18 👁 بازدید

FANFIC,STRANGER

قسمت اول فیک غریبه با ترجمه دوست عزیزمون setistarlight

توجه کنید

این فیک قسمت های رمزی خیلی داره پس میخونید نظر بزارید تا نویسندش راضی باشه عمومی کنه

پیام نویسنده

سلام دوزتان ^^ سِتی هسدم.از این بعد فن فیکشن خارجی *غریبه* رو ترجمه میکنم براتون . فرناز عزیزم زحمت گذاشتنش رو میکشه^^
فقط چند تا نکتههه . اهم اولش اینکه اسم نویسنده ی داستان shikamin می باشد. که حالا نکته نبود . فقط خواستم بدونین.
و این که هر هفته یک قسمت اپ میشه.
کاپلش فقط هونهانه.
رده ی سنیشم بالای هیجدهه..
آممم…دیگه همین^^امیدوارم خوشتون بیاااد ❤️

Stranger part 1. Stranger

دفعه ی اول توی مهمونی دیدمش.مهمونیی که بدون دعوت ازش سر در آورده بودم.
بی حوصله به یکی از میز ها تکیه زده بود .از ظاهرش معلوم بود ترجیح میده کار هیجان انگیز تری انجام بده تا شرکت کردن توی یه مهمونی کسل کننده .
پیراهن سفید رنگ و با آستین های تا شده، کراواتی که شل بسته شده بود ، به راحتی میشد فهمید از اون دست پسرای متکبریه که فکر میکنه هیچ بنی بشری به گرد پاشم نمیرسه و تک آقا زاده ی این کهکشانه!
از انگشتای بلند و باریکش که به سستی لیوان شامپاین رو نگه داشته بودند میشد فهمید که تا حالا حتی یه بارم کار سخت توی زندگیش انجام نداده.بدون شک اون یه بچه پولدار بود که هرجا که دلش میخواست خدمتکاراش دنبالش میومدن و هرچی میخواست براش می آوردند.
چندتا دختر اطرافش ایستاده بودند و کاملا از رفتارش مشخص بود که از توجه بقیه خوشش میاد،خودِ لعنتیشم میدونست لیاقتش رو داره !
اصلا توی استایلِ من نبود.من از آدمای متین تر و خویشتن دار تر بیشتر خوشم میومد.
اما با وجود همه ی اینا اون خیره کننده بود-از اون دست آدما که هرچه قدرم تلاش کنی نمی تونی نادیده شون بگیری-
موهای خوش حالت و قهوه ای رنگش جذاب ترش کرده بود.حتی چشم های قهوه ای رنگش رویایی و عجیب به نظر میومد.
وقتی سرش رو برگردوند و نگاهمون تلاقی کرد از هولم لیوان از دستم افتاد.سریع نگاهمو ازش گرفتم ،این که موقع دید زدنش گیر افتاده بودم واقعا شرم آور بود.
گرمای محیط اطرافم هر ثانیه بیشتر میشد و منم داغ و داغ تر میشدم.هنوز نگاه خیره ش رو حس میکردم،و این باعث میشد احساس برق گرفته ها رو داشته باشم.
تند تند شامپاین رو سرکشیدم و اجازه دادم کف زیادش اعصابمو آروم کنه.نمیدونم چرا اما بعد از چند لحظه دوباره ریسک کردم و نگاهش کردم.
سرش رو کمی پایین آورده بود و مستقیم به چشم هام نگاه میکرد. گوشه ی لبش یه جوری بود که انگار داره بِهم پوزخند میزنه.
قلبم باشدت به قفسه ی سینه م می کوبید ،خون داخل رگهام با فشار و سرعت زیاد حرکت میکرد،میتونستم حسش کنم.
•من…این خیلی احمقانه س..°
به نظر میومد نگاه خیره ش کافی نبوده ، چون سرتا پامو ورانداز کرد و بعدش باز به صورتم خیره شد-تا به امروز هرگز انقد کسی نگاهم نکرده بود.
عمدا چرخیدم سمت خواهرم و سعی کردم حواسمو روش متمرکز کنم
_نباید منو میاوردی اینجا
نگاهش به جمعیت بود و مدام به هرکس که میدید لبخند مسخره ای تحویل میداد،عین سیاستمدار ها رفتار میکرد.
_آروم باش لوهان..باور کن هیچ کس علم غیب نداره بفهمه ما مهمون های بدون کارت دعوتیم. البته اگه جنابعالی تابلو بازی در نیاری!

نگاه وحشتناکی بهش انداختم.lily خواهرم بود و من عاشقش بودم اما..هووف..گاهی وقت ها درست عین یه کابوس می شد.
از افتخاراتش همین بس که یه بار با کلی ذوق اومد و به من خبر داد که یه آپارتمان نو خریده و من بی خبر از همه جا حرفشو باور کردم،یک هفته بعد از اسباب کشی معلوم شد لیلی اصلا آپارتمان رو نخریده و فقط چون کسی توش نبوده کلیداشو در آورده و در آخر این ماجرا به بی خانمان شدن چند هفته ایمون منجر شد.
این رفتن به مهمونی های مردم که فقط جزو تفریحات کوچیکش محسوب میشد.

ولی اینکه من رو وسط مطالعه برای یه امتحان مهم به خاطر یه عروسی مسخره بیرون کشیده بود کفریم میکرد.
و علت اصرارش برای بودن من این بود که این عروسی مهم ترین اتفاقه امساله.
عروسی یه آدم پولدار که مخترع یه قهوه ساز عجیبه..نمی فهمیدم کجاش هیجان انگیزه .

درست وقتی که میخواستم برای رفتن به لیلی التماس کنم، دختر جوونی نمیدونم از کجا جلوم سبز شد.
با لبخند نامتعارفی نگاهم میکرد.
_از آشناهای داماد هستید؟
به لکنت افتادم.منِ بخت برگشته حتی اسم داماد رو هم نمیدونستم
_بله.
لبخند زد.
ته دلم مدام دعا میکردم .
°لطفا تمومش کن..خواهش میکنم نپرس هیچی..خواهش میکنم°
اصلا دلم نمیخواست گیر بیفتم و عین گدا پرت بشم بیرون.
با اشاره ی سر سعی کردم لیلی رو متوجه خودم بکنم اما اون توی هپروتِ تجمل اطرافش محو شده بود.
اون دختر ادامه داد:چطور میشناسیش؟
بی هوا یه چیزی پروندم: فامیلیم..!

سردرگمی که توی چشماش ظاهر شد به معنی این بود که جوابم اشتباه بوده.
به صورتم دقیق شد انگار دنبال چیزی میگشت.
-عجیبه!من خواهر زاده ی دامادم!
ته دلم خالی شد.احساس سرگیجه ی وحشتناکی بهم دست داد .داشتم گیر می افتادم .عن قریب بود با تیپا شوتمون کنن بیرون و حسابی ضایع شیم.
وحشت زده داشتم دنبال جواب برای این سوالم میگشتم که کارت دعوت نداشتن جرم محسوب میشه یا نه.
با بلندتر شدن صدای موسیقی راک حواس اون دخترم پرتِ سمت دیگه ی سالن شد.
دیگه کم کم داشتم صدای آژیر پلیس و دستبندهای بسته شده به دستمم تصور میکردم که کمک رسید.
قبل از سر رسیدن هر مسئول و وکیل وصی دیگه ای سریع به حرف اومدم
-منو ببخشید.
راهم رو به سمت شلوغی زن و مردهای خوش لباس کج کردم، تمام چیزی که میتونستم ببینم دهان ها و دهان ها بود..

حرف زدن،خوردن ، و نوشیدن..
فکر کردم دچار حمله ی عصبی شده م.سرو صداشون درست مثل صدای نخراشیده ی انفجار توی گوشم می پیچید.
باید قبل از این که خواهر زاده ی داماد به پلیس زنگ میزد از اونجا می اومدم بیرون.
به تابلویی که به نظر میومد راه خروج رو انتهای راهرو نشون میداد نگاه کردم.گوشیمو در اوردم تا با لیلی تماس بگیرم که خودش زنگ زد.
-کجایی لوهان؟بیا بریم دیگه.
و با استرس اضافه کرد:فکر میکنم ردگم کنیمون خوب نبوده.
زیر لب فحشی نثارش کردم که البته نشنید:من مطمئنم گیر افتادم . و الان دارم به سمت خروجی میرم.جلوی در ساختمون می بینمت.
در خروج رو هل دادم تا باز بشه.
از شانس خوبم هیچ خبری از راه خروج نبود به جاش یه انبار شراب کشف کرده بودم.
°لعنتی°
حرصم گرفت.اتاقِ تاریک،ترسناک و البته کوچیکی بود.
چندتا بشکه ی چوبی شراب از همونایی که توی فیلمای دزدای دریایی نشون میدن گوشه ی اتاق بود.و کمی دور تر راهروی قوسی شکلی وجود داشت که احتمالا به خارج از اینجاختم میشد.
°پیداش کردم°
با وجود تاریکی خودمو به راهرو رسوندم اما بعدش متوجه سایه ی کسی روبه روم شدم.شبیه اشباح بود و من به این فکر میکردم توی همچین شب میمون و مبارکی فقط تسخیر شدن توسط ارواح رو کم داشتم.
شبح با صدای آرومی گفت:منو تا اینجا دنبال کردی؟
به نظر آزرده خاطر میومد.دهنمو باز کردم تا جوابی بهش بدم اما حتی قبل از این که بتونم نفس بکشم اون زمزمه کرد:پس چیزی رو که میخوای بهت میدم.
سریع و ناگهانی لب هاش رو به لب هام چسبوند.
دستاش رو روی ستون فقراتم میکشید و باعث میشد به خودم بلرزم.درست به همون سرعت شروعش متوقف شد.
پیشونیش رو به پیشونی من چسبوند ،میتونستم گرمای نفس هاش رو احساس کنم.
عطر نعناییش منو به شوک شیرینی می برد.
می دونستم که فهمیده من اونی که فکر میکرد نیستم.و اینم به خوبی میدونستم که باید از خودم دورش میکردم.اما نتونستم.
و اون هنوز هم دستاش رو روی تنم میکشید.
یکی پشت گردنم و اون یکی روی کمرم.
و..بازم میدونستم دلم بیشتر از اینا میخواست..
با شنیدن صدای صاف و خاصش خون، داخل رگ هام منجمد شد.
-تو کی هستی؟
در تلاش برای جدا شدن ازش خودمو عقب کشیدم اما اون مانعم شد و محکم تر از قبل منو نگه داشت.
با لکنت جواب دادم:من هیچکسم..یه..یه نفر که دنبال راه خروج میگرده..ههه
عصبی خندیدم .
صدایی درونم گفت°ای رقت انگیز°
منتظر بودم ولم کنه یا این که به سمت در راهنماییم کنه اما اون هنوز منو بین دستاش گرفته بود.
– و اسمت؟
-لوهان
زیر لب صداهایی در میاورد که انگار چیز سرگرم کننده ای براش پیدا شده.
-از دوستان داماد؟
گند چند دقیقه ی قبلم رو به یاد آورم
– نه خیر.من هیچ رفاقتی با یه مخترع قهوه ساز عجیب ندارم!
غریبه بلند قهقهه زد.حتی صدای خندیدنشم شنیدنی بود!
-مخترع قهوه ساز عجیب؟
بلندتر خندید
-اون بابای منه..
-من ..من معذرت میخوام.منظوری نداشتم.منظورم این بود که قهوه ساز عجیبه نه مخترعش..راستش..عجیب نه…بی مزه..نه نه..بی مزه هم نه ..اما…هوف باشه ..من مهمون بدون کارت دعوتم..خب میدونی خواهر من یکم تعادل نداره ..و منو کشونده اینجا..توی این مکان نحس..و فکر میکنم دوبار تا الان گیر افتادم ..من واقعا باید از اینجا برم..اره..باید برم..
قبل از این که بتونم عقب تر برم غریبه بار دیگه من رو بین بازوهاش کشید و اجازه داد دستام دورش حلقه شه.
-آروم تر..یهو عصبی شدی چرا!؟
-نه..من فقط..وقتی استرس میگیرم سریع حرف میزنم..
-اهوم..می بینم..

برای مدتی سکوت برقرار شد.خوش حال بودم که نوری وجود نداشت چون در این حالت احتمالا از خجالت میمردم.
تنها صدایی که به گوش می رسید صدای نفس های منظمش بود.
میخواستم گره دستامو از دور کمرش باز کنم اما نمی تونستم.
اکثر مواقع جلوی وسوسه های درونیم می ایستادم اما ظاهرا به دلایلی جلوی این غریبه به شدت آسیب پذیر بودم. دستمو به پشتش که میکشیدم حس چروکیدگی وسط لباسش نظرمو جلب کرد.دستمو به بازوش و بعد آستین های تا شده ش رسوندم.توی اون مهمونی رسمی ،هیچ کس با همچین تیپی وجود نداشت..البته جز یک نفر..
غریبه ازم پرسید:چی شده؟
-من فکر کنم تو رو دیدم..کنار میز با چندتا دختر..پیراهن سفید..کراوات شل و چشم های قهوه ای..
خشکش زد:همون پسره با پلیور آبی هستی که کنار یه دختر با لباس شب صورتی که احتمالا خواهرت بوده نشسته بود؟
پوزخندی زد و در یک آن من رو محکم به دیوار راهرو چسبوند،دستاش رو دو طرف سرم به دیوار زد:تو زل زده بودی به من!
°درست عین خودت!°
کمی جابه جا شدم اما هیچ کاری برای فرار کردن از حصارش نکردم،همچین قصدی اصلا نداشتم!!
تصویری که قبلا ازش دیده بودم خواسته یا ناخواسته تمام توجه م رو مال خودش کرده بود.
حتی توی این تاریکی صورت نامعلومش به اندازه ی کافی جذاب بود.
با نوک انگشتش لب هام رو لمس کرد و آروم شروع کرد به نوازش کردنشون، و بعدش..
ذهنم به طور کامل ازکار افتاد.هیچکس مثل این غریبه روم تاثیر نمیذاشت..هیچکس مثل این غریبه نبود.
به آرومی بدنش به بدنم نزدیک تر شد تا جایی که کمتر از یک اینچ بینمون فاصله بود،دست آزادش رو پشت سرم گذاشت ،سرش رو کمی کج کرد و بالاخره طعم لب هاشو حس کردم.
این دفعه بوسه ش فرق داشت.
آروم و بی عجله بود میتونستم طعم شامپاینی که یکم پیش نوشیده بود رو حس کنم .
مطمئنم وقتی بازوهامو دورش حلقه کردم و بیشتر به سمت خودم کشیدمش، عقلم ساختمون عروسی رو ترک کرده بود.
میدونستم گرمایی که من حس میکنم اونم حس میکنه.بوسه ش رو عمیق تر کرد،حرکت و بازی زبونش داخل دهنم رو یه صدم ثانیه هم قطع نمیکرد.
°این چیزا..بر طبق نقشه پیش نمیره..°
اما بدنم از گوش کردن به ذهن به درد نخورم سرپیچی می کرد.
لب هامون مثل یه هارمونی خاصی روی هم حرکت میکرد و دستام کمرش رو به نرمی نوازش میکرد.
نفس هاش سنگین تر و سنگین تر میشد.انگار براش کافی نبود.حرکت دست سردش رو زیر لباسم احساس کردم. این کارش زیاده روی بود که منو به خودم آورد.
سعی کردم حرف بزنم:بسه..
با لحن جذابی پرسید:چی؟
°چی؟!داری می فرستیم ته جهنم دیوونه°
-من واقعا باید برم..خواهرم منتظرمه.
-باید..هوم؟
-بله،باید.
البته بیشتر سعی داشتم خودمو قانع کنم تا اون.
-باشه پس..
-باشه..
اما هیچ کدوممون هیچ حرکتی نکردیم…
بدون گفتن کلمه ای اون از زمین جدام کرد و پشتمو به دیوار فشار داد،و مجبور شدم پاهامو دور کمرش حلقه کنم.
خبر نداشت اما نفسای گرمش درست کنار گوشم تمام وجودمو داغ میکرد.دیگه باهاش مخالفت نکردم شاید اگه میخواستم میتونستم جلوش رو بگیرم..اما نخواستم!
لب هاش رو با فشار و حس عجیبی از خواستن روی لب هام قفل شده بود،و بعد آثار خیسش روی گلو و گردنم و هرجایی که میتونست لمس کنه به جا گذاشت.
وقتی تصمیمشو گرفت دیگه راهی جز قبول کردن نبود، دکمه های لباسم رو با سرعتی که حتی اجازه ی تایید کردنم به من نمیداد باز کرد و انداختش کف زمین که البته اهمیتی نداشت…
من نیمه لخت با یه غریبه داخل انبار شراب جایی که هرکس ، هر وقت ممکن بود بیاد ، بودم ،اما برام اهمیتی نداشت.
من بدون لباس،بدون کمک و از همه بیشتر به درد نخور بودم.
مجذوب این غریبه شده بودم..مجذوب عطرش..مجذوب اغواگریش..
برای یک ثانیه نور از پشت پنجره ی مشجرِ درِ ته راهرو به داخل افتاد و چهره ش رو روشن کرد.
صورت خیره کننده ش پر از شهوت و چشماش سرشار از هیجان بود.
دیگه نمیتونستم مقاومت کنم،صورتش رو بین دستام گرفته م و قبل از بوسیدن گردنش ،لب هامو روی چونه ی خوش فرمش کشیدم،از تعجب یک ثانیه خشکش زد.
بین نفس نفس زدناش زمزمه کرد:اون..

