75 👁 بازدید

episode 2 of 10080

سلام

صبح همگی به خیر

قسمت دوم عیدیم رو آوردم براتون

خب هر کی منتظره 10080 بوده سریعا بره ادامه من اینجا چیزی نمی گم

خب اینم از ویدئو با لینک مستقیم

لینکش فقط 15 روز اعتبار داره دوستان

yuy (3)

یه نکته: قسمت قبل گفتم 10080 ثانیه… اشتباه شده منظورم 10080 دقیقه بوده… یه هفته 10080 دقیقست نه 10080 ثانیه

من هر قسمت اسم نویسنده ی اصلی رو آخر داستان میزنم که بعد ها برای سایت مشکل ایجاد نشه

کلمه ی “خوب” واقعا به طور کامل وضعیتشون رو توصیف می کردن ولی این “خوب” فقط برای مدت کوتاهی موندگار بود. بعد از چند هفته خوب تبدیل شد به قابل تحمل. بعد از پیدا کردن یه آپارتمان برای چانیول ، زمانی که خودشم احساس کرد راه برگشتن به خونه براش امن نیست ، هر دو نقشه هاشون رو عملی کردن. شب هایی که چانیول تصمیم میگرفت شهر بمونه ، بکهیون اگر که می تونست ، به سرعت براش یکم غذا آماده می کرد ، یه مسیر خیلی طولانی سوار مترو می شد و بعد هم یه تاکسی می گرفت ، فقط و فقط برای اینکه شام چانیول رو بهش برسونه. همیشه از این مطمئن می شد که غذا مزش خوب و دقیقا همون چیزی باشه که چانیول هوس کرده. اینو بعد از دو سال زندگی مشترک به حس ششمش حدس میزد.

چانیول طبق برنامه ریزی هاشون سعی می کرد برای آخر هفته ها برگرده خونه ولی فهمید اینجوری روز های آخر هفته خستگی جونش رو فرا میگیره و تو تنش میمونه و بهش اجازه نمیده تا در طول هفته کارش رو درست انجام بده. به خاطر همین بکهیون بعد از کلی تلاش و چند بار امتحان کردن بهش لبخند زد و گفت اشکالی نداره آخر هفته ها تو شهر بمونه و لازم نیست خودش رو فقط برای برگشتن به خونه خسته بکنه. اوایل چانیول برای پذیرش این لطف بکهیون دودل بود اما بعد از مدتی تصمیم گرفت آخر هفته ها توی شهر بمونه. با اینکه اون آپارتمان قرار بود فقط برای موقعیت های سختی که چانیول توانایی برگشت به خونه رو نداشت استفاده بشه ولی چانیول کم کم ، هر هفته به طور مداوم ازش استفاده کرد تا اینکه ماه ها از آخرین باری که پاش رو داخل خونه ای که برای هردوشون خریده بود گذاشته بود ، گذشت. به زبون دیگه ، پناهگاه کوچیکشون تو خاطراتش خاک گرفته بود و با کاربرد مفیدی که آپارتمان یک خوابه ی بزرگ براش فراهم میکرد ، جایگزین شده بود : راحتی.

_____________________________

از سمت بکهیون ، اون هم به خاطر نزدیک شدن زمان انتشار اولین کتابش کمتر و دیر به دیر تر به آپارتمان سر میزد. اون زمان رو حفظ و سعی می کرد هر وقت که بتونه با تلفن یا تماس ویدئویی با چانیول ارتباط بر قرار کنه. ولی مثل تمام چیز های دیگه اون تماس ها هم به شماره افتادن. وقتی چانیول داشت تو دفتر کار می کرد ، بک هیون بعد از اینکه تا دم دمای طلوع آفتاب نوشته و برنامه ریزی کرده بود و دست آخر به تنهایی روی تختشون غش کرده بود ، خواب بود.

لحظات کمیابی که بکهیون شانس زنگ زدن به همسرش رو پیدا می کرد ، تمام مکالمات مختصر ، کوتاه و کلی بودن و بیشتر اوقات با سوالات معمول و تکراری مثله “چی کارا کردی؟” یا “غذاتو خوردی؟” پر میشدن. تماس هاشون همونطور کوتاه پیش میرفتن به خاطر اینکه هر دو طرف از این حقیقت ساده که طرف مقابل باید بخوابه یا بره سرکار با خبر بودن.

یک شب وقتی بکهیون به تنهایی روی تختش دراز کشیده بود و غیر از ماه درخشانی که از کنار پنجره عبور می کرد و پرده ی نازکی که به آرومی تکون می خورد ، چیزی برای نگاه کردن نداشت ، درباره ی تصمیمشون با خودش فکر کرد. چیزایی که داشت اتفاق می افتاد رو سبک سنگین کرد. بین خودشون یه شکاف احساس می کرد. فاصله فقط یه عامل مشترک ساده نبود بلکه برای بکهیون این حقیقت که هر دو همدیگه رو به ندرت میدیدن بیشتر از یه عامل خیلی بزرگ معنی داشت. فاصله مسئله ی خاصی نبود چون اگه هر دو زیر یک سقف زندگی می کردن ، باز هم وضعیتشون تغییری نمی کرد. هر دو انقدر پر مشغله بودن که دیگه برای هم زمانی نداشتن. وضعشون همین بود فقط با شرایط محیطی متفاوت.

_____________________________

زمان دانشگاه ، بکهیون علاقه ی زیادی به زبان های دیگه داشت. یکی از بلاهایی که سر چانیول می آورد این بود که با یه زبون دیگه براش نامه میذاشت. می دونست دوست پسرش که تموم فکر و ذکرش مشغول بازرگانی و کسب و کاره ، برای چطوری خوندن اون نامه هیچ ایده ای توی ذهنش نداره. بخشای خنده دار برای بکی زمان هایی بودن که می نشست و چانیولی که سخت مشغول رمزگشایی نامه بود رو تماشا می کرد.

سعی می کرد محتوای نامه ها همیشه ساده ولی پر معنی باشه. بیشتر اوقات اونا یادداشت های “دوست دارم” بودن. علارغم اینکه چانیول بی رحم و خونسرد به نظر میرسید و رفتار می کرد ولی همیشه جواب نامه ها رو می داد ، اما به کره ای ، زبان مشترک بین هر دوشون.

_____________________________

روز های زیادی بودن که بکهیون دنبال چانیول به کتابخونه می رفت. تو یکی از اون روزها به کدهای دودویی علاقه پیدا کرد. همون طور که چانیول بین انبوه کتاب هایی که به تست و کوییز پیش روی یکی از کلاس هاش ربط داشتن، می نشست و اونا رو مطالعه می کرد، بکهیون هم از روی شونه ی دانشجو های دیگه کاراشون رو دید میزد. بیشتر اوقات کارش همین بود چون اون روزا بکهیون بیشتر از اینکه مردعمل باشه فقط می نشست و نگاه می کرد. همون موقع ها بود که نگاهش به کتاب یکی از دانشجو ها افتاد و نظرش به صفر و یک هایی که روی صفحه بودن جلب شد.

بکهیون فهمیده بود اونا دارن به یه زبانی کار میکنن ولی چشم اون دانشجوها به صفحه ی کاغذ قفل شده بود. چند ثانیه بعد بک فهمید اونا دارن اعداد رو ترجمه می کنن. هر چقدر هم به اعداد توی اون کتاب زل زد نتونست بفهمه اونا چجوری دارن یه کوفتی رو از دل ردیف منظم ساخته شده از 2 تا عدد مثبت اول بیرون می کشن- البته یه نفر می تونست باهاش سر اینکه صفر نه مثبته نه منفی بحث کنه !

در آن واحد بکهیون قدمی به عقب برداشت و سمت جایی که چانیول نشسته بود دوید. چیزایی که دیده بود رو به سرعت از دوست پسرش که تو این موضوعات سررشته داشت، پرسید. چانیول با صورت همیشگیش جواب داد: اینا کدهای دودویی هستن بکهیون.

دودویی… (مبنای 2)

مبنا در عین سادگی مرموز بود چون کمتر کسی از مردم عادی می تونست بفهمتش. علاوه بر این یه نوع فاکتور “خوب” درون خودش داشت که بکهیون رو جذب می کرد. بکهیون با یه لبخند بزرگ از چانیول تشکر کرد و فورا دوست پسر کتابدارش رو بوسید. و بعد شروع به چرخیدن تو کتابخونه کرد. دنبال چیزی می گشت که بتونه بهش هنر مبنا رو آموزش بده.

_____________________________

روزای اول زندگی مشترک ، توی اون آپارتمان نقلی ، شنبه ها رو به تماشای فیلم اختصاص میدادن. بعضی روزا کمدی های عاشقانه و بعضی دیگه فیلم های خانوادگی غمگین تماشا می کردن که دست آخر یکیشون – اغلب اوقات بکهیون – رو به گریه می انداخت.

تو همچون مواقعی چانیول سرش رو نوازش میکرد و بهش می گفت که گریه نکنه ، اون فقط یه فیلمه و گریه کردن هیچ کدوم از چیزایی که اتفاق افتاده رو عوض نمی کنه. در مقابل بکهیون با اوقات تلخی باهاش بحث می کرد و می پرسید که چه اشکالی داره آدم یه پایان قشنگ آرزو بکنه ؟ و با این سوال چانیول رو به چالش می انداخت. چانیول هم همیشه جواب می داد آرزوی یه پایان متفاوت هیچ سودی نداره چون فیلم تموم شده و چیزی عوضش نمی کنه. بکهیون بازم به گفتن اینکه چانیول یه آدم بیشعور بی احساسه ادامه می داد. دست آخر چانیول مخالفت می کرد و در حالی که خم شده بود، اشک های فیلم آمیز بکهیون رو با بوسه هاش پاک می کرد.

_____________________________

وقتی اولین کتاب بکهیون منتشر شد، بالاخره احساس راحتی می کرد. فکر می کرد دیگه می تونه با خیال راحت به دیدن چانیول بره ولی موفقیتی که نشر کتابش داشت ، به دنبال خودش یه سری برنامه کاری جدید آورد. کل شبی که بکهیون به دیدن چانیول رفته بود با صحبت های کلیشه ای گذشت. بک هنوز هم می گفت “دوست دارم” چانیول هم همینطور ولی اون گرما و عشق اولیه از کلمات نمی چکیدن.

و س.ک.س اون شبشون بیشتر جنبه ی نیاز داشت و در طولش نوعی اجبار هم احساس می شد. ترسی بینشون بود که با س.ک.س مثل گذشته ، دنبال پر کردنش بودن. ولی بازم هیچ کمکی بهشون نمی کرد. چانیول خسته بود. بکهیون هم خسته بود. ولی هر دو تمام تلاششون رو میکردن تا چیزی غیر از میل به خوابیدن و استراحت بعد از یک شب شهوانی رو احساس کنن.

_____________________________

چیزایی که شب های جمعه ازش لذت می بردن ، بازی های تخته ای بود. وقتی چانیول نزدیکای ساعت 6 برمیگشت خونه، بکهیون شام رو حاضر می کرد و یه بازی تخته ای بیرون می آورد. بعد از شام ، مسواک زدن و یکم هم بازی های بزن بزن ، بازی تخته ای رو بیرون می آوردن و شروع می کردن. گاهی اوقات بازی یه سری شرط هم داشت. یک شب با هم عموپولدار بازی کردن. هر باری که چانیول یکی از دارایی های بکهیون رو می خرید، پسر ریزه میزه باید یکی از لباس هاش رو در می آورد. چانیول – با رشته ی بازرگانی – همیشه سنجیده بازی می کرد و در همون سی دقیقه ی اول بازی بک هیون رو مجبور می کرد کاملا لخت بشه.

بازی های تخته ای هیچ وقت زیاد طول نمی کشیدن. این صدای جیر جیر تخت بود که همیشه بیشتر از بازی طول می کشید و وقتی کارشون تموم می شد، چانیول در گوشش زمزمه می کرد: من بردم.

بکهیون پوزخندی میزد، بدنشاشون رو به هم نزدیک تر می کرد و سرش رو تکون می داد: نه من بردم.

و بعد لبای چانیول رو عمیقا می بوسید: تو برای همیشه مال منی.

_____________________________

بکهیون در حالی که رو به دوربین لبخند می زد گفت: من آخر این هفته یه مراسم امضا دارم ، یئول.

چانیول با یه لبخند خسته جوابش رو داد: واقعا ! کتابت کاراش خوب پیش میره ؟

بک هیون سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد و نیشخند زد: آره. تو جدول نویسنده های جدید رتبش خیلی بالاست. من واقعا خوشحالم.

چانی: تبریک میگم ، بک.

بک: ممنونم یئول.

سکوت طولانی ای برای چند ثانیه بینشون حاکم شد و بعد بک پرسید: خب… تو هم میای ؟ لطفا ؟

چانیول دهنش رو باز کرد ولی برای لحظه ای مردد شد. می دونست که به احتمال زیاد نمی تونه بره ولی نفهمید چرا از دهنش پرید: حتما.

ماورای توجه چانیول بدون اینکه اون بفهمه ، چشمای بکهیون برق زد. بک به شوخی گفت: یه کتاب بخر ! من برات امضاش می کنم !

و در همون زمان بکهیون یه نگاه به پایین کرد و درحالی که خمیازه می کشید گفت: آه ، من باید برم.

چانیول تلاش کرد خمیازه نکشه: باشه. خدافظ.

بکهیون سرش رو تکون داد: خدافظ…. آه راستی. این هفته میای خونه ؟

چانی: بک، من…

بکهیون احساسش رو پشت یه لبخند پنهان کرد و برای چانیول دست تکون داد: اشکالی نداره! من جوابت رو می دونستم. نمی خواد چیزی بگی. من درک می کنم… به هر حال یه وقت دیگه ای میای. من یه چندتا گل قشنگ تو باغچه کاشتم.

با دیدن صورت چانیول ، بکهیون فهمید همسرش نمی دونه چطوری باید جوابش رو بده. وقتی احساس کرد باعث شده همسرش احساس بدی داشته باشه، با اینکه برای خودش رنج آور بود فاز خودش رو عوض کرد: برات عکس می فرستم. باشه ؟

چانی : باشه.

بکی: خدافظ یئول. دوست دارم.

چانیول یه لحظه صبر کرد: خدافظ بک.

بکهیون منتظر جمله ی “دوست دارم” شد که معمولا بعد خدافظی میومد ولی بعد از دو ثانیه سرش رو تکون داد و از اکانتش بیرون اومد. با خودش فکر کرد شاید چانیول خیلی خسته بوده و فراموشش شده.. اونقدر خسته بوده که اون سه تا کلمه ی ساده رو یادش رفته…

نویسنده : exobubz

 

راستی یه توضیح کوتاه راجع به کدای دودویی

اعداد عادی ای که ما میبینیم همه در مبنای 10 هستن اگه این اعداد رو توی مبنای دو ببریم یا به اصطلاح به کد دودویی تبدیل کنیم فقط میشن یه سری صفر و یک.

1100 در مبنای دو همون 12 خودمونه.

زبان کامپیوترم مبنا یا صفر و یکه دیگه. هر حرفی مثلا A یا a تو کامپیوتر عدد یا کد مخصوص به خودش رو داره. از همین کدا استفاده کردن و یه زبان رمزی ساختن. اصل مبنا مال ریاضیه ولی با استفاده ازین کدا و اعداد ازش یه زبان هم ساختن که خیلی راحت تو نت براتون ترجمه می کنه. حالا قسمت بعدی با نامه های بک و این اعداد بیشتر آشنا میشید.

امیدوارم از این قسمت خوشتون اومده باشه



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





67
نظر بگذارید

avatar
64 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
61 نظرات نویسندگان
بی نامMaryhanparisasarabita نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
بی نام
مهمان
بی نام

عالیییی

Maryhan
مهمان
Maryhan

تا اینجاش که عالی پیش رفته، هر دو گرفتار جبر محیطی شدن
و وقتی نویسنده ی فیک اکسوبابز باشه چیزی جز عالی انتظار نمیره
بابت ترجمه ممنون، هر چند خیلی دیره /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

parisa
مهمان
parisa

بنظرم خیلی غم انگییز هردوتاشون میدونن خیلی ازهم دورشدن ولی کاری ام نمیتونن بکنن…این واقعاازهمه چی غم انگیزتره/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

sara
مهمان

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/76519_n7.gif

sara
مهمان

سلام گلی داستان عالیهههههه
تو خودتم فن فیک مینویسی؟؟؟؟