42 👁 بازدید

FEAR EP34

قسمت 34 فیک دوست عزیزمون ملیحه

سلام دوستان . بابت تاخیر یک ماهم عذرخواهم . واقعا شرایط دانشگاهی فشرده ای داشتم. من هفته ای هست که نت ندارم و از تمام دوستانی که برام پیام یا ایمیل گذاشتم بخاطر جواب ندادن پیامشون معذرت میخام . قسمت بعد رو سعی میکنم تا جمعه ی هفته ی آینده بفرستم .امیدوارم از این قسمتم لذت ببرید . بدرود .

قسمت سی و چهارم :
————————————————————–
ساعت 19:45 دقیقه ( کره جنوبی – سئول )
قطع شدن ناگهانی تماس ، تنها با شنیدن ” آی ” هر کسی رو نگران مخاطبهای پشت خط میکرد اما برای بکی که سه سال و نیم با این زوج عاشق زندگی کرده بود ، این اتفاق عادی و حتی طنز آمیز بود …. لبخندی زد و تلفن که حالا بوق ممتد میزد رو قطع کرد ….. ترجیح داد امشب رو به این زوج عاشق و عصبی وقت بده تا با خودشون کنار بیان ….
چانی از لحظه ی ورودش که تقریبا نیم ساعتی گذشته بود ، به بکیهون زل زده بود اما بکیهون هیچ عکس العملی نسبت به رفتار عجیب چانیول نشون نمیداد …..بکیهون به خودش دروغ میگفت اگه خوشتیپ بودن چانیول رو در اون کت و شلوار رسمی انکار میکرد …..تیپ مردونه ی چانی ، بکیهون رو جذب کرده بود و واقعا دلش میخواست بهانه ای برای نگاه کردن به چانیول داشته باشه اما هیچ چیزی وجود نداشت ….با افسوس بدون نگاه کردن به چانیول به سمت آشپزخونه رفت : غذا آمادس …..
چانیول از رفتار سرد بکی تعجبی نکرد چون در این مدت کوتاهی که با بکیهون آشنا شده بود ، متوجه شد ، بکیهون فقط در حضور لوهان یا سهون و یا حتی کریس ، گرم و صمیمی رفتار میکرد ….اما این رفتار سرد و نگاه نکردنای بکیهون نمیتونستن مانع چانیول برای خیره شدن به این عروسک یخی بشن ….با اینکه میدونست طبق قرار قبلیش با سهون قرار نیست کسی مزاحم شام دو نفرشون بشه ، باز هم برای طبیعی جلوه کردن فضای بینشون پرسید : مگه قرار نیست منتظرشون بمونیم ؟….
بکی وارد آشپزخونه شده بود : نه ….
چانیول لبخند پیروزمندانه ای زد : سرویس کجاست؟….
بکی ، بی تفاوت نسبت به سوال احمقانه چانیول گفت : به نظر نمیاد فراموش کرده باشی…
چانیول از اینکه از قصد بکیهون رو وادار به حرف زدن میکرد ، لذت می برد …..کاملا رفتار یک پسر بچه ی شیطون رو گرفته بود و این رو میشد از لبخند ثابت مونده روی صورتش فهمید ….به سمت پله ها قدم برداشت و با خنده گفت : ممنون از راهنماییت ….
دقیقه ای رفتن به طبقه ی بالا و برگشتن به اتاق نشیمن طول کشید اما همین مدت زمان کوتاه برای تزئین زیبای میز شام کافی بود …. چانیول با چشمای گرد شدش اول نگاهی به صورت زیبا اما بی تفاوت بکی و بعد به میز شام که در فضای دنج اتاق نشمین ترکیب فوق العاده ای داشت ، کرد…..خنده ای کرد و با ناباوری گفت : واو ….عالی شده ….
بلاخره بکیهون تونسته بود به لطف مکالمه ی رو در رو ، کاملا چانیول رو ببینه …..چانیول متوجه شد ، گوشه ی لب بکیهون کمی بالا رفت و احساس کرد بلاخره تونسته کمی یخ رابطشون رو بشکنه …..
-: ممنون ….
بکیهون زمزمه کرد ….با خوردن اولین قاشق چانی شروع به تعریف از غذا و تزئین میز شام کرد اما وقتی بکیهون گفت تمام این غذا و تزئینات کار خدمتکارای خونه بوده ، چانیول عملا خفه شد ….
شام خوشمزه و قابل تحسین در عرض ثانیه ای توی سکوت بینشون به مزخرف ترین شام تبدیل شده بود …. تنها حسنی که این شام کسل کننده داشت ، نبود مزاحمی در کنار بکیهون بود ….. چانیول از این بابت خیلی خوشحال بود چون بکیهون به غیر از صحبت یا نگاه کردن و یا حتی درخواست ظرف گوشت کمی دورتر از دسترسش از چانیول ، از هیچ کس دیگه ای نمیتونست کمک بگیره …..
بکیهون با اینکه زیر چشمی چانیول رو نگاه میکرد اما تونسته بود متوجه نبود یک مورد مهم بشه …. حلقه …. حلقه ی نقره ای رنگی که نشونه ی معشوقه ی سابق کشته شده ی چانیول بود ….نمیتونست جلوی خودش رو بگیره ….ناگهان پرسید : حلقه ات نیست؟…
چانیول با شنیدن این سوال خوشحال شد چون علاوه بر شکسته شدن جو سنگینشون ، متوجه شد ، با اینکه بکیهون بهش نگاه نمیکرد اما لاقل چیزایی که باید می دید رو دیده بود ….لبخند زد : آره ….
بکیهون سرش رو تکون داد و دوباره مشغول خوردن شد …..چانیول نمیدونست باید چطور با بکیهون معاشرت کنه ….تقریبا تمام علایق بکیهون رو از سهون پرسیده بود اما نمیدونست چجوری باید شروع کنه …. تنها یک مسئله آزارش می داد …. مورد تجاوز قرار گرفتن بکی در سن چهارده سالگی توسط یک مرد ناشناس 22 ساله و ثبت شدن خاطره ی تلخ و غیر قابل جبران برای بکی ….. اما نکته مثبت صحبت تلفنی دیروزش با سهون ، فهمیدن موضوع قرار نزاشتن بکیهون در طی ده سال گذشته بود….. بی اختیار لبخندی زد …میدونست شانسش برای بدست آوردن بکیهون خیلی بیشتر از صد درصده چون کسی برای رقابت وجود نداشت ….با بلند شدن بکیهون از پشت میز ، چانیول از افکارش بیرون اومد : اوه …غذات تموم شد ؟….
بکیهون ظرف غذای نصف و نیمه خورده رو بهمراه جام خالی شده از آب ، بدست گرفته بود : آره ….
و با قدم گذاشتن به سمت آشپزخونه از توضیح بیشتر فرار کرد…. چانیول جام شرابش رو سر کشید و از پشت میز بلند شد … هنوز هم براش نامفهوم بود که چرا بکیهون با استیکش مش

