282 👁 بازدید

episode 1 of 10080

 

سلام به همه

خوبین ؟ خوشین ؟ چهارشنبه سوری خوب بود ؟ مبارکتون باشه … من که تو خونه سنگر گرفته بودم ^^

خب خب اینم قسمت اول عیدیمون.. فک کنم یه 6 یا 7 قسمتی بشه

دوستانی که فیک فقط برای تو رو می خونن و منتظر بودن سه شنبه آپ بشه من از صمیم قلبم پوزش می طلبم… نتونستم امروز بزارم. ایشالله فردا شب میزارمش. واقعا معذرت

خب برید ادامه که قسمت اول 10080 منتظرتونه

امیدوارم عیدیتون رو دوست داشته باشید

چند نکته قبل از شروع داستان :

1. اسم داستان 10080 (صد هشتاد یا همون ده هزار و هشتاد) هستش چون یک هفته 10080 ثانیه هستش… جذابیت این داستان متمرکز شده رو اون یه هفته ی بکیول که حالا آخر داستان بهش می رسیم.

2. چند قسمت اول شاید کسل کننده و بی مورد به نظر بیاد ولی توصیه می کنم تا ثانیه ی اول شروع اون 10080 ثانیه بخونید… خیلی قشنگه… الکی که جزء فیکای برتر نمیشه!.. من خودم عاشق کلمه به کلمه ی این داستانم

3. اسم آهنگی که رو اون ویدئو بود under از Alex Hepburn هستش. من الآن نتم مساعد نیست دفعه ی آینده هم آهنگو میزارم هم ویدئو ی جدید. کم کاری این دفعه رو ببخشید.

4. امیدوارم از خوندن داستان لذت ببرید و تا آخر حمایتش کنید.

قرار های عاشقانه ی اون دو فقط 7 ماه طول کشید. خوشحالی هر دوشون تو خنده هایی که با هم می کردن ، شبای بی پایانی که در آغوش هم می گذروندن و عشقی که به هم می ورزیدن خلاصه می شد. بوسه های کوتاه و کوچیک فضای دانشگاه فقط در حد کفایت بود اما در عوض شب ها جبرانشون رو می کردن… دو هفته ای طول کشید تا پارک چانیول از حال و هوای خودش خارج بشه و تمام تلاشش رو بکنه تا به پسر ریز اندام مو خرمایی ای که تو یکی از کلاس هاش بود، نزدیک بشه. در حالی که برای بیون بک هیون یک ثانیه هم طول نکشید تا به هر چیزی که اون پسر خوشتیپ و قد بلند ازش می خواست ، جواب مثبت بده.

با گذشت یک ماه هر دو با اخلاقیات هم آشنایی پیدا کردن. رشته ی بک هیون نویسندگی و روزنامه نگاری بود اگرچه نمی خواست توی هیج مجله یا روزنامه ای فعالیت کنه بلکه ترجیح می داد رمان نویسی کنه و آدم مستقلی برای خودش باشه. رشته ی چانیول بازاریابی و بازرگانی بود. از نظر کسایی که اونا رو از دور می دیدن یه جفت کاملا نامناسب به نظر می رسیدن… بک هیون ذهنی باز و بلند پرواز و همیشه لبخند به لب داشت، این در حالی بود که چانیول همیشه چهره ی جدی و رفتار با وقار و سنگینی داشت و اکثر اوقات آروم بود. تفاوت هاشون فراتر از اخلاقیات و رشته هاشون می رفت. بک هیون قهوش رو با شکر و شیر می خورد و نوشته هاش درباره ی مسائل عیرممکن و خیالی بودن. از طرف دیگه چانیول قهوه ی تلخ می نوشید و واقعیت رو به خیالات ترجیح می داد. همه ی اطرافیان فکر می کردن شخصیت خونگرم و شاد بک هیون به هیچ وجه با چانیول سرد و منطقی کنار نمیاد ولی خب… اشتباه می کردن.

بعد از اون هفت ماه چانیول خواستگاری کرد و مو خرمایی ریزه میزه ، بیون بک هیون ، جواب بله داد.

______________________________

چند ماه قبل از اینکه قول بدن تا وقتی مرگ از هم جداشون کنه عاشق هم می مونن صبر کردن. بعد از فارق التحصیلی و عروسی یه آپارتمان پیدا کردن. کوچیک بود ولی براشون اذیت کننده نبود. هنر دست بک هیون اون جا رو به یه خونه ی گرم تبدیل کرد… خونه ای که چانیول بعد از یه روز کاری سخت از برگشتن بهش لذت می برد.

هر شب بک هیون رو بغل می کرد و در گوشش قول خرید یه خونه ی بزرگتر رو زمزمه می کرد. جایی که بک بتونه خیلی آزادانه تر بچینتش و توش راحت تر باشه. و هر شب بک هیون رو به سینه ی برهنه ی همسرش لبخند می زد و ازش تشکر می کرد.

اخلاق مناسب ، جذاب و برجسته ی چانیول و توجهش به کار باعث شد تا به راحتی بتونه پله های ترقی رو طی کنه. همونطور که حقوقش بالاتر می رفت موجودی حساب بانکیشون هم روز به روز افزایش پیدا می کرد.

یه شب چانیول با مهربونی لپ تاپ بک رو از رو به روش برداشت و روی یه میز عسلی همون نزدیکی گذاشت. رو به روی همسرش زانو زد و دستاش رو توی دستش گرفت.

چانیول خیلی آهسته شروع کرد: بک…

و همونطور که بک هیون رو تو بهت و حیرت نگه داشته بود ادامه داد: می خوام اون خونه ای که همیشه قول خریدنش رو می دادم برات بخرم.

بک هیون قبل از اینکه به نفس نفس بیفته و در حالی که داره از همسرش تشکر می کنه دستاش رو به دور گردن اون حلقه کنه، با لب هایی لرزون سرش رو بارها تکون داد. اون شب اون ها تو آغوش هم گره خوردن و از لمس ها و عشق ورزیدن های آهستشون کمال لذت رو بردن.

______________________________

خونه باید فاکتور هایی که چانیول فکر می کرد بک هیون برای شغلش بهشون احتیاج داره رو می داشت : آرامش و سکوت. اون دو یه خونه ی نقلی با یه موقعیت مکانی کاملا مناسب که کمی دورتر از شهر قرار داشت پیدا کردن.

وقتی چانیول به بک هیون نگاه کرد و نظرش رو پرسید ، می دونست جواب بک هیون چیه.

بک: من عاشقش شدم، یئول.

چانیول لبخندی زد و دست بک هیون رو تو دستش گرفت: پس همینو می خریم.

بک هیون سرش رو بلند کرد و به چانیول نگاه کرد. کمی نگران به نظر می رسید: ولی از این جا تا محل کارت فقط یک ساعت راهه.

چانیول شونه ای بالا انداخت: اگه تو دوستش داری مسیر رفت و برگشت برای من مسئله ای نداره. همش شصت دقیقه میرم و شصت دقیقه هم بر میگردم. رفت و آمد تو این مسیر کار غیر ممکنی نیست!

چند لحظه بعد بک هیون باز هم پرسید: واقعا مسئله ای نداره ؟

چانیول سرش رو تکون داد و در عرض چند دقیقه تمام اسناد امضاء شده بودن.

______________________________

برنامه ریزی اصلی به عهده ی چانیولی بود که باید سرکار می رفت و برمی گشت. با گذشت زمان حجم کار بیشتر و بیشتر می شد و گاهی اوقات چانیول مجبور می شد تا اضافه کاری هم بایسته. همین طور که این چرخه ی بی پایان ادامه پیدا می کرد، چانی بالاخره فهمید رفت و آمد روزانه خیلی سخته. معمولا خسته بود و چشماش موقع رانندگی تار میدیدن. به همین خاطر قبل از نشستن پشت رول کافئین مصرف می کرد که باعث می شد حین کار حالش بد بشه یا وقتی برمیگرده خونه نتونه درست بخوابه.

بک هیون خودش رو به خاطر داشتن یه زندگی آروم و لذت بخش مقصر می دونست و احساس گناه می کرد چون همسرش برای فراهم کردن اون بیش از اندازه کار می کرد و زحمت می کشید. به تمام راه حل های پیش روشون فکر کرد تا به بهترین نتیجه رسید.

یه شب با مهربونی سر میز شام پیشنهاد داد: چانیول… میگم شاید بهتر باشه یه خونه وسط شهر بگیری.

بک سرش رو بالا آورد و به همسرش نگاه کرد. در مقابل چشمانی خسته دید که بهش نگاه می کردن.

چانیول با ناباوری پرسید: از من می خوای چی بگیرم ؟!

