9 👁 بازدید

FOR SX OR FOR LOVE EP12

قسمت 12 فیک خارجی for sx or for love با ترجمه ی دوست عزیزمون عسل

بغض دوباره گلومو گرفت…چرا حس خوبی داشت؟؟؟…چرا دیگه ازش متنفر نبودم؟؟؟…برای کم اوردن زیادی زود بود…ولی دل که دیر و زود نمیشناسه
به خیال خودم قبل از دل بستن میذارمش و میرم…ولی…شاید نقشم یکم دیر عمل کرد…
منم برگشتم و بغلش کردم…با این اوضاع همه چیز داشت هر لحظه پیچیده تر میشد
اون شب میخواست پیشم بمونه…ولی واسه این که راحت باشم نزدیکای 12 بود که از پیشم رفت…تو دلم اشوب بود…ولی اون قدر خوابم میومد که مطمئنا یه امشبو میتونستم بیخیال همه چیز بشم
چشمام داشتن گرم میشدن که در با صدای بلندی باز شد…سریع چشمامو باز کردم…ولی نور چشمامو زد و نیمه بازشون کردم که همون موقع دستای سرد و لرزونی محکم روی صورتم نشستن
تعجب کردم نه چون دوباره کتک خورده بودم…اتفاقا کتک خوردن دیگه تو این خونه واسم عادی شده بود…ولی این لوهان بود…
با سیلی که بهم زد خواب از سرم پرید و داشتم با تعجب نگاش میکردم…چشماش از عصبانیت سرخ شده بودن و گه گاهی قطره ای اشک ازشون پایین میچکید
همه چیز واسم گنگ بود که یک دفعه با عصبانیت گفت:اونطوری بهم گناه نکن لعنتی…فکر نکن نمیدونم چه نقشه ای تو کلته…فکر کردی داری با یه بچه ی دو ساله بازی میکنی؟؟؟
با ناراحتی سرشو تکون داد و گفت:واقعا فکر نمیکردم همچین ادمی باشی
میدونستم بالاخره میفهمه…دیر یا زود…بالاخره میفهمید
خواست با عصبانیت از اتاق خارج شه که دستشو گرفتم، با ناراحتی بهش نگاه کردم و گفتم:م…من مجبورم لو
دستمو به شدت پس زد و با قطره اشک هایی که یک لحظه هم چشماشو تنها نمیذاشتن گفت:تو همه چیزو نابود کردی دی او…
باز اومد بره سمت در که سریع بلند شدمو خودمو به در رسوندم و سریع بستمش و بهش تکیه دادم…با عصبانیت جلوم ایستاد و گفت:برو کنار
فقط داشتم بهش نگاه میکردم که دستشو سمتم دراز کرد تا هولم بده کنار که همون موقع دستشو گرفتم و تنها کاری که اون موقع به فکرم رسیده بود رو انجام دادم…لبامو روی لباش گذاشتم و بوسیدمشون
نمیدونم تو اون موقعیت چرا و چطور همچین فکری اومد تو کلم ولی این تنها کاری بود که ازم بر میومد…اولش تعجب کرد ولی بعد از چند ثانیه به شدت هولم داد عقب…منم ازون جایی که تو اون موقعیت فوتم میکردن می افتادم زمین به شدت به در خوردم و درد کتکایی که چند ساعت پیش خورده بودم دوباره وجودمو پر کرد
اروم از در لیز خوردم و نشستم زمین…الان تنها چیزی که مهم بود این بود که جواب لوهانو واسه سوالی که دیر و زود میپرسید چی بدم
که همون موقع با عصبانیتی که حالا تعجبم قاطیش شده بود گفت:فکری کردی داری چه غلطی میکنی؟؟؟…ا…اصلا کی بهت اجازه همچین کاری رو داد؟؟؟
بی خوابی قدری بهم فشار اورده بود که سرم گیج میرفت…گنگ به لوهان عصبی نگاه کردم و البته یه لبخند کوچیک هم چاشنیش کردم که بازم یه سیلی دیگه روی گونم نشست…که مطمئنا حقم بود
اینبار با مظلومیت نگاش کردم که صدای عصبانیش به گوشم رسید:برو کنار دی او..
همون موقع قطره اشکی از گوشه چشماش پایین چکید و گفت:ازت متنفرم لعنتی… این یکی خیلی واسم گرون تموم شد…ولی چون حال بلند شدن نداشتم با یه حرکت سریع یکی از پاهاشو گرفتم و اونم تعادلشو از دست داد و خورد زمین…اومد بلند شه که سریع روش خیز برداشتم و دستامو دو طرف سرش ستون کردم
نمیدونستم چطور چشمامو باز نگه داشتم ولی همون طور که داشت با تعجب نگام میکرد نگاش کردم…قطره های اشک دونه دونه از گوشه چشمای معصومش پایین میریختن و مطمئنا مسبب تمام اینا من بودم
اروم موهاشو کنار زدم، بوسه کوتاهی رو پیشونیش گذاشتم و دوباره تو چشماش ذول زدم و گفتم:دیگه این حرفو بهم نزن…فقط کافیه یکبار دیگه بهم بگی ازم متنفری تا اول تو رو بکشم بعدشم خودم رو…
با صدایی که حالا رنگ بغضم گرفته بود ادامه داد:فقط کافیه یکبار دیگه این حرفو بزنی تا همون یک ذره امیدم واسه زندگی رو ازم بگیری
با این حرفم چشمای لوهان نرم تر شده بودن…معلوم بود هنوزم نبخشیدتم ولی حداقل ازم متنفرم نبود
و این فعلا میتونست کافی باشه
نفهمیدم چطوری چشمام بسته شد و فقط تونستم خودمو یه طرفی بندازم که حداقل روی لو خوابم نبره…
وقتی روی زمین افتادم دیگه هیچی نفهمیدم…

