24 👁 بازدید

EP 97 (شکست) BREAK

سلام بچه ها خوبین؟ اینم قسمت 97 فیک شکست

دوستان لطف کنید اگه پوستر میخواین طراحی کنید قبل از قسمت 100 برامون بفرستید و اگه پوستره کسی رو نزاشتم لطفا اطلاع بده

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر:صبا

 

زن:هوااااااان….كجايييي؟؟؟
به هوان نگاه كردم كه از ترس ميلرزيد
-چرا ميلرزي؟
هوان:مامانم…دعوام ميكنه….
-نترس من با مامانت حرف ميزنم…
هوان:اون منو ميزنه…كاره بدي كرذم…همش بيرون بودم…دعوام ميكنه…
-نه…من باهاش حرف ميزنم…دستتو بده من…
هوان دستمو گرفت با هم سمت زن رفتيم….
زن:هواااااااان…
هوان:مامان….
زن بدو بدو سمت من و دخترش اومد….
صورتش رو از نزديك ديدم و خشكم زد….
دست هوان از دستم ول شد…
هوان بهم خيره شد:عمويي
رنگ صورتم پريده بود…احساس ميكردم كله بدنم داره ميلرزه…اينقدر حالم بد شد كه زانوهام خم شد و افتادم رو زمين….
سويون بهت زده بهم زل زده بود…هيچ حركتي نميكرد…موهاي بلندش دو طرفش رو شونه هاش ريخته بود صورتش فرقي نكرده بود فقط يكم افسرده حال بود و ديگه اون شور و شوق اون موقع رو نداشت….
هوان رو زمين نشست و دستاي لرزونمو گرفت:عمويييي عمويييي چرا دستات اينجوريه؟
فقط ميخواستم از اونجا فرار كنم…فقط ميخواستم برم…فرار كنم….
هوان شروع كرد به گريه كردن:عمووويييييي….
سويون جيغ زد:هوااااااااان
هوان از ترس بغض كرد:مامان…
سويون:فقط برو خونه برو خونههههههههههههههه
هوان دوييد و ازمون دور شد….
نفسم بالا نميومد…مدادي كه هوان بهم هديه داده بود رو تو مشتم فشار ميدادم…نه…نه اين امكان نداره….نه ….
سويون آروم سمتم اومد
ميخواستم از جام بلند شم اما نميتونستم….
سويون قبل از اينكه عصباني بشه نگرانم شد چون حالم به قدري بد بود كه نميتونستم از جام بلند شم….
سويون با نگراني بهم خيره شد و زير لب گفت:لو…لوهان….تويي؟؟خودتي؟
مداد رو به سينه ام چسبوندم و سعي كردم سرفه كنم….
سويون بغض كرد:لوهاان…چرا اينجوري شدي؟ چرا…چرا اينجوري شدييييي؟؟!!
اينقدر شكه شده بودم كه نفسم بالا نميومد كه بخوام حرف بزنم…فقط هم به يك دليل اونم هوان…كه احساس ميكردم دختره منه….
سويون:چرا…چرا به اين روز افتادي….لو..لوهان…نه…نه تو لوهان نيستي…مطمعنم….اون نيستي…
سرمو بلند كردم:ب..ب..
سويون ترسيده بود زمزمه كرد:لوهان…چرا ميلرزي؟؟
در حدي حالم بد شد كه روي آسفالت كوچه دراز كشيدم و سعي كردم نفس بكشم…
سويون جيغ زد:لوهاااااااااااان…لوهاااااااااااااااااان….
اينقدر فشار بهم اومد كه بيهوش شذم و ديگه نفهميدم چه اتفاقي افتاد…..