روب نخورد ….شاید بهتر بود این موضوع رو هم از سهون بپرسه …. بشقاب تقریبا خالی شده اش رو با جام و ظرف بزرگ استیک برداشت و با خوشحالی به سمت آشپزخونه رفت ….دو قدمی آشپزخونه رسیده بود که بکیهون دوباره از آشپزخونه خارج شد : لازم نیست کمک کنی….
چانیول لبخند زد : دو نفری زودتر میتونیم جمعش کنیم ….
بکیهون حرفی نزد و با یک لبخند به منظور تشکر بابت کار چانیول دوباره به سمت میز رفت … چانیول به سرعت ظرفا رو داخل سینک گذاشت و از آشپزخونه خارج شد ….. بکیهون با دستی پر از وسایل تقریبا به آشپزخونه رسیده بود که چانیول برای گرفتن وسایل به سمت بکیهون رفت اما قبل از لمس وسایل ، بکیهون راهش رو کج کرد : ممنون میشم بقیه اشو بیاری….
چانیول از روی حرص لبخند زد : البته ….
با دور شدن از بکیهون ، هوفی کرد و نا امیدانه آخرین وسایل روی میز رو هم جمع کرد …. ناگهان فکری به ذهنش رسید….با خوشحالی به سمت آشپزخونه برگشت و با صدای نسبت بلندی گفت : من میتونم تو شستن ظ……آ..فکر نمیکردم ماشین ظرف شویی داشته باشین ….
بکی دستی روی ماشین ظرف شویی بزرگ کشید و لبخند زد : بهترین اختراع بشر ….
چانی با قیافه ی پوکر به ماشین ظرفشویی نگاهی انداخت ….. بکیهون از قیافه ی چانی با به دست داشتن فلفل و نمک پاش در کنار تیپ رسمی و مردونه اش ، خندش گرفت اما با گاز گرفتن لبش جلوی خندش رو گرفت : میخای فیلم ببینیم ؟….
چانی نفس عمیقی کشید تا ناراحتیش رو پنهون کنه : آره …
ساعت نزدیکای نه رو نشون می داد …..هر دوشون روی کاناپه نشسته بودن و منتظر شروع برنامه ی مورد علاقه ی بکی شدن …. چانیول با بی حوصلگی به تبلیغات تلویزیون زل زده بود و به خودش لعنت میفرستاد که چرا از سهون خواسته بود با بکیهون تنها باشه …. اون هنوز به خوبی با بکیهون صمیمی یا حتی دوست معمولی نشده بود ….چطور انتظار داشت کارای احمقانه ی هفته ی قبلش که بیشتر بیگاری (کار بدون مزد) کشیدن از بکیهون محسوب میشد ، روش تاثیری گذاشته باشه ….آهی کشید : برنامه راجع به چی هست ؟…..
بکیهون با خوشحالی از روی مبل بلند شد : چطور با موجودات فضایی دوست بشیم …..
چانیول لبخند کج و کوله ای تحویل بکی داد : بهتر نیست اتاقمو بهم نشون بدی؟…..
بکیهون خنده ای کرد : مطمئن باش عاشقش میشی …من برم پاپکورن بیارم …..
با رفتن بکیهون ، چانیول با سر انگشتاش دو طرف شقیقه اش رو ماساژ داد و منتظر بود تا برنامه ی کذایی زود تر شروع بشه ….. امیدوار بود فردا حتما یک موجود فضایی پیدا کنه تا باهاش دوست بشه و از این تنهایی در بیاد ….. با چشمای بسته بخاطر فکری که کرده بود ، خنده ای کرد …..
بکیهون به لبخند و چشمای بسته شده ی چانیول نگاهی انداخت : اگه دوست داشته باشی میتونم اتاقتو بهت نشون بدم ؟….
چانیول چشماش رو باز کرد و ظرف بزرگ پاپکورن رو توی آغوش بکیهون دید : فکر کنم دیدن برنامه زمان زیادی طول میکشه؟….
بکیهون روی مبل کمی با فاصله کنار چانیول نشست و با خنده کاسه ی بزرگ پاپکورن رو بین خودشون جا داد : فقط دو ساعت طول میکشه ….اوه شروع شد ….
با شروع شدن برنامه هر دو مجذوب جعبه ی جادو رنگارنگ شده بودن …. کمی که از برنامه گذشت چانیول متوجه شد این برنامه در اصل مهمون کردن افرادی هست که در ماجراهای جالب و غیر طبیعی با هم دوست یا عاشق شده بودن …. خنده دار ترین بخش برنامه وقتی بود که زوجی از نیوزلند داستان عاشقانه اشون رو تعریف میکردن …. هیچکس باور نمیکرد که چطور دو آدم در لحظه ی سقوط هواپیماشون میتونن عاشق همدیگه بشن …. در اصل این زوج ، دو نفر از 45 مسافر بازمانده از یک پرواز 245 نفره بودن که در نزدیکی نیوزلند سقوط کرده بود …..
وقتی برنامه تموم شده بود چانیول هنوز هم نمیتونست خنده اش رو کنترل کنه مخصوصا با مسخره بازی هایی که مجری در هر قسمت در می آورد …. اشکای کنار چشمش رو پاک کرد و با خنده گفت : وای …واقعا …خیلی عالی بود ….
بکیهون با خنده خمیازه ای کشید و با چشمای خمارش گفت : خوشحالم خوشت اومد…..
باقی مونده ی نوشیدنیش رو سر کشید : من میرم برات مسواک بیارم …..
چانیول نوشیدنی دیگه باز کرد : ممنون میشم …..
چند دقیقه ای گذشت …..رفتن بکیهون باعث شده بود چانیول دوباره احساس تنهایی و ناراحتی کنه ….. امشب نتونسته بود هیچ کاری انجام بده … چطور میتونست به بکیهون ابراز عشق کنه در حالیکه خودش هنوز از حس خودش با خبر نبود …. آهی کشید و از روی مبل بلند شد …. ناگهان صدای خنده های بکیهون رو شنید …..با کنجکاوی به سمت صدا رفت ….
-: کریس هیونگ منم همون قسمت رو میگم…. میدونم ….
بکیهون با خنده و ذوق زیادی برنامه ی چند دقیقه پیش رو برای کریس تعریف میکرد در صورتیکه چانیول تمام مدت کنارش بود …. این واقعا آزار دهنده بود …. چانیول با عصبانیت به سمت بکیهون رفت و مسواک رو آهسته از توی دستش

بیرون کشید : ممنونم ….
بکیهون به سمت صدا برگشت و چهره ی ناراحت و عصبانی چانیول رو دید …… نمیدونست چرا اما ناگهان احساس بدی بهش دست داد ….برای لحظه ای مکث کرد و بالا رفتن چانیول از پله ها رو تماشا کرد ….با صدای کریس که از پشت خط صداش میزد تونست نگاهش رو از چانیول بگیره : کریس هیونگ من باید برم ….
-:……
-: شب بخیر ….
بکیهون از پله ها بالا رفت و مدت کوتاهی رو توی راهرو به انتظار چانیول ایستاد …..وقتی چانیول از دستشویی بیرون اومد با دیدن بکیهون سرش رو پایین انداخت …. قیافه ی ناراحت و ناامیدش کاملا واضح بود … بکیهون از نگاه نکردن چانیول دلخور شد …. مورد توجه قرار گرفتن توسط هر کسی لذت بخش بود و بکیهون وقتی متوجه این قضیه شد که چانیول نگاهش رو ازش دریغ میکرد ….
بکیهون صداش رو صاف کرد به امید اینکه چانیول دوباره نگاهش کنه اما چانیول هیچ عکس العملی نشون نداد ….در آخر بکیهون با ناراحتی گفت : این اتاق برای مهمون ازش استفاده میشه اگه چیزی لازم داشتی بگو ….
چانیول خیلی سرد جواب داد : ممنون … شب بخیر ….
بدون لحظه ای نگاه کردن به بکیهون از کنارش رد شد … بکیهون آهی کشید و وارد دستشویی شد ….نمیدونست چرا اما اساس بدی داشت و دائم فکرش به سمت اون احمق کشیده میشد ….همونطور که مسواک میزد ناگهان ایستاد و با انعکاس خودش در آینه شروع به صحبت کرد … در واقع این یکی از کارهایی بود که بکی موقع ناراحت بودن و یا عذاب وجدان داشتن انجام میداد : چرا باید از صحبت کردن من با کریس ناراحت بشه ؟….
مسواک رو از دهنش بیرون کشید ودست به کمر رو به روی آینه ایستاد : اصلا چرا من باید نگران ناراحتیش باشم ؟…….
خنده ای کرد و از پایین تا بالا به خودش نگاهی انداخت …..با دهن پر از کف گفت : یاااا اصلا چرا داری بهش …فکر میکنی؟….
————————————————–
کتش رو با بی حوصلگی کنارش انداخت و روی تخت نشست … چقدر راحت باخته بود … چقدر راحت بیخیال شده بود ….اون هیچوقت نمیتونست بکیهون رو برای خودش داشته باشه حتی اگه کل هفته رو هم با بکیهون تنها میبود ، بازهم بی فایده بود …
( یک آدم ضعیف و بی عرضه )…
چانیول این کلمات رو در ذهنش تکرار میکرد ….. هنوز هم سه سال و نیم پیش رو بخاطر داشت که چطور سهون مقابل خانواده اش و حتی نامزدش وایستاد و برای بدست آوردن لوهان تلاش کرد … با خودش بیشتر فکر کرد … چرا همیشه فکر میکرد یک آدم ضعیف و بی عرضه اس در صورتیکه میدونست یکی از ارگان های مفید و پر افتخار پلیس جنایی بوده و هست ……ناگهان به یاد یکسال و نیم قبل افتاد ……کشته شدن دی.او فقط یک اتفاق تلخ بود …. یک حادثه ی دردناک …..هیچکس مقصر نبود …..نه خودش نه کای نه هیچکس دیگه ای نقشی نداشتن ….. حالا که دوباره عشق رو لمس کرده بود میتونست درک کنه چقدر بچگانه یکسال و نیم رفتار کرده بود ……اما دیگه همه چی تموم شده و اون در حال تجربه زندگیه جدید با حسی جدید بود ….. دستاش رو مشت کرد …. ( نه من ضعیف نیستم … من هیچوقت ضعیف نبودم … من هر چی رو بخام بدست میارم ….)….
از روی تخت بلند شد و با پاهای کشیدش قدم های بلندی برداشت …. درب اتاق رو به سرعت باز کرد و با چهره ی متعجب بکی در چند قدمی اتاق رو به رو شد …. بکیهون حوله رو از روی صورتش پایین آورد و با چشمای گرد شده اش به صورت جدی چانیول که حالا رو به روش قرار گرفته بود ، نگاه کرد …. با صدای ضعیفی پرسید : اتفاقی افتاده ؟….
-:آره من دوست دارم ….
قبل از اینکه بکیهون حتی بتونه متوجه حرف چانیول بشه ، چانیول محکم بکی رو به دیوار پشت سرش چسبوند و لبهای درشت و داغش رو روی لبهای باریک و بسته ی بکی قفل کرد ….
بکی ناخودآگاه محکم تر به حوله چنگ زد و چشماش باز تر شدن …. هنوز نمیتونست موقعیتش و اتفاقی که در حال وقوع بود رو درک کنه ……نمیدونست باید چه کاری انجام بده … چانیول به خوبی میدونست این اولین تجربه بوسه ی بکیه …..این کاملا از حالت شوکه شده ی بکی قابل تشخیص بود ….. آروم یکی از دستاش رو بالا آورد و کمی چونه ی بکی رو بالا تر آورد تا راحت تر بتونه ببوسدش…. بیشتر سرش رو خم کرد تا بوسشون رو کنترل کنه و با دست دیگش از گردن سفید تا ترقوه های برآمده ی بکیهون رو نوازش میکرد ….. بکی نفس کشیدن رو از یاد برده بود ……نمیتونست نفس بکشه ….لبهاش رو از هم فاصله داد و کمی با هر دو دست به سینه ی چانیول فشار وارد کرد که همین تلاش بی فایده ی بکی برای فرار، چانیول رو ده برابر قدرتمندتر کرد ….ناگهان با یک دست ، یکی از دستای بکیهون رو گرفت و بالا سرش نگه داشت و باعث شد حوله روی زمین بیوفته …… همزمان زبونش رو وارد دهن گرم و خیس بکیهون کرد و بیشتر لبهاشون رو روی هم فشار داد ….بکیهون از فشار دست و لب چانیول احساس متفاوتی رو تجربه میکر

د … احساسی خوشایند اما مخلوط با ترس بیش از اندازه اش … ناگهان تموم خاطرات قدیمی جلوی چشمای وحشت زده اش زنده و تکرار شدن …… بی اختیار دستش رو از دست چانیول بیرون کشید و با هر دو دست چانیول رو هول داد و به طرف اولین اتاقی که میتونست وارد بشه ، فرار کرد ….. چانیول از رفتار بکیهون تعجب نکرد …. با اتفاق وحشتناکی که در گذشته برای بکیهون افتاده بود ، این عکس العمل خیلی دور از ذهن تصور نمیشد …. لبخندی زد و به طرف اتاقی که بکیهون بهش پناه برد بود ، رفت….یقه ی پیراهن سفید رسمیش رو مرتب کرد و با صدای مردونه اش زمزمه کرد : بکیهون ….
بکیهون با چشمای وحشت زده اش با دو دست لرزونش درب اتاق رو گرفته بود و از ترس نفس نفس میزد : ب….ب.برو …برو …
ترس بکی باعث شده بود حتی حرف زدن رو هم فراموش کنه …… چانیول خواست وارد اتاق بشه اما با شنیدن نفس های بریده و صدای لزون بکیهون تصمیم گرفت کمی بهش زمان بده ….تمام بدن بکیهون پشت درب اتاق میلرزید ….حتی نمیتونست برای نشستن روی زمین زانوهاش رو خم کنه …..با شنیدن صدای پا متوجه شد ، چانیول از پشت درب اتاق رفته ….وقتی مطمئن شد خبری از چانیول نیست ، آروم دستاش رو از روی دستگیره برداشت ….. میتونست چند دقیقه پیش رو بخاطر بیاره ….شوک ناگهانی اما متفاوتی بهش دست داده بود ….. پشت درب اتاق نشست و دو دست لرزونش رو به دهنش رسوند ….. بی اختیار به گریه افتاده بود ….. نمیخواست اینقدر ترسو باشه اما اگه گریه نمیکرد نمیتونست آروم بشه …. خیلی ترسیده بود واقعا به آغوش کسی احتیاج داشت ….. این اولین بوسه اش بود …. اولین بوسه بعد از تجاوز … اولین بوسه بعد از ده سال …. اولین تجربه بعد از هفت سال مشاور توسط آقای لو و لوهان ….
چانیول میتونست صدای گریه ی بکیهون رو بشنوه ….. فکرش رو هم نمیکرد تا این حد بکیهون عکس العمل نشون بده …. تصمیم گرفت ، یک ساعت بعد به اتاق کناری بره و با بکیهون صحبت کنه اما به هیچ عنوان از کاری که انجام داده بود ، احساس تاسف یا حتی ناراحتی نمیکرد ….
نیم ساعتی گذشته بود … قلب تپنده ی بکیهون آروم شده بود ….با کمک دستگیره روی پاهای لرزونش ایستاد و آروم درب اتاق رو باز کرد …. خبری از چانیول نبود اما بکیهون جرات رفتن به اتاق رو به رویی که اتاق خودش بود رو نداشت …. از شانس بدش به اتاق سهون و لوهان اومده بود و از اونجایی که نه لوهان و نه سهون علاقه ای به قفل کردن درب اتاق نداشتن ، کلیدی هم برای قفل کردن درب اتاق وجود نداشت …. بدتر از همه تلفنی هم توی اتاق خواب نبود تا برای کمک به کسی زنگ بزنه ….. دوباره درب اتاق رو بست …. با پاهای لرزون و قدم های سستش خودش رو به شومینه رسوند و کنارش نشست …. پاهاش رو جمع کرد و برای اطمینان بیشتر انبر زغال گیر رو محکم توی دستش گرفت …..دوباره لرزش فک پایینش باعث شد چشماش گرم بشن …. به خودش لعنت فرستاد … به گذشته ی احمقانه اش… به شیوون که به این روز انداخته بودش …. به آقای لو که کمکش کرده بود …. برای اولین بار آرزو میکرد کاش با پدر و مادرش کشته میشد …….برای اولین بار از همه چی خسته شده بود …..برای اولین بار نمیدونست چه احساسی داره … بوسه اش با چانیول پر از ترس بود یا لذت ….فکرش به سمت دیگه ای کشیده شد ….یک چیز اشتباه بود …..الان که آروم شده بود با خودش فکر میکرد چرا به چانیول اجازه ی پیش روی داد …. چرا همون اول هولش نداد … در حالیکه توی این ده سال به زحمت روی رشته ی هاپکیدو کار کرده بود و خیلی راحت میتونست به چانیول ضربه ی سختی وارد کنه … یا چرا بعد از نیم ساعت هنوز هم به جمله ی چانیول فکر میکرد …. ” دوست دارم “…. شاید چون تا به حال کسی بهش ابراز علاقه نکرده بود …. یا شاید ترس زیاد باعث شده بود اتفاق قبل رو برای خودش مرور یا بازسازی کنه …..احساس عجیب و خاصی داشت … احساس بیگانه ای که برای اولین بار تجربه اش میکرد …. چشمای خیسش میسوختن و کم کم در حال بسته شدن بودن … خسته شده بود … ترس ، بیش از توانش بهش فشار وارد کرده بود ……لرزش بدنش تموم شده بود … آروم دستش رو به همراه انبر زغال گیر روی زمین گذاشت و تا کمی استراحت کنه اما چیزی نگذشت که به خواب رفت …..
——————————————————————–
یک ساعتی گذشته بود و ساعت نیمه شب رو نشون میداد …. چانیول هیچ صدایی از اتاقی که بکیهون به اونجا فرار کرده بود ، نمیشنید …. باید همین امشب با بکیهون صحبت میکرد …..درب اتاق رو باز کرد و به سمت اتاق کناری رفت … تقه ای به درب اتاق زد : بکیهون …..
صدایی نشنید …. میترسید بکیهون بخاطر اینکه ازش عصبانی یا متنفر شده جوابش رو نمیده پس تقه ی دیگه ای به درب اتاق زد و کمی صداش رو بالا برد : بکیهون لطفا جوابمو بده …..
باز هم

صدایی نشنید … ترس احمقانه ای به جونش افتاد … باز هم به درب اتاق زد : بکیهون لطفا جوابمو بده وگرنه مجبورم بیام داخل اتاق ….
باز هم گوش های چانیول صدایی بجز صدای خودش رو نمیشنید … استرس عجیبی گرفت و بعنوان آخرین تلاش درب اتاق رو به صدا در آورد : بکیهون میدونم عصبانی هستی اما لطفا جواب بده ….
پنجمین تقاضاش بود اما باز هم هیچ پاسخی نشنید …..چانیول آروم دستگیره ی درب رو چرخوند : بکیهون ….
درب اتاق باز شد و چانیول برای پیدا کردن بکیهون با نگرانی چشماش رو به اطراف چرخوند … امیدوار بود بکیهون بخاطر کار عجولانه اش عکس العمل احمقانه ای انجام نداده باشه …. با دیدن چهره ی معصوم و به خواب رفته ی بکیهون کنار شومینه نفس راحتی کشید و لبخند زد …. با نزدیک شدن به بکیهون متوجه میله ی آهنی توی دستش شد…. با خنده زمزمه کرد : آخه فنچ اگه با این منو میزدی که مرده بودم ….
کنار بکیهون نشست و انبر زغال گیر رو از دستش بیرون کشید … بکیهون کمی تکون خورد و باعث شد چانیول برای ثانیه ای خشک بشه ….نمیخواست بکیهون از خواب بیدار بشه و دچار سوء تفاهم بشه…..درسته بکیهون رو میخواست و هر لحظه بیشتر بهش جذب میشد اما در این لحظه فقط میخاست کمکش کنه …… وقتی چانیول مطمئن شد بکیهون به خواب رفته ، انبر رو سر جاش قرار داد و دوباره به سمت بکیهون برگشت…..
آروم بکیهون رو به سمت خودش کشید و سرش رو به سینه اش چسبوند … یک دستش رو دور شونه ها و دست دیگش رو زیر زانوی بکیهون برد و روی دو دستش بلندش کرد …. بکیهون کمی بیشتر خودش رو توی آغوش چانیول جا کرد و باعث شد چانیول برای نخندیدن لباش رو گاز بگیره …. چانیول قلقلکی بود و تکون خوردن سر انگشتای ظریف بکیهون روی سینه اش باعث میشد خندش بگیره …. وقتی بکیهون رو روی تخت بزرگ خوابوند متوجه شد قلبش چقدر تند میتپه ….تازه فهمید چقدر داشتن بکیهون در آغوشش حتی برای چند ثانیه لذت بخش بود …. ناگهان بخاطر آورد بکیهون چه گذشته ی تلخ و سختی رو تجربه کرده …. فهمید از ته قلبش میخواد کسی که باعث آزار بکیهون شده رو پیدا کنه و به سزای کارش برسونه …. آهی کشید و موهای مشکی و براق بکیهون رو از روی پیشونیش کنار زد ….. بوسه ی آرومی روی پیشونیش گذاشت : معذرت میخام …..نباید بی مقدمه میبوسیدمت ….
قطره ی اشک بکیهون و لرزش بدن کوچیکش روی تخت نشونه های بیدار شدنش بود …. چانیول لبخند زد : بیدار شدی؟…
بکیهون با چشمای بسته اشک میریخت … وقتی چانیول گونه ی خیس بکیهون رو لمس کرد ، گریه بکیهون بلند تر شد و با صدای لرزونش گفت : ب.بهم دست نزن … خوا.هش ..خواهش میکنم …
چانیول میتونست رفتار بکیهون رو درک کنه …. لبخند زد و پتو رو تا شونه های بکی بالا کشید : شب بخیر ….
بکی جوابی نداد و هنوز هم چشماش رو بسته نگه داشته بود …..
با بستن شدن درب اتاق بکیهون چشماش رو باز کرد و به درب اتاق خیره شد ….نمیدونست چرا باز هم هیچ کاری نکرده بود … نمیدونست چرا در مقابل چانی اینقدر ضعیف میشد …..باز هم سوالات بی جوابش توی سرش تکرار میشدن ……
از رفتن چانیول و خیره نگاه کردنش به درب اتاق گذشته زمان نامعلومی گذشته بود و احساس سوزش وحشتناکی رو توی چشماش داشت …سرش رو برگردوند و به ساعت روی میز نگاه کرد …..ساعت 3 و پنج دقیقه ی بامداد رو نشون میداد …. چشماش رو بست و دوباره باز کرد …..
در کمال تعجب ساعت روی میز عدد 8 رو نشون میداد و فضای تاریک اتاق کاملا روشن شده بود …. باورش نمیشد که بخواب رفته …. با یادآوری شب گذشته روی تخت نشست و پتو رو به سینه اش چسبوند …. امیدوار بود چانیول دیشب به اتاق برنگشته باشه ….
کمی روی تخت نشست …نمیدونست چطور از اتاق خارج بشه و دوباره با چانیول رو به رو بشه …. از روی ناچاری از تخت پایین اومد ….. باید ساعت 9 به دفتر کارش میرفت …. خیلی آهسته درب اتاق رو باز کرد بعد از اطمینان از خالی بودن راهرو پاورچین پاورچین وارد دستشویی شد …. نیازی به خوردن صبحانه نبود پس تصمیم گرفت بعد از مسواک زدن خونه رو ترک کنه….. وقتی کارش تموم شد ، دوباره وارد راهرو شد و با قدم های آهسته اش از جلوی اتاق درب بسته ی چانیول گذشت …. به سرعت وارد اتاقش شد و دربش رو قفل کرد ….. لباساش رو عوض کرد و برای رفتن آماده شد … به محض خارج شدن از اتاق با زنگ موبایلش وسط راهرو خشک شد …دست و پاهاش یخ زده بود ….نمیتونست از جاش تکون بخوره حتی نمیتونست موبایلش رو از جیبش بیرون بکشه ، چه برسه به چک کردن اتاق چانیول…. به سختی تونست خودش رو جمع و جور کنه و موبایلش رو جواب بده : ب.بله؟…
-: الو بکی …لوهان رسیده خونه؟….
صدای سهون تقریبا مضطرب به نظر می رسید اما بکیهون مضطرب تر از اونی بود که بتونه موقعیت سهون رو درک کنه : نه چطور ؟….الو؟…سهون؟…..
تماس قطع شده بود و بکیهون متوجه دلیل

جواب ندادن سهون به سوالاتش رو شد …..همونطور که موبایل رو توی جیب کت رسمیش فرو میکرد از پله ها پایین رفت …..تقریبا به وسط سالن پذیرایی رسیده بود …..
-: صبحانه نمیخوری؟….
با شنیدن صدای فردی از آشپزخونه جیغ کوتاهی کشید و به سرعت به سمتش برگشت …. چانیول از چشمهای گرد شده و صورت سفید بکیهون خندش گرفت اما خودش رو کنترل کرد : صبح بخیر ….
بکیهون همچنان به چانیول زل زده بود … وقتی چانیول به سمتش قدم برداشت ، تنها کاری که بکیهون میتونست انجام بده ، تلاش برای نگه داشتن وزنش روی پاهای لرزونش بود …..
چانیول به بکیهون که از ترس خشک زده بود، رسید …. آروم دست بکیهون رو گرفت : بیا با هم صبحانه بخوریم؟….
– : م.من …من ….من باید برم ….
بکیهون با تلاش زیادی تونست حروف رو کنار هم بچینه و جملش رو کامل کنه ….
چانیول با لبخند زیباش همونطور که بکی رو به سمت آشپزخونه میکشید ، گفت : دیشب پتو رو از روی خودت کنار انداخته بودی با اینکه هوا سرد نبود اما برات درستش کردم ….
بکیهون شوکه شد ….. جمله ی چانیول تنها یک معنی می داد …. چانیول دیشب در حالیکه خواب بوده ، به اتاقش اومده ….
بکیهون از ترس حرفی نمیزد … فقط دعا میکرد زودتر چاره ای برای خلاصی از این وضعیت پیدا کنه …. چانیول ، بکیهون رو به صندلی رو به روی خودش هدایت کرد و بعد از ریختن قهوه برای بکیهون ، روی صندلی خودش نشست….بکیهون لیوان بزرگ قهوه رو با هر دو دست روی میز کشید و توی دستاش نگه داشت …..نمیخواست به چانیول نگاه کنه پس سرش رو پایین انداخت و به بخار سفید قهوه اش نگاه کرد ….
چانیول به بکیهون زل زده بود و با خوشحالی گفت : نمیدونستم برای صبحانه چی دوست داری بخاطر همین فقط همینا رو سفارش دادم ….
بکیهون ناگهان سرش رو بالا آورد : چی؟؟… چرا سفارش دادی ؟ …
چانیول با مهربونی به چشمای عصبانی بکیهون خیره شده بود … سهون بهش گفته بود بکیهون به شدت از ریخت و پاش بدش میاد پس تصمیم گرفته بود، لاقل با دست گذاشتن روی نقاط عصبانیت بکیهون باهاش ارتباط برقراره کنه ….
بکیهون بلند تر گفت : لاقل باید من رو بیدار میکردی تا بهت کمک کنم یا از یخچال بر میداشتی ….
وقتی بکیهون چشمای هلال شده ی چانیول رو ثابت شده روی خودش دید ، به خودش اومد : آخه.. تمام اینا ت.توی یخچال ….هست…
-: معذرت میخام .. حق با تویه …
چانیول با صدای آرومی حرفش رو به بکیهون که دوباره سرش رو پایین انداخته بود ، گفت ….
بعد از یک سکوت طولانی برای تموم شدن صبحانه ای که هیچ کدومشون حتی لقمه ای ازش رو نچشیدن ، بکیهون زودتر از پشت میز بلند شد : بابت صبحانه ممنونم ….
چانیول از جو سنگین بینشون به هیچ عنوان خوشش نمیومد … اون از دیشب خودش رو تغییر داده بود و تصمیم گرفته بود هر طور شده بکیهون رو مال خودش کنه ….بوسه ی دیشب هرچند ناشیانه اما عاشقانه بود و چانیول با تمام احساسش لبهای کوچیک بکیهون رو بوسیده بود پس دلیلی برای تکرار نکردنش ، وجود نداشت …..
وقتی بکیهون توی راهرو آماده ی رفتن شده بود ، احساس کرد فردی دستش رو کشید و به سمت دیوار کشوند …. با ثابت شدن دستش بالای سرش و دیدن چشمای درشت رو به روش متوجه موقعیت شد اما قبل از هر عکس العملی دوباره گرما و خیسی خاصی رو روی لبهاش حس کرد …..
چانیول لحظه ای به نگاه گیج شده ی بکیهون نگاه کرد اما قبل از اینکه بکیهون حتی فرصت برای بسته شدن چشماش رو داشته باشه ، لبهای تشنه اش رو به لبهای زیباش رسوند …..بوسه ی فوق العاده ای بود حتی با اینکه بکیهون هنوز هم همراهی نمیکرد …. آروم لبهاش رو از لبای بکیهون جدا کرد ….احساس میکرد هنوز هم از طعم شیرینش سیر نشده بود …. این دفعه ناخودگاه محکم تر بکیهون رو به دیوار چسبوند و بوسه ی وحشیانه تری رو باهاش شروع کرد …..
بکیهون بعد از جدایی لبهای چانیول با چشمای گرد شدش به چشمای بسته ی چانیول نگاهی انداخت اما طولی نکشیده بود که دوباره بین دیوار و بدن گرم چانیول اسیر شد و لبهای کوچیکش دوباره قفل شدن ….احساس میکرد با هر مک محکمی که چانیول به لبهاش میزنه به زودی لبهاش آتیش میگیره….
بوسه فرق کرده بود و چانیول برای دست کشیدن از عروسک یخیش قبل از انجام کار احمقانه ای که با تمام وجودش میخواست امتحان کنه ، تلاش میکرد …..صدای چرخیدن کلید از درب اصلی خونه که دقیقا نیم متر با هر دوشون فاصله داشت ، بهانه ی قابل قبولی برای جدایی از لبهای شیرین بکیهون بود ….
چانیول کمی بکیهون رو که هنوز هم چشماش باز بود ، از دیوار جدا کرد و خودش هم فورا کنارش قرار گرفت ….
خدمتکار پیری وارد خونه شد : اوه … آقای بیون ….
بکیهون : س.سلام خانم کیم …..
خدمتکار با نگرانی جلو اومد : آقای بیون چرا گونه هاتون سرخ شده ؟…. سرما خوردین ؟….
خدمتکار میخواست برای چک کردن دمای بدن بکیهون دستش رو به پیشونی بکیهون برسونه اما قبل ا

ز لمس بکیهون ، چانیول دست خدمتکار رو گرفت : سلام من پارک چانیول هستم ….
بکیهون سرش رو بالا آورد به چانیول که به خدمتکار لبخند زده بود ، نگاه کرد …..چانیول حسود بود و بکی به راحتی رفتارش رو توی شهر بازی با مسئول ترن به یاد آورد ….
خدمتکار به مرد جوان و قد بلند و البته مودب رو به روش نگاهی انداخت و با لبخند گفت : از آشنایی باهاتون خوشحالم …. شما باید دوست آقای اوه باشین ….
خدمتکار ناگهان به یاد چیزی افتاد و دوباره به بکیهون نگاه کرد : آقای بیون ، شما چرا هنوز خونه هستین ؟…نکنه واقعا مریض….
چانیول قبل از تموم شدن حرف خدمتکار بکیهون رو به سمت درب کشید : آقای بیون حالشون خوبه فقط دیر از خواب بیدار شدن که مقصرش هم من بودم … خدانگهدار ….
بکیهون بدون هیچ حرف و مقاومتی به دنبال چانیول کشیده میشد و به سمت ماشین قرمز رنگش میرفت …..وقتی چانیول درب ماشینش رو باز کرد ، بکیهون به خودش اومد و دستای ظریفش رو از دستای چانیول بیرون کشید : خودم ماشین دارم ….
چانیول حرفی نزد و به بکیهون که با سرعت از کنارش رد شد ، نگاه کرد …. میدونست خیلی تند پیش رفته بود اما نمیخواست آروم پیش بره …. خوشحال بود قبل از رفتنش لاقل بکیهون رو بوسیده بود و مطمئن بود بکیهون بهش فکر میکنه چون معمولا آدم به کسی که دو بار ناخواسته بوسیدش ، فکر میکنه ….. آهی کشید و دوست داشت قبل از رفتنش بکیهون رو برای مدتی پیش خودش نگه میداشت و به آغوش میکشید …..نفس عمیقی کشید و با فکر به اینکه بکهیون بهش فکر میکنه ، لبخند زد و به سمت فرودگاه حرکت کرد …..
——————————————————
هنوز انگشتای ظریفش روی فرمون میلرزیدن … نمی تونست تمرکز کنه ….باید با لوهان صحبت میکرد وگرنه دیوونه میشد … ( چرا چانیول ….) ….
-: خدای من دارم بهش میگم چانیول؟….
بکیهون نمیدونست چرا به جای مورد خطاب دادن چانیول به احمق از اسم خودش استفاده کرده بود …. ( دوست دارم ….)…
-: نه … به هیچ عنوان …. اصلا ……نخیررررر … من دوستتتت ندارررممممممم……فهمیدی پارک چانیولللللل …..اصلااااا…..
بکیهون با خودش و ذهنش درگیر بود …. اینقدر پشت چراغ قرمز بلند بلند سر خودش داد میکشید که راننده های خودروهای کناری با تعجب بهش نگاه میکردن و سرنشیناشون بخاطر دیوونه شدن این مرد خوشتیپ با تکون دادن سرشون براش افسوس میخوردن …..
بعد کلی داد و بیداد بلاخره به ساختمان بزرگ شرکتش رسید ….توی آسانسور تنها نبود وگرنه حتما دوباره از ته دل داد میزد …. دستگیره ی درب اتاق رو کشید و درب اتاقش رو باز کرد ….. با تعجب به اطراف نگاه کرد …..پرده ها هنوز کشیده نشده بودن و مهم تر از همه خبری هم از منشیش نبود پس چرا درب اتاقش باز بود …. حتما اشتباه منشیش بوده و قطعا بخاطر این سهل انگاری و غیبتش باید اخراجش میکرد …..
-: هوووفففف امروز بهترین روز عمرمه …..
درب شیشه ای رو باز کرد و وارد اتاق خودش شد …. اتاق نیمه روشن بود … سوئیچ ماشینش رو روی میزش پرت کرد و پرده ها رو کنار کشید …..
-: هوی دیوونه نکششون …..
بکیهون جیغی کشید و به سمت صدا که از طرف کاناپه ی مشکی و چرمی اتاقش میومد ، برگشت …..
-: چته ؟ مگه روح دیدی ؟ ….
لوهان با چشمای پف کرده و صدای خشداری حرفش رو به بکیهون گفت …..
-: تو اینجا چیکار میکنی ؟….
بکیهون به سمت لوهان رفت و با نگرانی بهش نگاه کرد …..لوهان ناله ای کرد و روی مبل نشست : من نزدیکای پنج صبح از منشیت کلیدای دفترت رو گرفتم و بهش گفتم امروز رو بره مرخصی پس اخراجش نکنی ، فهمیدی؟….
بکیهون با تعجب پرسید : آدرس منشی منو از کجا میدونی؟….
لوهان سرش رو روی پای بکیهون گذاشت و چشماش رو بست : چون یه مدت دیر میومدی خونه فکر کردم عاشقش شدی خونه اش رو پیدا کردم ….
بکیهون هوفی کرد : ممنون آقای هان هلمز ( شرلوک هلمز )…. حالا بگو اینجا چیکار میکنی؟….
لوهان سرش رو روی پای بکی جا به جا کرد : خفه شو میخام بخوابم …..
بکیهون عصبانی شد : یاااا …میدونستی سهون دنبالته ؟….
لوهان روی مبل نشست و اینبار سرش رو روی دسته ی مبل گذاشت : برام صبحانه بیار …
بکیهون هوفی کشید ….. از روی مبل بلند شد و قهوه ساز رو روشن کرد : من واقعا نمیدونم سهون چجوری تو رو تحمل میکنه ؟….
قطره ی اشک لوهان آروم روی چرم کاناپه سر خورد : شاید دیگه مجبور نباشه تحملم کنه …..
بکیهون اخم کمرنگی کرد و به لوهان که پشتش رو بهش کرده بود ، نزدیک شد : چی گفتی؟….
لوهان حرفی نمیزد و لبای لرزونش رو گاز میگرفت تا بکیهون متوجه گریه اش نشه …..بکیهون دستش رو روی شونه لوهان گذاشت : لوهان چی….
زنگ موبایل باعث شد بکیهون به سمت میزش برگرده …. به صفحه گوشیش نگاه کرد : چه جالب راجع بهش حرف زدیم خودش زنگ زد …. الو…
لوهان ناگهان روی مبل نیم خیز شد : قطعش

کن….
بکیهون به صفحه روشن گوشیش که ثانیه ها رو میشمرد ، نگاه کرد اما بعد از چند ثانیه تماس از طرف سهون قطع شد ….
لوهان به زحمت روی مبل نشست و با نگرانی پرسید : جوابشو دادی؟ صدامو شنید ؟….
بکیهون بدون هیچ حرفی به لوهان نگاه میکرد …. لوهان عصبانی شد و بلند تر گفت : میگم صدامو شنیددد؟…
بکیهون به سمت لوهان رفت : لوهان چی شده ؟ شما دو تا چرا اینجوری شدین ؟….
لوهان دسته ی مبل گرفت تا بتونه بلند شه اما از درد زیادی که توی کمرش حس میکرد ، احساس ضعف کرد و تعادلش رو از دست داد ….. بکیهون قبل از اینکه لوهان محکم به زمین بخوره ، دستش رو گرفت و دوباره روی مبل نشوند : حالت خوبه ؟ ….
لوهان با عصبانیت دستش رو پس کشید : برام تاکسی بگیر میرم پیش آقای جانگ ….
با اینکه ضعف لوهان از س.ک.س وحشیانه ی دیشب بود اما بکیهون دلیلش رو صبحانه نخوردن میدونست ….با دلسوزی گفت : لوهان بعد صبحانه خودم…..
-: گفتم همین الاننن…..
لوهان بی نهایت عصبانی بود و بکیهون از لحن دستوری و صدای بلندش براحتی میتونست متوجه عصبانیتش بشه : باشه …باشه … هر چی تو بگی….
بکی دوباره به سمت میزش رفت ….به محض برداشتن تلفن ، درب اتاق محکم باز شد ….

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





107
نظر بگذارید

avatar
100 نظرات
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
89 نظرات نویسندگان
tu L maroفاطمهsorourghazalehsara نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
tu L maro
مهمان
tu L maro

بووووومممممممم
عالییییییی بود❤❤❤❤
😥 :zardak (35):

فاطمه
مهمان
فاطمه

خسته نباشید من خواننده جدیدم داستانتون واقعا قشنگه ممنون :unsure: :yes:

sorour
مهمان
sorour

:unsure: :unsure: :unsure:

ghazaleh
مهمان
ghazaleh

دارم به این فکر میکنم دیگه خودمو خسته نکنم و این فیک رو نخونم
انتظار یکم سخته /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (26).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (18).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

sara
مهمان
sara

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif