20 👁 بازدید

EP 90 (شکست) BREAK

قسمت 90 فیک شکست تقدیم به همه خواننده های عزیز

دوستای عزیزم یه سوال داشتم

به نظرتون شخصیت اصلی داستان (لوهان) چرا تو زندگیش اینقدر زجر میبینه؟اصلا مگه میشه یه انسان اینقدر تو زندگیش عذاب بکشه خوشحال میشم نظرتونو بدونم

و اینکه به نظرتون اسم داستان به فضا میاد؟

بفرمایید بخونید

دوستانی که میخوان پوستر بفرستن لطف کنن به این ایمیل یا جیمیل برای من ارسال کنن یا اینکه آپلودش کنن بزارن همین جا من بردارم

valoville64@yahoo.com

samirahun@gmail.com

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

دستامو رو زمين گذاشتم…فقط ناله ميكردم…انگار لال شده بودم…انگار حرف زدن از يادم رفته بود…
سهون بي جون تو آغوشم افتاد….داد بلندي زدم….از ترس رو به مرگ بودم…
بكهيون دو زانو رو زمين افتاد…تو دست راستش چاقوي خوني رو گرفته بود و دست ديگش رو سرش بود و بهت زده به سهون نگاه ميكرد….
از استرس و ترس هم ميخنديدم و هم گريه ميكردم….سهون با چشماي باز بهم نگاه ميكرد…
سكوت مرگباري فضاي اتاقو پر كرده بود…فقط صداي نفس نفس زدن هاي سهون شنيده ميشد…
دندونامو رو هم تا مرز خورد شدن فشار ميدادم….
بكهيون همچنان با دهنه باز و سر و صورت خوني به سهون خيره شده بود….
چاقو تو شكمه سهون فرو رفته بود…خون زيادي ازش ميرفت….باورم نميشد…اشك هام رو گونه هام ميريخت و صورتمو خيس ميكرد…
سهون سرفه ي كوتاهي كرد و به صورتم خيره شد و به زور لباشو باز كرد:لو…ل…لو…هان…
دست لرزونمو رو صورتش گذاشتم سعي كردم خونسرد باشم:سهون…سهون حرف نزن…چيزيت نشده كه…يه…يه زخمه…ا.الان خوب ميشي…صبر كن الان برات….
اما سهون با بلند كردنه دستش حرفمو قطع كرد….
داد زدم:بكيييييي
بكي گوشه ي اتاق كز كرده بود
با گريه دوباره فرياد زدم:بكيييييييييي…
بكهيون چشماشو سمت من چرخوند
بكييي…چيكار…چيكار كرديييي…
بكهيون با صورت رنگ پريده اي چاقو رو از خودش دور كرد:من…من كاري نكردم….
-ب..بكي…كمكم كن…بايد ببريمش بيمارستان…بلند شوووووو
بكي خيلي سريع از اتاق بيرون رفت و درو بست…ميدونستم اگه بريم بيمارستان هر دوي مارو ميگرفتن….
سهون زمزمه كرذ:من…حالم…خو…خوبه…
-سهون…سهون تو خوب ميشي…بهت قول ميدم…بهت قول ميدم ….فقط آروم باش…
نميخواستم اتفاق هاي بد رو تو ذهنم مجسم كنم…
سهون چشماشو به چشمام دوخت و زير لب گفت:لوهان…
دستمو رو شكمش گذاشتم تا جلوي خونريزي رو بگيرم…اما خون بيشتر از قبل بيرون ميريخت….
بلند گريه ميكردم و داد ميزدم:بكيييييييييييي
سهون دوباره با صداي ضعيفي صدام زد:لوهان….
-چيهههههه ميخواي بميري؟؟!ميخواي بميريييييييي؟!!
سهون:فقط…فقط بزار…اين…ثانيه هاي آخر…نگاهت كنم….
-نه…نه من نميزارم اين اتفاق بيفته…نميزارم سهون…
سهون:وقت ….ندارم….بزار….نگات كنم…
دست از تقلا زدن برداشتم و بهش خيره شدم…اشكام قطره قطره رو صورتش ميريخت….نميخواستم بميره…نميخواستم اينجوري بشه…باورم نميشد كه بكهيون اينكارو كرده….
سهون:گريه…نكن…
لبام ميلرزيد:سهون…من…من غلط كردم…من اشتباه كردم…فقط…فقط حرفاي اينجوري نزن…من از پيشت هيچ جا نميرم…ا..اصلا خودمو بهت ميبندم…خوبه؟…خوبه سهون!
سهون لبخند كمرنگي زد:منو…منو ببخش…لوهان…منو ببخش…بابت…ا..اذيتام…من…نتونستم…زندگي شادي…برات بسازم…
به زمين كه رنگش از خونه سهون قرمز شده بود نگاه كردم….قلبم از استرس تند ميزد…نميخواستم قبولش كنم…صورت سهون رفته رفته رنگ پريده تر از قبل ميشد…
سهون زمزمه كرد:اما…ه..هنوزم…هنوزم ميگم….تو…تو ماله مني….م..ماله من…مني…
موهاي خرمايي رنگشو كه به خاطره عرق زياد خيس شده بود آروم نوازش كردم…با ديدن اينهمه خون…ديگه اميدي به زنده موندنش نداشتم…حداقل ميخواستم با آرامش بخوابه…
سهون با نوازشام حتي با اون درد لبخند ميزد…اشكامو پاك كردم:سهون…هميشه نوازشامو دوست داشتي يادته؟من بهت قول ميدم…ا..اگه زنده بموني…همش…نوازشت كنم…باشه؟
سهون سعي ميكرد چشماشو باز نگه داره…
-من…من ميخوام بگم كه…تو…هميشه…همسره من بودي…هستي و ميموني…براي…هميشه…
دوباره اشك تو چشمام جمع شد:من…نميزارم بميري…نميزارم سهون…من تازه…تازه ميخوام ببرمت آسايشگاه….اونجا…هر روز بهت سر بزنم…برات گل بيارم…ثانيه هارو بشمارم…تا خوب شدنت…بعد…بيارمت خونه…برات غذا درست كنم…ميزو برات بچينم…بگم سهون…اين…ه..همون غذاييه كه…عاشقشي….
سهون از شنيدنه حرفام لذت ميبرد…با اينكه ديگه نفس هاي آخرشو ميكشيد اما هنوزم لذت ميبرد…
زير لب زمزمه كرد:آ…آره…منم…به…جاي…ز…زدنت….مي..بوسمت….
بغض داشت خفم ميكرد…ميخواستم داد بزنم…
سهون به زور ادامه داد:لوهان…مرگم…خواسته…خودم بود…
فقط تا جايي كه ميشد و ميتونستم نوازشش ميكرذم…
-حرف نزن سهونم…حرف زدن برات خوب نيست…
سهون سرفه اي كرذ و خون از دهنش بيرون پاشيد….
آروم و بي صدا اشك ميريختم و صورت جذابشو نوازش ميكردم…
سهون دوباره به صورتم خيزه شد:د…دوست…داشتم….خ…خوب
شم….د.دوست داشتم…يه…بارم كه شده…با هم…خوب..زندگي كنيم…ا..اما….اما…عيبي…نداره….ح…حتي….ا…اگه…فقط…فقط يه باز….برام بخندي….احساس…ميكنم…به…آرزوم رسيدم…
-سهون…من برات ميخندم…فقط…ميخندم…فقط قول بده…تركم نكني….
به زور لبخند زدم….
سعي كردم آروم باشم…
-سهون….تو…تو نبايد بميري…ا..اصلا فكر كردي…به همسرت فكر كردي كه چه جوري ميخواد زندگي كنه؟!….ميخواي منو تنها بزاري؟ ميخواي از ايني كه هستم بدبختر شم؟….سهون من جز تو…كسي رو ندارم…پاشو سهون…پاشو…
سهون زير لب فقط يه كلمه بهم گفت:دوستت دارم….
منم دوستت دارم…منم…دوستت دارم…
صداي شر شر بارون و قطع شدنه ناگهاني نفس نفس زدن هاي سهون غم رو تو دلم شديدتر ميكرد
با بغض صداش زدم:س…سهون….سهون…
چشماي خمارش رو صورتم ثابت مونده بود….دست سردش از دستم ول شد و رو زمين افتاد….
وحشتزده بهش خيره شدم….نه اين امكان نداره…
دستمو رو صورتش گذاشتم و زمزمه كردم:سهون….سهون….
صورتمو جلوي بينيش گذاشتم…نفس نميكشيد….
دوباره در گوشش زمزمه كردم:سهون…ص..صدامو ميشنوي؟حرف بزن…من ميترسم…
خونه رو لبشو پاك كردم و داد بلندي كشيدم……اسمشو صدا زدم….اسمشو صدا زدم شايد بيدار شه…شايد پلك بزنه…اما اون يه تكونم نميخورد…حتي يه تكون كوچيك….
سرشو محكم بغل كردم و به سينم چسبوندم و بلند گريه كرذم….نميخواستم مرگشو قبول كنم….نميخواستم….قبول كنم كه رفته….
-سهوووون…سهوووووون…صدامو ميشنوي؟صداي منو ميشنويييييييي؟!!!التماس ميكنم حرف بزن….سهوووووون….
بدنش سرد بود…اشك ميريختم و ناله ميكردم…اما هيچ چيزي نميتونست اونو برگردونه….هيچي
با بغض دستمو رو چشماش گذاشتم و چشماشو بستم….هنوز هم احساس ميكردم خوابيده…
-چرا با چشماي باز خوابيدي سهون!…هووم!!…الان را…راحت بخواب…راحته راحت…چون…من ماله توام…ماله تو ميمونم…سهون…من…نميتونم باور كنم تو مردي…تو خوابيدي مگه نه؟!
سهون با آرامش تو بغلم از دنيا رفته بود و من هنوز نوازشش ميكردم…بين دو حس گير كرده بودم…سهون برام هم مرده بود و هم نمرده بود….نميدونستم كدومشو باور كنم…درست مثله يه احمق شده بودم
بغض كردم:سهونم…حداقل خاطرات قشنگمونو…هيچوقت فراموش نميكنم…اون روزي كه بهم شماره دادي…مثله پسرا كه به دخترا شماره ميدن…من اون لحظه…خوشحال شدم سهون…فقط الكي…وانمود ميكردم كه عصبانيم…
خنديدم و اشكامو پاك كردم:اون لحظه كه برام دسته گل فرستادي و من از خوشحالي نميدونستم چيكارشون كنم …اون لحظه كه بهم حلقه ي عشق رو دادي…اون لحظه هاي تو تختمون…دوست دارم…ازت فقط خاطره هاي خوبو نگه دارم…من ميبخشمت عزيزم…ميبخشمت…اميدوارم…وقتي كه دوباره به اين دنيا مياي…زندگي آرومي داشته باشي….بدونه غم…بدونه گريه…بدونه اسكيزوفرني….بدونه لوهان….بدونه شكست خوردن….
اشك هام تمومي نداشت…صورت سرد سهون خيس از اشكاي من بود…
بوسه ي آرومي به پيشونيش زدم و آه بلندي از اعماق قلبم كشيدم….
ده دقيقه با جسد سهون تو بغلم گوشه ي اتاق نشسته بودم…عجيب بود…احساس ميكردم تنهاتر از قبل شدم…تنهاتر…بدبخت تر…در اتاق باز شد و بكهيون وارد اتاق شد و اونم گوشه ي اتاق نشست و به من خيره شد….صورتش سفيده سفيد بود…
-ب..بكي…
بكهيون آروم سمتم اومد دستاش ميلرزيد و رنگش پريده بود:لوهان…به جونه تو…من نكشتمش….به خدا نكشتمش…اتفاقي بود…به خدا راست ميگم….خودش چاقو رو تو شكمش فرو كرذ…خودش اينكارو كرد…باور كن….من قاتل نيستم…لوهان من نكشتمشششششش….
اشك تو چشمام جمع شد…زير لب گفتم:حالا…حالا چيكار كنيم؟حالا چيكار كنيم بكي…
بكي وحشتزده به اطرافش خيره شد:بايد…بايد فرار كنيم…همينه…راهش همينه….
-بدبخت شديم بكي…بدبخت تر از ايني كه هست شديم….
بكي سرشو تكون داد:نه…نشديم…اون احمق…ميخواست منو بكشه…تورم همينطور…خوب شد كه خودشو كشت…
بكهيون دنباله يه توجيه بود تا خودشو آروم كنه….
بكي سمتم اومد و دستمو گرفت:بلند شو…بايد فرار كنيم…
بدنه بي جونه سهون رو تو بغلم فشار دادم و داد زدم:نههههههههههههههههههه
بكي داد زد:اونو ولش كنننننننننن….بايد بريم بايد فرار كنيم
-نهههههه من نميزارم سهون اينجوري تو اين خونه بمونه…
بكي:پس چيييييي؟!
-نميزارم….بايد با خودمون ببريمش….از كجا معلوم شايد هنوز زنده باشه…از…از اين شك ها بهش بدن….بيدار ميشه…مثله فيلم ها…ديدي؟شك…آره…
بكي:ديوونه شدييييييي؟!؟ چي داري ميگييييي؟!! اون مردههههههه….مردهههههههه ميفهمي؟!!
بدنه سرد سهون رو بغلم گرفته بودم:نههه…نمرده…شايد نمرده…سهوووون…سهووون بيدار شووووو…
بكي دستمو محكم كشيد
داد زدم:ولم كنننننننننننننن….
بكي:باشه…باشه آروم باش…باشه…
بكهيون دستاشو باز كرد:بيا اينجا…بيا بغلم…هر كاري تو بگي همونو انجام ميدم…بيا عزيزم…
مثله احمق ها يه بالشت برداشتم و زير سره بي جونه سهون گذاشتم
بكي آروم گريه ميكرد…
پتوي نازكي روش كشيدم…سهون آروم خوابيده بود…دوباره گريه ام گرفت…سريع خودمو به بكهيون رسوندم و محكم بغلش كردم و بلند گريه
كردم:بكيييييي….اون…نمردهههه من مطمعنم…نمردههههه
بكي نوازشم كرد و سرمو بوسيد:گريه نكن عزيزم…گريه نكن…فقط باور كن…خودش باعث مرگش شد…من كاري نكردم لوهان…
سرمو به سينه اش چسبوندم…
-بكي…
بكي:جونه دلم…
-بيا…بيا از اينجا بريم…بريم يه جاي دور…يه جايي كه…هيچكس نشناستمون…هيچكس پيدامون نكنه…هيچكس…حتي اسممونم ندونه…
بكهيون اشكاشو پاك كرد:باشه عزيزم…باشه…
-بكي…مطمعن باشم تو نكشتيش؟
بكي يكم مكث كرد:آ..آره…مطمعن باش…
-اون…اون حتي از منم بدبخت تر بوذ…باورت ميشه؟از منم بدبختر…
بكي:من نكشتمش لوهان…
-باشه…پس بيا بريم…پيشه پليس
بكي:لوهان حالت خوبه؟بريم پيشه پليس كه چي بشه؟ميدوني چقدر ازمون بازجويي ميكنن؟تازه اثر انگشت منم هست…اون چي؟ لوهان…فقط ميخوام تو بدوني كه من اينكارو نكردم…حرفمو باور ميكني؟
-ا..اما چاقو…تو دست تو بود…بكي…چاقو تو دست تو بوذ….
بكي دستاشو رو صورت خونيه من گذاشت:لوهان…اون پسر خودش خودشو كشت…باور كن…من نكشتمش….
زير لب گفتم:داري دروغ ميگي…
بكي:دروغ نميگم عزيزم…
-بكي…چرا كمكش نكردي؟چرا كمك نكردي ببريمش بيمارستان؟اگه ميبرديمش…شايد…خوب ميشد…چرا بكي؟
بكهيون:الان وقت اين حرفا نيستتتتت…اون مرده و تو نميتوني برگردونيش به اين دنياي لعنتييييي….
چشمام پر از اشك شد:بكييي…نگاش كن…اون نمرده بكي…اون فقط…خوابيده…ببينش…اصلا قيافش شبيه آدماي مرده نيست…
بكهيون سرشو به ديوار تكيه داد و اشك تو چشماش جمع شد…
پتو رو مثله ديوونه ها از روش كنار زدم و بدونه هيچ مشكلي دستمو رو بدنش كشيدم:سهووون…سهووووون…بيدار شو…بيدار شو سهون…
بلند شدم و رفتم سمت كمد و كشوشو باز كردم و سه تا از قرص هاي آرام بخششو با يه ليوان آب برداشتم و دوباره رفتم بالاسرش…بكي دستاشو رو سرش گذاشته بود و آروم گريه ميكرذ….
سرشودوباره بغل گرفتم و قرص هارو تو دهنه نيمه بازش گذاشتم…
-بخورش سهون…بخورش شايد از اينا بخوري بيدار شي…سهون…فقط قورتشون بده…اينكارو بكني بيدار ميشي…بهت قول ميدم…بيدار ميشي…
قرصا رو تو دهنش گذاشتم و كمي آب تو دهنش ريختم…آب از گوشه ي لباش بيرون ريخت…دستمو رو قلبم گذاشتم…
بكي سمتم اومد و دستمو گرفت و از اتاق پرتم كرد بيرون و درو قفل كرذ…
دوباره رفتم پشت در و داد زدم:سهووووون….سهووووووووون بيدار شوووووووووو….سهووووووون….
بكي شونه هامو گرفت:اون مردههههه…مرده…الان بايد به فكره خودمون باشي…ميفهمي؟بايد فرار كنيم…هر چقدرم لينجا بشيني و زار بزني اون ديگه برنميگرده…
دستمو رو سينه ي بكي گذاشتم:ب.بكي…
بكي:چيههه..
-ف.فرار كنيم……از…از اينجا بريم…همه چي درست ميشه؟
بكي زمزمه كرد:فرار ميكنيم لوهان….بهت قول ميدم ديگه نزارم…چشمات…چشماي قشنگت…پر از اشك بشه….

واقعا دنياي عجيبيه…يكي رو از دست ميدي…يكي رو به دست مياري….اما هر جوري كه باشه زندگي ادامه داره….اون شب من سهون رو از دست دادم…همسرمو عشقه اولمو…از دست دادم…براي هميشه…با اينكه از دنيا رفتنش اتفاق بدي بود اما براش خوشحال بودم…چون حداقل ميتونست آرامش داشته باشه….ديگه زجر نميكشيد…اما فقط از يه چيزي ميترسيدم…اينكه مرگ سهون خواسته خودش بوده يا بكهيون عامل قتلش بود………..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





228
نظر بگذارید

avatar
165 نظرات
63 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
141 نظرات نویسندگان
Nazaninmahsafatemeh.sehun루루parvane joon نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Nazanin
مهمان
Nazanin

yaaaaaaaaaaaaaaaa
uniiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
dastan dare tamoum mishewo mn hnou ramz nagereftam
09010154420
in shomaram
emailamm k has
kho bfres passo dg/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

mahsa
مهمان
mahsa

sehuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuun
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/dard.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/dard.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/dard.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

fatemeh.sehun
مهمان

سلااااااااااام من باز اومدم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif

این قسمتو خونده بودم فقط نمیدونم چرا نظرم نبود بجاش دوباره نظر میدم

سهون/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

parvane joon
مهمان
parvane joon

به نظرم اسم استانت خیلی قشنگه و خیلیم بهش میاد

parvane joon
مهمان
parvane joon

سهون…………………………………………………………………………………………………….