132 👁 بازدید

episode 3 of 10080

سلام خوانندگان گل و عزيز فيك ترجمه اي 10080

من روم سياهه. چي بگم ؟ حدود يك ماه شد من قسمت جديد آپ نكردم. واقعا متاسفم. دم پايي، لنگه كفش، اصلا چاقو، هر چي داريد پرت كنيد، بخوايد منو بزنيد بكشيد هم حق داريد. فقط قربون دستتون جوري اينا رو نشونه گيري كنيد به من نخوره ^^ من تو تحريمم بالام جان. بي تقصيرم. حتي خبراي اكسو رو هم نمي تونم به هيچ وجه دنبال كنم. بازم ، هم به خاطر دير آپ كردن و هم به خاطر جواب ندادن كامنتاي قسمت قبلي معذرت مي خوام ولي همشون رو خوندم. آخراش ديگه آمپر پرونده بوديد. دركم كنيد لطفا. خوشحال و ممنونم که این فیک رو دوست دارید و حمایت می کنید.

راستي اگه دوست داريد مي تونيد براي اين فيك پوستر درست كنيد. البته تو نت پوستراش زیاده، شما هم اگه دوست داشتيد و وقت داشتيد مي تونيد هنراتون رو به نمايش بذاريد. آپلودش كنيد و لينكش رو تو كامنتا بزاريد يا به جيميل زير بفرستيد.

Maryam.alkrm@gmail.com

بفرماييد ادامه اسم آهنگه رو هم دوباره گذاشتم براتون

 

بکهیون عادت داشت روی تنه ی درختا بنویسه (حک کنه). توی گذشتشون زمان هایی که چانیول معمولا آخر هفته ها رو تعطیلی داشت، آپارتمان رو ترک می کردن و با هم به پارک می رفتن. اونجا جایی بود که بکهیون با استفاده از یه چیز تیز حروف اول اسمشون رو روی چوب حک می کرد. چانیول هم مراقب بود و از این می ترسید که نکنه یکی از مسئولین (محيط زيست) همسر خیال بافش رو به خاطر آسیب زدن به یه درخت دستگیر کنه، اگرچه که اون، این کار رو فقط برای عشق انجام میداد.

 

________________________________________

 

سر مراسم امضا جمعیت زیادی از مردم حضور داشتن ولی هر چقدر هم که بکهیون سرش رو دراز کرد و چرخوند، نتونست غولش رو هیچ جایی ببینه. با فکر به اینکه چانیول ممکنه کمی دیرتر بیاد، بکهیون روز رو گذروند و کتاب ها رو با خوشحالی برای طرفدارا و ناظران کنجکاوی که دلشون می خواست یه کتاب امضا شده از یه فرد تقریبا مشهور بگیرن، امضا کرد. تمام وقت امیدوار بود و قول چانیول رو توی قلبش نگه داشت ولی وقتی جمعیت کم شدن و چانیول هنوز هم جایی دیده نمیشد، قلب بکهیون احساس پوچی کرد.

می دونست نباید این موضوع رو به قلبش ربط بده. چانیول سرش شلوغ بود و بک هم اینو می دونست. ولی این رو هم می دونست که چانیول قولایی رو نمیده که می دونه توانایی نگه داشتنشون رو نداره. ولی باز هم با این همه به بکهیون گفته بود که اون جا خواهد بود.

 

________________________________________

 

دفعه ی بعدی که تماس ویدئویی داشتن، بکهیون تلاش نکرد نشون بده خوشحاله، چون نبود. “ناراحت” کلمه ی درخورش بود ولی نمی خواست (به چانیول) ضربه بزنه چون سرش شلوغ بود. حتما برای نرفتن به یه مراسم امضای احمقانه بهونه داشته. ولی برای بکهیون اون فقط یه مراسم امضای “احمقانه” نبود. اولین بارش بود و می خواست چانیول هم اونجا باشه اما نبود. و (مسئله) همينجا بود.

چانیول خسته تر از اونی بود که بفهمه کجای کار ایراد داره. عذرخواهی کرد ولی بکهیون غیر از اینکه بگه اشکالی نداره، تغییر دیگه ای نکرد. در مقابل اینا فقط چانیول رو عصبی کرد و باعث شد تماسشون رو کوتاه کنه و گفت یه شب دیگه زنگ میزنه.

 

________________________________________

 

همونطور كه موفقيت كش دار شد و ادامه پيدا كرد، ديگه زماني براي استراحت كردن وجود نداشت. ديگه تايمي براي گذروندن با كسي كه دوستش داشتن يا ارتباط دوباره با دوستاشون در دسترس نبود. زمان ديگه براشون لحظات گرم و صميمانه فراهم نمي كرد فقط به جاش فرصتي براي بهرمندي و سودآوري تو خط فعاليت هاي كاريشون در اختيارشون مي ذاشت.

 

________________________________________

 

مثل عكس هاي قديمي، رابطشون هم شروع به تغيير كرد. درست مثل تصاوير كمرنگ تو عكسا كه يه زماني درخشنده و با طراوت بودن، رابطشون هم كهنه و بي روح شد. توي ازدواج خودشون با هم غريبه شده بودن. بيشتر اوقات لحظاتي رو كه وقتي همه چيز ساده تر بود كنار هم داشتن، فراموش ميكردن.

 

________________________________________

 

بعد از گذر دو سال و يازده ماه از زندگي مشتركشون، چانيول در حالي كه به تصوير تمام قد خودش تو آينه نگاه مي كرد، تو اتاق خواب ايستاد. دكمه هاي سر آستينش رو بست و موهاش رو مرتب كرد. به ساعت نگاه كرد و فهميد بدون حتي يك دقيقه وقت براي استراحت، برنامه ي كاري داره. ولي علارغم برنامه اش كه مثل ساعت دقيق بود نتوست جلوي خودش رو بگيره و لبه ي تختش نشست. به ديوار خالي پيش روش خيره شد و آه عميقي كشيد.

قلبش احساس سنگيني مي كرد و چند هفته اي – ميشه گفت يك ماه – طول كشيده بود تا حال خودش رو بفمه. يه جور حس شك و ترديد بود. با فكر وحشتناك اينكه شايد ديگه عاشق همسرش نيست، مبارزه مي كرد ولي تو چند روز گذشته فهميده بود ديگه نمي تونه قبولش نكنه.

احساس تنهايي مي كرد ولي بكهيون خيلي دور از دسترس بود. چانيول مطمئن بود هنوز هم نويسنده ي مو قهوه ايي كه بعضي اوقات تو روزنامه ها يا آنلاين ميديد رو دوست داره ولي نه به اندازه ي قديم. ماه ها بود كه با هم س.ك.س نداشتن. بكهيون دير به دير بهش سر ميزد. قرار هاي شبونه هم با وجود برنامه هاي كاريشون غير ممكن بود. در واقع، چانيول بيشتر كه بهش فكر كرد، فهميد بيشتر از اينكه بكهيون رو شخصا ببينه اونو تو تماس هاي كوتاه و نامكرر ويدئوييشون ديده. سرش رو چرخوند و به تخت خالي نگاه كرد. دلش تنگ شده بود… براي اون جذابيت ، براي اون كارا – براي همه چيز. فاصله يه مسئله بود و تنهايي يه مسئله ي ديگه. كم شدن تماس و ارتباط ها ، پرده از پايان ماجرا برداشت اما اين احساس سنگينيه داخل قلب چانيول بود كه تصميم نهايي رو گرفت…

 

________________________________________

 

بعضي اوقات بكهيون به اين فكر مي كرد كه بايد راه خودش رو ادامه بده ولي قلبش بهش اجازه نمي داد. هنوز هم عاشق غولش بود. علارغم اينكه هر شبي كه به خونه ، به ملك ساكت “هر دو شون” ، برميگشت با خوابيدن كنار يه تخت سرد و خالي به پايان ميرسيد. دلش براي شبايي كه تا صبح در گوش هم حرف ميزدن تنگ شده بود. دلش براي تخته بازيا، درختا و فيلما تنگ شده بود. تنها چيزي كه گهگاهي روزش رو شب مي كرد، (ديدن) عكساي عروسيشون بود.

 

_______________________________________

 

چانيول براي حفظ ظاهرش بايد به جشن كريسمس سالانه ي شركتشون مي رفت به خاطر همين مجبور شد درخواست بكهيون كه ازش خواسته بود براي تعطيلات به خونه برگرده رو رد كنه. مثل هميشه بكهيون هم گفته بود كه دركش ميكنه و بعد از اون به سرعت قطع كرده بود. بحث نكردنا و وادادناي رضايتمندانه ي بكهيون، چانيول رو آزار مي داد.

با خودش فكر كرد اگه بكهيون يكم جدي تر براي وقت خودش جنگيده بود، مسلما اون هم ميگفته بله. ولي بعد به خودش يادآور شد كه نمي تونسته بله بگه. چون سرش شلوغ بود. چانيول با يه رابطه ي سرد و خشك درست مثل آب و هواي (اون موقع ) ، ادامه داد. با نوشيدنيه تو دستش و لبخند رو صورتش، چشماش رو حركت داد. همونجا تو جشن كريسمس سالانه بود كه كيونگسو رو ديد.

 

________________________________________

 

تو يكي از سخت ترين روزاي هفته ي امتحانات نهايي چانيول، بكهيون با چرب زبوني و شيريني هم اتاقي چانيول ، كريس ، رو راضي كرد تا بزاره صبح زودِ يكي از روزاي امتحانيِ چانيول ، وارد اتاقشون بشه. بكهيون آسه آسه رو پنجه ي پاش به چانيول نزديك شد و با مهربوني يه كاغذ استيكر رو روي سرش چسبوند و بعد سه تيكه از شكلاتاي موردعلاقه ي چانيول رو نزديك دفترش گذاشت. آروم خنده اي كرد و با لبخند برگشت و خيلي بي سر و صدا از اتاق بيرون رفت.

نيم ساعت بعد كه چانيول با صداي زنگ گوشيش از خواب بيدار شد اولين چيزي كه توجهش رو جلب كرد كاغذ چسبيده شده روي پيشونيش بود كه نميذاشت چشماش رو بماله. اون كند و چشماش رو به هم زد و از فاصله ي نزديك تري به كلمات نگاه كرد. وقتي چشماش (روي برگه) متمركز شدن، متوجه شد كه چيزاي نوشته شده كلمه نبودن، بلكه يه سري صفر و يك بودن.

 

“01000111 01101111 01101111 01100100 00100000 01101100 01110101 01100011 01101011 00100000 01101111 01101110 00100000 01111001 01101111 01110101 01110010 00100000 01100101 01111000 01100001 01101101 01110011 00101100 00100000 01100111 01101001 01100001 01101110 01110100 00100001”

چشماي چانيول پايين تر اومدن و به تيكه ي ته نامه نگاه كردن…

 

“01001001 00100000 01101100 01101111 01110110 01100101 00100000 01111001 01101111 01110101 00100001.”

با اينكه تازه از خواب بيدار شده بود ولي وقتش رو سر رمزگشايي كردن نامه گذاشت. وقتي اون روز صبح سمت كلاسش ميرفت، تمام اعداد رو با سرعت و دقت توي گوشي موبايلش كپي كرد. با يه مترجم، بالاخره چيزي كه بكهيون براش نوشته بود رو خوند.

” تو امتحانت موفق باشي ، غول”

در آخر چانيول پيام كوتاه تر پايين نامه رو ترجمه كرد.

” دوستت دارم! ”

 

________________________________________

 

كريسمس هم گذشت و تنها چيزي كه بينشون رد و بدل شد، كارتي بود كه بكهيون دريافت كرد. يه كادوي خيلي ساده هم ارسال شد. بكهيون نمي دونست چي بايد بفرسته براي همين فقط سه تيكه شكلات فرستاد.