هنوزم دلم میخواست بخوابم…ولی وقتی ماجرای دیشب جلو چشمام اومدن سریع چشمامو باز کردم…روی تخت بودم…
چشمام ناخداگاه به لوهان که روی زمین نشسته بود و سرشو گذاشته بود روی تخت و خوابش برده بود نشست
دستم که میخواستم موهای نرمشو لمس کنن رو بیشتر از این منتظر نذاشتم و شروع به نوازش موهاش کردم…
این پسر واسه من چی بود؟؟؟…فقط یه نقطه تار و دور از دسترس از امید که حداقل باعث میشد تو این جهنم دووم بیارم؟؟؟…لوهان واسم یه چیزی بیشتر از اینا بود…
ولی پس حسم به کای چی؟؟؟
چرا همه چیز انقدر بیش از حد پیچیده شده بود؟؟؟
این فکرای مسخره رو از کلم بیرون کردم و دوباره به صورت معصومش غرق خوابش خیره شدم..

.مطمئنا دیشب لوهان فکر کرده بود از حال رفتم و اگه بفهمه فقط خوابم برده حسابی جوش میاره
ازین فکر ناخداگاه خندم گرفت…دوباره نگاش کردم…تکون خوردن مژه هاشو حس کردم…پس بیدار شده بود…حالا فرصت مناسبی واسه یه کلک کوچیک بود
دوباره شورع کردم به نوازش موهاشو طوری که انگار نفهمیدم بیدار شده شروع کردم بلند بلند با خودم حرف زدن:متاسفم که اینطور ناراحتت کردم…ولی مجبورم لوهان…شاید با این کار…هر دومون بتونیم ازین جا بریم…اون وقت تو هم ازین جهنم خلاص میشی و میری پیش عشقت…پس…خواهش میکنم فعلا بهم اعتماد کن
بعد از گفتن حرفام اروم بلند شدم، سمت پنجره به راه افتادم و رو به روش ایستادم…نور خورشید توی چشمام میخورد ولی حس خوبی بهم میداد
همون موقع با صدای لو سریع برگشتم و دیدم که دم در ایستاده
داشتم نگاش میکردم که در و باز کرد ولی قبل از این که بیرون بره گفت:میرم…یه چیزی بیارم بخوریم…خیلی وقته که غذا نخوردی
لبخندی ناخداگاه روی لبام نقش بست…پس بخشیده بودم
ولی همون موقع گفت:در ضمن…قضیه تو و کای به من ربطی نداره…ولی…راجع به کاری که دیشب کردی…باید بهم توضیح بدی
با گفتن جمله اخر لپاش گل انداختن و صداش رنگ خجالت گرفته بودن
بعد از گفتن حرفاش منتظر جوابم نشد و سریع از اتاق خارج شد…منم سمت پنجره برگشتم…نفس سنگینمو بیرون دادم و دستامو توی جیبم فرو کردم
حتی خودمم نمیدونستم کجای این راه دور و دراز هستم…اصلا اخرش قراره چطوری تموم بشه؟؟…این سوالا مدام توی مخم رژه میرفتن و هیچ جوابی واسشون نداشتم
اگه عاشق کای بودم…پس حسم به لوهان چی بود؟؟؟…فقط یه دوست داشتن ساده؟؟؟
دوباره نفس عمیقی کشیدم…
فعلا هیچی نمیدونم…شاید فعلا فقط باید با جریان این اتفاقات حرکت کنم
تا ببنیم اخرش چی میشه…

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





61
نظر بگذارید

avatar
61 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
61 نظرات نویسندگان
نیلوmeloooo.ddddZahra Ghموناshokofeh نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
نیلو
مهمان
نیلو

خیلی عالیه
تازه این قسمتو تموم کردم کاش زودتر ادامشم بزاری

meloooo.dddd
مهمان
meloooo.dddd

واااااااااااااااااییییییییییییی……..عاشقه داسی شدم ممنون آجی جووووووووون………..معرکه است……./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif………قسمت بعدی زودتر لفطاااااااا/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif

Zahra Gh
مهمان
Zahra Gh

کوماوو اونی

مونا
مهمان
مونا

عالييييييييييييييييييي بود عزيزم ^_______^
خسته نباشي @_____^

shokofeh
مهمان

این کای و دی او خودشون کم دیوونه بودن که حالا دارن دیوونگی و خود درگیریشون رو به لو بدبخت هم منتقل میکنن؟؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (31).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/picts01p _14_.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif