34 👁 بازدید

EP 94 (شکست) BREAK

سلام بچه ها اینم قسمت 94

یه خورده داستانو از هیجان رسوندم به آرامش ممکنه چند قسمت فقط آرامش داشته باشیم که فک نمیکنم بد باشه ^^ آخه اکثرا نوشته بودین قلبمون موقع خوندن تند میزنه حالا وقت ارامشه ^^

قسمت بعدی هم رمزیه و رمزشم همون قبلیه حالا خدا میدونه کی یهو عوضش کنم یوهاهاها

دوستانی که میخوان پوستر بفرستن لطف کنن به این ایمیل یا جیمیل برای من ارسال کنن یا اینکه آپلودش کنن بزارن همین جا من بردارم

valoville64@yahoo.com

samirahun@gmail.com

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر:آوند

رسيديم خونه ….رو تخت نشستم و دوباره گل هارو بو كردم…
بكي سريع ليوان آب و قرص هامو برام آورد و كنارم رو تخت نشست…
-اين گل ها واقعا قشنگن…
بكي:به تو كه نميرسن…
لبخند زدم:مرسي…
بكي:خب حالا نوبت قرص هاته…
-بكي من كي قراره خوب شم؟
بكي:اينا قرص هاي مهمي نيستن عزيزم…اينا قرص هاي اعصابن…بيشتر هم به درد لرزش دستات ميخورن…
با اكراه قرص هارو قورت دادم…هنوزم دستام ميلرزيد…جوري كه ليوان از دستم رو زمين افتاد…از ترسم داد زدم و دستامو جلوي دهنم گذاشتم…
بكي ليوانو از رو زمين برداشت و رو ميز گذاشت ….
اينقدر از خودم شرمنده بودم كه واقعا دلم ميخواست بميرم….
بكهيون:لوهااان…آروم باش…
-بكييي…نديدييييي؟؟ ليوان از دستم…افتاددد…من…حالم خيلي بده بكي…خيلي بده…
بكي سمتم اومد و محكم بغلم كرد:برام مهم نيست…من هر كاري برات ميكنم…هر كاري تا خوب شي…
تو بغلش بلند گريه ميكردم:بكيييي…تو حقت نيست اينجوري زندگي كني…به خدا حقت نيست…من نميتونم شادت كنم…
بكي موهامو بوسيد:من فقط با تو خوشبختم…فقط با تو…
بكهيون منو همونطور كه تو بغلش بودم رو تخت خوابوند و به چشمام خيره شد….
زمزمه كردم:خسته شدم بكي…
بكي لبامو آروم بوسيد:آدما گاهي وقتا اينقذر از دست خودشون خسته ميشن كه دوست دارن يه روز كامل با خودشون قهر باشن…
-ولي…براي من يه روز نيست…از خودم بدم مياد…از قيافم…از حركاتام…از بي عرضه بودنم…از اينكه نميتونم خوب بشم…
بكهيون لبخند زد:بهش فكر نكن لوهان…بيا بخوابيم…
اشكامو پاك كردم و به زور لبخند زدم:باشه عزيزم…
بكهيون برقارو خاموش كرذ و كنارم رو تخت دراز كشيد و از پشت بغلم كرد و خودشو بهم چسبوند…
يكم گذشت هنوز بيدار بودم
بكي:لوهان…
-هوووم…
بكي:خوابت مياد؟
-نه…دارم به امروز فكر ميكنم…
بكي:امروز؟
-آره…امروز رفتم يه جايي كه يه عالمه توش خاطره داشتم…
بكي:خونتون؟
لبخند زدم:آره…باورت نميشه چقدر…خاطره اومد جلو چشمم…همشونو يادم ميومد…
بكي:عشقه من…تو دورانه افسردگيت نبايد ميرفتي اونجا…
-بكي…من يه دختر بچه ي خيلي خوشگل اونجا ديدم…يه توپ پاره دستش بود…دلم براش سوخت…ميگفت مامانم چون توپمو خراب كردم از خونه پرتم كرده بيرون…يعني مادرش حتي بهش فرصت حرف زدن هم نداده…
بكي:چه بد
بكي اون توپو دوستاش پاره كرده بودن…من يه لحظه ياد خودمون افتادم…
بكهيون گردنمو بوسيد:معذرت ميخوام…واقعا اون وقتا يه احمقه واقعي بودم…
خنديدم:ديوونهههه
بكي:خببب بقيشو بگو
-هيچي منم براش يه توپ خريدم…
بكي:كاره خوبي كردي عزيزم…
چرخيدم سمتش و به چشماش زل زدم:تو خيلي خوبي بكي…خيلي خوبي…
بكهيون لبخند زد:از من خوب تر تويي…
خنديدم و بغلش كردم:دوست دارم تا صبح بغلت كنم…تا خود صبح…
بكهيون:بغلم كن…من با تو آروم ميشم و تو با من….
-بكي…معذرت ميخوام كه نميتونم شباتو شاد كنم….
بكهيون موهامو نوازش كرد:چرا نميتوني؟
سرخ شذم:دستام ميلرزه…هيجان زياد كه بهم وارد ميشه نفسم بند مياد…من كلا به درد نخورم…
بكي سرمو به سينش چسبوند:با هم…با كمك هم…شبامونو قشنگ ميكنيم…نگران نباش…
لبخند زدم:دوستت دارم…خيلي دوستت دارم…
بكي لبامو بوسيد:خوب بخوابي فرشته ي من…
تو بغلش…زير پتو…اينقدر آروم بودم كه تا چشمامو رو هم گذاشتم سريع خوابم برد……

صبح ساعت ٨ چشمامو باز كردم…بكي پشت به من خواب بود…دستمو پشتش كشيدم اما بيدار نشد…
-بكيييي…بيدار شووو…
بكهيون:هوووم….خوابم مياد لوهان…
-خب برگرد سمت من…ميخوام ببينمت…
بكهيون برگشت سمتم و با چشم هاي پف كرده و خوابالو بهم نگاه كرد…
خندم گرفت
بكي:ياااا…خب خوابم مياد…
دستامو باز كردم:باشه عيبي نداره بيا بغلم بخواب…
بكي سرشو به سينم چسبوند…موهاشو نوازش كردم:يعني اينقدر خوابت مياد؟
بكي شروع كرد به خر و پف كردن….
اوه…انگار خيلي خوابت مياد…
بكي خوابه خواب بود…
بعد از چند دقيقه موهاشو بوسيدم و سرشو رو بالشت گذاشتم و رفتم آشپز خونه…
حالم خوب بود يه صبحونه ي فوق العاده خوشمزه درست كردم…بكهيون از اتاق بيرون اومد و نگام كرد:لوهان…
لبخند زدم:جونم
بكي:همه اين كارارو خودت كردي؟
-آره…خودم تنهايي…
بكي:باورم نميشه…اين نشون ميده كه داري خوب ميشي….
خنديدم:آره…
بكي:الان ميام دست بهشون نزنيا…
بكي رفت دستشويي….
چشمامو بستم و نفس عميق كشيدم….حس خوبي داشتم…از اينكه ثابت كرده بودم حالم خوبه لذت ميبردم….
بكهيون سر ميز نشست و با قيافه ي بانمك و خندونه هميشگيش بهم خيره شد:صبح به خير…
خنديدم:صبح به خيرررر
بكي:امروز چقدر خوشگل شدي…دقت كردي هر روز من اينو ميپرسم تو هم هميشه جواب نميدي عوضش سرتو ميندازي پايين…
-خب…چي بگم…
بكي لقمه هاي بزرگ رو تو دهنش ميزاشت و با اشتها ميخورد…
جوري غذا ميخوري آدم دوست داره امتحان كنه….
بكي با دهنه پر گفت:خب بخور…
-اشتها ندارم…
بكي اخم كرذ…
-باشه باشه…يه خورده ميخورم…
بكي:امروز جمعه اس كجا بريم؟
-هر جايي كه تو بگي…
بكي:من ميگم بريم جنگل
بلند خنديدم:جنگل؟؟؟
بكي:اره…بريم اونجا هم غذا ميخوريم هم كلي كيف ميكنبم…چطوره؟
-من عاشقه اين جور جاهام بكي…
بكهيون دستاشو به هم زد:خب پاشو حاضر شو….
بعد از كلي باو و بنديل جمع كردن بكي دستمو گرفت و منو سمت ماشين برد لبخند زدم:بكي…ديوونه…
بكي:عشقه من…ميخوام امروز فقط خوش بگذرونيم…
بكي پشت فرمون نشست و حركت كرد…هوا عالي بود…شيشه ي ماشين رو پايين دادم و دستمو بيرون بردم باد دستمو عقب ميبرد و حس خوبي بهم ميداد….
بكي:دستتو بيار تو…
چشمامو بستم:نهههه بكييي حس خوبيه…
بكي:معلومه كه خوبه…ميترسم باد ببرتت…
بلند خنديدم:قديما وقتي با مامان و بابام ميرفتيم مسافرت…بابامم دقيقا همين حرفو ميزد…ولي خشن تر…ياااا لوهاان دستتو بيار تو….
خنديدم و ادامه دادم:ولي من بازم جيغ و داد ميكردم كه پدرم اجازه بده يه بار ديگه دستمو ببرم بيرون و براي خودم بازي كنم…اونا ميدونستن اين كار خطرناكه ولي من نه…فكر ميكردم فقط كاري كه خودم ميكنم درسته…
بكي دستشو بلند كرد:بيا اينجا
-داري رانندگي ميكني…چه جوري بيام بغلت؟
بكي:بيا ديگهههه…
نزديكش رفتم و سرمو رو سينه اش چشبوندم…بكي دستشو رو شونه ام گذاشت و موهامو بوسيد…
چشمامو بستم و نفس عميق كشيدم…چقدر آغوشش خوب و آروم و امن بود….
بكي:با يه دست هم ميشه رانندگي كردا…
-خطرناكه بك…
بكي:نترسسس….
بكهيون كنار خيابون نگه داشت و سريع از ماشين پياده شذ…
تعجب كردم و به اطرافم نگاه كردم و با ديدنه گل فروشي بلند خنديدم…
بكي از گل فروشي چند شاخه گل خيلي قشنگ خريد و سوار ماشين شذ…
-بكي…
بكهيون گل ها رو جلوم گرفت:اينم گل براي عشقم كه از گل ها هم زيباتره….
دستاي لرزونمو سمت گل ها گرفتم…
بكي گل ها رو دستم داد و لبخند زد:دوسشون داري؟
لبامو رو گونه اش گذاشتم و بوسيدمش….
بكي:اي جون…چه كيف داذ….
-ممنون بكي…فكر كنم آخر اين گل فروشي همه گل هاش تموم شه
بكي حركت كرد:از خداشم باشه…
تا آخر راه گل ها رو بو ميكردم و براي خودم ميخنديدم….
بكي:لوهاان…
-بله…
بكي:عاشقتم…
خنديدم…
بكي:ديوونتم
دوباره خندم گرفت:ياااا
بكي:واقعا نميتونم بگم كه چقدر دوستت دارم…
زير لب زمزمه كردم:منم دوستت دازم…
بكي:من واقعا برام سخته…سخته كه مريض بيينمت…تو بايد خوب شي لوهان…ميفهمي؟بايد خوب شي…بايد شاد باشي…بايد زندگي كني…من بهت قول ميدم تنهات نزارم…
-قول ميدي؟
بكي:قوله مردونه…
اون روز خيلي خوشحال بودم جوري كه تا آخر راه به همراه بكي آواز ميخوندم….
بكهيون منو به يه جنگل قشنگ برد…
-بكي اينجا حيوون نداره؟
بكي:نه بابا حيوون كجا بود…پياده شو
از ماشين پياده شدم و به درختاي بلند خيره شدم…درخت ها سرسبز بودن و شاخه هاشون به هم گره خورده بود و باعث شده بود يه سقف بالا سرمون درست شه…
بكي:خيلي قشنگه مگه نه؟
همچنان محو اون جنگل بودم:آرههه…عاليه…
سمت رودخونه ي كم آبي كه نزديكمون بود رفتم و به قورباغه ها و سنجاقك هايي كه اين طرف و اون طرف ميرفتن خيره شدم…
بكي كنارم نشست:اوووف چقدر قورباغه…
-آره…
بكي:نزديكاي اينجا يه جاي باحال هست توش يه عالمه كلبه هاي چوبي هست كه بالاي درخت ساختن….
-واااي چه جالب…
بكي:من قبلا با اون كاي عوضي يه بار اينجا اومديم و يه شب مونديم…واقعا عالي بود…
-راستي بكي…كاي هنوز تو زندانه؟
بكي آه كشيد:آره…اون سني نداره كه از الان اونجا بمونه….من هميشه بهش ميگفتم اين بار لعنتي رو بيخيال شه و بچسبه به كار خوب و يه زندگي خوب….ولي اصلا انگار فقط براش زر ميزدم….بعد از اونكاري كه با تو كرذ…واقعا حالم ازش بهم ميخورد…اوايل كه تازه رفته بود زندان من ميرفتم و با ترحم نگاش ميكردم…نميدوني چه كيفي ميداد…
-بكي…
بكي:جونم
-به نظرت نبايد بياريمش بيرون؟
بكي:تو كه ديگه نبايد اين حرفو بزني لوهان…
-ميدونم …اما…آدما اشتباه ميكنن…بعضي ها مثله من ديگه فرصتشو ندارن كه اشتباهشونو جبران..
كنن ولي…جونگين ميتونه….بيا بهش يه فرصت ديگه بديم بكي….
بكي:من نميتونم بهش اعتماد كنم…وگرنه كمكش ميكردم….اون ديگه آدم نميشه…ميدوني چند تا دخترو مجبور كرده بود خود فروشي كنن؟ بايد اونجا بمونه يكم آدم شه…
ميخواستم سريع حرفو عوض كنم:اووم…بكي…غذا ميخوري؟
بكي:آره خيلي گشنمه…
بلند شدم و از توي ماشين همه چيزو برداشتم …غذاي ساده و خوشمزه اي با هم خورديم…
بكي:سردت كه نيست…
-نه…خوبم…گرمه گرمم…
بكي:عاليه…
-دستامو بگير
بكي دستاي لرزونمو گرفت و بوسيد
-نبوسشون…قطعشون كن…
بكي تعجب كرد:قطعشون كنم؟يعني چي؟
-نميخوامشون…وقتي ميلرزن…حاضرم دست نداشته باشم…
بكي بغلم كرد:من همين دستاي لرزونتو دوست
دارم…من خودتو…هر جور كه باشي دوست دارم…
-نميخوام تعطيلاتمون با گريه ي من خراب شه…
بكهيون به آسمون نگاه كرد:فكر كنم ميخواد بارون بباره…
از بارون متنفر بودم….منو ياد سهون مينداخت….منو ياد بدبختيام مينداخت…
بكي:دوست داري تو يكي از اين كلبه ها بمونيم؟
-بكي…سردمون ميشه…
بكي:من بغلت ميكنم سردت نشه…
خنديدم:باشه…هر چي تو بگي…
بكهيون دستمو گرفت و با هم رفتيم و براي يه شب يكي از كلبه ها رو كرايه كرديم…
بارون گرفته بود…با كمك بكي بالا رفتيم و وارد يه كلبه ي خيلي كوچيك شديم…بوي نم بارون و چوب واقعا لذت بخش بود…
كلبه يه چراغ كوچيك داشت با چندتا پتو كه گوشه ي كلبه گذاشته بودن….ديگه هيچي…خاليه خالي بود….
بكي يكي از پتوها رو باز كرد و دوره خودش و يكي ديگه هم دور من انداخت…
خودمو تو بغلش جا دادم و چشمامو بستم…
بكي:دوست داشتي تو يه همچين جايي با من زندگي ميكردي؟
بدونه اينكه چشمامو باز كنم زمزمه كردم:هر جايي بري…برام فرقي نداره…من ميخوام…همونجا باشم…
بكي موهاي سرمو بوسيد:خيلي از زن ها و مردا فقط يه شب…اينجا ميخوابن…تا درك كنن…چقدر همديگه رو دوست دارن….
اونايي كه عصبي ميشن…غر ميزنن…هنوز معناي عشق رو نفهميدن…عشق براي اونا مرده لوهان…چون هنوز خودشونم نميدونن كه عاشقه چين…عاشقه چين يا كين…
لبخند زدم:راست ميگي…بكي…من زماني كه با سهون آشنا شدم…نميدونستم عشق چيه…نميدونستم عشق تموم ميشه…نميدونستم منم يه روز به ته خط ميرسم….اونم همينطور…
بكي:حالا…من ميگم…من دوست دارم…لحظاتمو فقط با تو…تو اين كلبه ي كم نور و چوبي و كوچيك بگذرونم…لحظه هاي شاديمو…ترسمو…غممو…همشو با تو…هر جايي كه باشه…من نه خسته ميشم…نه كم ميارم…نه از دوست ذاشتنت دست ميكشم….
شصت دستشو محكم گرفته بودم تا دستام نلرزه…بغض كرذم:تو…واقعا يه فرشته اي….
بكهيون خنديد و موهامو نوازش كرد:حالا سردت كه نيست؟
-نه…مگه ميشه تو بغل تو باشم و سردم بشه….
بكي صورتمو سمت خودش چرخوند….قلبم تند ميزذ…
لبخند بكهيون محو شد….نگاهش فقط رو لبام ثابت مونده بود….
بايد تلاشمو ميكردم….بايد يه شب رويايي براش ميساختم……حتي تو اين كلبه ي كوچيك…..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





177
نظر بگذارید

avatar
147 نظرات
30 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
128 نظرات نویسندگان
fatemeh.sehunneginparvane joonnazimaha نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
fatemeh.sehun
مهمان

حرفای بکی واقعا ارامش بخشه خوشبحال لولو/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

negin
مهمان
negin

میشه رمز رو لبرای منم بفرستید؟؟nstefany78@yahoo.com

parvane joon
مهمان
parvane joon

وایی چقد دوس دارم هی برا لوهان گل میخره
بکی خیلی مهربونه
ولی هنو دلم برا سهون تنگ میشه………..
نمیدونم این قسمت زیاد بود یا خیلی قشنگ نوشته بودی زیاد به نظر اومد
هرکودوم که بود خوبه خییلی دستت درد نکنه
من از قسمت اول هیچ رمزی نخوندم
منم رمزمیخااااااااااااااام
flower.7753@gmail.com

nazi
مهمان
nazi

عااااااااااالی بود
کاش همیشه شاد باشن/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif

maha
مهمان
maha

اخجون‌
ارامش