتاق جدید شد و منتظر موند.

و راس بیست دقیقه در اتاق باز شد و کیونگسو به تنهایی وارد اتاق شد و محض دیدن تیتان دوم ، خم شد تا زانو بزنه.

اما جونگین به سرعت خودشو بهش رسوند :”حالت خوبه عزیزم؟ دلم برات تنگ شده بود.” و با زور کیونگسو رو تو بغلش کشید.

میدونست که این کارها تاثیراتش رو به مرور میذاره ، باید صبور میبود ، این همه سال تونسته بود خودش در مقابل همه چیز مقاومت کنه ، حالا باید کیونگسو رو اروم اروم به حالت قبلیش بر میگردوند. اون ها بهم قول داده بودن و اون باید بهش عمل میکرد.

{فلش بک}

در بزرگ مشکی رنگ طبقه ی زیرین متوسلا باز شد . جونگین و کیونگسو درحالی که توسط نگهبان ها گرفته شده بودن ، وارد “فورناکس” طبقه ی زیرین متوسلا شدن.

جفتشون نگاهی بهم انداخت و جونگین چشمکی زد و کیونگسو بلند خندید . با فشار دست های نگهبانا وارد زندان شدن .

_”فردا در مجمع تصمیم گیری میشه تا وارد چه بخشی بشید ، این زندان موقته.” نگهبان این رو گفت در مشکی رنگ زندان رو بست .

محض رفتنش جونگین خودش رو تو بغل کیونگسو انداخت و محکم دستاشو دور کمرش قلاب کرد :”خداروشکر که ازهم جدامون نکردن.”

کیونگسو لبخندی زد و گوش دوست پسرشو بوسید :”اوهوم.”

آروم از هم جدا شدن و جونگین به چهره ی دوست داشتنیش تو نور کم اون زندان خیره شد و صورتشو جلو برد و بوسه ی ارومی رو لب هاش زد .

کیونگسو لب هاشو از هم باز کرد و دستاشو دور گردن جونگین انداخت تا راحت تر ببوستش و بعد از چند لحظه از هم جدا شدن.

_”جونگین؟”

+”هوم؟” و بینی شو با حالت کیوتی رو گونه ی کیونگسو کشید.

کیونگسو خندید :” میدونی که هرچی زودتر از هم جدامون میکنن.”

_”نمیخوام الان راجع بهش صحبت کنم.” و سرشو پایین تر برد و اروم گردن کیونگسو رو بوسید.

_”میدونم .. میدونم دوست نداری ؛ اما چیزیه که نمیشه نادیده ش گرفت و الان .. فقط میخوام یک قول بهم بدیم.”

جونگین عقب کشید و به چشم های درشت دوست پسرش خیره شد :”چه قولی؟”

_”اینکه اگر “قلب خاکستری” نصیب من شد ، تمام تلاشتو بکنی تا دوباره قلبمو به حالت اول برگردونی… و بلعکس…”

جونگین اهی کشید :”قول میدم.قول.”

کیونگسو لبخند زد :”حالا بیا بوست کنم.”

جونگین خندید :”با من مثل بچه های پنج ساله رفتار نکن.”

کیونگسو گردنشو گرفت و نزدیکش کرد و بوسه ای رو نوک بینی ش زد :”خب هستــــی.” و محکم تو بغل کشیدش و باعث شد صدای غرغرهای جونگین کمتر شنیده بشه.”

{پایان فلش بک}

از مرور خاطراتشون و یاداوری قولی که بهم دادن ، لبخندی زد و دستشو دور صورت کیونگسو گذاشت :”کاش قلب خاکستری نسیب من میشد ، چون تو استعداد بهتری برای عاشق کردن دیگران داری. منم باید نهایت تلاشمو بکنم ، نه؟” و به ارومی لب های کیونگسو رو بوسید و ازش جدا شد :”زودتر کاراتو میکنم تا بیای پیشم ، نمیتونم زیاد اینجا بمونم ، مراقب خودت باش عزیزم.” و سریع ازاتاق جدید خارج شد و کیونگسو رو تو تعجب تنها گذاشت .

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





66
نظر بگذارید

avatar
65 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
62 نظرات نویسندگان
eli elinesiShrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrsorourparvane joon نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
eli eli
مهمان
eli eli

خخخخخ عالی بود بازم.دمت گرم.قلمت روون استاد

nesi
مهمان
nesi

خیلی عالی بود

Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
مهمان
Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr

عررر چه خوجمل مرسییب

sorour
مهمان
sorour

من مرگ با کایسوووو :scratch: :rose:

parvane joon
مهمان
parvane joon

قلبش خاکستریهTT
خیلی قشنگهههههه نیلو خیلییییییییی