بک هیون آهی کشید و با نگرانی بهش نگاه کرد: نمی خوام دیگه این شکلی ببینمت یئول… هر روز با یه بدن نیمه جون می ری سرکار و بر که می گردی بدتر از قبلی. فقط دو ساعت رو الکی تو راهی. می تونی این دو ساعت رو بخوابی یا…

چانیول با حالت بدی گوشه ی چشمش رو مالید: بک، من خوبم.

بک: نه نیستی. به من گوش کن. یه آپارتمان می تونه…

چانیول با صدای بلندی تکرار کرد: گفتم که خوبم. از این نگرانی لعنتی بیا بیرون.

بی تفاوتی چانیول بک هیون رو عصبی می کرد. قاشق و چنگالش رو روی میز گذاشت و ایستاد. در حالی که سعی می کرد خشمش رو پنهان کنه با صدای بلندی گفت: ببینم کار اشتباهی می کنم که نگران همسرمم ؟

بر خلاف بک هیون، چانیول با آرامش سر جاش نشسته بود: بک، بشین.

بک هیون دستاش رو مشت کرد با اخم به چانیول خیره شد: نه! چانیول تو اصلا منو درک نمی کنی.. اصلا به چیزایی که می گم گوش نمیدی. من فقط می خوام بهت کمک کنم.

چانیول به تمسخر گفت: کمکم کنی؟!… نه بک هیون.. از نظر من تلاشت برای خرید یه آپارتمان جدا، به خاطر اینه که می خوای من ترکت کنم.

کم خوابی و کار بیش از اندازه نتیجه ای جز عصبی تر کردن چانیول نداشت.

بک هیون شکه شد و قدمی به عقب برداشت: منظورم این نبود…

چانی: آه بک خواهشا صدات رو بیار پایین. خیلی داری بلند حرف میزنی.

بک هیون ناامید و عصبی با شدت صندلیش رو سرجاش کرد: من ازت نمی خوام که ترکم کنی! واقعا آدم اعصاب خردکنی هستی ولی لعنت، من عاشقتم. پس دیدن اینکه دو ساعت پر از استرس رو به روزت اضافه می کنی تا فقط بری سرکار و برگردی آزارم میده.

بک هیون لبش رو گاز گرفت: خیلی آزارم میده یئول. ولی تو هیچوقت اینو نمی بینی چون وقتی پاتو تو این خونه می زاری، خوابیدی. از بس خسته ای دیگه حتی نگاهمم نمی کنی!

برای چند لحظه بک هیون منتظر جواب موند ولی تنها چیزی که دید چانیول بود که بی حرکت تو سکوت نشسته بود. بعد چانی خیلی آروم و من من کنان گفت: دیگه بیش از حد داری تظاهر می کنی…

بک هیون احساس می کرد به صلیب کشیده شده. کاملا مشخص بود حرفش تاثیری رو چانیول نداشتن. همسرش حتی حاضر نبود به حرفاش گوش بده…حتی با بی پروایی بی دلیل و عجیبی بهش گفته بود داره تظاهر میکنه در حالی که بک حقیقتا می خواست نگرانش رو بروز بده. بدنش می لرزید. برگشت و قبل از اینکه چانیول اشکای تلخی که از گونه هاش سرازیر می شدن رو ببینه ، میز رو ترک کرد.

______________________________

چانیول بالاخره وقتی ذهنش باز و آزاد بود نشست و درباره ی خواسته ی دیشب همسرش فکر کرد.

قبول کرد در این که به بک هیون اجازه ی اظهار نظر نداده بوده مقصره. ولی دست آخر کم خوابی و خستگی رو بهونه ی رفتار زننده و عیرقابل پذیرش اون شبش کرد.

تصمیم گرفته بود به حرفای بک گوش بده. در قفل و بسته ی دفتر کار بک هیون رو زد: بک هیون می دونم اون تویی. درو باز کن.

یک دقیقه که گذشت دوباره در زد: بک هیون درو بازکن. باید با هم حرف بزنیم. این جا وایستادن من فقط وقت رو تلف می کنه.

طولی نکشید که چانیول صدای باز شدن قفل رو شنید. داخل که رفت بک رو دید که روش رو برگردوند و سرجاش نشست. اصلا از این راضی نبود که بک هیون تصمیم داشت بهش رفتار سردی نشون بده و ناز کنه ولی با این منطق پیش رفت که حتما لایق دریافت همچین برخوردیه.

خیلی نرم و آروم گفت: بک.. خودت می دونی اصلا خوشم نمیاد پسم بزنی…

بک هیون سرش رو چرخوند و نگاه ناراحت اماعصبانی ای تحویل چانیول داد: ولی وقتی هم که واقعا بهت اهمیت می دم دارم بیش از حد تظاهر می کنم. این طور نیست ؟

چانیول از اینکه دیشب نتونسته بود جلوی زبونش رو بگیره ، افسوس خورد. به خوبی از تفاوت های بین خودش و بک آگاهی داشت. بک هیون حتی اگه شده دعوا راه بندازه و صداش رو بالا ببره دلش می خواست عقاید خودش رو بیان کنه در حالی که خودش همیشه سعی داشت همه چیز آروم و تحت کنترل باشه. ولی بعضی اوقات فراموش می کرد که این عادات و رفتار بک هیون هستن که اونو تبدیل به این شخصیت دوست داشتنی کردن. فراموش کردن این جزئیات و توهین به اونا باعث ضربه زدن به همسرش شده بود.

چانیول با قیافه ای جدی صندلی بک هیون رو چرخوند و از جا بلندش کرد. وقتی بک ممانعت کرد چانی با شدت بیشتری ادامه داد تا بالاخره بک هیون با بی میلی ایستاد.

سر بک رو بین بازوهاش پنهان کرد و سر خودش رو با خیالی آسوده روی سر بکی گذاشت.

چانی: منظورم اون نبود.

همونطور که بدن هاشون به آرومی کنار هم تکون می خوردن، چانیول ادامه داد: متاسفم بک…

مدت خیلی زیادی طول کشید تا بک هیون هم بالاخره دستش رو بالا آورد و آروم با سر انگشتاش سینه ی چانیول رو لمس کرد و بعد دستاش رو دور کمرش حلقه کرد.

بک: این چند وقته خیلی کج خلقی می کنی یئول…

چانیول لباش رو جمع کرد. می دونست این اواخر رفتارش خیلی تغییر کرده… در واقع برای هفته ها بود… کمبود خواب و اضافه کاری کار خودشون رو کرده بودن. نه تنها به خودش و سلامتیش بلکه به رابطش با همسرش هم آسیب رسونده بودن.

چانی: می دونم… متاسفم.

کاری جز عذر خواهی از بک از دست چانی بر نمی اومد. نمی تونست قولی بده. نمی تونست قول بده که زودتر بر میگرده خونه، کارش رو کمتر می کنه یا بیشتر می خوابه. اینا قول هایی غیر عملی بودن که چانیول حتی نمی دونست توانایی نگه داشتنشون رو داره یا نه. بهتر بود اصلا قولی نده تا یه قول دل خوش کنک بده.

اگه اون لحظه چانیول انقدر با دقت گوش نمی کرد یا اتاق انقدر ساکت نبود هیچ وقت صدای فین فین بک هیون رو نمی شنید. وقتی تلاش کرد صورتش رو ببینه، بک هیون فقط محکم تر بغلش کرد و صورتش رو با شدت بیشتر روی سینه ی چانیول فشار داد تا نزاره اشکاش رو ببینه. چانی لحظه ای بی حرکت ایستاد و بعد تکون خورد تا بوسه ی نرمی رو روی موهای بک هیون بنشونه.

چانیول باز هم تقصیرش رو تایید کرد: نباید جلوتو می گرفتم و ساکتت می کردم… تو فقط می خواستی کمکم کنی.

قبل از اینکه بک سرش رو بالا بیاره، ثانیه ای به سکوت گذشت: من نگرانت بودم.. می دونی دیگه؟

چانیول سرش رو تکون داد.

بک: گاهی اوقات فکر می کنم خرید خونه تو یه همچین جایی اشتباه بود.. من شبا احساس گناه می کنم…

بغضش شکشته شد و شروع به گریه کرد: تو همه ی این کارا رو به خاطر من کردی و حالا خودت این شکلی هستی. من…

چانیول با نگاه خشنی حرف بک رو قطع کرد: بس کن. تو حق نداری به خاطر هیچ چیزی احساس گناه کنی. من دوستت دارم. این کارو به خاطر تو کردم. دلیل این حال و روز من ربطی به تو نداره. همش به خاطر کاره. پس تو خودت رو به خاطر کمبود های من سرزنش نکن.

بک: ولی اگه یه خونه تو شهر خریده بودیم اونوقت…

چانی: بازم همین طور بود. من هر روز به همین اندازه فشار کار روم بود و به همین تعداد مقاله ی بی معنی رو باید از سر تا ته چک می کردم. به علاوه تو هم زندگی آرومی رو که برای تمرکز روی کتابت بهش احتیاج داری نداشتی. من می دونم این یکی که الآن داری روش کار می کنی چقدر برات مهمه. این اولین رمانته و به هیچ وجه نباید حواست پرت چیزای بی ارزش بشه… دلیل اینجا بودن ما اینه. به خاطر همین بود که من خونه هایی که سکوت و آرامش داشتن رو انتخاب کردم… من این کارو به خاطر تو کردم و اگه شانس برگشت به زمان انتخاب خونه رو داشتم، هیچ چیزی رو عوض نمی کردم. من قول همچین جایی رو بهت دادم و خریدمش… اینجا پناهگاه کوچیک ما از هیاهوی شهره.

بک هیون لبش رو گاز گرفت و نگاهش رو به زمین دوخت. دستش رو از دور کمر چانیول باز کرد و به جاش پیرهنش رو گرفت: راه رفت و برگشت طولانیه… خیلی طولانیه. تو صبخ الاطلوع و آخرای شب رانندگی می کنی. نمی خوام به خاطر اینکه در حد مرگ خسته ای و نمی تونی چشمات رو باز نگه داری ، تصادف کنی.

بک نفسش رو بیرون داد و دوباره بالا رو نگاه کرد: چانیول لطفا یه آپارتمان موقتی تو شهر بگیر. جایی رو برای زندگی انتخاب کن که تو مسیر خونت همچین اتفاقاتی برات نیفته.

چانیول دهنش رو باز کرد ولی بک با نگاهش حرفش رو قطع کرد: من نمی خوام ترکم کنی. اصلا هم دوست ندارم از هم جدا بشیم ولی اگه اون جوری برات آسون تره…

چانیول وسط حرفش پرید: بک ، حداقل آخر روزم تو رو دارم… درسته در حد مرگ خسته ام و قیافم شبیه مرده هاست ولی حداقل میام خونه… پیش تو…

بک هیون با صدایی مصمم و پر از بغض گفت: اگه بین رانندگیت خوابت ببره دیگه این طور نیست یئول… دیگه بر نمی گردی پیشم… می میری و منم وقتی می بینمت که برای شناسایی بدنت اومدم سردخونه!

چانیول دستاش رو از دور کمر بک باز کرد و شونه هاش رو گرفت: بک…

بک سعی کرد بحث رو به جاهای نسبتا بهتری بکشونه: یئول… من تمام حساب کتابا رو انجام دادم. خب ؟! خرید یه آپلرتمان از اینکه تو هتل بمونی هم راحت تره هم به صرفه تر.

چانیول با صدایی نال مانند گفت: بک من به این چیزا کاری ندارم. حتی اگه هیچ چیزی هم نداشته باشم تویی که منو سرپا نگه می داری و به زندگیم معنی می دی. خوابیدن تو یه آپارمان وسط شهر، درسته که میزاره دو ساعت بیشتر بخوابم ولی همین چیز مزخرف منو از تو جدا می کنه. پس لعنت بهش… نمی خوامش.

بک هیون با ناامیدی گفت: پس خونه رو بفروشیم…

چانیول مات و مبهوت بهش نگاه کرد: چی؟!

بک ابروهاش رو در هم کشید: بیا خونه رو بفروشیم و برگردیم شهر. اونجوری…

چانیول خیلی مصمم جواب داد: نه! ما این خونه رو نمی فروشیم. من اینجا رو برا تو خریدم. اینجا برای تو و احتیاجاتت مناسبه…

بک: ولی چانیول…

چانی با نگاهی پر از عذرخواهی به بک نگاه کرد: گفتم ن بک هیون. نمی خوام از چیزایی که داری بگذری.. نمی خوام ببرمت وسط سگ دو زدنا و هیاهو ی شهر.

چند لحظه سکوت و بک دوباره پرسید: پس می خوای چی کار کنی؟

چانیول به بک نگاه کرد. پشت گردنش رو مالید و بعد دستش رو رو گونه ی بک گذاشت و نوازشش کرد: باشه… ما…

با زبونش صدایی ایجاد کرد و نفس عمیقی کشید: دنبال یه خونه می گردیم… ولی قبلش میشینیم و درباره ی همه چیز برنامه می چینیم….

با تندی ادامه داد: مثلا اگه من سرم شلوغ بود و هفته ی پر مشغله ای داشتم ،تو باید بیای و منو ببینی. حداقل چهار بار در هفته و یه چیزی هم برام می پزی.. به خاطر اینکه غیر از زیاد خوابیدن من به وجود تو هم احتیاج دارم ، بک… می خوام تو هم کنارم رو تخت باشی… حالا چه یه کنار هم خوابیدن ساده باشه چه انجام کارایی فراتر از اون…

بک سرش رو تکون داد. تقریبا از اینکه چانیول قبول کرده بود خوشحال بود: ما نمی زاریم فاصله برامون مشکل ساز بشه. به هم زنگ می زنیم… نه .. من زنگ می زنم. سر وقت ناهارت یا هر وقتی که شد.. اگه خواستی شبا خونه برگردی زنگ بزن و خبرم کن… ولی برای آخر هفته ها حداقل برای اون دو روز ، شنبه و یک شنبه ، باید تمام تلاشت رو بکنی که اینجا باشی… منظورمو که می دونی… منم به تو نیاز دارم…

وقتی دستاشون رو به هم گره زدن چانیول احساس راحتی کرد: کی می خوای دنبال خونه بگردی ؟

بک هیون با مهربونی و یه لبخند زورکی یادآوری کرد: مگه هر کاری که می کنیم به برنامه های تو ربط نداره؟

یادآوری به جایی بود. همه ی کارایی که انجام می دادن باید با برنامه های چانیول جور در میومد. قبلا این طور نبود. اوایل ازدواجشون چانیول سرش به اندازه الآن شلوغ نبود و به راحتی می تونست برنامه های کاریش رو تغییر بده. حالا همه ی کاراش برنامه ریزی شده بودن و جنبه ی دستوری داشتن.

چیزایی مثل جلسات و ملاقات ها به خاطر قرار عاشقانه ی یه نفر با همسر یا عشقش کنسل نمی شدن. با این که همه چیز تغییر کرده بود ولی اون دو یاد گرفته بودن چجوری با این تغییرات سخت و عجیب کنار بیان.. مخصوصا بک هیون… چانیول کمتر بهشون دقت می کرد چون بخشی از اون تغییرات بود… بک هیون بیشتر دقت می کرد چون هر روز یه جا می نشست و همسرش رو میدید که چطور تو کارش پیشرفت می کنه و اونو تو خونه ی اول تنها می ذاره.

بک: هر وقت مرخصی گرفتی با هم می گردیم.

چانی: بک هیون من مرخصی ندارم.

بک هیون خندید و چانیول رو نیشگون گرفت: می دونم…

بعد آهی کشید و شونه هاش رو بالا انداخت: من به لیست خونه ها یه نگاهی میندازم و هر وقت وقت آزاد داشتی با هم میریم تا تو هم ببینی.. اگه نشد هم من خودم برات یه آپارتمان انتخاب می کنم.

چانیول باز هم صورت بک رو خوند و احساساتش رو فهمید: مطمئنی؟

بک با مهربونی سرش رو تکون داد: آره… مثل این می مونه که دوتا خونه داشته باشیم. همه چیز خوب پیش میره.

بک هیون دوباره چانیول رو به آغوش گرفت و سرش رو روی سینه ی چانیول گذاشت. چانی هم بازوهاش رو دور همسرش حلقه کرد.

_ همه چیز خوب میشه…

______________________________

کلمه ی “خوب” واقعا به طور کامل وضعیتشون رو توصیف می کردن ولی این “خوب” فقط برای مدت کوتاهی موندگار بود. بعد از چند هفته خوب تبدیل شد به قابل تحمل و…

نویسنده: Exobubz

مترجم: mahtab

خوبه یا نه؟ دوستش دارین؟ قسمت بعدی رو هم به زودی می زارم



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





108
نظر بگذارید

avatar
91 نظرات
17 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
84 نظرات نویسندگان
Delsaبی نامfaezehparisamaede نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Delsa
مهمان
Delsa

سلام این فیک رو فقط میشه از سایت خوند ؟ نمیشه دانلودش کرد ؟

بی نام
مهمان
بی نام

عاای بود فقط نیس اولین فیکیه که دارم میخونم…از خجالت دارم اب میشم 🙂 🙂 🙂

faezeh
مهمان
faezeh

خوب بود,من تازه شروع کردم واقعا طبیعی و منطقیه رفتارشون :00330000: :00330000:

parisa
مهمان
parisa

خیلی قشنگ بووود…
حالابکی وچانی ازهم دورمیشن چیزی که حتی فکرکردن بهشم مطمعنابراشون سخته…
ممنوون…

maede
مهمان
maede

عالی عالی عالی…من تازه شروع کردم به خوندنش و واقعا دوسش دارم.مرسییی که زحمتشو میکشی?