115 👁 بازدید

Episode 4 of 10080

سلام همه ی دوزتان گل و گلاب

اینم قسمت چهارم فیک 10080

چیزی نیست بگم جز اینکه معذرت بابت تاخیر

مطمئن باشید این فیک رو تا آخرش براتون میذارم

حالام بفرمایید ادامه امیدوارم که لذت ببرید

شش ماه از سال جديد گذشته و اوايل تابستون بود. كيونگسو روي تخت چانيول نشسته و منتظر بود تا از حمام برگرده. حلقه ی عروسی چانيول رو دستش گرفته بود و اونو مي چرخوند و مي چرخوند و تمام جزئيات و ويژگي هاي ظاهريش رو وارسی میکرد. وقتي چانيول به اتاق برگشت اونقدري زمان گذشته بود كه كيونگسو بتونه در طولش خودش رو سرگرم كنه.

چانيول با لبخند كوچيكي گفت: داري چي كار مي كني كيونگسو؟

كيونگسو شونه اي بالا انداخت و قيافه ي صبور خودش رو حفظ كرد: فقط داشتم فكر مي كردم – راستش ، چند وقتي ميشه كه به طور جدي دارم بهش فكر ميكنم.

چانيول زيپ شلوارش رو بالا كشيد و يه بلوز برداشت و به كيونگ سو نگاه كرد: به چي فكر مي كني؟

چانيول وقتي حلقه رو تو دستاي كيونگسو ديد، آه كشيد: كيونگسو…

كيونگسو منفجر شد: چانيول، چرا ازش طلاق نمي گيري هان؟

_كيونگسو، اون…

كيونگسو گفت: شماها خيلي وقته كه از هم دور شديد. اون موقع كه من ديدمت رابطتون تقريبا تموم شده بود. چرا وقتي ديگه هيچ كدومتون كوچك ترين حسي هم به هم نداريد اين (رابطه) رو دنبال خودت ميكشي؟

چانيول سعي كرد دليل بياره: من نمي تونم يه كاره برگه هاي طلاق رو بندازم جلوش. حداقل يه اطلاع قبلي لازمه.

كيونگسو درحالي كه حلقه رو محكم تو دستش فشار ميداد، گفت: خب بهش اطلاع بده. ینی يه دونه از اون برگه هاي اختاريه ي دادگاه براش بفرست. اين به اندازه ي كافي بهش اطلاع رساني ميكنه ديگه. اين طور نيست؟

_اين…

كيونگسو به چانيول نگاه كرد: چانيول… خودتم مي دوني بهتره همين الآن تمومش كني. اون وقته كه ما دوتا مي تونيم يه شروع تازه ي واقعي داشته باشيم. من و تو با هم ازدواج مي كنيم و هر دوتون زندگي خودتونو مي كنيد. تو الآن با مني، این یه حقیقته، باهاش رو به رو شو. اونم حتما يه نفر رو براي خودش داره.

گلوي چانيول با فكر به اينكه بكهيون ممکنه يه مرد ديگه رو داشته باشه، تنگ شد. تصور این صحنه و در آخر نسبت دادن یه احساس به بکهیون خیلی سخت بود: كيونگسو…

کیونگسو با صدای نسبتا خشن و آرومی گفت: چانيول من دوستت دارم و مي دونم كه تو هم منو دوست داري. پس اين كارو انجام بده. لطفا. به خاطر خودمون، به خاطر اون، به خاطر هممون.

________________________________________

شباي دوشنبه، بكهيون يواشكي وارد اتاق خوابگاه چانيول ميشد و باهاش رو تخت مي رفت. چانيول تحريك مي شد اما در آخر خودش رو با حلقه كردن بازوهاش دور دوست پسرريزه ميزش كنترل مي كرد.

و فرداي اون روز كريس درحالي از خواب بيدار ميشد كه يه هم اتاقي جديد داشت.

________________________________________

00:00:01

چانيول بيرون خونه اي كه براي يه مدت زمان كوتاهي در گذشته، با بكهيون اونو شريك بودن، ايستاده بود. تمام قول هايي رو كه داده بود و تمام روياها و آرزوهايي رو كه با هم داشتن به خاطر مي آورد ، اما در اون لحظه خاطرات قدیمی توی ذهنش خاک گرفته بودنچون چیزایی بودن که طی ماه های غیرقابل شمارشی بهشون فکر نکرده بود. عزمش رو جزم كرد و دستش رو بالا آورد و در زد. تصور مي كرد در باز بشه و بكهيون ازش استقبال كنه اما بيشتر از اون چيزي كه فكرش رو ميكرد طول كشيد تا در باز بشه و كسي كه اين كارو كرد، اوني نبود كه قرار بود به زودي همسر سابقش بشه.

_ سلام.

دختر جووني كه صورت بامزه و مهربونی داشت در رو باز كرد و بهش لبخند زد: سلام.

بعد از مكث كوتاهي پرسيد: حدس ميزنم شما چانيول باشيد…

چانيول سرش رو به نشونه ي تائيد تكون داد: بله.

لونا كنار رفت و گفت: پس بفرماييد داخل.

