28 👁 بازدید

EP 93 (شکست) BREAK

ما آمدیم با قسمت 93 فیک

بچه ها این فیک طولانیه و ممکنه خیلی تموم شدنش طول بکشه پس اگه احساس کردید خسته شدید نخونینش ^^راستی پوسترایی که اسم ندارن من نمیزارما اسمتونو حتما بنویسین

دوستانی که میخوان پوستر بفرستن لطف کنن به این ایمیل یا جیمیل برای من ارسال کنن یا اینکه آپلودش کنن بزارن همین جا من بردارم

valoville64@yahoo.com

samirahun@gmail.com

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر:نیلوفر

 

دختر با چشماي خيس بهم زل زده بود….به خودم اومدم و لبخندي بهش زدم….عجيب بود قلبم تند ميزد…
دختر چشماشو با مشت هاي كوچولوش ماليد و آهي از رو بغض كشيد…
-كوچولو…چرا گريه ميكني؟
دختر دوباره بغض كرذ و با لحن شيرين و بانمكش شروع كرد به حرف زدن:توپم…توپم پاره شده…ديگه…با…كي..بازي…كنم!..
از هق هق هاش خندم گرفت…
-اينكه گريه نداره…خب يكي ديگه ميخري…
دختر با حرف من زد زير گريه:مامانم…منو انداخته بيرون…
تعجب كردم:چرا!؟…
دختر:توپمو…خراب كردم…
-اممم…گريه نكن…اسمت چيه؟
دختر بهم اخم كرد:هوان…
تعجب كردم…هوان اسمه دخترونه ي چيني بود…
دختر:من…توپمو خراب نكردم…دو تا عوضي…خرابش كردن…
خندم گرفت:عوضي؟
دختر سرشو تكون داد:اوهوم….
دستاي نحيف و كوچيكشو تو دستام گرفتم و بهش لبخند زدم:خب…عيبي نداره…بابات برات ميخره…
دختر:بابام نيستش…
تعجب كردم:كجاس؟بلاخره مياد ديگه…اونوقت دوباره برات ميخره…هووم؟!
دختر:باباي من تو خونمون نيستش
-پس كجاست؟
دختر سرشو بالا گرفت و لبخند زد انگشت اشارشو به سمت آسمون گرفت:اونجاس…تو آسمونا…
احساس شرمندگي بهم دست داد:اوه…متاسفم
دختر توپ پارشو بغل كرد و به من خيره شد:تو اسمت چيه؟
-اسمه من؟
دختر:اوهوم…
-اسمم…اسمم مثله اسم تو قشنگ نيست…
دختر:پس من عمويي صدات ميكنم…
بلند خنديدم…اون بچه براي يه ساعت باعث شده بود من به هيچي فكر نكنم….
اشكاشو با دستم پاك كردم:باهام مياي برات توپ بخرم؟
دختر با نگراني به اطرافش نگاه كرد:مامانم دعوام ميكنه عمويي…
-مامانت نميفهمه…زود برميگرديم…
دختر خنديد:باشه…
-بيا بغلم….
دختر همونجا وايساد و با شك بهم نگاه كرد
دستامو باز كردم:بيا ديگه
دختر:من ميرم خونمون
دستشو گرفتم:من جايي نميبرمت…
دختر دستاشو رو كمرش گذاشت و به شرتا پاي من نگاه كرد از حركاتاي شيرينش خندم ميگرفت…
-خب فكراتو كردي؟
دختر:آره…زود برميگرديم؟
سرمو تكون دادم:قول ميدم…
دختر بهم نزديك شد و دستاي لاغرشو دور گردنم انداخت…تپش هاي قلبم شديدتر مي شد…دختر پاهاشو دور كمرم حلقه كرده بود و سفت و محكم بهم چسبيده بود…
دختر:عمويييي
-هووم!
دختر:ميشه…جاي توپ برام عروسك بخري؟
-آره…چرا نميشه؟
دختر:من به مامانم نميگم…صب ميكنم باباييم بياد عروسكمو به اون نشون ميدم….آخه مامانم دعوام ميكنه
دلم براش سوخت اون حتي نميدونست پدرش فوت شده…