 

________________________________________

 

نبايد اشتباه احساس مي شد اما انگار شد… با گذشت زمان جذابيت دفتر كار بيشتر و بيشتر شد. چيزي كه از نگاه هاي دزدكي و معصومانه شروع شده بود ، به تدريج يه چيزايي با تماس فيزيكي بيشتر رو نمايان كرد و اينا همه از زماني شروع شد كه كيونگسو قدم اول رو برداشت و لباش رو روي لباي چانيول مايل كرد.

و وقتي چانيول، كيونگسو رو روي تختش خوابوند، صدايي كه تو ذهنش بهش مي گفت كيونگسو به اونجا تعلق نداره رو پس زد. صدا مدام بهش مي گفت كه اونجا همونطور كه تخت خودشه تخت بكهيون هم هست اما هيچ وقت مال كيونگسو نميشه. براي همين چانيول به وجدانش عمل كرد ، با اين بهونه كه بكهيون ديگه اونجا نيست، اونا با هم يه جور غريبه شدن و خود چانيول به يه چيزي احتياج داره – چيزي كه كيونگسو مي تونست بهش بده ولي بكهيون نه.

درست قبل از اينكه كيونگسو خودش رو روي بدن چانيول پايين بياره ، دست چانيول رو گرفت و حلقه ي ازدواجش رو درآورد، اونو به يه گوشه اي پرت كرد كه حلقه درش خيلي بي صدا روي زمين افتاد.

 

________________________________________

 

همين بهار گذشته بود كه بكهيون از درد رنج برد. اما زماني بهشون توجه كرد كه سر درد هاش مكرر شده بودن و دردشون از بين نمي رفت. كم كم متوجه شد بدنش هم احساس خستگي مي كنه. بعد از دو هفته كه سعي كرد با مصرف قرص و دارو برطرفشون كنه ، بالاخره تسليم شد. غير از اينكه فكر كنه اونا يه سري سردرد ها و مسائل ساده ان كه خيلي زود با يه قرص جادويي از طرف دكتر حل مي شن، نظر خاصي راجع به بيماريش نداشت.

وقتي داخل رفت، انتظار شنيدن چيز خاصي رو نداشت اما در حالي بيرون اومد كه احساس مي كرد بار كل دنيا رو شونه هاشه و به قلبش فشار مياره.

 

________________________________________

 

دكتر بهش گفته بود كه فردا حتما بايد بره سي تي اسكن ، اما براي يه لحظه بكهيون احساس كرد كه دلش نمي خواد تنهايي بره. اولين شخصي كه به ذهنش رسيد چانيول بود، همسر و سنگ صبورش. سريع سوار مترو شد و سمت آپارتمان چانيول حركت كرد، به اشكاش اجازه ي سرازير شدن نداد و سعي كرد ظاهر قوي خودش رو حفظ كنه.

درست بعد از اينكه توي تاكسي پريد، زماني كه راننده آدرس رو ازش پرسيد، سر جاش يخ زد. فهميد كه تو اون لحظه نمي دونه. واقعا نمي دونست. سعي كرد يادش بياد اما باز هم نتونست آدرسي رو كه يه روز مثل پشت دستش بلد بود رو به خاطر بياره. با ناراحتي و نا اميدي، در حالي كه نمي تونست دليل از دست دادن ناگهاني حافظش رو براي راننده توضيح بده از تاكسي پياده شد. تصميم گرفت بدوئه چون برعكس آدرس، تصوير كمرنگي از خيابون ها و گوشه و كنار هايي كه تو گذشته وقتي سوار ماشين بود ازشون عبور مي كرد رو هنوز به خاطر داشت.

بك به اين اميد داشت كه شايد بتونن با هم آشتي كنن و زماني كه با بي پروايي تو طول يك سال از دست داده بودن رو يك شبه جبران كنن. بكهيون اميدوار بود و رويا پردازي مي كرد، اما درست در همون لحظه اي كه چشماش به چانيولي افتاد كه با يه نفر از ساختمون آپارتمانش بيرون مياد در حالي كه دستاشون رو به هم گره زدن و رو صورت هر دوشون لبخندي به نشونه ي خرسندي و رضايته، بكهيون ايستاد و ديد كه چطور تموم اون رويا ها ذره ذره جلوي چشماش نابود شدن و از بين رفتن.

و مثل دردي كه تو چند هفته ي پيش احساس كرده بود، چشماش به آرومي خيس شدن ، تا زماني كه ديگه نتونست هيچ چيزي از اون ]صحنه ي تلخ[ رو تحمل كنه، اشكاش پايين چكيدن. با زانوهاي لرزون و چشماي تار، قدمي به عقب برداشت و سمت ديگه اي چرخيد. تنهاي تنها.

 

________________________________________

شش ماه از سال جديد گذشته و اوايل تابستون بود. كيونگسو روي…

 

نویسنده : Exobubz

مترجم: مهتاب

ohsehunfans.in

 

دوستان قسمت هاي غم انگيز داستان داره شروع ميشه. يني شروع شده. من قلبم به شدت به درد مياد. گاهي موقع تايپ گريه مي كنم. گفتم بهتون بگم اگه خيلي احساسي هستيد و عاشق بكيد براي قسمت بعدي قبل خوندن داستان ، دستمال كاغذي هم آماده كنید.

 قسمت بعدي رو تو طول هفته ي آينده يا تا جمعه ي آينده حتما ميذارم. مي دونم ديره و كاملا كسايي كه تو خماري موندن رو درك مي كنم ولي متاسفم كه نمي تونم يه زمان معين بهتون بدم. من تو تحريم شديد به سر ميبرم و حجم درسا آخر ساليه بالا كشيده. دعا كنيد قبل امتحاناي ترم 10080 رو تموم كنم وگرنه بازم بايد يه يه ماهي صبر كنيد. حدود سه قسمت يا چهار قسمت بمونده… سعي ميكنم باشه سه قسمت كه زود تموم بشه.

پ.ن: از الآن به چاني فحش نديد. نگه داريد براي آخر داستان… موهاهاها… به نظر من كه تو اين وضع الآنشون هر دوتاشون مقصرن… كيونگسو خوب همه چيز رو كنترل كرد ولي بكي چاني رو لوس كرد. از بس از خودش گذشت، چاني در آخر سوء استفاده كرد… هر دوتاشون از هم دور شدن و مقصر بودن… نظر من اينه كه چاني 90 و بكهيون 10 درصد مقصر بودن. نظر شما چيه؟!

 

و اسم آهنگ : under از Alex Hepburn

اینم لینکبرای اطلاعات بیشتر ^^



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





121
نظر بگذارید

avatar
72 نظرات
49 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
66 نظرات نویسندگان
Maryhanparisajinbitashamin نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Maryhan
مهمان
Maryhan

مرسی عالی بود، ولی به نظر من 60 اون غول و 40 بکهیون
شخصیت چانی رو درک میکنم اینکه با رفتارای ایثارگرانه ی بکی این حس بهش القا میشه که خیلی مهم نیست. بکی خیلی راحت بدون اینکه ناراحت بشه از رو قضیه رد میشه، حس اینکه دیگه براش مهم نیستم الان هم چانی رو محاصره کرده هم بکی رو بکی به نظر خودش این از خودگذشتگیش مستحق جوابی مثه خیانت نبوده
سوء برداشت از طرف جفتشون باعث این فاصله و در نهایت ورود نفر سوم شده

parisa
مهمان
parisa

واااای خدایه من چطورتونس بهش خیااانت کنه….
منم قلب درد گرفت خیلییی…/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
بانظرت موافقم…
عالی بود….ممنون

jin
مهمان
jin

میگم این اهنگه که چن و بک هیون میخونن تو قسمته اخرم لینکه ویدئوش بود چه اهنگیه؟

bita
مهمان
bita

اشکام تموم نمیشن/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (16).gif

shamin
مهمان
shamin

پس چان هیچ وقت عاشق بک نیود.اگه واقعا عاشق بکی بود
اونو باخودش می برد مراسم
و بجای کیونگسو با بکی میبود-.-
بک جانم چش شده؟
برای چان متاسفم-.-لیاقته بکی ونداره