32 👁 بازدید

EP 92 (شکست) BREAK

سلامی دوباره خخخخ اینم قسمت 92 فیکمون ^^

اگه کم بود سوتی داشت بد بود به بزرگی خودتون ببخشید

دوستانی که میخوان پوستر بفرستن لطف کنن به این ایمیل یا جیمیل برای من ارسال کنن یا اینکه آپلودش کنن بزارن همین جا من بردارم

valoville64@yahoo.com

samirahun@gmail.com

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

 

طراح پوستر

sachlimin

زنگ خونه به صدا درومد…دستامو زود شستم و از آشپزخونه بيرون اومدم و درو باز كردم…
بكهيون با يه دسته گل بزرگ وارد خونه شذ…
گل اينقدر بزرگ بود كه نميديدمش…
خنديدم:ياااا…
بكهيون گلو رو زمين گذاشت و محكم بغلم كرد:عشقمممم…
موهاشو از پشت نوازش كردم:دلم برات تنگ شده بود…
بكي:برا من؟
-پس برا كي!
بكي:براي يه چيز ديگه
تعجب كردم:بكي…ديوونه شدي؟
بكي زمزمه كرد:الان گشنمه…بزار غذا بخوريم بهت ميگم برا چي…
از آغوشش بيرون اومدم و لبخند زدم:چه خبر؟
بكي لباشو به لبام نزديك كرد و لبامو بوسيد…
درو با پام بستم
بكي لباشو برداشت
-درو ببند حداقل…
بكي:مگه ميزاري در بسته شه…از بس قشنگي نميزاري درو ببندم…
لبمو گاز گرفتم و سرمو پايين انداختم…
بكي:واقعا دوستت دارم…
-ممنون…بابت گل…خيلي…قشنگه…
بكي دستامو تو دستش گرفت:لوهان…دوست ندارم يادآوري كنم…اما…نميخوام كه به گذشته فكر كني…
-من…من به گذشته فكر نكردم
بكي:خودت اينو ميگي…اما من كاملا تو چشمات دارم اينو ميبينم…
-نه…من دارم همشو از ذهنم پاك ميكنم…دارم فراموشش ميكنم…دارم سعي ميكنم بكي…
بكي:فردا بازم وقت مشاوره داري بايد بري
سرمو تكون دادم:اما من خوب شدم…من ديگه به سهون فكر نميكنم…باور كن…
بكي موهامو بوسيد:باشه عزيزم…اگه واقعا فكر ميكني نياز به مشاوره نيست…عيبي نداره….
آهي كشيدم و گل رو بردم تو اتاق خواب كناره تختمون گذاشتمش…
بكي رو تخت دراز كشيد:لوهان…
-بله
بكي:يه كم بيا بغلم…
خندم گرفت و نشستم رو تخت…
بكي:بيا ديگهه
كنارش دراز كشيدم و دستمو رو سينه اش گذاشتم:خيلي حس خوبيه…
بكي:چي؟
-اينكه تو هستي…اينكه هنوز يكي رو دارم…اينكه هنوز دوسم داري…
بكهيون:من هر كاري برات ميكنم…فقط تو به حرفم گوش بده و مرتب پيش مشاورت برو تا اثرات اون موقع كامل از ذهنت بيرون بره…
-ولي من كامل از ذهنم پاكش كردم
بكي:فكر ميكني لوهان…فكر ميكني كه از ذهنت بيرون رفته…اما نرفته…
چيزي نگفتم بكهيون راست ميگفت…من هنوز اون صحنه ها رو جلوي چشمام ميديدم…دوست داشتم فراموشش كنم اما حتي تو خوابم صحنه ي مرگ سهون رو ميديدم….
بكي:من هر روز به اين موضوع فكر ميكنم لوهان
از رو تخت بلند شدم:نميخوام بكي…نميخوام تمومه فكر و ذكرت من باشم نميخواااام…
بكهيون:پس من به كي فكر كنم! به عمم فكر كنم؟
خندم گرفت و بالشتو روش پرت كردم:ديوونه
بكهيون دستمو گرفت:بيا ميخوام بازم بغلت كنم….
لبخند زدم و خودمو تو بغلش جا دادم….
بكي بوسه ي شيريني رو گونه ام زد:دوستت دارم
چشمامو بستم:منم دوستت دارم
بكي:لوهان دوست ندارم ديگه دردي تو زندگيت باشه…حتي نميخوام كسي به شوخي دستشو محكم بهت بزنه ميترسم دردت بگيره…
بهت زده بهش خيره شدم:جدي!
بكي:آره عزيزم…ميخوام ازت محافظت كنم ميخوام كاري كنم تا بفهمي كه تو هم يه مردي…يه مرد قويه…قدرت داره…من نميخوام مثله سهون باهات رفتار كنم…نميخوام مثله زنا باهات برخورد كنم…چون تو مردي لوهان…
سرمو تو گردنش پنهون كردم و چشمامو بستم:من…هرچي هم باشم…ضعيف…قوي…فقط ميخوام پيشه تو باشم…با تو باشم…
بكي موهامو بوسيد:عشقم…من تا آخر عمرم پيشت ميمونم…
يواشكي اشكامو پاك كردم و خنديدم
بكي:الان مثلا من نديدم كه گريه كردي…
-چشمام ازشون آب مياد…
بكي:چه جالببببب
خنديدم و لباشو بوسيدم…
بكي دستاشو رو كمرم كشيد و به بوسيدنه لبام ادامه داد…واقعا داشتم تحريك ميشدم كه بكي شونه هامو گرفت و از خودش دورم كرد…
نفس نفس ميزدم جوري كه انگار كلي راه دوييدم…
بكي:حالت خوبه؟
دستام از هيجان زياد ميلرزيد…سعي كردم قايمشون كنم…
بكي آروم بغلم كرد و نوازشم كرد….
بغض كردم:ب…
بكي:عيبي نداره…فعلا هيجان برات خوب نيست…
-نههه…نهههه خوبه…بكي…
بكي:اينقدر هيجان زده شدي نميفهمي چي ميگي…
سعي ميكردم آروم باشم اما نميشد…واقعا از خودم و بكهيون خجالت ميكشيدم…
بكي:آروم باش لوهان…
-مي…ميخوام…آروم…باشم اما…نميشه…
بكي سريع قرص هامو از كشو بيرون آورد…اونارو خوردم تا بلاخره يكم آروم شدم…افسردگيم واقعا بدجور شده بود…
بكي:الان بهتري؟
-آره…
بكي:تو فقط…خودت ميتوني به خودت كمك كني لوهان…
اشك تو چشمام جمع شد:به خاطره تو هم كه شده…تمامه تلاشمو ميكنم….
واقعا عذاب ميكشيدم….تنها چيزايي كه تونسته بودن منو نگه دارن قرص ها بودن…
حال روحيم اصلا خوب نبود…نميخواستم بكهيون بفهمه سعي ميكردم جلوي بكي شاد و شنگول باشم…اما وقتي اون ميرفت فقط تنها كاري كه ميكردم گوشه ي اتاق ميشستم و گريه ميكردم…افسردگي داشتم و با مرگ سهون دقيقا جلوي چشمام افسردگيم بدتر شده بود…
بكهيون جز نوازش و كمك كردن بهم كاره ديگه اي نميتونست بكنه…راست هم ميگفت من خودم بايد به خودم كمك ميكردم….واقعا سخت بود…تقريبا ٤ سال با زجر زندگي كرذه بودم…..
چند روز گذشت…دلم براي چاني تنگ شده بود…دوست داشتم ببينمش و باهاش حرف بزنم…
اون روز بكهيون رو تخت خواب بود…نشستم لبه ي تخت و نوازشش كردم…اينقدر صورت شيطون و بانمكشو دوست داشتم كه حد و اندازه نداشت…
بكهيون تكوني خورد و چشماشو باز كرد…
آروم آروم صورتشو نوازش ميكردم…
بكي بهت زده نگام ميكرد:لوهان…
-بيدارت كردم؟
بكي:چيزي شده عشقم؟
-نه…چيزي نشده…فقط خواستم بگم من ميرم پيشه چاني…
بكي:اونجا چيكار كني
-باهاش حرف بزنم…يكم آروم شم…
بكي:باشه عزيزم…فقط زود بيا…قرصاتو بايد بخوري…
-باشه…چشم
بكي پيشونيمو بوسيد:لوهان…فقط احتياط كن عزيزم
اشك تو چشمام جمع شد:ميدونم…خيلي ضعيفم…ولي اينقدرم…
بكي با دستاش صورتمو بالا گرفت:نه نه…منظورم اون نبود عشقم…من فقط…از اين ميترسم كه جامونو پيدا كنن
-خب پيدا كنن…ما كه سهونو نكشتيم…براشون توضيح ميديم …ميگيم كه…
بكهيون لبامو بوسيد و بهم اجازه ي حرف زدن نداد
بهت زده بهش نگاه كردم…
بكي:اصلا نميخوام دليل برا كسي بياريم…فقط اون چيزي رو كه من ميگم…انجامش بده…
سرمو تكون دادم:باشه…باشه بكي…
بكي:حالا برو…
-قول ميدي دنبالم نياي؟
بكي تعجب كرد:چي!
-من همه چيو ميدونم بكي…اينكه حتي براي خريد يه چيزي كه ميرم بيرون تو دنبالم مياي و مواظبمي…
بكي آه بلندي كشيد و چيزي نگفت
-من ميتونم از خودم مراقبت كنم بكي…
بكي:من فقط نگرانتم
-تا آخره عمرت كه نميتوني نگرانه من باشي…من بايد به اين وضعيت عادت كنم…
اينو گفتم و ازش جدا شدم و رفتم بيرون…..
هوا عالي بود…نفس عميق كشيدم و لبخند زدم…
رسيدم خونه ي چاني…چاني داشت ماشينشو پارك ميكرد كه با ديدن من سريع از ماشين پياده شد و سمتم اومد…
چاني:لوهااان…سلاممم
-سلام چاني…خوبي؟
چاني:آره…عاليم تو چي؟
سرمو تكون دادم:بد نيستم…
چاني درو باز كرد و با هم وارد خونه شديم…
رو كاناپه نشستم و با لبخند بهش خيره شدم…
چاني دو تا قهوه رو ميز گذاشت و كنارم نشست…
چاني:خب چه خبر؟بكي چرا نيومده!
-بكي خواب بود…
چاني:برام عجيبه گذاشته تو اينهمه راهو تنها بياي
-مگه من بچه ام چانييي؟ من ميتونم مراقب خودم باشممم
چاني يه خورده از قهوه اش رو خورد:خب اون كه معلومه اما مشكله ما يه چيز ديگه اس
-مريضيه من؟
چاني:افسردگي مريضي به حساب نمياد لوهان
-چرا مياد…برا همينه كه شما همش مراقبه منين…
چاني:ببين لوهان…افسردگي جوريه كه هيچ چيزش معلوم نيست من نميدونم سهون جديدا باهات چيكار كرده اما…هر چي كه هست تو علايم افسردگي رو داري…بايد تا خوب شدنت…اين مراقبت هارو قبول كني…
-حتما به خاطره دستام ميگي آره؟
چاني:آره لوهان…شايد اصلا به خاطره همون باشه…همون لرزش دستات…بكهيون رو درك كن…اون فقط نگرانه توعه….
آه كشيدم:من ميخوام خوب شم چاني…سهون تو بغلم…
با گفتنه اين جمله سريع دستامو جلوي دهنم گذاشتم
چاني چشماشو ريز كرد:تو بغلت چي؟
-م.منظورم اين بود كه…تو…تو بغلم…آآ…هيچي…اون رواني الان ديگه از اين كشور رفته…
چاني:به هر حال به بكي حق بده و تنها نرو اينو و اونور…
چاني حق داشت…شايد من زيادي به خودم اعتماد داشتم…شايد نبايد حتي الانم تنها ميرفتم خونه ي چاني…شايد واقعا بيماريم وحشتناك بود….
يكم پيش چاني آروم شدم و برگشتم سمت خونه….از كوچه ها رد ميشدم كه هوس كردم به ياد گذشته ام به كوچه اي كه بچگي ها و خاطرات خوبم رو اونجا گذرونده بودم برگردم…فكراي عجيبي تو سرم بود…اون كوچه اون در كه خونمون بود اون آدما هنوز هستن! استرس داشتم…دستام يخ كرده بود…به احساسم ميخنديدم…يعني ميشد به خونه نزديك ميشدم و مادرمو در حاله حرف زدن با همسايه ها ميديدم!…يعني ميشد ماشينه پدرمو جلو در خونه ميديدم…
وارد كوچه شدم و تمومه خاطراتم برام زنده شد….
از اول كوچه تا آخر كوچه…با شيومين ميدوييديم و هر كي زودتر ميرسيد…بايد يه چيزي ميخريد….بي اراده لبخند زدم…شايد فقط اون روزا بود كه من شاد بودم…چشمامو بستم و رفتم تو حال و هواي گذشتم…

خاطرات:

لوهاااااان…يااااااااا
بستني رو تا حلقم تو دهنم كردم و به شيو كه بهت زده بهم نگاه ميكرد خيره شدم:هوووم
شيو:خفه نشدي؟
سرمو به علامت منفي تكون دادم…
شيو:مگه مامانت نگفته بستني نخوري؟چرا تو حرف گوش نميدي؟
وحشتزده به مامانم كه با عصبانيت سمتم ميومد نگاه كردم…
مامي:لوهااااااااان….
رفتم و پشت شيومين قايم شدم
شيو:فقط همين يه دونه بود به خدا
مادرم به زور منو از پشت شيو بيرون آورد و گوشمو گرفت…شيومين از خنده رو ده بر شد و رفت سمت بقيه
چوب بستني رو از دهنم بيرون آوردم:يااااا مامااااان…دردم گرفتتتتتت
مامي:مگه نگفتم بستني برات خوب نيست؟چرا نميفهمي لوهان؟
-مامان همين يه بار بود…به خدا با يه بار بستني خوردن آدم چاق نميشه
مامي:لوهان چرا اينقدر اذيتم ميكني؟
با لباي كاكاويي گونه ي مادرمو بوسيدم:معذرت ميخوام…
مادرم لبخند زد و منو تو آغوشش گرفت و نوازشم كرد…
-مامان…
مامي:جونه دلم…
-چرا تو اينقدر خوشگلي؟
مام:ميخواي بحثو عوض كني؟دم بريده…
-نه…تو مثله فرشته ها قشنگي…
مامي:مگه فرشته هارو ديدي؟
-ميگن فرشته ها خيلي خوشگلن….
مادرم لبامو پاك كرد:پس اگه اينجوريه پسره من زيباترين فرشته ي دنياس…
-مامان
مادرم موهامو نوازش كرد:جانم…
نوازشاش هميشه آرومم ميكرد:من…هيچوقت قرار نيست چاق بشم…
مادرم لبخند زد:تو بايد به حرف من گوش بدي لوهان…اين مهمه…
-ولي مامان…من لاغرم…چاق نميشم…
مامي:هميشه لذت بخش ترين چيزا بعدش برات ناخوشايند ميشه…
مادرم خنديد و دوباره منو تو آغوشش گرفت…واقعا دلم براي بغل كردناي يهوييش تنگ شده بود….

چشمامو باز كردم و به كوچه خيره شدم…كوچه اي كه ديگه برام نه مادري داشت نه پدري داشت و نه دوستي….
قدم زنان به خونمون رسيدم…خونمون هيچ تغييري نكرده بود…ميدونستم كله اين خونه ماله منه اما نميتونستم داخل خونه بشم…عذاب وجدان داشتم…
اشك از گوشه ي چشمم رو صورتم جاري شد…
تو فكر بودم كه صداهايي شنيدم…صدا صداي گريه ي غمگينه يه بچه بود…
سرمو برگردوندم و دختر بچه ي خيلي كوچيك و لاغري رو ديدم كه كناره درختي نشسته بود و توپ پاره و كثيفي رو تو دستش گرفته بود و گريه ميكرد…
سرشو رو زانوهاش گذاشته بود و آروم هق هق ميكرذ….
ياد خودم افتاده بودم…زماني كه بكهيون توپي كه سهون بزام خريده بود رو با چاقو پاره كرد و من گريه كردم….نه به خاطره توپ…به خاطره ضعيف بودنم….
گريه هاي اون بچه قلبمو به درد مياورد…بهش نزديك شدم و كلي نگاهش كردم…
پيرهنه ساده و سفيدي تنش بود با خال خال هاي صورتي كه بعضي جاهاش ديده ميشد…موهام لخت و بلند و خرمايي بود…تعجب كردم دختر به اين ريزي چطور همچين موهاي پرپشت و بلندي داشت…
رو به روش نشستم….
-سلام خانم كوچولو…چرا گريه ميكني؟
دختر سرشو بلند كرد و بهم خيره شد….
با ديدنه صورت زيبا و قشنگش شكه شدم و لبخند زدم…
صورتش گرد و سفيد بود…چترياي موهاش تا پيشونيش ريخته شده بود و ابروهاشو پنهان كرده بود…بيني كوچيك و لباي سرخ و قشنگي داشت….اما من…محو چشماش شده بودم…چشماي تقريبا درشتي داشت…رنگ چشماش…قهوه اي روشن بود….قهوه اي روشن درست مثله چشماي من………



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





131
نظر بگذارید

avatar
119 نظرات
12 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
114 نظرات نویسندگان
fatemeh.sehun루루parvane joonnazibaekyumina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
fatemeh.sehun
مهمان

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (15).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (15).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (15).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (15).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (15).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (15).gif
بچه لوهان/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif

루루
مهمان
루루

مطمعنن بچه ى لوهانه مگرنه هىچ بچه اى انقدرخشگل نمىشه واى اجى اىن قسمتاچقدتحت تاثىرقرارمىده ادموخىلى خوب مىنوىسى

parvane joon
مهمان
parvane joon

وای نه
باز همه چی درست شد
حالا نوبت بچه ی لوهانههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگه از مردن سهونی که بدتر نیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست
سهون…………………………………………

مسی خیلی صحنه هارو خوب توصیف کرده بودی.دست گلت درد نکنه

nazi
مهمان
nazi

واااااااای چانیول نمیدونه؟!!
امیدوارم بکی و لولو زو نگیرن/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

baekyumina
مهمان
baekyumina

gooode tnx