به زحمت بلندم کرد و به سمت دیگه اتاق رفت،منو روی یکی از بشکه ها گذاشت.میدونستم چه اتفاقی داره می افته، هیجانی که حس میکردم مستم میکرد .
میخواستمش..من این غریبه رو همین حالا میخواستم…!!!!
شروع کرد به باز کردن دکمه ی شلوارم،احساس گرمای دستش کارمو برای کنترل خودم سخت میکرد.مدام به گوشه ی بشکه چنگ میزدم ،هر لحظه مثل یه عمر میگذشت ،بدنم انگار توی آتیش می سوخت.
درحال پایین کشیدن زیپ شلوارم بود که صدای قدم های بلندی که از بیرون میومد متوقفش کرد.
°خرابش نکن..الان نه..°
داشتم به التماس می افتادم..مطمئن بودم غریبه صداها رو شنیده اما نادیده شون گرفت و به کارش ادامه داد،
-یکی داره میاد. آه کشیدم:تمومش کن..
نفس نفس زنان جواب داد:نمیتونم..
°مطمئن شدم دیونه ای..°
از روی بشکه بلند شدم،با عصبانیت مشتش رو روی بشکه کوبید:لعنتی!!!
شونه هام از شدت ترس می لرزید،با سرعت دکمه ی شلوارمو بستم،همه چیزی انقدر سریع پیش رفته بود که دست و پامم گم کرده بودم،غریبه صورتموبین دستاش گرفت و پیشنویش رو روی پیشونیم گذاشت.
-من هیچ وقت از کسی اینو نخواستم..
به سختی نفسشو بیرون داد:میشه..بامن بیای؟
جواب دادم:کجا؟
حتی خودمم از این سرعتم در قبول پیشنهادش شوکه شدم.
-هرجایی
-من حتی اسمتم نمیدونم!
انگشت شصتش رو روی لب پایینم کشید و آروم پایین آوردش و زبونشو با راهی که خودش ساخته بود داخل دهنم فرستاد.°هرجایی..من هرجایی باهاش میرم°
لب پایینم رو به نرمی مکید:سهون،نفس های گرمش روی صورتم پخش میشد:اسمِ من سهونه..

 

 

این فیک هفته ای یکبار فعلا اپ میشه



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





199
نظر بگذارید

avatar
178 نظرات
21 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
162 نظرات نویسندگان
Saminbaran.nsyفاطمهTssآيدا نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Samin
مهمان
Samin

سلام دوست عزیز، ترجمه و قلمت خیلی خوبه، من از چن وقت پیش میخواستم شروع کنم بخونم ولی اگه راستشو بخوای میترسیدم تا تموم نشده شروع کنم، رمزهارو چه جوری باید ازت بگیرم؟!

baran.nsy
مهمان
baran.nsy

واو بلاخره اولین قسمتو خوندم بد هات آن جفتشون

فاطمه
مهمان
فاطمه

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

Tss
مهمان
Tss

واقن خوب بود 🙂
بیش تر فیکای هونهانی که خوندم از زبون سهون بوده …الان اینکه از زبون لوهانه جالب تره به نظرم ^^ جذااابیت پیشی رو بیش تر نشون میده :/
نایس ^^
امیدوارم از وسطا لوس نشه:/

آيدا
مهمان
آيدا

وااااى اين فيک فوق العاده ست /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif