14 👁 بازدید

EP 91 (شکست) BREAK

سلامی دوباره دوستای عزیزم من اومدم با قسمت 91 فیکمون

خب من واقعا خوشحالم خیلی خوشحالم 200 تا نظر زیبا برای قسمت 90 گذاشته بودید همشو با لذت خوندم خوشحالم که دارید داستانو درک میکنید اسمه داستانو درک میکنید منم همه سوال هاتونو تو قسمت های بعدی میدم میدونم داستانم غمگینه دوست نداشتم ناراحتتون کنم اما من فقط میخواستم خودمو امتحان کنم تو این ژانر شاید فکرشم نمیکردم داستانم بتونه اینقدر تاثیر بزاره واقعا خوشحالم و با انگیزه ی بیشتری ادامه میدم ممنون از همتون ^^

دوستانی که میخوان پوستر بفرستن لطف کنن به این ایمیل یا جیمیل برای من ارسال کنن یا اینکه آپلودش کنن بزارن همین جا من بردارم

valoville64@yahoo.com

samirahun@gmail.com

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر:TETANIA

بكي:بيا كمكم كن لوهان…
گوشه ي اتاق نشسته بودم و ناخونامو ميجوييدم…
بكي دوباره صدام زد:لوهان….
حواسم جاي ديگه بود…
بكي رو به روم نشست و دستامو تو دستش گرفت:لوهان
گيج و بهت زده بهش نگاه كردم:بله…
بكي:كجايي؟
-ه.همين جام
بكي:لوهان…وقت نداريم عزيزم…پاشو بريم…
چشمام خيلي خسته بود…دوست داشتم بخوابم…
بكي:پاشو صورتتو بشور…
زمزمه كردم:بكي…كاش…سهون نميمرد
بكي:لوهان…حتما از اين زندگي خسته شده بود كه خودشو كشت…هووم!بهش فكر نكن…هم تو راحت شدي هم اون….
دستامو دور گردنش انداختم و بغلش كردم:بكي…نزار تنها بمونم…
بكهيون دستامو بوسيد:من عاشقتم لوهان…نميزارم از كنارم بري…
بكي با نگراني گفت:پس…بيا جسدشو از اينجا ببريم و گم و گورش كنيم…هووم؟
سرمو تكون دادم و اشك ريختم:باشه…باور ميكنم كه مرده…
بكي:بلند شو…ديگه وقت نداريم لوهان…
بكي جسد سهون رو لاي يه پتو گذاشت و از خونه خارج شد…
به فضاي تاريك و غمناك خونه نگاه كردم…هر گوشه ي خونه برام خاطره بود…خاطراتي از درد و رنج و غم….
همه ي كشوها و كمدارو بيرون ريختم اما اثري از شناسنامم نبود…يه جعبه سرنگ پيدا كردم و دوباره اشك تو چشمام جمع شذ…
كاملا نا اميد شده بودم…از خونه بيرون رفتم و بكي رو ديدم كه دستاشو رو كاپوت ماشين گذاشته بود و بي صدا گريه ميكرد…
دليل گريه اش چي بود!مگه سهون به خواست خودش نمرده بود!
-بكي…
بكهيون اشكاشو پاك كرد:اومدي؟
-چرا گريه ميكني؟
بكي:هوووف…نميدونستم بايد برقصم تو اين وضعيت…
از سوالي كه پرسيده بودم خجالت كشيدم…
بكي:سوار شو بريم…اينجا رو قفل ميكنم…كليدشم پيشه خودم ميمونه….فقط بايد تا ميتونيم گم و گور شيم…
-سهونو كجا گذاشتي؟
بكي:پشت ماشين
دستمو رو دهنم گذاشتم:سردش ميشه بكي
بكي خنديد:عقلتو از دست دادي لوهان؟!!
با انگشتام اشكامو پاك كردم…
بكي داد زد:سوار شوووووو
سريع سوار ماشين شدم…
بكي:اين ماشينه خودشه؟
-بكي…چرا اينقدر عصباني هستي؟
بكي:ماشينه سهونه؟
-آ.آره…
بكي تمركز نداشت حتي ماشينو روشن كنه….
-بكيي…
سرشو رو فرمون گذاشت:حالم بده…حالم بده لوهان….خيلي بده….
دستمو پشتش گذاشتم و نوازشش كردم
بكي داد زد:پس اين بارونه لعنتي كي تموم ميشهههه
بارون به جاي اينكه بند بياد بيشتر و بيشتر ميباريد….
بكي ماشين رو روشن كرد و راه افتاد…
تو راه فقط چشمم به بكهيون بود…احساس ميكرذم نرمال نيست…حالش بد بود…همش بغض ميكرد و تند تند آه ميكشيد….
-بكي…حالت خوبه؟
بكي سرشو تكون داد:آره…خوبم
راه اينقدر طولاني شد كه تو ماشين خوابم برده بود…شك بزرگي بهم وارد شده بود…شكي كه نميدونستم بايد ناراحت باشم يا نباشم…گريه كنم يا نكنم…مرگ سهون رو باور نميكردم…هرچقدر كه بكي بهم ميگفت و خودم بدنه سردشو ميديدم باورش نميكردم….
تقريبا دو ساعتي تو راه بوديم…تا اينكه بكهيون بيدارم كرد…وحشتزده از خواب پريدم و محكم بغلش كردم و داد زدم….دست خودم نبود…سهون جلوي چشماي من و تو بغلم مرده بود…براي همين حالم خيلي بد بود…
بكي موهامو نوازش كرذ:لوهااان…آروم باش…آروم باش عزيزم…
-من…من كجام؟بكي…
بكي زمزمه كرد:تو بغله مني…تو ماشين…نترس…من اينجام عزيزم….
يكم گذشت آروم تر شدم…
بكهيون از ماشين پياده شد و جسد سهون رو از ماشين پياده كرد…
منم از ماشين پياده شذم…بارون وحشتناكي ميباريد…خيسه خيس شده بودم و ميلرزيدم….
-اينجا…كجاس بكي؟
بكي:نميدونم…يه بيابون…
-بكي…ميخواي چيكار كني؟
بكي:سهونو بايد يه جا دفنش كنيم تا كسي پيداش نكنه….
-يعني…سهون…بره زير خاك؟
بكي موهاي خيسشو از پيشونيش كنار زد:پس كجا بره؟ميخواي بسوزونيمش؟
بغض كردم:نه…آخه…سهون…
بكي:لوهان…همه ي آدما يه روز ميميرن…همه ميميرن…دير يا زود…پس منطقي به اين قضيه نگاه كن….
لوهان دنباله يه جايي براي دفنه سهون بود…
رو خاك هاي خيس نشستم و پتو رو از رو صورتش كنار زدم…
ميدونستم كه ديگه صورتش رو نميبينم…با بغض شروع كردم به حرف زدن فكر ميكردم ميشنوه
-سهون…الان…كجايي؟راحتي؟سالمي؟ نميدونم چه جوري بايد اجازه بدم بري زير خاك و اون زير بخوابي….برام سخته…برام سخته سهون…اما…چاره اي ندارم…
چشماي بسته اش…لباي نيمه بازش…صورت سفيدش…قلبمو به درد مياورد…خودمو مقصر ميدونستم…فقط خودمو….
بكهيون بلاخره يه جايي رو پيدا كرد كه بشه جسد سهون رو يه جوري قايم كرذ….
بكهيون خاك ها رو تند تند رو سهون ميريخت و من اشك ميريختم…
-آخه چرااا!! سهوووون….چرا اينكارو با خودت كرديييي؟!! من كه ميخواستم كمكت كنم…ميخواستم نجاتت بدم…چرا!
بكي به من كه خيس و درمونده بالا سر سهون نشسته بودم خيره شذ…اشكام بند نميومد…زير بارون هزار بار به خودم لعنت فرستادم…كه كاش به دنيا نميومدم….
سهون زير خاك رفت…اونجا بود كه باورم شد مرده…باورم شد كه ديگه برنميگرده…
بكي خسته و آروم رو زمين نشست…دستمو رو خاك خيس كشيدم و آه بلندي از روي بغض كشيدم:سهونم…برات…يه خواب راحت…ميخوام…فقط همين…
بكي نزديكم اومد و دستشو رو شونه ام گذاشت
با چشماي پر از اشك نگاهش كردم:بكي…
بكهيون از جيبش حلقه ي سهون رو دراورد و تو دست من گذاشت…
با ديدنه حلقه ي سهون لبخند تلخي زدم…اشكام از شدت برخورد قطره هاي بارون با صورتم ديده نميشد….
حلقه رو از دست بكهيون گرفتم و نگاش كردم….
بكي:لوهان…اون چه مشكلي داشت؟
چيزي نگفتم…ميترسيدم بكي با شنيدن بيماري سهون از كارايي كه كرده حرفايي كه زده عذاب وجدان بگيره…
سرمو تكون دادم:هيچي…اين…اين من بودم كه مشكل داشتم…از اون اولشم…من باعث شدم اينجوري شه…اگه من اون روز خونه رو تميز ميكردم…اگه باهاش لج نميكردم…اگه يه بار…فقط يه بار غذاهامو خوشمزه درست ميكردم و از لجم….
بغض گلمو فشار داد…دستامو رو گلوم گذاشتم و اشك ريختم…
بكهيون بغلم كرد…
با هق هق ادامه دادم:اگه…از لجم…بدمزشون نميكردم…اگه به حرفاش گوش ميدادم….شايد…شايد اينجوري نميشد…بكي…من همسره خوبي براش نبودم…چون…من زن نبودم….من پسر بودم…من عاشقه ورزش بودم…عاشقه بازيگوشي بودم…غرق لذت هام بودم….اونجوري كه بايد بهش توجه نكردم…آره…من…هر بلايي كه سرم مياد حقمه…اگه پدر مادرمو از دست دادم حقمه…
بكهيون موهاي خيسمو بوسيد و چشماشو بست…
-بك…لج بازي…لج كردنم…با خانواده ام…با سهون…حتي با دوستم شيومين…باعث شد الان…اينجوري باشم….
– آره….سرنوشتو خودمون ميسازيم…سرنوشتمون تو دستاي خودمونه…خودمون….
بكي آه كشيد
-اما…من…دلم نميخواد سهونو اينجا…تو اين جاي وحشتناك…زير بارون…بزارم و برم….اون از…تنهايي ميترسه…اون…عادت داشت تو آغوشه من…آروم شه…اون به نوازش هاي من عادت داشت…حالا چه طوري ميتونم تركش كنم…
بكي:سخته…اما بايد تركش كني لوهان…من تنهات ميزارم…هر وقت آروم شدي بيا تو ماشين….
بكي با سر و وضع آشفته داخل ماشين شد و درو بست….
من موندم و يه انساني كه تا همين چند ساعت پيش…راه ميرفت…حرف ميزد…
با دستم خاك ها رو نوازش ميكردم….
-سهون…سهون…صدامو ميشنوي! سردت نيست!…خوبي!!…من…من نميخواستم اينجوري بشه… من نميخواستم قلبتو بشكونم…چون تو ثانيه هاي آخر فهميدم…چقدر عاشقم بودي و من…قدرتو ندونستم…عشقتو نفهميدم…بايد…بين بيماريت…عشقتو احساس ميكردم…اما…نشد…من يه انسانه اضافي و احمقم…
دستاي لرزونمو رو قلبم گذاشتم:منو ببخش سهون…منو ببخش كه به خاطرم مجبور بودي دستاتو كبود كني…چون من به خاطره بيماريت اذيت نشم….
دستام گلي و خاكي شده بود…حلقه ي سهون رو تو انگشتم انداختم
-سهون…من…هميشه ماله تو بودم و هستم….
بارون نم نم ميباريد…ديگه تند نبود…آروم شده بود…
بغض كردم:سهون…دوست نذارم برم…دوست ندارم دوباره تنهات بزارم…اما…
ديگه نتونستم ادامه بدم يه ساعت گريه كردم تا اينكه واقعا احساس كردم حالم بده…
از زمين بلند شدم…ميدونستم گريه فاييده اي نداره…ميدونستم ديگه همسرمو از دست داده بودم…براي هميشه…
از سهون خداحافظي كردم…براش آرزوي يه خواب ابدي و راحت كردم….

تو ماشين سرمو به شيشه تكيه داده بودم…صحنه ي افتادنه سهون تو بغلم همش جلو چشمم بود…
بكي:لوهان…
-هوووم…
بكي:حالت خوبه؟
-آره…حالم خوبه…
بكي:مطمعني؟
-آره…
بكي:الان ميريم خونه…استراحت كن…
-بكي…
بكهيون:جونم
-من نميتونم مثله تو خونسرد باشم….
بكي:ميفهمم
-نه تو نميفهمي…
بكي:لوهان اين قضيه رو فراموش كن
-نميتونم بكي…اون تو بغله من مرد…از مم انتظار داري همين الان فراموشش كنم؟
بكي:الان ميريم خونه و يكم استراحت ميكنيم از فردا دنبال يه خونه ي جديد ميگرديم…
چيزي نگفتم…
راه افتاديم و رفتيم خونه…بدون هيچ حرفي وارد حمام شدم و درو بستم….
بكهيون درو زد:لوهان…
-بله…
بكي:درو باز كن
-ميخوام تنها باشم
بكي:لاي درو باز بزار
-نگران نباش بلايي سر خودم نميارم…
بكي:باشه…
گوشه ي حمام نشستم و نزديك به يك ساعت گريه كردم…
زير دوش دستاي خونيمو شستم…هنوز باورش برام سخت بود…دستامو جلو صورتم گذاشتم و سعي كردم با حرفاي مسخره از ذهنم بيرونش كنم….چون سهون بايد از ذهنم بيرون ميرفت…
بكي دوباره درو زد:لوهان درو باز كن…
دوشو بستم و درو باز كردم…
بكي:گريه كردي؟
سرمو تكون دادم:آ.آره…
بكي:گريه كردناتو تموم كن لوهان…
دستامو دور گردنش انداختم و محكم بغلش كردم
بكي يه حوله دورم پيچيد و منو به اتاق خواب برد و رو تخت گذاشت…
لبخند كمرنگي زدم:دلم براي اين تخت و خونه تنگ شده بود…
بكي:هر شب كه بدونه تو رو اين تخت ميخوابيدم…انگار ميمردم…
تعجب كردم:بكي…
بكهيون لبخند زد:خواب با مردن چه فرقي داره؟
اشك تو چشمام جمع شد و دستامو رو صورتش كشيدم و زمزمه كردم:دوستت دارم
بكهيون پيشونيمو بوسيد:من بيشتر…الان فقط بايد خوب شي…خوبه خوب…
سرمو تكون دادم:باشه…
يكم گذشت تو بغله بكهيون تو فكر بودم…بكي موهامو نوازش ميكرد….
بكي:به چي فكر ميكني؟
آه بلندي كشيدم:به…به يه چيزاي مسخره…فقط به خاطره اينكه به خودم دلداري بدم….
بكي موهامو نوازش كرد:سخته ميدونم…سهون تو بغلت مرد…اما به بديهاشم فكر كن…به ترس هايي كه بهت داده….به استرس هات…
-آ.آره راست ميگي…اما…تو هيچي نميدوني بكي…
بكي:چيزي بين شما دونفر بوده؟
نميدونستم بگم يا نه…
بكي:باشه…اگه راحت نيستي..نگو…
رومو برگردوندم:ميخوام بخوابم…
بكي پتو رو روم انداخت و سرمو بوسيد:باشه عشقم……..شب به خير…
مرگ سهون برام سخت بود…اما سعيمو براي فراموش كردنش ميكردم….دو ماه از مرگش گذشت …من افسرده تر از قبل ميشدم…هر شب صحنه ي مرگ سهون رو تو خواب ميديدم…هر شب با گريه و داد و هوار از خواب بيدار ميشدم…
بكهيون سعي ميكرد باهام كنار بياد…با هم سفر ميرفتيم…تفريح ميكرديم…تا شايد بهتر شم…اما فاييده اي نداشت…تا اينكه مجبور شدم از قرص هايي استفاده كنم كه افسردگيمو كمتر كنه…حداقل لرزش دستامو كمتر كنه تا ظرفاي خونه رو نشكونم….تو اون شرايط سخت بكهيون و دوستمون چاني بودن كه كمكم ميكردن…آروم آروم بهتر شدم…قرص ها بهم انگيزه ي بيشتري داده بود و بعد از دو ماه من تونستم يكم سهون رو از ذهنم دور كنم….زندگي عجيبي داشتم…خيلي عجيب…..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





131
نظر بگذارید

avatar
125 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
118 نظرات نویسندگان
fatemeh.sehun루루parvane joonmahanazi نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
fatemeh.sehun
مهمان

باور کردن مرگ سهون سخته هعیییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

میسی اجی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

루루
مهمان
루루

چه غم انگىزممنون اونى

parvane joon
مهمان
parvane joon

سهون………………………………………………………………………………………………

maha
مهمان
maha

نفر اول کلا شاده هاااااا
بابا سهون مرد
گناه داشت

nazi
مهمان
nazi

خیلی خوب مینویسی
داسانات اشک اذمو در میارن