33 👁 بازدید

EP 96 (شکست) BREAK

سلام بچه ها خوبین؟ اینم قسمت 96 فیک شکست

دوستان لطف کنید اگه پوستر میخواین طراحی کنید قبل از قسمت 100 برامون بفرستید و اگه پوستره کسی رو نزاشتم لطفا اطلاع بده

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر:رومینا و رومژینا

 

صبح چشمامو باز كردم و با نور شديد خورشيد دوباره بستمشون….زيرچشمي به پنجره نگاه كردم
صداي گنجشك هايي كه از پنجره وارد كلبه شده بودن شكم كرده بود…هيچ حركتي نكردم و فقط بهشون خيره شدم كه با هم بازي ميكردن….خندم گرفت و دستمو جلو دهنم گذاشتم…
بكهيون از پشت بهم چسبيده بود و بغلم كرذه بود…به خودم نگاه كردم كه دكمه هاي لباسم باز بود…سرمو تكون دادم و آه كشيدم…
بكي لباشو رو گونم گذاشت:بيداري….
-ششش…
بكي:چي شده؟
صدامو پايين آوردم:گنجشكارو ببين…ازمون نميترسن انگار…
بكهيون محكم تر بغلم كرد و چونشو رو شونه ي من گذاشت:بازي ميكنن؟
شصت دستشو گرفتم تا دستام نلرزه:آره…تكون نخور بزار بازي كنن
بكي بوسه اي روموهاي من زد:باشه عزيزم…
از هيجان ميلرزيدم و شصت دست بكهيون رو تا مرز خورد شدن فشار ميدادم اما اون فقط تحمل ميكرد….
برگشتم سمت بكي و به صورتش خيره شذم
بكي لبخند زد:چه خوشگل شدي
-معذرت ميخوام خيلي هيجان زده شدم…
بكي موهامو از رو پيشونيم كنار زد:هيجانتم قشنگه….
دستامو دور گردنش انداختم و بغلش كرذم
بكي:شيطون جلو اينا ميخواي منو تحريك كني؟
خندم گرفت:ياااا دكمه هاي لباسم باز بود چرا؟
بكي:اهم…ديدم گرمته گفتم دكمه هاتو باز كنم خنك شي…كاره بدي كردم؟
گوششو گاز گرفتم:دروغگو
بكي:اوخ اوخ…دردم گرفت…
-بكيييييي…
بكي:جونم
-يه خواب خوب ديدم…
بكي:خواب خوب؟عاليه
-آرههه…يه رنگين كمونم تو خوابم بود…
بكي:بارون بند اومده؟
-آره…
بكي از جاش بلند شد و يكم به بدنش كش و قوسي داد و رفت سمت پنجره و نفس عميقي كشيد….
-هستتتتت!
بكي:معلومه كه هست
تعجب كردم:هستتتتت؟!!
بكي:آره بيا ببين خودت….
خودمو سريع به پنجره رسوندم و به رنگين كمون قشنگي كه درست شده بود خيره شدم…..باورم نميشد…خيلي قشنگ بود….
بكي دستشو دور كمرم حلقه كرذ:قشنگه
-آره خيلي…خيلي زياد….
چشمام درست مثله دو تا قلب شده بود….اون رنگين كمونه خوابم بود……..

برگشتيم خونه و من سرما خوردم…بكي از دست خودش عصباني بود به خاطره اينكه خودشو مقصر سرما خوردنه من ميدونست….
-بكييييي
بكي:من نبايد ميزاشتم لخت بخوابي…منه احمق نبايد ميزاشتم
عطسه اي زدم:بكي بسه ديگه….
بكي:آآآه….پاشو بريم دكتر
-بكي حالم خوبه…..
بكي:خوب نيستي همش عطسه ميكني
سرشو بغل كردم:عشقم…اگه بدتر شدم ميريم با هم…باشه؟
بكي با نگراني بهم خيره شد:پس لبامو ببوس…
تعجب كردم:لباتو؟
بكي:آره از اون بوسا كه كيف ميده
-يااااا ميخواي مريض شي؟
بكي:ما هر دومون بايد با هم مريض بشيم با هم خوب بشيم با هم زندگي كنيم با هم بميريم…
بلند خنديدم:ولي من نميخوام اينجوري بشه…
بكهيون خيلي ناگهاني لبامو بوسيد…..
-نههههه نكن اينكارو ديوونهههه
با بالشت افتادم به جونش و تا ميشد زدمش….
-الان مريض ميشييييي
بكي دوباره لبامو بوسيد ايندفعه بدتر از قبل…داشتم خفه ميشدم…دستامو رو صورتش گذاشتم و از خودم دورش كردم…
بكي خنديد
-ياااااا
بكي بغلم كرد:يا با هم يا بازم با هم
-ديوونه
بكي زمزمه كرد:دوستت دارم….
-بحثو عوض نكن
بكي:دوستت دارم
-حالا چندتا؟
بكي:ده تا واقعي
-همش ده تا؟
بكي:اگه بگم اندازه ستاره هاي آسمون و چه ميدونم موچه هاي دنيا دروغ گفتم….من تو رو ده تا دوست دارم…اين ده تا هر كدومش اندازه ي تمومه دنياس
خندم گرفت و محكم تر بغلش كردم….
بكي ادامه داد:اولي مورچه هان….مورچه ها خيلي زيادن….تازه انواع اقسام مورچه داريم…قرمز سياه آبي
-مورچه ي آبي هم مگه داريم؟
بكي:چرا نداريم؟شايد داشته باشيم
-دومي ميشه تمومه سلول هاي بدنت….بدنت چند تا سلول داره؟
خنديدم:خيلي زيادهههه
بكي:سومي قطره هاي بارون…تمومه بارونايي كه باريده تا الان….
چشمامو بستم و لبخند زدم:پس خيلي منو دوست داري….
بكي گردنمو بوسيد:خيلي….خيلي زياد…
-منم دوستت دارم….
بكي نفس عميق كشيد:خوبي؟
-آره…مگه ميشه خوب نباشم؟
بكي:خوبه…قرصاتو خوردي؟
-آره…
بكي گونه ي داغمو بوسيد
-بكي…
بكي:جونم
-ميخوام برم پيشه اون دختر بچه اي كه تو كوچمون بود
بكي:چرا؟باهاش قرار داري؟
خنديدم:بهش قول دادم برم پيشش…
بكي:برو عزيزم فقط مواظب باش…باشه؟
-باشه چشم
گونشو بوسيدم و لباسامو پوشيدم رفتم بيرون….
عطسه و سرفه ميكردم ولي نميخواستم سرماخوردگيمو قبول كنم….
با عجله رفتم سمت خونمون و وارد كوچه شدم و كناره همون درخت نشستم و بهش تكيه دادم….سرفه ام شديد شده بود…به اطرافم نگاه كردم و چند تا بچه رو ديدم كه با هم بازي ميكردن….اما حالت هاي قيافشون شبيه بازي نبود انگار يكيو اذيت ميكردن…
جلوتر رفتم و هوان رو ديدم كه توپشو تو بغلش گرفته و بلند گريه ميكرد….
بچه هاي ديگه چون اون ريزه ميزه تر از همه بود بهش زور ميگفتن…
دختر گريه ميكرد…با هر اشكي كه ميريخت قلبم به درد ميومد…پسراي بزرگتر با شلنگ روش آب ميپاشيدن و خيسش ميكردن و اون فقط اشك ميريخت…گريه هاش شبيه خودم بود…از ته قلب و بي گناه…
-چيكار ميكنين بچه ها چرا اذيتش ميكنين؟
دختره چشم ابرو مشكي و خيلي شيطوني با موهاي خرگوشي دستاشو رو كمرش گذاشت:سلام عمو جون اين دختره كثيفه و همش هم گريه ميكنه ما هم بهش ميگيم اگه ميخواي رات بديم تو بازي بايد توپتو بدي بهمون…يا اينكه حموم كني
بهت زده به هوان كه از سرما ميلرزيد نگاه كردم:هوان…
دختر با گريه دوييد و خودشو تو بغله من انداخت….بدنه كوچيكشو بين بازوهام گرفتم و آه كشيدم…اينقدر سردرگم بودم كه حواسم نبود همه ي بچه ها از اونجا رفتن….
دستمو رو موهاي خيسش گذاشتم و نوازشش كردم
دختر ازآغوشم بيرون اومد و با چشماي قشنگش بهم زل زد
خنديدم:سلام
دختر:باهات قهرم
چند بار پلك زدم:آآ چرا؟
دختر موهاي خيسشو از پيشونيش كنار زد:چون نيومدي…دير كردي…اصلا ديگه باهات قهرم قهر قهر قهر
لبمو گاز گرفتم:اوه…معذرت ميخوام…يكم…درگير بودم
هوان دست به سينه با اخم بهم نگاه ميكرد:اگه درگير بودي منم درگير بودم
خندم گرفت اون واقعا شيرين و بانمك بود
-خواهش ميكنم ايندفعه رو ببخش…قول ميدم زود بيام…
هوان توپشو با پاش بازي ميداد:بزار فكر كنم
-خواهش ميكنم طول نكشه من طاقت ندارم…
هوان اخماشو باز كرذ:ايندفعه رو باشه…
در كماله تعجب هوان بغض كرد و با گريه ادامه داد:اما…دفعه…ي…ديگه…دير…بياي…
نتونستم گريشو تحمل كنم بغلش كردم:قول ميدم دير نيام…قول ميدم…گريه نكن…
هوان از آغوشم بيرون اومد و دستاي كوچيكشو دو طرف صورتم گذاشت و به چشمام زل زد…
لبخند زدم:چه چشماي قشنگي داري…
هوان:عمويي
-جونم
هوان:من بابامو ميخوام…
آه بلندي كشيدم و اشك تو چشمام جمع شد:منم…بابامو ميخوام….
هوان:تو هم بابا نداري؟نميتوني امروز براش كادو بدي؟
-امروز؟
هوان:امروز روز بابا و ماماناس
اصلا حواسم نبود كه امروز روز والدينه
سرمو تكون دادم:آه…نه
هوان:بابات كجاس!
به آسمون نگاه كردم و اشك از گوشه چشمم پايين ريخت:باباي منم…رفته تو آسمون….برام…ستاره ميچينه….
هوان:مثله باباي من؟
اشكامو پاك كردم:آره…
هوان:عموييي من هر شب آسمونو نگاه ميكنم…بازم ستاره هست…همش ميگم بابايي من ستاره نميخوام…ميشه فقط بياي بيشم؟ من بهت يه كادو بدم بعد دوباره برو…آخه دوستام همشون برا باباهاشون كادو ميخرن منم ميخوام براش بخرم…
دختر شروع كرد به گريه كردن…قلبم به درد ميومد و نميتونستم كاري براش بكنم…
دستام شروع كرد به لرزيدن…ميترسيدم هوان با ديدن دستام ازم بترسه…اين جور موقع ها دستاي بكهيون بود كه آرومم ميكرد فقط شصت دستشو ميگرفتم تا آروم ميشدم…
هوان به دستام خيره شد:عموييي سردته؟
-آآ…نه…يعني آره سردمه…
هوان دستاشو رو پيشوني و صورتم گذاشت:عمويي فك كنم مريض شدي…بايد آمپول بزني…
خنديدم و دستاشو تو دستم گرفتم تا شايد آروم شم….
هوان شروع كرد به عطسه كردن…لباساش خيس بود اصلا حواسم نبود…
هوان:عمويي ببين منم مريض شدم…
-نه نه تو نبايد مريض بشي…
سريع سوييشرتمو دراوردم و دورش انداختم و دستامو باز كردم:بيا اينجا
هوان خودشو تو آغوشم جا داد….
-الان گرم شدي؟
دختر سكوت كرده بود…سرشو به سينم چسبونده بود و حرفي نميزد….
قلبم در حد مرگ تند ميزد….
هوان:عمويي…
-جونه عمويي
هوان:بغلت خيلي گرمه…مثله بغلاي مامانمه….
خنديذم:خوشحالم…
هوان:عمويي…دستات ديگه نميلرزه…سردت نيست؟
بهت زده به دستام نگام كردم و لبخند زدم:دستام…حالشون خوب شده…
هوان از بغلم بيرون اومد و موهاي خيس و بلندشو عقب زد:عمويي عمويي
خنديدم:هوووم
هوان:من برم خونمون لباسامو عوض كنم بيام جايي نريا…
-باشه نميرم…
هوان سريع دوييد و ازم دور شد…
سرمو به تنه ي درخت تكيه دادم و آه كشيدم….چقدر يه بچه ميتونست بامزه و شيرين باشه….
به بكي زنگ زدم….
بكي:لوهان…عزيزم
-سلام بكي خوبي؟
بكي:من خوبم سرما خوردم
-هاااااا!!
بكي خنديد:سرما خوردم عشقم
-يااااا مگه ميشه به اين سرعت
بكي:چرا نشه؟ كجايي؟
-ا.الان ميام خونه…حالت خيلي بده؟
بكي:نه عزيزه دلم حالم خوبه…
-من پيشه هوانم
بكي:همون دختره؟
-آره…
بكي:چشمتو بدجوري گرفته ها
-خيلي دوست داشتنيه بكي…
بكي:بي سرپرسته؟
-نه بابا فقط پدر نداره…
بكي:اووم باشه زود بيا دلم برات تنگ شده…
-باشه عزيزم…فعلا
گوشي رو قطع كردم و به هوان كه ميدوييد سمتم خيره شدم….
پيرهن كوتاه قرمز با يقه ي سفيد پوشيده بود و موهاشم پشت سرش تاب ميخورد…
هوان:ديديدينگ من اومدممممم
-چقدر قشنگ شدي
هوان:مامانم ميگه تو كله كله اين دنيا فقط من قشنگم ….
بهش چشمكي زدم:مامانت راست گفته…مامانه منم وقتي كوچيك بوذم بهم همينو ميگفت…
هوان چشماشو خمار كرد و لباشو جمع كرد:ولي من دخترم…دخترا خوشگلترن…
حرفاش اينقدر بانمك بود كه دلم ميخواست سر به سرش بزارم تا فقط حرف بزنه….
هوان پاهاشو رو كفشاي من گذاشت و دستاشو دور گردنم انداخت
خنديدم:چيكار ميكني؟
هوان:بازي ميكنم…من ديگه دوستامو دوس ندارم….اونا همش منو مسخره ميكنن…من ميخوام با تو دوس باشم
-چرا مسخرت ميكنن؟
هوان موهاشو كنار زد:بهم ميگن تو نميري مهد بلد نيستي نقاشي بكشي مامانتو اذيت ميكني بهم ميگن تو بابا نداري كه براش كادو بخري…
با شنيدنه اين جمله اشك تو چشمام جمع شد
هوان:تازه بهم ميگن تو مريضي
تعجب كردم:مريض؟
هوان سرشو تكون داد:من آسم دارم…
خيلي ناراحت شدم جوري كه قلبم به درد اومد…
هوان:عمويي
به زور جلوي خودمو گرفتم و سرمو بلند كردم
هوان:عمويييي
-ب.بله…
هوان:امروز…
-امروز چي؟
هوان:هيچي
-بگوو…امروز چي؟
هوان بغض كرد:امروز…امروز…بابام ميشي؟
شكه شدم…اشكام رو گونه هام جاري شد…حتي نميتونستم سرمو برگردونم…
هوان شروع كرد به گريه كردن…
دستاي كوچيكشو تو دستام گرفتم:چرا گريه ميكني؟
چيزي نگفت…
-باشه…باشه…من امروز ميشم بابات….خوبه؟گريه نكن…
دختر اشكاشو پاك كرد و خنديد و سرخ شد…
بغلش كردم و به خودم چسبوندمش:من اولين بارمه كه ميخوام بابا بشم…
هوان با مشتاش اشكاشو پاك كرذ
-اوووم…من بلد نيستم چه جوري بايد يه باباي خوب بشم…
هوان چيزي نگفت…
-اهم…من برات عروسك بخرم؟خوبه؟
هوان با بغض گفت:مامانم نميزاره…
دستمو زير چونه اش گذاشتم و سرشو بالا گرفتم: بخند اخم نكن…آدم كه برا باباش اخم نميكنه…
هوان خنديد:الان ميام جايي نريا…
دوباره تنها شدم….زانوهامو بغل گرفتم و لبخند زدم:حس عجيبي داشتم…پدر شدن برام خنده دار بود…ولي ميخواستم فقط اون بچه ي بيچاره شاد باشه…
هوان يواشكي بهم نزديك شد…يه چيزي پشتش قايم كرده بود…
هوان:من اومدمممممم
چشمامو ريز كردم:اون چيه پشتت؟
هوان به آسمون نگاه كرد:چييي؟ من كه چيزي قايم نكردم
-ياااا…فك كردي زرنگي؟من مطمعنم يه چيزي قايم كردي…
هوان:چشاتو ببند
خنديدم و چشمامو بستم
هوان:حالا باز كن
چشمامو باز كردم و بلند خنديدم…
تو دستاش يه مداد بود يه مداد آبي كه دورش با نوار چسب هاي رنگي تزيين شده بود…..
چشمام از تعجب گرد شده بود….
هوان با بغض گفت:اين ماله توعه….ماله خوده خودت….بابايي…
با دستاي لرزونم هديه رو ازش گرفتم و به سينم چسبوندم…خداي من…باورم نميشد…اينقدر اين هديه برام لذت بخش بود كه نميخواستم از سينم دورشون كنم….
هوان با هق هق گفت:باباي من ….خيلي …دير مياد…آخه…ستاره ها…هيچوقت…تموم نميشن….اونا…زيادن….
محكم تو آغوشم گرفتمش:من خيلي تو رو دوست دارم….واقعا…به بابات حسوديم ميشه كه دختري مثله تو داره…يه دختر كوچولوي خوشگل و مهربون ….
هوان:امروز باباي من باش…قول ميدم دختره خوبي باشم…
لبخند زدم….لبخندم از ته قلبم بود….اينقدر اين دختر رو دوست داشتم كه نميخواستم حتي يه لحظه هم ازم جدا بشه…


^^ روز پدر پيشاپيش مبارك قدر پدراي مهربونتونو بدونين ^^

هوان گونمو بوسيد:قول بده زود بياي
-قول ميدم…
هوان خنديد و با صداي يه زن خندش قطع شذ…
زن با صداي لرزون صداش ميزد:ه..هوااان….هوااااااان….كجاييييي؟؟؟؟هوااااان
هوان:مامانمه….
-مامانت؟
زن سمتمون ميومد…قدماش حس بدي بهم ميداد…….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





125
نظر بگذارید

avatar
120 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
116 نظرات نویسندگان
fatemeh.sehun루루chanyeolparvane joonnazi نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
fatemeh.sehun
مهمان

دلم میخواد دختره لوهانو بخورمااااااا/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

루루
مهمان
루루

اونى اشکم درومدهعىىى

chanyeol
مهمان
chanyeol

من میدونم این دختره واقعا بچه ی لوهانه.مامانشم سویونه.من.مودونوم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif

parvane joon
مهمان
parvane joon

اونجا که گف بابام دیر میاد اخه ستاره ها زیادن تموم نمیشنا اشکم درومد ینی
خیییییییییلی گشنگ بوووووووووووووود
خیلی خیلی خیلی مسیییییییییییییییییی
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

nazi
مهمان
nazi

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
وااااااااای الان سیون رو میبینه
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (1).gif