وقتي چانيول داخل اومد، (دختر) در رو پشت سرش بست: راستي، من لونام.

چانيول دستش رو جلو آورد: از آشناييتون خوشبختم.

لونا دست چاني رو فشرد و با لبخند جواب داد: ممنون! بكهيون ممکنه هر دیقه بياد پايين.

و بعد با يه چهره ي مهربون اما غمگين تر گفت: منتظرتون بوده.

شنيدن اون كلمات چانيول رو آزار مي داد، اما اينا حقيقت بينشون رو تغيير نمي داد. (چانيول) دادخواست طلاق داده و مطمئن بود كه بكهيون از دو هفته ي پيش اطلاعيه ي دادگاه رو دريافت كرده. مسلما بكهيون منتظرش بوده. حتي اگه قرار بود اتفاقي هم نيفته، ايستادن تو راهروی ورودی اونم در حالي كه نمي دونست بكهيون قراره چه واكنشي نشون بده، چانيول رو نگران و عصبي مي كرد. بكهيون رو در حالي تصور مي كرد كه سرش جيغ و داد ميكنه و با چشمايي كه تشنه ي خونن اشك ميريزه.

ولي اين تصوير زياد دووم نياورد. وقتي به بالاي راه پله ها، جايي كه بكهيون ازش وارد ميشد، نگاه كرد، با لبخندي مواجه شد كه هميشه میتونست قلبش رو متوقف کنه– و هنوز هم مي كرد. چانيول در حالي كه قلبش توسط بکهیون از حرکت ایستاده و به در میومد، دم ورودي خونه ايستاد. در حالي كه سعي مي كرد از اين احساسات خلاص بشه، به آرومي به بكهيون نزديك شد: سلام…

بكهيون سمت همسرش رفت و آغوشش رو باز كرد. بدون اينكه منتظر واكنشي از چانيول بشه، بغلش كرد و وقتي زمان مناسبش رسید، ازش جداشد: سلام ، غول.

چانيول لباش رو جمع كرد. دوست نداشت ديگه “غول” صداش بزنن. (اين كلمه) چیزای زیادی رو به خاطرش می آورد که می تونستن از تصمیمش برش گردونن: ديگه اونجوري صدام نزن ، بك.

بكهيون با دهني كه نسبتا باز بود، به نشونه ي اينكه فهميده سرش رو تكون داد: متاسفم.

با خنده گفت: يادم رفته رفته بود كه داريم از هم جدا ميشيم. باشه.

بکهیون در حالی که رو پاشنه ی پاش می چرخید ، انگشتاش رو خم کرد و آروم به بازوی چانیول زد: بيا بريم اتاق پذيرايي. باشه؟ لونا مي توني يكم چايي براي چاني درست كني؟ برا من آب بيار.

(لونا) پرسيد: ليمو هم مي خواي، بك؟

_ نه. ساده باشه.

لونا با زبونش صدايي درآورد و سمت آشپزخونه رفت: باشه.

چانيول درحالي كه درباره رابطه ي بكهيون و لونا كنجكاو بود، رفتنش رو تماشا كرد. صداي كيونگسو توي ذهنش طنين انداخت. شايد همونطور كه خودش كيونگسو رو داشت بكهيون هم يه نفر رو پيدا كرده بود. هر دوشون افرادي رو پيدا كرده بودن كه باهاشون راحت باشن.

وقتي كه نشسته بودن، چانيول صورت بكهيون رو خوند: يكم… خسته به نظر ميرسي، بك. خوب مي خوابي يا نه؟

يكم طول كشيد اما بكهيون با لبخند سرش رو تكون داد: اين چند وقته يكم زياد كار كردم. همين.

_ خيلي خب…

چانيول براي يك ثانيه نفسي كشيد و در كيفش رو باز كرد: همونطور كه خودت مي دوني يه چيزايي برات آوردم كه امضاشون كني.

_ البته.

_ زياد طول نميكشه.

_ مي دونم.

_ تلاشمو ميكنم كه تا حد امكان برات بدون درد باشه، بك.

بكهيون به آرومي خنديد: اين يكي هيچ وقت بي درد نميشه.

چانيول تو چشماي بك نگاه كرد: متاسفم…

_ مشكلي نيست.

چانيول ادامه داد چون نمي تونست اون جو سنگين رو تحمل كنه. برگه ها رو در آورد و روي ميز عسلي سمت بكهيوني كه كنارش نشسته بود، سُر داد. متوجه اين شد كه بكهيون يكمي آروم حركت ميكنه، ولي با خودش فكر كرد كه حتما از روبه رو شدن با حقيقت (تلخي) كه برگه ها براش داشتن ميترسه.

همونطور كه بكهيون برگه ها رو بلند و اجمالا بهشون نگاه مي كرد، چانيول گفت: خودتم متوجهي كه هردومون همينو مي خوايم. به خاطر همينم بايد به قرارها و جلسات دادگاه بياي تا سر تقسيم كردن همه ي (دارايي ها) بحث كنيم. ولي، بك، خونه… قول ميدم اين خونه براي تو بمونه.

_ قول ميدي؟

_ بله.

بكهيون به آهستگي با يه صداي زمزمه وار گقت: قول خيلي چيزا رو تو پيشگاه* بهم دادي ولي چي شد؟ الآن اينجاييم.

چون نمي خواست همسرش زياد رو اين موضوع تمركز كنه، بحث رو عوض كرد: خب كجا رو بايد امضا كنم؟

چانیول جواب داد: پایین صفحه.

و بعد دستش رو داخل جیبش برد: خودکار می خوای ؟

_ بله.

وقتی چانیول خودکار رو بهش میداد، دستاشون با هم تماس پیدا کرد و اونجا بود که چانیول متوجه دمای بدن بک شد: سرما خوردی؟

_ نه، خوبم.

_ ولی دستای تو هیچ وقت سرد نمی شن. معمولا گرمن.

_ خوشحالم یادته.

یک دقیقه گذشت. چانیول ، بکی رو میدید که خودکار رو تو دستش گرفته و حرکتی نمی کنه: بک…

بکهیون با لبخندی به چانی نگاه کرد که اونو یاد روزای دانشگاهشون مینداخت و با خوشحالی گفت: هی چانیول ، میتونم یه چیز ازت بخوام ؟

چانیول سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد، چون می دونست داره بکهیون رو مجبور به چه کاری می کنه: بعله. هر چی بخوای.

چانیول مدتی با تعجب بهش خیره شد تا بک بالاخره گفت: لطفا یه هفته پیشم بمون.

_ بک…

_ چانیول لطفا.

_ نمی تونم.

_ آخه چرا یول ؟

_ به خاطر کیونگسو.

نفس بکهیون تو سینش حبث شد. کیونگسو رو میشناخت. همون پسری که هر وقت به چانی زنگ میزد، اون به جاش جواب می داد. اما هنوزم کاری از بک برنمیود جز اینکه حس یه درد رو تو سینش تحمل کنه: همش یه هفتست…

_ یه هفته. خیلی زیاده.

بکهیون با لبخند تلخی گفت: ما تقریبا چهارساله که ازدواج کردیم. یه هفته تنها چیزیه که من ازت می خوام، غول.

چانیول لباش رو جمع کرد: توقع داری تو هفت روز چی بشه ؟

اگرچه سکوت مطلقی بینشون برقرار شد اما هنوزم آرامش خاصی تو فضا وجود داشت. بکهیون جای دیگه ای رو نگاه می کرد اما وقتی جواب چانیول رو داد، توی صورتش صداقت و جدیّت دیده میشد. نگاه خسته ی تو چشماش، باعث شده بود صورت زیبا و آرومش خیلی معصوم به نظر برسه و چیزی توی اون چشما بود که چانیول رو مجبور به توجه می کرد.

انگشتای ظریفش رو تو هم حلقه کرد و با صدای آرومی گفت: توقع ندارم اتفاق خاصی بیفته… برای یه هفته می خوام فقط تظاهر کنی، یول.

با صدایی که هر لحظه ممکن بود بشکنه ادامه داد: می خوام تظاهر کنی مثل قدیما عاشقمی…

_ بک…

با لبخند تلخی که رو لباش بود یکی از دستاش رو بالا آورد: گفتم “تظاهر” کن. یادت بمونه غول.

به آرومی خندید: لازم نیست عاشقم باشی. می دونم که دیگه نیستی. فقط می خوام تظاهر کنی. چیز دیگه ای نمی خوام. این آخرین قولی میشه که به من میدی…

 

*پیشگاه: سکویی تو کلیسا که عروس و داماد روش می ایستن و به هم قول میدن تا آخر عمر عاشق هم بو با هم مونن

نویسنده: Exobubz

خیلی ممنونم از آجی نفس گلمون که تو ترجمه ی این قسمت کلییییییی به من کمک کرد

و ممنون از شما هایی که خوندین



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





74
نظر بگذارید

avatar
71 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
69 نظرات نویسندگان
D.dpari horanMaryhanparisaمهسا نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
D.d
مهمان
D.d

کثااااالففففففففففتتتتتتتت
:zardak (2): :ejn5d7q2vqf4peufz6o: :jhsdhuh3:

pari horan
مهمان
pari horan

سردرد گرفتم….
هروقت بغضم میگیره ولی سرکوبش میکنم سردرد میگیرم…
ایکاش گریم بگیره …
وگرنه مجبورم دندون درد و سردرد و باهم تحمل کنم…
فکرشو کنین…دندون درد و سردرد و یه بغض تو گلو با 10080…
چه شود…
دارم چرت میگم…میدونم 🙂

Maryhan
مهمان
Maryhan

وای 🙁 اشکم دراومد :'(
مرسی مهتاب جان بابت ترجمه عالیه <3

parisa
مهمان
parisa

واااای بکی مریضیش خیلی جدیه؟آره؟؟
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
من فقط تونستم گریه کنم….غم انگیزه واقعا
ممنون

مهسا
مهمان
مهسا

بک خدا ازت نگذره اکشمو در اوردی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif