25 👁 بازدید

DOLLY EP51

خبببببب اینم قسمت 51 فیکمون که نمیخواستم بزارم حالا دلیلش چیه

من قسمت قبل رو تو پی دی اف براتون گذاشته بودم جالبه 807 نفر دانلودش کردن ولی نظرات 146 تاس.ببینید من داستان رو مینویسم تا شما نظرتون رو راجع بهش بگید نه اینکه فقط بخونید.شما از من انتقاد میکنید روحیه میدید میگید تو چه جاهایی ضعف دارم و …. من با دیدنه دانلودا نا امید شدم

داستان از قسمت بعد به صورت vip درمیاد من تو قسمت نظرات این قسمت میرم و به ایمیلتون داستان رو میفرستم ولی اگه نظرات این قسمت عالی باشه نمیگم 800 تا بشه نه حداقل نصفش من داستانو به همین روال میزارم

بفرمایید بخونید

 

از ديد لوهان:

رو تخت نشسته بودم و سهون رو پام خواب بود…دستامو رو موهاش كشيدم و لبخند زدم…
ديوس خان…ديوسم…
سهون يكم وول خورد و بازم خوابش برد…
با موي بلندم براش سيبيل درست كردم :))
سهون چشماشو باز كرد:چيكار ميكني لوهان؟
-برات سيبيل درست ميكنم ?
سهون:دختره ي كرمو
-چقدر بهت نمياد سهون ?
سهون:نميزارم سيبيل…بزارم موقعي كه بوست ميكنم سيبيلام ميره تو دهنت
با دستم محكم زدم تو سرش:خاك تو سرتتتتت…هوووق…آشغااال ?
سهون خنديد:لوهانم…
-درددددد
سهون:فقط ميخواستم ٥ مين بخوابم…همش ٥ مين…ولي نزاشتي توي وروجك…سردرد گرفتم
-خوب كردم -___-
سهون بلند شد و به چشمام زل زد…
چشمامو درشت كردم:چيههه
سهون نخودي بوسم كرد…
چشمام درشت تر شد
سهون دوباره لبامو بوسيد…
چشمامو بستم:عينه عادم بوسم كن
سهون زمزمه كرد:ميخواي لبامو بزارم رو لبات و بخورمشون؟
-هَن؟؟؟ نههههه ? من همچين حرفي نزدم كه…
سهون يه ابروشو بالا برد و لبشو گاز گرفت
-زهرمار-___-
سهون:كاش لبات ماله من بود…اونوقت نميزاشتم يه لحظه لبات ماله خودت باشه
-چي گفتي سهوون :\
سهون خنديد و سرشو رو سينم گذاشت دقيقا وسط ممه هام •_•
سهون:قربونه قلبت برم من كه تند تند ميزنه
-لازم ني
سهون:اينجا امن ترين جا براي منه…باهاش آرامش ميگيرم…
خنديدم:وسط ممه هاي من آرامش ميگيري ديوس؟
سهون خنديد:عارههه
-جيزه سهون…?
سهون:همه چي جيزه برا من پاهات دستات كمرت ممه هات باسنت ماهي خانم …خيلي نامرديه لوهان خيلي
سرشو بوسيدم:الهي بگردم من براي تو ?
سهون:والا…مردم زن دارن ما هم داريم…همش ميگن عزيزم بيا مي مي بخور شب با ممه خوردن خوابشون ميبره ولي من چي دهنم تا صبح خشك ميشه عينه اين بدبختا…:(
-سهون واقعا خاك بر سرت…خجالت بكش مرتيكه دراز خيلي دوس داري برم يه پستونك برات بخرم بكن تو اون دهنه واموندت خفه خون بگيري ايششش
سهون:اون كه نميشه مي مي
-سهون دهنه منو وا نكن
سهون:هووووف….خب بيا بخوابيم حداقل…
برقو خاموش كردم و خزيدم زير پتو و رفتم تو بغلش…
سهون:اي جوون عينه اين گربه ملوسا مياد تو بغلم :))
چشمامو بستم و خنديدم:ديوسكم…
سهون:خب بقيه اش
-بقيه نداره
سهون:ديوسكم چي؟
-بگير بخواب
سهون:نميخواستي اينو بگي مطمعنم
لپامو باد كردم
سهون:بگوووو 🙁
-باشه ميگم ميخواستم بگم…
سهون خيلي يهويي بليزشو دراورد…?
-سهووون ?
سهون:نترس كاريت ندارم…گرمم شد فقط
-بهت اعتماد ندارم -_-
سهون خنديد:نگران نباش عشقم…
سهون دستمو گرفت و رو سينه اش گذاشت:ببين چه تند ميزنه… 🙂
آه كشيدم و چيزي نگفتم
سهون:به خاطره تو ميزنه ها…
دستامو دور گردنش انداختم و محكم بغلش كردم:سهون…سهون خيلي دوستت دارم…خيلي دوستت دارم ??
سهون دستاشو پشتم كشيد:منم دوستت دارم عزيزم…تو عشقه مني…زندگيم…دليله نفس كشيدنم…
از بغلش بيرون اومدم…سهون پتو رو تا گوشام بالا كشيد:سرما نخوري عزيزم…
لبامو به لباش نزديك كردم:نميخورم…
سهون زمزمه كرد:پس چي ميخواي بخوري؟لباي منو؟هووم؟
دستمو رو گردنش گذاشتم:عاره…
سهون به لبام حمله ور شد…ديگه نميفهميدم چيكار دارم ميكنم…فقط ميبوسيدمش…تا ميتونستم ميبوسيدمش……

از ديد چاني:

يه ساعت بود كه داشتم به بكي التماس ميكردم منو ببخشه…ولي انگار ننگار…
-بكهيون…بكي…جوجو باهام قهري؟
بكي روتخت خودشو به خواب زده بود…
-عزيزه دلم…شيطونكم…من خودم ميرم كايو پيدا ميكنم برات ميارمش…فكرشم نميكردم انقدر دوسش داشته باشي…خب به هر حال قراره با اون زندگي كني…فردا كه ازم جدا شي…خب من مجبورم به اون اعتماد كنم…
بكي چشماشو باز كرد:اصلا فكرشم نميكردم كه اينجوري باشي چان…انقدر حساس و شكاك
دستاشو گرفتم و بوسيدم:من شكاك نيستم بكي…من انقدر دوستت دارم كه رو همه حساس شدم…نميخوام كسي نگات كنه
بكي بينيشو با دستمال پاك كرد و بلند شد رو تخت نشست…
رفتم رو تخت و بدنه كوچيكشو بينه بازوهام گرفتم و فشارش دادم:جوجوي من…
بكي:فشارم ندهههه
-ميترسي بشكني؟
بكي:ولم كننن
-عاشقتم
بكي:ميخوام وسايلمو برا فردا جمع كنم 🙁
لباشو بوسيدم:نميزارم بري
بكي:چااان اعصابم خورده…لطفا برو…
-هوووف…باشه…باشه ميرم…هر وقت آروم شدي بهم زنگ بزن
بلند شدم و سريع از خونشون بيرون اومدم…
داشتم ماشينو روشن ميكردم كه يكي از پشت بغلم كرد…
بهت زده برگشتم و بكي رو ديدم كه با چشماي خيس و با بغض نگام ميكرد…
دستاشو گرفتم و بوسيدمشون…
بكي با بغض گفت:چ.چاان…
-چرا اومدي بيرون؟سرما ميخوري
بكي:منم…منم با خودت ببر…هر جا ميري…منم با خودت ببر…??
بغلش كردم و نشوندمش رو كاپوت ماشين و بوسيدمش:فكر كردم ازم ناراحتي…فكر كردم ديگه همه چي تمومه…
بكي:مگه ميشه؟…من عاشقتم…من از روزي كه عاشقت شدم دارم زندگي ميكنم…ميفهمي؟!
دستامو رو صورتش گذاشتم:عزيزه دلم…
لبامو رو ل

باش گذاشتم و بوسيدمش…
مشغوله بوسيدنه هم بوديم كه يكي بلند بكي رو صدا زد…
مثله برق گرفته ها از جام پريدم…
مادره بكي با حرص داشت سمتمون ميومد…
بكي وحشتزده بهم نگاه كرد…
-نترس عزيزم…نترس من خودم باهاش حرف ميزنم…
بكي:بدبخت شدم چاني…بدبخت شدم…ما.مامانم منو ديد…اون منو ديددددد
-برو تو ماشين بك من باهاش حرف ميزنم
ولي ديگه دير شده بود…
خانم بيون با قيافه ي علامت سوالي رو به روي من وايساد…يه نگاه به من انداخت و يه نگاه هم به بكي…
بكي دستشو جلو دهنش گذاشته بود و زمينو نگاه ميكرد…
خانم بيون:شما…شما دوتا…داشتين چيكار ميكردين؟
نفس عميق كشيدم:سلام خانم بيون…
خانم بيون:خانمه بيون و زهرمااااار…دارم ازتون سوال ميپرسممممم داشتين چيكار ميكردييييين؟؟
بكي خودشو سمت من كشيد و پشتم قايم شد..
-ميتونيم با هم صحبت كنيم خانم…اينجا جاش نيست
خانم بيون:بكي…بكهيون پسرم…عشقم…مگه تو به من و بابات قول نداده بودي؟هووم؟قول دادي كه از اين پسر فاصله بگيري…اينهمه مدت گذشته…من فكر كردم فقط ميخواي دوستتو ببيني…بعدش برگرديم اروپا…دوباره با هم شاد باشيم…اما…اما اين چيزي كه من الان ديدم…تو دوباره وابسته ي اين پسره شدييييي…
بكي يه چشمي از پشته من به مادرش خيره شده بود…
خانم بيون:چرا حرف نميزني؟؟؟چرا چيزي نميگي بكككك
اشك هاي بكي رو صورتش جاري شد…قطره قطره اشكاش رو گونه هاش ميريختن و صورتشو خيس ميكردن…
خانم بيون داد زد:بكهيووووووون جوابه منو بدهههههه
-خانم…لطفا آروم باشين…
اما اون اصلا به من توجهي نميكزد…
خانم بيون:بكي فردا قراره بريم اروپا…تو اومدي اينجا كه خودتو نابود كنييييي؟؟؟…تو نبايد به اين پسر وابسته بشي فهميدييييييي؟؟؟
بكي:و.ولي…ولي مامان…من…من چانيو دوست دارم…??
خانم بيون:چيييييي؟؟؟چييييييييي؟؟؟؟ تو به من قول دادي كه ميايم كره ميبينيش و برميگرديم تو قول دادي بكيييييي
بكي مثله بيد ميلرزيد…سردش بود و از يه طرفم استرس داشت..
-اهم…بك برو تو خونه…اونجا صحبت ميكنيم
خانم بيون:تو لازم نكرده به پسره من دستور بديييي…تو بدبختش كردي تو باعث شدي بكي به اين روز بيفتهههه
داد زدم:بكييييييييي
بكي از جاش پريد و نگام كرد:چااان ??
-برو تو خونه…سرده…
بكي سريع دوييد تو خونه…
خانم بيون هم پشت سرش رفت……
هيچكس ازم دعوت نكرد برم داخل فهميدم كه اوضاع خرابه…
ماشينم روشن كردم و رفتم سمته قصر….
از ديد لوهان:

هنوز تو بغله سهون بودم…اصلا نميخواستم يه لحظه هم ازش جدا شم…
سهون تكوني خورد و پتو رو روم كشيد و گوشمو بوسيد…
قلقلكم گرفت و خنديدم…
سهون:جون…عزيزم…قربونه خنده هاي قشنگت برم من…
چشمامو آروم باز كردم و بهش لبخند زدم
سهون:خوبي؟
-اوهوم ☺️
سهون:خوب خوابيدي؟
-مگه…چقدر خوابيدم؟
سهون:الان تقريبا ٢ ساعتي هست
-هن ? دو ساعته من تو بغله تو خوابيدم؟؟؟
سهون:عاره عشقم…چيه…ميترسي حامله شي؟
-زهرمار-_-
سهون خنديد:عروسكم…
-درد -_-
سهون:پاشو برو لباساتو عوض كن بريم بيرون 🙂
-كجا بريممم؟
سهون:هر جا خانمم بگه
-سهوووون -___-
سهون لبامو بوسيد:كجا بريم؟
-بريم شهر بازي ?
سهون خنديد و يه كوچولو دستشو به ممه هام زد -__-:چشممممم…
-ديوووووووووسسسسسسسسس………

رفتم تو اتاقه چاني…
چاني رو تخت دراز كشيده بود و غمگين به نظر ميرسيد:/
-آق چاني 😐
چاني سرشو ازم برگردوند…فهميدم گريه كرده…
رفتم و كنارش نشستم:چيزي شذه؟
چاني با صداي گرفته اي جواب داد:چيزي نيست…
-قلبم افتاد تو شرتم دد بگو چي شدهههه
چاني:چيزي نيست لوهان…تو خوبي؟
-منو نگاه كن •_•
چاني سرشو چرخوند و نگام كرد…چشماش قرمز شده بود…معلوم بود خيلي وقته داره گريه ميكنه 🙁
-چيزي شده؟چرا گريه كردي؟؟بك حالش خوبه؟?
چاني سرشو بينه دستاش گرفت:نه…هيچكدوممون خوب نيستيم…
-دد حرف بزننننن چي شدهههه؟؟
چاني فقط گريه ميكرد…
-آهان فهميدم شب جمعه اس بكي نيومده اينجا؟…هن 😐 حرف بزن پوكيدمممم
چاني:بكي…فردا ميره…
-چي؟؟?
چاني:فردا ميره لوهان…چه جوري جلوشو بگيرم؟چيكار كنم؟چيكار كنم نره…
هنگ بودم …باورم نميشد چانيول همون پسري كه حتي به بكي يه نگاه هم نمينداخت الان داره به خاطره رفتنش گريه ميكنه
چاني:اون زندگيمه لوهان…تو اين بدبختي و بي پولي…فقط اونه كه باعث شده بتونم زندگي كنم…
-نگران نباش درس ميشه همه چي…ولي مطمعن باش بك نميره…هر جور شده خودشو به در و ديوار ميزنه تا نره
چاني:اون ننه اي كه من ديدم…دو سوت مخشو ميزنه…
-من پاشم لباسامو عوض كنم…
چاني:تو در چه حالي؟
-من؟:( منم تو بدترين حالته ممكن گير كردم…سهون عاشقم شده…ولي نميدونه كه من پسرم….
چاني:نبايد ميزاشتي اين اتفاق بيفته
-عاق چاني…فقط اين نيست…منم…منم عاشقشم…نميتونم ازش جدا شم
چاني:لوهاان
-نميتونم…نميتونممم ?
چاني:لوهان تو پسري …ميدوني اگه آقاي اوه بفهمه چي ميشه؟؟؟
-نميزارم بفهمه…
ميخواستم حرفمو ادامه بدم كه احساس كردم يكي داره از پشت پنجره نگاهمون ميكنه?
سريع از اتاق خارج شدم و ميراندا رو ديدم كه گيج خوران داره ميدوعه سمته قصر…
احساس كردم خون به مغزم نميرسه…
چاني:لوهااان چي شده؟؟
بغض كردم:چاني…من…من حتي ازش خداحافظي هم نكردم
چاني:چي داري ميگيييي؟
-اون…اون الان از همه چي راحت ميشه…همه چيو ميفهمه…ميفهمه كه چه عادمه پست و عوضيي رو…شبا بغل ميكرده
چاني:اون دختر كي بود؟!!چرا چرت ميگيييي؟؟
-ميراندا بود چاني…حرفامونو شنيده…الان…الان بايد چيكار كنم؟
چاني:رنگت شده عينه گچ…يه دقه بشين ببينم چيكار ميتونم بكنم…
دستشو گرفتم:ديگه كاري نميشه كرد…همه چي تموم شد…بايد تموم ميشد…بلاخره يه جايي بايد تموم ميشد…
چاني بدو بدو رفت سمته قصر…
همونجا نشسته بودم و به زمين نگاه ميكردم…دوست داشتم بدونم عكس العمله سهون موقعه فهميدنه اينكه تمامه اين مدت گوله منو خورده چيه…
بعد از يه ربع سهون رو ديدم كه داره سمتم مياد…چهرش رنگ پريده بود و استرس داشت…
بلند شدم و وايسادم…سهون بهم رسيد و نفس نفس زنان نگام كرد…
بغض داشت گلومو خفه ميكرد…سعي ميكردم به چشماش زل نزنم…
سهون با صداي لرزون زمزمه كرد:لوهان…
سرمو بلند كردم و به زور به چشماش زل زدم
سهون:لوهان…ميراندا اومده اتاقم…اومده اتاقم و ….داره چرت و پرت ميگه…هه…فكر كنم…فكر كنم تب داره…
بارون نم نم شروع كرد به باريدن و با اشك هاي من قاطي شد…
سهون نزديك تر اومد و شونه هامو گرفت و با خنده ي عصبي گفت:به…به من چرت و پرت ميگه لوهان…من…من ميدونم كه ميخواد منو از تو جدا كنه…
چشماي خيسمو رو هم فشار دادم و اشك ريختم….
سهون از سكوت و گريه ي من بهت زده شد:لوهان…چرا حرف نميزني؟نميخواي بپرسي بهم چي گفته؟
فقط به چشماش نگاه ميكردم…دلم ميخواست از چشماش سير بشم…
سهون دستاشو دو طرفه صورتم گذاشت:عزيزم…چرا هيچي نميگي؟چرا گريه ميكني؟
دستامو رو سينه اش گذاشتم كه حالا به خاطره بارون خيس شده بود و بدنه جذابش از زيره اون پيرهنه سفيد و نازكش معلوم شده بود…
سهون زمزمه كرد:لوهان…
رو پنجه ي پا وايسادم و به لباش نگاه كردم:سهون…ميخوام ببوسمت…
سهون:بوسيدنمون بمونه براي بعد…الان ميخوام بفهمم كه…
قبل از اينكه حرفي بزنه لبامو رو لباي خيسش گذاشتم و بوسيدمش…
چاني مثله موش آب كشيده از دور به يه درخت تكيه داده بود و مارو نگاه ميكرد…
سهون منو از خودش جدا كرد…
دستشو گرفتم و با هم رفتيم تو اتاق…سهون رو روي تخت نشوندم
سهون:لوهان…ميراندا به من كلي چرت و پرت گفت…نميخواي بدوني چيا گفته؟اين حركات يعني چي؟دارم باهات حرف ميزنم
دستمو رو موهاش كشيدم:ديوسكم 🙂
سهون فقط نگام ميكرد…
-سهون…منم ميخوام باهات حرف بزنم…
سهون:جونم عشقم…بگو
-سهون…خودت ميدوني كه چقدر دوستت دارم…من عشقمو بهت اعتراف كردم…تو واقعا يه مرده واقعي هستي…يه مرده واقعي كه با اينكه من اينهمه مدت كنارت بودم…بازم كاري به كارم نداشتي…ميدونم كه چقدر برات سخت بوده…تحمل كردن و اينكه هي بخواي جلوي خودت رو بگيري…اونم در مقابله كسي كه انقدر دوسش داشتي…به شخصه بگم من جات بودم نميتونستم 🙂
سهون خنديد و سريع ساكت شد…
آه بلندي كشيدم:تو…تو واقعا يه آدمه دوست داشتني و خب…يه خورده ديوسي…ولي…ولي من تو رو همينجوري ديوس دوست دارم…دوستت دارم…سهون اين حرفه منو باورش كن 🙁
سهون:لوهان اين حرفا چيه يهويي
-سهون…ميخوام امروز همه چيزو بهت بگم…همه چيزو…تا قلبم آروم شه…مهم نيست چه اتفاقي ميفته…فقط ميخوام آروم شم…تو هم…راحت شي…?
سهون چشماشو ريز كرد و با اخم نگام كرد…
سرمو پايين انداختم:سهون اينجوري نگام نكن…? بزار همشو بگم بعد منو بزن بكش…هر كاري دوست داري باهام بكن من هيچ حرفي نميزنم…
سهون داد زد:تو اصلا ميدوني ميراندا به من چي گفتهههههه؟؟!!
چيزي نگفتم ميترسيدم خيلي لحظه ي بدي بود…
سهون بلند خنديد:اون رواني به من ميگه لوهان…ميگه لوهان پسرهههههه….
با اين جمله يخ زدم…
سهون:چرت ميگه نه؟نميدونه چيكار كنه تا ما از هم جدا شيم لوهان…
از ترس ميلرزيدم مخصوصا الان كه تو اون اتاق با سهون بودم…ولي ترجيح دادم بميرم اما راستشو بگم…
-سهون…من…من…
سهون بلند شد و وايساد:تو چي؟
-من…
نفس عميق كشيدم:دختر…دختر نيستم سهون ???
سهون خشك شد…
رفتم عقب و خوردم به كمد لباس هام و شروع كردم به گريه كردن…
-سهون…به خدا زودتر از اينا ميخواستم بگم…براي همين بود كه نميخواستم عاشقم بشي…نميخواستم نزديكم بشي…نميخواستم دوسم داشته باشييييي…
سهون فقط با دهنه باز نگام ميكرد
-فكره بد درمورده من نكن سهون…منه احمقه رواني…فقط چون فقير و بي پول بودم…چون بدبخت بودم چون ننه و خواهرم تو كوچه بودن…برا همين اومدم اينجا…اومدم تا فقط يكم براشون مفيد باشم…سهون به جونه مامانم نميخواستم كاري كنم عاشقم شي…هميشه عذاب وحدان داشتم…هميشه از اين روز ميترسيدم…ميترسيدم كه بفهمي…بفهمي من عروسك نيستم…?
لباي سهون ميلرزيد…ميدونستم چه حسي داره…همش تقصيره خودم بود…
دستامو باز كردم:سهون من آماده ام…حتي…حتي اگه منو بكشي هم…من بهت حق ميدم…?من يه دروغگوي كثيفم…من قدره مهربونياتو ندونستم سهون…چون دوستت داشتم…چون عاشقت بودم…ميترسيدم منو از اينجا بيرون بندازي…?
سهون رو تخت نشست…عرق كرده بود و نفس نفس ميزد…لباش شده بود رنگه ديوار سفيده سفيد…
-سهون ميدونم خيلي بدم خيلي آشغالم خيلي نامردم…اما…اما يكم خودتو جاي من بزار…من اينهمه مدتو به خاطره تو تحمل كردم تا با اون دختري كه دوسش نداري ازدواج نكني…شده شبو تا صبح بيدار ميموندم به خاطره سينه هام كه اذيتم ميكردن…ولي به خاطره تو تحمل ميكردم…چون دوستت داشتممممم ?
سهون زمزمه كرد:نه…نه نميتونم باور كنم…نميتونم…
سهون اينو گفت و دوييد سمتم…از ترس نفسم بالا نميومد…
سهون لباسامو از تنم دراورد…هيچ عكس العملي نشون نميدادم…ميخواستم خودش با چشماي خودش همه چيو ببينه…
سهون فرياد زد:درشون بيارررررررررر
بليزم تا شونم پايين اومده بود…اشك تو چشمام جمع شد:سهون…آروم باش…
سهون بلند خنديد:ميخواي آروم باشم؟عارههههه!؟؟
سهون منو چرخوند و زيپ پيرهنمو باز كرد ?
-سهون آروم باش ترو خدا ?
پيرهنمو از دو طرف پاره كرد…دستامو رو سينم گذاشتم و فقط گريه كردم…
سهون:برگرد…بايد با چشماي خودم ببينم كه تو همون آدمه دروغگويي هستي كه اينهمه مدت منو بازي دادي
اول كلاه گيسمو از سرم دراوردم و رو زمين انداختم…موهاي كوتاهم مشخص شد…اون لحظه ميخواستم بميرم…دلم ميخواست معجزه اي بشه تا من از اونجا فرار كنم…
سهون شونه هامو گرفت و با حرص منو سمت خودش چرخوند و با ديدنه سينه هاي پسرونم سريع و وحشتزده ولم كرد…
چشماش گرد شده بود و به سينه ام زل زده بود…
اشكام رو صورتم ميريخت…چشمام باز نميشد تا حداقل نگاش كنم…
پايينه كمد نشستم و پاهامو تو خودم جمع كردم…
سهون سرشو تكون داد:نه…نه اين درست نيست…من…من خوابم مگه نه…تو عروسكه من نيستي…تو لوهانه من نيستي…دارم خواب ميبينم…هه…
سهون درو باز كرد و رفت بيرون…
وحشتزده داد زدم:سهووووون
لباس پوشيدم و دوييدم و بيرون….
سهون سمت استخر ميدوييد و منم دنبالش….
سهون به استخر رسيد…استخر كوچيك بود و مثلثي شكل سهون خودشو تو آب پرت كرد…اما موقع پرت شدن سرش به لبه ي استخر خورد…داد بلندي زدم:سهوووووووووون ?
سهون تكون نميخورد…كم كم آب به رنگ قرمز درومد…چشمام سياهي رفت و افتادم تو استخر و نفهميدم چي شد……………
وقتي چشمامو باز كردم حتي خودمم نميشناختم…به سقف نگاه كردم…هيچي يادم نميومد…
كله ي يه دختر رو ديدم كه جلوم ظاهر شد…
با ديدنه كلاهش فهميدم پرستاره…
-من….كجام…
پرستار:خخخ بيمارستان
-خخخ براي چي بود دقيقا؟
پرستار:هيچي بابا دامن تنت بود…فك كردم دختري ولي دامنتو زدم بالا ديدم شوشولك داري ?
-اهم…?…دقيقا دليلتون برا بالا زدنه دامنه من چي بود؟?
پرستار نميتونست جلو خندشو بگيره…از خنده جيغ زد و گفت:الان ميام…خخخخخخخ وااااي ?
از جام بلند شدم…كمرم بد جور درد ميكرد…
در باز شد و چانيول سراسيمه وارد اتاق شد…
رفتم سمتش:چا.چاني…چاني سهون كجاست؟من چرا اينجام؟
چاني:آروم باش لوهان…
يقشو گرفتم:چانيييييي حرف بززززززن سهون كجاستتت؟
چاني:آقاي اوه حالش اصلا خوب نيست…
چشمام گرد شد:چي؟!
چاني:سرش به لبه ي استخر خورده و شكسته…فعلا بايد صبر كنيم ببينيم چي ميشه…
-دوييدوم بيرون…چاني از پشت منو گرفت:كجا ميرييييي؟؟
-ولم كنننننننن….ولم كننننن…سهووووووووون….سهوناااااااااا ???
چاني:سهون الان تو اتاقه خصوصيه لوهاااان…برگرد اتاقتتتتت
-ولم كنننننن….نههههههه….داري بهم دروغ ميگيييي…دروغ ميگي چانيييييييي…
چاني:بيا برو تو اتاقتتتتتتت
به زور از دستش فرار كردم و دوييدم….اصلا نميدونستم كجا دارم ميرم…فقط ميدوييدم و گريه ميكردم…………..

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





450
نظر بگذارید

avatar
403 نظرات
47 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
344 نظرات نویسندگان
niloofarzahra exolghazalمائده94mary.k نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
niloofar
مهمان
niloofar

عرررر اصلا فکر نمیکردم سهون اینجوری واکنش نشون بده

zahra exol
مهمان
zahra exol

عالی بود مرسی خواننده جدید داستان هستم

ghazal
مهمان
ghazal

اخه سهون

مائده94
مهمان
مائده94

MAEDE.VALIDOKHT1986@GMAIL.COM
میشه رمزها رو برام ایمیل کنین؟؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif

mary.k
مهمان
mary.k

سهووووون :(( اين همون لوهانه كه دوسش داشتى :(( همونه كه باهاش ارامش ميگرفتى :(( فرقى نكرده كه :(( ببخشش بيا دوسش داشته باش. گونا داررهههه:((