-چند سالته؟
دختر:٤ سالمه
-باباتو ديدي؟
دختر:نه…مامانم گفته…بابايي الان اون بالا تو آسمونا داره براي من ستاره ميچينه….
سرمو طرف ديگه گرفتم تا اشكام معلوم نشه…
دختر سرشو تو گردنم پنهون كرد:عمويي…مامانم منو ميزنه…اگه نرم خونه…
اينقدر حواسم پرت بود كه نميفهميدم گوشيم داره زنگ ميخوره…
گوشي رو سريع جواب دادم..
-الو…
بكي:لوهااان…خوبي؟!كجاييي؟!
-من…من حالم خوبه بكي…تو خيابونم عزيزم…زود ميام…
بكي:مگه نميخواستي بري پيش چاني؟
-ميام همه چيو بهت ميگم….
بكي:الان كجايي؟فقط يه كلمه بگو
-بكي…زود ميام و تعريف ميكنم…
بكي:قرصاتو بايد بخوري لوهان….يادت كه هست
-آ.آره…آره
بكي:مواظب خودت باش عشقم…
گوشي رو قطع كردم…هوان تو بغلم بود و با ناراحتي به بچه هايي كه از مهد برميگشتن نگاه ميكرد
-چيه…چرا ناراحتي؟!
هوان:عمويي بايد برم خونمون
سريع بردمش اسباب بازي فروشي…هر كار كردم عروسك برنداشت عوضش يه توپ ساده مثله ماله خودش براش خريدم…اينقدر خوشحال بوذ كه كله راهو تو بغلم ميخنديذ…
-انگار از توپ خوشت اومده…
هوان:آره عمويي مرسييي
-مگه عروسك نميخواستي؟
دختر سرشو پايين انداخت و چيزي نگفت
-خونتون اينجاس؟
هوان سرشو تكون داد:آره
-باشه مواظب خودت باش كوچولو
هوان بهم نزديك تر شد و گونه امو بوسيد….بوسه اش بهم انرژي داد واقعا حس خوبي بود….
دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و به چشماش كه شباهت عجيبي به چشماي من داشت خيره شدم
دختر لبخند زد:عمويي…
-جونم
دختر:تو خيلي خوشگلي
خنديدم:تو هم خوشگلي
دختر:بازم مياي ايجا!
-آره…آره ميام…
دختر دستاي كوچيكشو از دستم آروم بيرون كشيد و بدو بدو ازم دور شد…
حس عجيبي داشتم….دوست نداشتم ازم جدا شه…شايد چون خودمم يه روزي اينجوري بودم…گاهي وقتا آدما تو بزرگسالي هم كودك ميشن…من به خاطره توپم گريه ميكردم بچه نبودم اما گريه ميكردم…توپ برام يه چيزه ارزشمند و بزرگ بود…اما من خيلي چيزاي ديگه رو از دست دادم…حالا ميفهمم كه توپ در مقابل چيزاي از دست رفته ي من هيچ بوذه…..
اينقدر ذهنم مشغوله اون بچه شده بود كه حتي نميدونستم كجا دارم ميرم…براي خودم تو كوچه ها قدم ميزدم و سنگ هاي ريز و درشت رو به جلو پرتاب ميكردم….دوباره گوشيم زنگ خورد…بكي بود دوست نداشتم جواب بدم چون ميدونستم نگرانه قرص هامه…
-الو بكي
بكي:لوهان برگرد خونه
-من حالم خوبه باور كن
بكي:ببين لوهان تو الان افسردگي شديد داري و بايد قرصاتو بخوري خواهش ميكنم لج بازي نكن…تو به من گفتي مراقبت نباشم منم گفتم چشم نميام دنبالت حالا تو به حرفم گوش بده…
لبخند زدم:باشه الان ميام خونه….
بكي:مياي؟؟؟ميخواي بيام دنبالت؟
-اوهوم…مياي؟
بكي:معلومه كه ميام عزيزم…فقط بگو كجايي
-من تو پاركم…همون پاركي كه هميشه با همديگه زمستونا ميرفتيم
بكي:باشه باشه الان ميام…
گوشي رو قطع كردم و به پارك رسيدم…هوا عالي بود…رو يه نيمكت نشستم و به آسمون خيره شدم به ابراي سفيد كه شبيه پشمك بودن…
يكم گذشت تو فكر بودم كه احساس كردم يكي كنارم نشسته….
چشمامو باز كردم و در كماله تعجب دختري رو ديدم كه با صورت سرخ تند تند موهاي طلاييشو پشت گوشش ميزاشت
يكم بهش دقت كردم…
موهاش فر و طلايي بود تاپ سفيد تنش بود با يه شرت جين كوتاه…پاي راستشو تند تند تكون ميداد انگار از يه چيزي استرس داشت و يه چيزي رو تو دستش گرفته بود كه زير كيفش قايم كرده بود….
يكم جمع و جورتر نشستم…
دختر سرشو بلند كرد و بهم لبخند زد…
نميدونستم چيكار كنم براي همين منم بهش لبخند زدم…
دختر:س.سلام
-اوووم…سلام
دختر دوباره سرشو پايين انداخت و خيلي آروم گفت:خوبي؟
خندم گرفت:من؟
دختر سرشو بلند كرد:مگه…كسي غير از شما اينجا هست؟
از خودم خجالت كشيدم:من بد نيستم…شما منو ميشناسي؟
دختر:نه…نميشناسم…ولي…اگه…بخواي ميتونيم با هم آشنا شيم
بلند خنديدم دختر يكم ناراحت شد و سرشو پايين انداخت…
-ميدوني…اگه اول زندگيم ديده بودمت…شايد عاشقت ميشدم
دختر بهت زده بهم نگاه كرد و صورتش قرمز و قرمز تر ميشد….
دختر:يعني…ا..امكانش…بود؟واقعا…منو انتخاب ميكردين؟
لبخند زدم:آره…چرا كه نه…
دختر:اما…شما خيلي زيبايي…من حتي…روم نميشه اين شاخه گل رو بهتون بدم…
چند بار با تعجب پلك زدم و به گلي كه دختر از زير كيفش بيرون آورد نگاه كردم….
-اين…ماله منه؟
دختر:اوهوم…ميدونم كه هيچ شانسي براي به دست آوردنه دلتون ندارم….اما دوست ذارم اينو بهتون بدم…
برام عجيب بود اما…اون شاخه ي گل رو از دختر گرفتم و ازش تشكر كردم….
دختر از پيشم رفت…گل رو بو كردم و خنديذم…اولين بار بود تو يه روز حس خوب داشتم….يعني واقعا اون دختر متوجه نشده بود من يه جور ديگه ام…
چشمم خورد به بكهيون كه داشت از دور بهم نزديك ميشد…يه جعبه ي بزرگ تو دستش بود …خندم گرفت…
بكهيون كنارم نشست و جعبه رو بينمون گذاشت…
-بكييي
بكي:زهرمار
خنديدم:يااااا
بكي:اون دختره كي بود پيشت؟اين گلم كه ازش گرفتي نامرد
-بكي دختره ازم خوشش اومده بود
بكي:چه با افتخارم ميگه
خودمو بهش چسبوندم:بكيييي
بكي:جونمممم
-اين ديگه چيه؟
بكي:بازش كن…
از هيجان دستام شروع كرد به لرزيدن…
بكهيون دستامو تو دستش گرفت:آروم باش…نفس عميق بكش…
دستاي لرزونمو پشتم قايم كردم و سرمو پايين انداختم:ب..ببخشيد…
بكي دستامو تو دستاي گرمش گرفت:دستاتو قايم نكن پسر…
لبخند زدم و بغض كردم:من…دست خودم نيست…
بكهيون سرمو رو شونه اش گذاشت و موهامو نوازش كرد:امروز تولدته…شايد اگه من جاي تو بودم غش ميكردم…هه
اشكامو پاك كردم:واقعا!…تولدمه!…اصلا…اصلا يادم نبود….
بكي دستامو بوسيد:اوهوم…حالا بگو ببينم غش كردنه من بدتره…يا دستاي لرزونه تو؟
-ببخشيد…واقعا معذرت ميخوام كه اينجوريم بكي….معذرت ميخوام كه مريضم…من…من اينجوري نبودم…من شيطون بودم…شايد باورت نشه…
بكي:باورم ميشه…باور ميكنم عزيزم…
واقعا از خجالتم نميدونستم چيكار كنم…
بكي:من تا حالا نه كيك تولد ديدم نه كادوي تولد…شايد اون وقتا دوستام بهم تبريك ميگفتن اما…من هيچوقت كادوي تولد از كسي كه دوسش دارم نگرفتم…
لبخند زدم:من بهترينشو برات ميگيرم…
بكهيون بلند خنديد و منو بيشتر تو بغلش فشار داد و گونمو بوسيد:دوستت دارم…
-منم همينطور…حتي خيلي بيشتر…
بكي:حالا بازش كن…
-باشه عزيزم…
جعبه رو باز كردم و از ذوقم بلند خنديدم:وااااهااااهاااااي…..چقدر خوبهههه
بكي:خوشت اومد؟
-عاليههههه
تو جعبه يه كيك كوچيك شكلاتي بود كه روش يه عكس از كاريكاتور من و بكهيون بود…
برگشتم و محكم بغلش كردم:آآآآه….وااي خدا…امروز خيلي خوبههههه
بكي:از اين خوبتر هم ميشه…
-واقعا ازت ممنونم بكي…
بكي:يه كيك اينهمه تشكر داره؟
-اين كيك برام خيلي ارزش ذاره…
بكي:گفته باشما من كيكو فقط قراره كله ي تو رو بخورم چون موهات رنگش زرده…
خنديدم و صورتشو با دستام نوازش كردم:ا.اگه نداشتمت چي ميشد!هووم!
بكي:هيچي…الان كيك نداشتي
خندم گرفت…اشك از چشمام رو گونم جاري شذ…
بكهيون اشكامو پاك كرد:يا يا يااا…قرار نيست روز تولدت گريه كني…گريه كني با من طرفي…
سرمو تكون دادم:گريه نميكنم…اين اشك ها ااز رو خوشحاليه…
بكي:ميشي ٢٢ ساله…
-آره…چقدر زود گذشت…
بكهيون محكم دستامو گرفته بود…
زمزمه كردم:حالم خوبه…
بكهيون دستامو آروم ول كرد و لبخند زد:نگرانه دستات نباش زود خوب ميشه…
آه كشيدم و سرمو تكون دادم….
بكي:خب تا من شمع هاتو روشن كنم تو هم به آرزوت فكر كن…
-الان آرزويي ندارم…فقط ميخوام كناره تو باشم…
بكي:اووووو چه آرزويي…اين كه سرجاشه يه آرزوي ديگه بكن…
به شمع هاي روشن خيره شدم…واقعا آرزوي من چي بود!…دوست داشتم زودتر خوب شم…خوب شم و در كناره بكهيون زندگي آرومي داشته باشم….
بكي:فوتشون كن…
خنديذم و با يه فوت همشونو خاموش كردم…..
بكي بغلم كرد و منو چند بار بوسيد:تولدت مبارك عزيزم…
تو آغوش گرمش پلكامو رو هم گذاشتم….نسيم ملايمي موهامو به هم ميريخت…مهم نبود…فقط ميخواستم تو بغله بكهيون بخوابم…
بكي:امبدوارم…٢٢ سالگيت…فقط شاد باشي…بخندي…خوب شي…
بغض كردم:تو…تو رو داشته باشم…
بكي منو از آغوشش دور كرد و به چشمام زل زد:لوهان…
به چشماش نكاه كردم…
بكي:من هميشه پيشتم…حتي اگه مايل ها هم ازت دور باشم…هميشه اينجام….
بكي دستشو رو قلبم گذاشته بود…
بغض كردم:ا.اگه تو ازم دور باشي…ديگه نميتونم زنده بمونم…ديگه تو…تنها كسي هستي كه برام موندي
بكي دستامو گرفت:گريه نكن عشقم…من قرار نيست از پيشت جايي برم…فقط خواستم بدوني كه من هيچوقت تركت نميكنم…چون منم بدونه تو ميميرم…
محكم بغلش كرذم:دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم….
بكي:منم همينطور عزيزم…
بكهيون يكم از خامه ي كيكو رو بينيم ماليد و خنديد…
-ياااا….
بكي فقط ميخنديد…

تولدم بهترين تولد زندگيم بود…دست همو گرفته بوديم و قدم ميزديم…
بكي:هديه اتو ميشه بعدا بدم؟
خودمو بهش چسبوندم:همين كه كنارمي انگار كلي بهم هديه دادي…
بكي خنديد
-امروز خيلي خوب بود…خيلي…
بكي:آره چون يه پسر زيبا به دنيا مياد…
آه كشيدم…حسه بدي داشتم…نفسم بالا نميومد…
بكي برگشت و نگام كرد:حالت خوبه؟
دستمو رو سينم گذاشتم:خوبم…
بكي خودشو خم كرد:بيا پشتم…
-نههه…خوبم بكي…فقط يه كم نفسم بند اومد…
بكي:بيا پشتم…زودباش…
دستامو دور گردنش انداختم و بكهيون بلند شد و راه افتاديم…
لبامو رو گونه اش گذاشتم و بوسيدمش
بكي:اووووف…چه چسبيد…
-تو خيلي مهربوني…خيلي زياد…
بكي خنديد:جدا؟
-اون اوايل كه از كنارت رد ميشدم و تو بد دهن و بي تربيت بودي…واقعا با خودم ميگفتم چه آدم بيخودي هستي…
بكي:اي بابا اون موقع ها گوشم هي زنگ ميزد نكه تو بودي غيبت ميكردي….
خنديدم و دوباره بوسيدمش…
بكي:تا آخر راه اگه منو ببوسي جاييزه داري
-جاييزه؟چي؟
بكي:يه جاييزه ي خوبببببب
-نه بكي به خاطره جاييزه نميخوام كمرت خسته بشه…
از پشتش پايين اومدم…
بكي برگشت نو بهت زده نگام كرد:چي شذ؟
بغلش كردم:نميخوام كمرت درد بگيره…من خوبم…عاليم…پس بيا با هم بريم…
بكي خنديد:باشه خوشگل خان
با هم رفتيم و به يه گل فروشي رسيديم….
بكي:همينجا باش الان ميام…
بكهيون رفت داخل و با چند شاخه گل سرخ برگشت پيشم…
لبخند زدم:اينا چين؟
بكي:بگيرش عشقم…اينا براي توعه…
اشك تو چشمام حلقه زد:براي من؟
بكي پيشونيمو بوسيد:آره عزيزم…
گل هارو از دست بكهيون گرفتم و بينيمو بهشون چسبوندم و نفس عميق كشيدم…
-چه…بوي خوبي دارن…
بكهيون اشكامو پاك كرد:از اين به بعد من ميخوام اينكارارو برات بكنم…گريه هم نداريم…گله اون دخترو بده من
خنديدم:ديوونه…آآه…معذرت ميخوام شايد براي اين گريه ميكنم چون…تا حالا اينقدر احساس خوشبختي نكرده بودم….
بكي سرمو به سينه اش چسبوند:دوستت دارم…فقط همينو ميتونم بهت بگم……….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





123
نظر بگذارید

avatar
114 نظرات
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
108 نظرات نویسندگان
fatemeh.sehunparvane joonmahasogibaekyumina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
fatemeh.sehun
مهمان

عزیزمممممممممم بچه لولو چقد نمکههههههههههه مثه خودشششششششش/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/drool-smiley.gif

parvane joon
مهمان
parvane joon

اخی بک چه مهربون و حسوده.اون تیکه که گف گل دختررو بده من خیلی خوب بود
خدا کنه لوهان همینجوری خوب ادامه بده
من دیگه بعد سهون طاقت یه بدبختی دیگه رو نداااااااااااارم

فایتییییییییییییییییییینگ اجی جونم

maha
مهمان
maha

تفلد تفلد تفلدش مبارک/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (47).gif

sogi
مهمان
sogi

اخ خدا بالاخره یه کم آرامش. آجی فقط میتونم بهت بابت نویسندگیت تبریک بگم. بین فیکا اولین فیکیه که انقد فرازو نشیبش آدمو جزب میکنه. البته کلی نظر دارم که تو قسمتای بعد میگم فعلا میخوام برم ادامه

baekyumina
مهمان
baekyumina

aliiiiiiiiiie tnx