چشمامو آروم باز كردم…همه جارو تار ميديدم…دوباره چشمامو رو هم فشار دادم و هوان رو ديدم كه بالاسرمه و نگام ميكنه….
هوان:مامان…مامااااااان….عمويي بيدار شدددد
صداي سويون رو شنيدم:هوان برو تو اتاقت
هوان:مامان ميخوام پيشه عمويي باشم
سويون:چرا حرفمو گوش نميدي هوان؟برو تو اتاقتتتتت
هوان شروع كرد به گريه كردن:ماماااان
سويون دست هوان رو گرفت و هلش داد بيرون:برو بيروووووووووووون
سويون درو بست و قفل كرد….
حالم خيلي بد بود…سويون سمتم اومد و لبه ي تختم نشست و بهم خيره شذ…
سويون:خوبي؟
-سو…سو
سويون:لوهان…قبل از هر چيزي…فقط بهم بگو چرا اينجوري شدي؟چي به سرت اومده كه دستات اينجوري مثله پيرمردها ميلرزه؟هااان؟؟
از جام بلند شدم و نفس عميق كشيدم
سويون:لوهان…
-اين بچه…
سويون:اول تو جوابه منو بده
-اين بچه ماله كيه؟
سويون:اون بچه مطمعن باش ماله تو نيست…حالا تو بگو
-باور نميكنم….باورش نميكنم…
سويون:لوهان فك كردي من بعد از تو نتونستم زندگي كنم!من ازدواج كردم…با يكي خيلي خيلي خيلي بهتر از تو…از اون بچه دار شذم…اونم تصادف كرد و مردددد….پس فكرشم نكن كه اين بچه…
بغض كردم:اون چشماش شبيه منه سويون…اون…قيافش شبيه من و توعه….
سويون:لوهان…اگه حالت بهتره…خواهش ميكنم برو….من فكر ميكردم يا خيلي خوشبخت شدي يا اينكه مردي….ولي حالا كه ميبينمت…خيلي به خودم اميدوار ميشم…
پوزخند زدم:تو نميتوني بفهمي كه چه بلاهايي سرم اومده…
سويون:نميخوام بدونم…بلا هم سرت مياد…خب معلومه…تو پدر و مادر بيچارتو به خاطره يه پسر مثله خودت ول كردي…تو واقعا آشغالي لوهان…
-آره…آره من آشغالم…من يه آشغالم…ا.اما…اون بچه…
سويون:اون بچه ماله تو نيست ماله تو نيستتتتتتت
دستامو رو صورتم گذاشتم باورم نميشد…اون دختر…دختره خودم بود…چرا اينهمه وقت كه باهاش بوذم متوجه نشده بودم…..
سويون:لوهان…
سرمو بلند كردم و بهش خيره شذم…
سويون:الان اومدي اينجا چيكار كني؟همسرت كه از اينجا بيزار بود…
بغض گلومو فشار داد:اون…اون مرده…
سويون تعجب كرد:مرده؟
اشك رو گونه هاي سردم جاري شد….
سويون:متاسفم…
-تاسف ديگه به دردم نميخوره….
سويون:اينجا اتاقته يادت مياد؟
چشمام از تعجب گرد شد…به فضاي اتاق خيره شدم…باورم نميشد….
-اينجا…خونه ي…خودمونه؟
سويون:مادرت قبل از مرگش بهم گفت كه اين خونه بايد براي تو باشه…من قبولش نميكردم…اما اونا اين خونه رو به اسم من زدن….

-سويووون….
سويون موهاشو پشت گوشش گذاشت:بله
-مامان و باباي من مگه مرض داشتن اين خونه به اين بزرگي رو بزنن به نام توووووو….راستشو بهم بگو سويون…هوان چرا اسمش چينيه؟چرا الان بايد ٣ سالش باشه؟چراچشماش حالتش رنگش مدله نگاه كردنش بايد شبيه من باشه؟!!!
سويون فقط اشك ميريخت…
رو تخت نشستم و شونه هاشو گرفتم….
سويون خودشو ازم دور كرد:به من دست نزن…
-بهم بگو….هوان…دختره منه؟بگووووووو
سويون داد زد:نهههههههه نيستتتتتتتت
صداي گريه ي هوان از پشت در ميومد…سويون از ترس به در نگاه ميكرذ
-برو درو باز كننننن
سويون:لوهااان نزار اين بچه بهت وابسته بشه…خواهش ميكنم…التماست ميكنم….
-درو باز كن….
سويون درو باز كرد…هوان سريع وارد اتاق شد و به مادرش خيره شد:مامان…
سويون:جونم…
هوان با هق هق گفت:ميخوام….برم…بغله….عمويي…
سويون:نه هوان…تو بغله آدماي غريبه نبايد بري…
هوان:عمويي خوبه…ماماني
نتونستم طاقت بيارم از جام بلند شدم و رفتم سمتش و محكم بغلش كردم
سويون:لوهااااان…
هوان به صورت سويون نگاه كرد و زير لب گفت:مامان…اسم عمويي شبيه اسمه باباس…
سويون دستاشو جلوي دهنش گذاشت و عقب عقب رفت خورد به ديوار….
بغض داشت خفم ميكرد…موهاي هوان رو نوازش ميكردم و ميبوسيدم…باورم نميشد…اين دختره منه…اين فرزنده منه….اميد منه…..
سويون بلند شروع كرد به گريه كردن….
هوان زمزمه كرد:عمويي…
سويون سمتمون اومد و هوان رو ازم جدا كرد
هوان جيغ زد:عموييييييييي
سويون:برو اتاقتتتتتتتت…
بلند شدم و شونه هاي سويون رو گرفتم:بسههههههه….
سويون:از خونه ي من برو بيروننننننن
-سويون آروم باش…
سويون نفس نفس ميزد و گريه ميكرد:چرا اومدي؟؟؟ تا الان كجا بودي؟تا الان كدوم گوري بودييييي!!! هااا؟!!…اون موقع كه من عاشقت بودم…برات ميمردم…دوستت داشتم كجا بودي؟….اون موقع كه حالم به هم ميخورد و روزي ٢ بار بالا مياوردم…تو كجا بودي؟….اون موقع كه فهميدم حامله ام و يه هفته لب به غذا نزدم فقط گريه ميكردم…تو كجا بودي؟!!!!!!!
اصلا نميتونستم جلوي اشكامو بگيرم…
سويون ادامه داد:اون موقع كه دلم هوس…هوس لواشك ميكرد و من تو رو نداشتم كه برات ناز كنم و بهت بگم لوهان…كوچولوت هوسه لواشك كرده….لوهان من تو تمامه لحظه هاي زندگيم تنها بودم….
اون لحظه كه درد ميكشيدم و…فقط اسمه تو رو صدا ميزدم…تو كجا بودي؟!…
دستامو دو طرفش رو ديوار گذاشتم و سرمو پايين انداختم و گريه كردم….
سويون:لوهان…اين بچه گناهي نداره…اين بچه گناهي نداره كه بايد هر شب به ستاره ها نگاه كنه و خوشحال باشه از اينكه دارن كم ميشن….اون حقش اين نيست كه به خاطره بي پدر بودنش نتونه بره مهد كودك…
تو كجا بودي لوهان؟داشتي با همسرت كيف ميكردي؟آره؟
اصلا حواسمون به هوان نبود كه بهت زده به كاراي ما و حرفامون خيره شده بود….
سويون دستمو كنار زد و دو زانو رو به روي هوان نشست
سويون:هواان
هوان:مامان…عمويي…
سويون:هوان…خوب به حرفام گوش بده…
هوان بغض كرد:ماماان…
سويون:جونم
هوان به من خيره شد…
نتونستم يه لحظه اونجا بمونم…از خونه بيرون رفتم و دوييدم سمت خونه….
نميتونستم باور كنم كه يه بچه دارم….اونم من…
رسيدم خونه و درو زدم…كسي باز نكرد…
داد زدم:بكيييييي
بكي از دور صدام زد:لوهااااان…لوهااااااان
برگشتم و دوييدم سمتش و محكم بغلش كردم….
بكي:كجا بودييييييييييي؟؟؟
-بكييي
بلند تو بغلش گريه ميكردم
بكي:چي شدههه؟؟؟ حرف بززززن…ميدوني چقدر دنبالت گشتم؟ميدونيييي؟؟ ميفهميييي؟؟؟
-معذرت ميخوام…معذرت ميخوام عزيزم…
بكي:گريه نكن…بيا بريم خونه ببينم چي شده…
هق هق هام تموم نميشد…بكي دستاشو زير پاهام برد و روي دو دست بلندم كرد و با هم وارد خونه شديم…بكي درو با پاش بست و رفت سمت كاناپه و منو روش خوابوند…
بكي:بگو ببينم چي شذه؟آروم باش يكم…قرصاتو خوردي؟
انگشتامو دور شصت بكي حلقه كردم و آهي از روي بغض كشيدم…
بكي آروم موهامو نوازش ميكرد:عزيزم…قشنگم…جونه بك آروم باش…
اشك تو چشمام جمع شد:بكي…
بكي:جونم چي شذه؟
-من…چرا اينقدر بدبختم؟
بكي:ميگي چي شذه يا نه؟؟؟
دستمو رو سرم گذاشتم و بلند گريه كردم…
بكي دستامو گرفت و بوسيد:لوهان…عزيزم…عشقم…بگو چي شده؟مرگ بك بگو چي شذه؟خواهش ميكنم…
دستاشو نوازش كردم:بكي…من…من يه…يه…
بكي:تو چي؟
-من يه…دختر دارم….
بكي تعجب كرد:چي؟!
انگشتامو لاي موهام كردم و با گريه گفتم:بكيييييي….من….تا الان…نميدونستم يه بچه دارم….نميدونستم يه بچه دارم كه به خاطره بي پدر بودنش تو كوچه و خيابون و هر خراب شذه ي ديگه اي مسخره اش ميكنن….نميدونستم يه بچه دارم كه شبا به خاطره من به خاطره منه بي شعور و آشغال ستاره هاي آسمونو ميشماره تا ببينه تموم ميشن تا برگردممم….بكي من خيلي آشغالم…از خودم بدم ميااااد…از خودم متنفرم…

بكي هنوز بهت زده نگام ميكرد
-بكي…كمكم كن…من بايد چيكار كنم؟من بايد چه غلطي كنم؟ترو خدا…كمكم كن…
بكي:من…من واقعا شكه شذم لوهان…خب…اگه تو بچه داري…يعني اينكه…تو…زن هم داري…
وسط گريه زدم زير خنده….
بكي:چيه!
-بكي فقط بهم بگو داري به چي فكر ميكني؟
بكي آه كشيد و به زمين خيره شد…
رفتم جلوتر و دستامو رو صورتش گذاشتم:بكي…
بكي سرشو بلند كرد و لبخند كمرنگي زد:جونه بكي
-من عاشقتم…فقط عاشقه تو…من هيچ علاقه اي به اون زن ندارم…اينارو گفتم تا فقط بدوني كه فكرايي كه ميكني خنده داره…
بكي نفس راحتي كشيد:خوشحالم…
-ولي اون بچه…اونو چيكار كنم؟بكي…اون اگه بفهمه پدرش يه…
نتونستم ادامه بدم…چشمامو رو هم گذاشتم و اشك ريختم…
بكي موهامو نوازش كرد و آه كشيدم….
-چه جوري بهش بگم بكي؟ اصلا نميرم پيشش…اصلا گم و گور ميشم…
بكي:لوهان…آخه از كجا فهميدي دخترته؟
-از چشماش…چشماش شبيه منه…بكي…بگو چيكار كنم؟
بكي موهامو بوسيد:بي قرار نباش قشنگم…تو بايد بهش بگي كه باباشي…هر روز بهش سر بزن…اون بهت نياز داره…
-ميترسم…ميترسم بفهمه…بفهمه پدرش كي بوده
بكي:اون نميفهمه…
سرمو رو سينه اش گذاشتم و چشمامو بستم…
بكي:باورم نميشه دختر داري لوهان….دوست دارم ببينمش…
-خيلي خوشگله…خيلي خوشگله بكي…
يكم گذشت هنوز بغله بكي بودم
بكي:لوهاان
-بلهه
بكي:نميخواي لبامو ببوسي؟
لبخند زدم و لبامو رو لباش گذاشتم
يه دقيقه همديگه رو بوسيديم
بكي:دوستت دارم…
-منم دوستت دارم…عاشقتم…
بكي:بريم بخوابيم؟خسته شدي
-خوابم نميبره كه…
بكي:من برات لالايي ميخونم تا خوابت ببره…
خنديدم:ديوونه…
بكي:ديوونه خودتي…
محكم بغلش كردم:منو ببر رو تخت…نميخوام به چيزي فكر كنم
بكي:يعني فكر كردي قراره تنها برم رو تخت…
خنديدم و بهش چشمك زدم…
بكي منو بلند كرد و با هم رفتيم اتاق خواب ….
منو رو تخت خوابوند و گردنمو بوسيد:خودتو ناراحت نكنيا…
-بكيي…اصلا مغزم درست كار نميكنه…
بكي:فقط براش مثله يه باباي دوست داشتني باش…
زمزمه كردم:چه جوري؟
بكي:براش هديه بخر…دلشو بدست بيار…
-بكي دوست دارم همش تو بغلم باشه…الان حسمو درك ميكنم…اون بچه ي خودم بود…
بكي:نگران نباش…همه چي درست ميشه…
بكهيون لبامو چند بار بوسيد…هر بار چشمامو ميبستم و سريع بازشون ميكردم…
بكي:جووون…عشقم…
/معذرت ميخوام همش ناراحتت ميكنم…
بكي:اين حرفارو نزن…خودتم ميدوني كه چقدر دوستت دارم….
دستامو رو شونه هاش گذاشتم:بغلم كن…
بكي چراغ خوابو خاموش كرد و روم دراز كشيد…
پتو رو تا سرمون بالا كشيدم…
تو تاريكي به هم زل زده بوديم…دوست داشتم تو اون تاريكي و سكوت قشنگ فقط به بكي فكر كنم…
بكي:وقتي اينجوري زيرم ميخوابي…انگار دنيارو بغل كرذم…انگار دنيا ماله منه…
خنديدم:واقعا؟
بكي:آره عشقم…احساس ميكنم خوشبخت ترين آدمه رو زمينم…
-دوستت دارم…
بكي:منم دوستت دارم…
-ل.لبامو ببوس…آرومم كن…
بكي سرشو بهم نزديك كرد و لبامو بوسيد…
مشغوله بوسيدنه هم بوديم كه گوشيم زنگ خورد…
بكي لباشو برداشت:كيه اين وقت شب؟
-نميدونم…
گوشيمو از رو ميز برداشتم
-الو…
در كماله تعجب سويون پشت خط بود…
-الو سويون تويي؟
سويون با صداي لرزون گفت:ا.الو…لوهان…لوهان…
سويون:ترو خدا…ترو خدا لوهان…كمكم كن…
-چي شدهههه؟؟؟
سويون:هوان…هوان ا..از خونه رفت بيرون…دنبالت…همه جارو گشتم…نيست…نيست لوهان…
قلبم تند ميزد…دستام اينقدر ميلرزيد كه گوشي از دستم افتاد…
بكي شونه هامو گرفت:لوهان…لوهان چي شذه؟؟؟
با چشماي گشاد شذه بهش خيره شدم:ه…هوان…گم شده…
بكي:نترس عشقم…نترس الان با هم ميريم اونجا
-بكي…ا..اگه كسي بگيرتش چي؟اگه بدزدنش چي؟
بكي:الان ماشينو روشن ميكنم سريع لباساتو بپوش…
لباسامو پوشيدم و با هم راه افتاديم….دلم شور ميزد كله راهو با مشت تو سينه ام ميكوبيدم و سعي ميكردن نفس بكشم..
بكي پاشو رو ترمز گذاشت و بغلم كرذ
بكي:لوهانم….لوهان…عشقم…آروم باش…ترو خدا…نفس بكش…
-ب..برو…برو بكي…خوا…خواهش ميكنم…
بكي:تو حالت خوب نيستتتتت
-حالم…حالم خوبه…
بكي دوباره راه افتاد…
بلاخره رسيديم سريع از ماشين پياده شدم و دوييدم…دوييدم بدونه اينكه پشت سرمو نگاه كنم…
-هوااااااااااان….هوااااااااااان…..
بازم دوييدم و صداش زدم:هوااااااااااان….
مثله ديوونه ها دنبالش ميگشتم تا آخر با خودم فكر كرذم شايد كناره درختي باشه كه هميشه اونجا تكيه ميدادم…
خودمو به سرعت رسوندم به جايي كه هميشه ميديدمش…
-هوااااااااان….كجايييييييي؟؟؟
اثري ازش نبود…رو زمين نشستم و به درخت تكيه دادم…گلوم خشك شده بود…خواستم دوباره بلند شم كه
احساس كردم يكي آستينمو ميكشه…
صداي گرفته و آرومي گفت:من…اينج ام
سريع برگشتم و هوان رو ديدم كه پشت به من به تنه ي درخت تكيه داده…
-ه..هوان…
هوان چيزي نگفت فقط توپشو تو بغلش محكم فشار داد…
دست خودم نبود عصباني بودم سرش داد زدم:اين وقت شب براي چي يه دختره كوچيك مثله توووو بايد بيرون باشههه؟؟تو مگه مادر نداري؟هاااا؟!
هوان چند بار پلك زد و به من نگاه كرد…
-دفعه ي آخرت باشه كه اينطوري هممونو نگران ميكنيااااا…ميدوني چقدر اعصابم خورد شد؟ميدوني اگه يكي تو رو ميدزديد چي ميشد؟
هوان از پشت درخت بيرون اومد و توپشو زمين انداخت:تورم ديگه دوست ندارم…
-هوااان
هوان برگشت و بهم خيره شد
-معذرت ميخوام…آخه براي چي اومدي بيرون!
هوان:اومدم دنباله تو
-دنباله من چرا؟
هوان بغض كرد:چون مامانم گفت تو بابامي…
با اين حرفش نشستم رو زمين
هوان:تو…واقعا بابامي؟يا مامانم الكي گفته…
حرفي براي گفتن نداشتم…سرمو پايين انداختم
هوان:بگو ديگههه
سرمو تكون دادم:آره…من پدرتم…هوان…
هوان:اگه بابامي پس ستاره هات كو؟
خنديدم و سعي كردم گريه نكنم:ستاره ها جا موند تو خونه…
هوان لباشو جمع كرد:اگه بابامي پس چرا الان نمياي پيشم با مامان تو خونمون زنددي كنيم؟
-همه رو برات ميگم…هر چيو كه بخواي…بهت ميگم…
هوان توپشو برداشت:باشه الان ميرم خونمون
دستشو گرفتم:هوان
هوان سعي ميكرد بهم نگاه نكنه:بله
-حق داري ازم ناراحت باشي چون من خيلي بدم…ولي…دوست دارم اينقدر منتظر بمونم تا…فقط يه بار بهم بگي…بابا….
اين حرفم خيلي غير منطقي و بي مقدمه بود
هوان دستشو از دستم دراورد:ميرم خونمون…
– هوااااان
هوان برگشت و بهم خيره شد:من نميخوام بهت بگم بابا…تو باباي من نيستي…اگه بودي زودتر ميومدي خونمون…تو فقط صبح بابام بودي…
دوباره دستشو گرفتم:هوان…معذرت ميخوام…خواهش ميكنم به حرفام گوش كن…
هوان بهم خيره شد…
دستاي كوچيكشو تو دستام گرفتم:همه رو برات تعريف ميكنم…مو به مو…من…نميدونستم يه دختر كوچولوي زيبا مثله تو دارم وگرنه زودتر ميومدم….
هوان دوباره دستاشو از دستم دراورد نتونستم طاقت بيارم كشيدمش سمت خودم و محكم بغلش كرذم…..
هوان:ولم كنننننن…ماماااااااااااااان….
تند تند موهاشو نوازش كردم:هواااان خواهش ميكنم آروم باش…
صداي سويون اومد:هواااااان
هوان بدو بدو ازم دور شد و خودشو تو بغله مادرش انداخت….
بكهيون سريع سمتم اومد و بغلم كرد:خوبي؟
اشكامو پاك كردم و آه بلندي كشيدم….
سويون:هوااان مگه نرفته بودي دنباله پدرت؟پس چرا تو بغله من قايم شدي؟
هوان:مامان…بريم خونمون…
سويون:عزيزم…مگه دوست نداشتي باباتو ببيني؟
بكي بلند شد:خانم…بهتره بريد خونه…
سويون:شما هم بيايد لطفا…بايد با لوهان صحبت كنم…
با هم رفتيم خونه ي سويون….
سويون هوان رو خوابوند و برگشت پيشمون و به دستاي من كه تو دستاي بكي بود خيره شذ…
سويون:ا.ازدواج كردي؟
بكي:نه هنوز ازدواج نكرديم…
سويون بينيشو بالا كشيد:معذرت ميخوام…مزاحمتون شدم…همه ي اين بلاها به خاطره لوهان بود…
هيچي نداشتم كه بگم چون راست ميگفت….
سويون:ميخوام هر چي تو دلمه بريزم بيرون….من…وقتي باهاش ازدواج كرذم…بهم نگفت گيه…بهم نگفت…دوست پسر داره…اگه ميگفت شايد من…يه فكره ديگه اي ميكردم….به خانواده ام ميگفتم…اما لوهان اين بلا رو سرم آورد و تركم كرذ…دقيقا زماني تركم كرذ كه من ديوانه وار عاشقش بودم و بهش نياز داشتم …لوهان اون موقع كه داشت كيف و حال ميكرذ من تو وضعيت بدي بودم…وقتي فهميدم حامله ام…افسرده تر شدم…بعدش كه هم مادر و هم پدر لوهان فوت شدن…خيلي سعي كردم بچه رو بكشم…بچه ي خودمو…بدونه هيچ رحمي…دوست داشتم بميره…دوست داشتم وارد اين دنيا نشه….دوست داشتم مثله خودم تو زندگيش شكست نخوره…
چشمامو بستم و اشك ريختم….
سويون اشكاشو پاك كرد:وقتي پدره لوهان فوت كرد من به مادر لوهان گفتم كه حامله ام…اون خيلي خوشحال شد و قبل از مرگش كله اين خونه رو به نام هوان زد و اسم دخترمم اون گذاشت…
من بچه رو تو شرايط بدي به دنيا آوردم…حتي موقع به دنيا اومدنش هم از خانواده ام كه منو ترك كردن و رفتن چين كمك نخواستم….اينقدر تو دوره ي حاملگيم چيزي نخورده بودم كه هوان ٧ ماهه به دنيا اومد….اينقدر ريز بود كه نميتونستم بهش شير بدم…بعدا كه بزرگتر شد فهميدم آسم داره…هيچكس كمكم نكرد هيچكسس….خودم بردمش دكتر خودم همه كار براش كرذم….اما هيچكدوم به اندازه ي گريه هاي دخترم برام زجر آور نبود…گريه ميكرد و پدرشو ميخواست…گريه ميكرد و بهم ميگفت پس چرا توي مهد همه بابا دارن و من ندارم! چرا همه با باباشون بازي ميكنن چرا همه تا يه ماشين مياد ميدون سمتش و ديگه يادشون ميره منم هستم…
سويون به من خيره شد:دردناكترين لحظه هاي زندگيمو تو كجا بودي لوهان؟
اشكام بند نميومد…انگشتامو لاي موهام كرذم و بلند گريه كرذم…بكهيون آه كشيد و تنهامون گذاشت تا با هم راحت باشيم….
سويون:گريه كردنت الان ديگه نميتونه گذشته رو عوض كنه…من به دخترم گفتم كه تو پدرشي…اون فقط شكه شده…بايد بهش فرصت بدي تا قبولت كنه…فقط اينو بدون كه هيچوقت نميتوني دخترمو ازم جدا كني…
بلند شدم و رفتم رو به روش و دو زانو جلوي پاهاش نشستم…
نميتونستم چيكار بايد بكنم فقط ميخواستم كاري كنم منو ببخشه….
دستامو رو زانوهام گذاشتم و به صورتش خيره شدم:من…من خيلي آشغالم…من نامردم…من هر بلايي كه به سرت اومده ٤ برابرش سر خودم اومده…من هيچوقت تو زندگيم شاد نبودم…هميشه گريه كردم…هميشه شكست خوردم…هميشه بدبخت بودم…بهت بگم؟يكيشو بگم به حالم گريه ميكني…كارم اشتباه بود ميدونم…همش به خاطره هيجانه عشقم بود كه به سهون داشتم…ديوانه وار عاشقش بودم…خواستم قبل از اونم يه كاري بكنم و قبل از اينكه گي بشم با تو هم خوابيدم….آره فك كردم خيلي باحالم…يا مثلا فكر كردم خيلي زورم زياده كه تونستم همچين كاري باهات بكنم و مثله آشغال بندازمت دور و برم پي سرنوشت خودم….
دستاي لرزونمو بالا گرفتم:اما سرنوشت بهم فهموند كه من هيچي نيستم…بهم فهموند كه خودم چقدر ميتونم…چند بار ميتونم مثله يه آشغال دور انداخته بشم….حتي بدتر از تو….
سويون زمزمه كرد:لوهان…چه بلايي سرت اومده؟
دستامو رو قلبم گذاشتم و گريه كردم:منو ببخش…منو ببخش سويون…التماست ميكنم منو ببخش…من تاوانه همه ي كارامو دادم…..
سويون فقط بهم نگاه ميكرد و اشك ميريخت………….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





120
نظر بگذارید

avatar
114 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
106 نظرات نویسندگان
elahexolfatemeh.sehunparvane joonnazimaha نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
elahexol
مهمان
elahexol

قلبم تیر میکشه /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

fatemeh.sehun
مهمان

هعی بیچاره سویون اونم خعلی زجر کشیده/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

parvane joon
مهمان
parvane joon

اخی
ینی کسی تو این داستان رنگ خوشی دیده ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لوهان که سردسته همشون بود بیچاره
دلم برای سویون خیلی سوخ خیلی گناه داشت

خیل یقسمت غمگینو قشنگی بود
مرسی

nazi
مهمان
nazi

نکنه بکی تنها بموونه
وااااااای نه
بیچاره لولو

maha
مهمان
maha

اخی لو داره تقاص کاری ک با سویون کرده رو پس میده
ک البته حقش بود