30 👁 بازدید

EP 89 (شکست) BREAK

سلامی دوباره خوبین؟اینم قسمت 89 اگه سوتی اینا داشت ببخشید تو شرایط خوبی ننوشتم این چند قسمتو

دوستانی که میخوان پوستر بفرستن لطف کنن به این ایمیل یا جیمیل برای من ارسال کنن یا اینکه آپلودش کنن بزارن همین جا من بردارم

valoville64@yahoo.com

samirahun@gmail.com

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر:پریا

صداها بيشتر ميشد…صداي شكستن چيزي يه گوشم رسيد…از ترس به نفس نفس افتادم…خودمو به در بسته رسوندم….مطمعن بودم يه نفر پشت در وايساده…چون سايشو ميديدم كه يكم معلوم بود…
آب دهنمو قورت دادم و زمزمه كردم:ك…كسي ا..اينجاس؟
گوشمو به در چسبوندم…صداي نفس نفس زدنه كسي ميومد…
-سهون…سهون تويي؟
ولي جز صداي نفس زدن صداي ديگه اي نميومد….
سرمو بيشتر به در چسبوندم:شيو…تو نيستي؟چرا جواب نميدي؟
صداي آرومي گفت:منم….
دستمو به در چسبوندم….صدا واضح نبود…
-ك…كي هستي؟!
منم…بكهيون…
با شنيدن اسم بكهيون دو زانو رو زمين افتادم…اينقدر تو بهت و شك بودم كه قدرت حرف زدن نداشتم….
بكي آروم به در زد:لوهان…لوهان خودتي؟!تويي عشقم!؟فقط يه كلمه بگو آره…جونه بك بگو خودتي…
دستمو رو قلبم گذاشتم و ناباورانه خنديدم….
بكي چند بار با دستش به در زد و با گريه گفت:لوهان…لعنتي جواب بدههههه….
دستاي لرزونمو رو در گذاشتم…باورم نميشد پشت دره…باورم نميشد فقط اينقدر ازش فاصله دارم…
بكي:لوهان…جواب بده…
صدام از روي بغض ميلرزيد:بكي…خ…خودتي.؟….واقعا….واقعا تويي؟!
بكي:آره لوهان…خودمم…صدامو نميشناسي؟
ص…صدات…بكي…تو نيستي…نميتونم باورش كنم…
بكي:ميخواي برات بخونم؟هااا؟!ميخواي؟!
با بغض گفتم:من…نميتونم باورش كنم…
بكي:بك فداي اون لرزش صدات…
دستمو رو در كشيدم و بلند گريه كردم…
بكي:گريه نكن…گريه نكن عروسكم…گريه نكن قشنگم…الان…اين در لعنتي رو ميشكونم…
فقط اشك ميريختم….
بكي شروع كرد به شكوندنه قفل در…همراه با كارش…برام ميخوند…برام با صداي قشنگش ميخوند و من اشك ميريختم…سرمو به در چسبوندم و لبخند زدم….صداش آرومم ميكرد…صداي قشنگش انگار رويا بود…يه روياي شيرين….
بكهيون قفل رو شكوند و در باز شد……
همديگه رو ديديم…بعد از مدت ها دوري و دلتنگي….بلاخره صورت قشنگشو كه با لبخند هميشگيش بهم زل زده بود ديدم…
باور كردنش برام غير ممكن بود…ديدن صورتش كه از بارون و عرق خيس بود اما…بازم لبخند ميزد…برام غير ممكن بود…
بكهيون دو زانو رو زمين افتاد و با بغض و بهت بهم نگاه ميكرد….
دستمو سمتش دراز كردم…قدرت اينو نداشتم كه برم پيشش…هنور احساس ميكردم همه ي اينا يه خوابه….
بكي دستشو دراز كرد و دست سردمو تو دستاي زيبا و گرمش گرفت…
قدرت عشقمون اينقدر زياد بود كه گرمايي رو احساس ميكردم كه بكهيون باعثش بود…خودمو سمتش كشيدم…بكي فقط گريه ميكرد…هيچ حرفي بينمون نبود…فقط ميخواستيم هميدگه رو شده براي چند ثانيه بغل كنيم….
به كمترين فاصله از هم رسيديم…به صورتش زل زدم….
بكي لبخند زد…
با لبخندش دلم لرزيد…منم لبخند كج و كوله اي زدم…عجيب بود…انگار سال ها از هم دور بوديم…
دستامو رو صورتش كشيدم و زمزمه كردم:ب..بكي…خودتي؟!
بكي خنديد و موهامو از رو پيشونيم كنار زد:پ ن…روحه بكيم…
با گريه خندم گرفت…
بكي لباشو رو پيشونيم گذاشت…تو شك بزرگي بودم…نميدونستم چيكار كنم…دستام ميلرزيد…بكي دستامو تو دستاش گرفت و بوسيد:نترس…ديگه از هيچي نترس…من اينجام…من پيشتم…
اشكام رو گونه هاي سردم ميريخت…
بكي شونه هامو گرفت و محكم بغلم كرد……
چشمامو بستم و دستامو پشتش كشيدم….
آغوشش گرم بود…گرم و مهربون…
بكي موهامو بوسيد:گريه نكن فرشته ي من…گريه نكن عشقم…
اصلا نميتونستم حرف بزنم…فقط گريه ميكردم…
-بكيييييي…بزن تو صورتم…بزن…ترو خدا بزن…باورم نميشه…باورم نميشه پيشمي…
بكي اشكامو پاك كرد:گريه نكن…آروم باش…
بازم اشك تو چشمام جمع شد:بكي…منو…منو با خودت ببر…من…من نميتونم…نميتونم اينجا بمونم…بكييي…منو از اينجا ببر….
بكي:باشه…باشه آروم باش…
محكم بغلش كرده بودم و ميلرزيدم…صداي رعد و برق باعث ميشد بيشتر خودمو بهش بچسبونم…
بكي به اطراف نگاه كرد…
سرمو بلند كردم:بكي…چه جوري اومدي تو خونه؟!
بكي:از پنجره…
سرمو به سينه اش چسبوندم:اينجا…راه فراري نداره…بكي…چيكار كنيم؟
بكي موهامو نوازش كرد:نترس…بلاخره يه راهي پيدا ميشه….
جفتمون از اتاق بيرون اومديم مثله چسب به بكي چسبوندم…
بكي بهت زده به ديوار و عكس ها نگاه كرد…
-بكي…
بكهيون اينقدر محو عكس هاي لخت و چندش آوره من شده بود كه صدامو نميشنيد…
دستشو فشار دادم:بكي…
بكهيون سرشو برگردوند و بهم خيره شد:ا..اينايي كه روي ديوارن…تو كه نيستي…
چشمامو رو هم فشار دادم و اشك ريختم
بكي آه بلندي كشيد:تويي؟
زير لب گفتم:آره…منم…
بكي:اون همه ي اينكارارو به خاطر اذيت كردنت ميكنه؟
-مهم نيست…فقط از اينجا بريم بيرون…بكي…خواهش ميكنم…
بكي بغلم كرد:نگران نباش…فقط ميخوام يه راهي پيدا كنم…يه راهي كه بشه از اينجا فرار كرد…
بكي سمت در رفت و به قفلي كه سهون زده بود خيره شد:اين قفل رو نميشه باز كرد…بيا از پنجره فرار كنيم…
دستشو سفت گرفتم:نه…نه بكي…من از ارتفاع ميترسم….
بكي:الان اين حرفا معني نداره لوهان ما بايد هر جور كه شده فرار كنيم…ميفهمي،!!ديگه وقتي نداريم…
-ولي…ولي من ميترسم…
بكي:خب تو يه راه نشون بده…
لنگون لنگون رفتم اتاق خواب و از پنجره به بيرون نگاه كردم….تاريك بود و بارون ميباريد…بايد ترسمو سركوب ميكردم…چون راه ديگه اي نداشتم….
بكي:غير از اين ديگه راه فراري نيست لوهان…
سرمو تكون دادم:باشه…به خاطرت…حتي پروازم ميكنم…
بكي لبخند زد:ديگه نميزارم از كنارم جايي بري….
بكي:آماده اي؟
-آره…
بكي:پس..
بكي:پس دستتو بده به من
دستمو تو دستش گذاشتم اما ياد يه چيزي افتادم…
-بكيي…صبر كن
بكي:چي شده؟؟
-شناسنامم…اونو بايد پيدا كنم…
بكي صداشو بلند كرد:الان تازه يادت افتادههه؟؟؟؟
-بكي يواش…خب چيكار كنم؟!من تو اين اتاق زنداني بودم…
بكي:الان ميادلوهان…وقت نداريم
-من بايد اون شناسنامه رو پيدا كنم…بايد اسمه سهونو از توش پاك كنم…
بكي:الان وقته اين كارا نيست لوهان…
دستشو گرفتم:اگه بازم پيدام كنه چي؟ا..اگه قانوني منو ازت بگيره…اونوقت بايد چيكار كنم؟!…
بكي:اون ديگه هيچ غلطي نميتونه بكنه…
اشك تو چشمام جمع شد:من…من خيلي استرس دارم بكي…خيلي استرس دارم…
بكي:لعنتي…ارتفاعش براي تو زياده…
به دستام نگاه كردم….از استرس ميلرزيد…دستام باعث شده بود هيچ كاري نميتونستم بكنم….
بكي:دستتو چرا همش رو شكمت تا كردي؟
-دستم…دستم شكسته بود….
بكي:چراا؟!
-برات تعريف ميكنم…
بكي:حالا بايد چيكار كنيم؟
-نميدونم…نميدونم
صداي ماشين اومد….
زمزمه كردم:س.سهون…سهون اومد…
بكي دستمو گرفت:بايد بپريم…
بغض كردم واقعا نميتونستم بپرم…توانشو نداشتم خيلي آروم زمزمه كردم:بكي…من…من خيلي دوستت دارم….خيلي دوستت دارم…اما…فكر نكنم بشه…دوباره با هم باشيم…
بكي:چي داري ميگيييي؟!
آه بلندي كشيدم:من هميشه بهت فكر ميكنم…هر ثانيه…هر دقيقه…هر ساعت…نميخوام به خاطره من تو دردسر بيفتي…دوستت دارم…
بكي شونه هامو گرفت:نميخوام اينجوري بگي…چون تو ماله مني…چون تو عشقه مني…نميزارم اينجا بموني…من از اين سهوني كه برات هيولا شده…نميترسم…
از ترس بدنم ميلرزيد زمزمه كردم:ا.اون منو…ميكشه…منو ميكشه…اما…نميخوام به تو صدمه اي بزنه…نميخوام
بكي:مگه ديوونه اس؟!!!!
ميخواستم بگم آره اما ترسيدم….ترسيدم از اينكه بلايي سره همديگه بيارن…
هيچ راه فراري نبود….بكي نفس عميقي كشيد و منتظره سهون وايساد…منم از ترس سهون پشت بكي وايسادم…
-بكييي
بكي:نترس…نميزارم بهت دست بزنه…من بايد بفهمم دقيقا چي از جونه تو ميخواذ…
-نه…بكي…سهون مريضه….
اما با صداي باز شدنه در حرفمو خوردم…
وحشتزده پشت بكي قايم شدم…
در كامل باز شد و سهون وارد خونه شد…
حواسش به ما نبود چون ما تو اتاق خواب جلوي پنجره بوديم…
بكم جلوتر اومد و سرشو بلند كرد و مارو با هم ديد…
اصلا دلم نميخواست چشمم به چشمش بيفته….
سهون بهت زده با اخم وحشتناكي سمتمون ميومد….
پيرهن بكي رو از ترس چنگ ميزدم…اما اون بدونه هيچ ترسي به سهون خيره شده بود….
سهون دقيقا رو به روي ما وايساد و با قيافه ي ترسناكي به بكهيون زل زد….
سهون:تو كي هستي!
بكي:سوالت خنده داره…
صداي رعد و برق فضا رو ترسناك تر كرده بود….
سهون به من كه پشت بكهيون بودم و از ترس نفس نفس ميزدم نكاه كرد….
سهون:تو كي هستي و با همسره من چيكار داري؟!
بكي:اين همسرته؟جالبه من فكر كردم بردته…
سهون چشماشو ريز كرد:اونش ديگه به خودم مربوطه…به سواله من جواب بدههه…چرا و چه جوري وارد حريم من شدي و با همسره من چيكار داري؟!
برام عجيب بود چون سهون قبلا بكي رو ديده بود…
بكي:مرتيكه خودتو نزن به اون راه…چه پدركشتگيي با اين پسر داري كه به اين روز انداختيش؟هاااااا؟!!
دست بكي رو محكم گرفتم…حتي پاهامم ميلرزيد…
سهون:حتما يه كاري كرده كه به اين روز افتاده…حالا تو بگو…چرا وارد حريم خصوصي من شدي و همسره من پشت تو چيكار ميكنه؟
بكي:تو واقعا فكر ميكني لوهان هنوز همسره توعه؟چرا اجازه دادي اينجوري زندگي كنه؟
سهون به من كه از ترس نزديك بود خودمو خيس كنم نگاه كرد:لوهان…پشت يه آدم غريبه چيكار ميكني عزيزم؟!
با بدبختي دهنمو باز كردم:س.سهون…بزار…بزار برم…خواهش ميكنم…بزار باهاش برم…
سهون:حالا فهميدم…اين همون عشقيه كه باهلش به من خيانت كردي….
-سهون…تو بكي رو قبلا ديدي مگه نه؟چطور نميشناسيش؟
سهون خيلي ناگهاني داد زد:از پشتش بيا بيروووووووووووووووووون…..
اينقدر ترسيدم كه دو زانو رو زمين افتادم….
بكي دستمو گرفت ولي سهون بازم داد زد:به همسره من دست نززززززززن….
بكي دستمو محكم تر از قبل گرفت:ميخوام دست بزنم ….چيكار ميخواي بكني…چيكار ميتوني بكنيييييي؟؟
سهون داشت آرامششو از دست ميداد…از همين ميترسيدم زمزمه كردم:ب.بكي…نه…نه خواهش ميكنم….
سهون:جالبه…چطور جرات كردي بياي اينجا؟لوهان ماله من بوده ماله من ميمونه و آدمه عوضيي مثله تو هم نميتونه اونو از من بگيره….نميتونههههههه
بكهيون دستمو محكم گرفت:نميزارم پيشت بمونه…ديگه نميزارم اذيتش كني…نميزارم زندگيشو از ايني كه هست بدتر كني…تو واقعا مشكلت با اين بدبخت چيه؟چرا اينقدر اذيتش ميكني؟جواب بدههههههههه!!!اونم مردههههه مثله تو….چرا كاري كردي كه حتي از يه زن هم ضعيف تر به نظر بيادددد؟!!!
سهون با حالت وحشتناكي به دستاي ما نگاه نگاه ميكرد….نگران بودم…جرات هم نداشتم حرف بزنم…
سهون:دستشو ول كن…اون ماله منه…
بكي:فقط درو باز كن…لوهان اسباب بازيه تو نيست كه ماله تو باشه…اون انسانه…حق داره انتخاب كنه حق داره شاد باشه…درو باز كن….
سهون:درو باز كنم كه چي بشه؟
بكي:درو باز كن كه لوهانو ببرم به سمت يه زندگي خوب…ببرمش جايي كه بتونه بخنده…ببرمش جايي كه دست حيووني مثله تو بهش نرسه كه بخواي اذيتش كني…بخواي كتكش بزني…كاري كني دستاي قشنگش از افسردگي بلرزه….
سهون:تو نميتوني لوهانو از اينجا ببري…
بكي:ميتونم… من ديگه..
من ديگه نميزارم لوهان اينجا بمونه…
سهون به من نگاه كرد و لبخند زد:لوهان…عزيزم…بيا اينجا….بيا پيشم…
-سهوون…سهون فقط…فقط بزار برم….
سهون خيلي ناگهاني دوييد سمتم…از ترس داد بلندي زدم…
سهون دستمو جوري گرفت كه احساس كردم مچ دستم الانه كه بشكنه…
بكي خواست جلوشو بگيره اما سهون واقعا قوي تر از هر دوي ما بود…
سهون بكي رو هل داد و دستمو گرفت و منو كشون كشون سمت اتاق خواب برد…
داد زدم:سهوووووووووون….منو كجا ميبرييييييييي؟!!!! سهوووووون….ترو خداااااا ولم كننننننننننن….
سهون قبل از اينكه بكي بهمون برسه منو وارد اتاق كرد و درو بست و قفلش كرد….
از ترس ميلرزيدم…
بكي با مشت به در ميكوبيد:درو باز كننننننننن بازش كنننننننن مرتيكهههههه….درو باز كننننننننننن
داد زدم:بكيييييي….از اينجا بروووووو….اگه منو دوست داري از اينجا برووووووو….
سهون از پشت موهامو تو دستش گرفت و منو كشون كشون سمت تخت برد از درد بلند داد ميزدم و ناله ميكردم…
بكي:ولش كننننننننننن
سهون داد زد:مننننن هر كاري كه دلم بخواد با لوهان ميكنممممممممم….چون اون فقط ماله منههههههههه…ماله منننننننننننن….
سعي كردم آرومش كنم…دستامو رو صورتش كشيدم:سهون…سهون آروم باش…آروم باش…هنوز كه منو نبرده…
اما با كشيده ي محكمي از طرف سهون خفه شدم….
بكي همچنان فرياد ميزد:درو باز كن ترسووووووووو بازش كن….
سهون رو به من گفت:تو اين آشغالو كشوندي اينجا نه؟تو دوستتو فراري دادي تا اينو بكشونه اينجا؟كه چي؟لوهان من راحتت نميزارم…هيچوقت راحتت نميزارم…حتي اگه…حتي اگه بري و ازم دور شي…من بازم پيذات ميكنم….بازم ميگيرمت و برت ميگردونم تو همين خونه…تو همين اتاق…مطمعن باش….
اشك تو چشمام جمع شد:ميخوام هرچي تو دلمه بهت بگم…سهون…خيلي وقته همه چي بين من و تو تموم شده…اولين سيليي كه بهم زدي…يادت مياد؟رفته بودم بابامو ببينم…يادت مياد؟ اونجا…همه چي برام تموم شد….سهون حتي اگه منو اينجا نگه داري…اگه سال هاي سال هم منو اينجا زنداني كني…من….
سهون شونه هامو محكم گرفت:نه…نهههه….تو منو دوست داري…مطمعنم دوسم داري…شده يه ذره…شده اندازه ي نوك سوزن…من همسرتم…من…من همونيم كه به خاطرت شب و روز رو به روي دانشگاه وايميسادم تا برگردي….من همونم كه حلقه ي عشقمو قبول كردي…همونم لوهان…بهم گفتي دوسم داري…بهم گفتي عاشقمي…بهم گفتي درمانم ميكني و كنارم ميموني…
چشمامو رو هم فشار دادم و اشك ريختم….
سهون ادامه داد:ميدونم…ميدونم همش دروغ بوده…همشو دروغ گفتي…من خيلي آدم بدبختي ام لوهان…من هيچوقت دوست نداشتم يه بيمار رواني باشم….اما هستم…
دستمو به نشونه ي سكوت رو بينيم گذاشتم:ششش….فقط….ساكت باش سهون…هر چي من بگم…بازم دروغ درمياد…پس بهتره نه من صحبت كنم و نه تو…من با بكهيون ميرم سهون…تو هم طبق قولي كه ذادم ميبرم آسايشگاه رواني تا درمان شي…
سهون:بعدش چي!
-بعدشم ميري و زندگيتو ميكني…مثله آدم…
از رو تخت بلند شدم و رفتم سمت در….
خواستم درو باز كنم اما سهون از پشت منو گرفت
داد زدم:بكييييييييي….
اما صدايي نميومد…ديگه خبري از مشت زدناش به در نبود…
صداش زدم:بكييييي….بكهيووووووون….بكيييييييييي
جنون وحشتناكي به سهون وارد شذه بود…سهون شروع كرد به كتك زدنم…مشت هاي وحشتناكي كه به شكمم ميزد….فحش هاي زشتي كه بهم ميداد….زجرايي كه ميكشيدم….هيچكدوم به اندازه ي سكوت بكهيون اذيتم نميكرد….
سهون دستشو رو گلوم گذاشت و با حرص ك
زمزمه كرد:ن…نميزارم….نميزارم باهاش…زندگي كني….نميزارم باهاش عشق بازي كني….نميزارم….
سرم داغ شده بود…چشمام داشت بسته ميشد…دستام سرد شده بود…
با نگاهي پر از التماس و خواهش به سهون نگاه ميكردم….
سهون بليزشو بالا برد و جلوي چشماي وحشتزده ي من چاقويي از زير لباسش بيرون آورد….
-س.سهون…ميخواي…ميخواي چيكار كني…
سهون بغض كرد…صورت جذابش عرق كرده بود…قطره هاش رو صورتم ميريخت…از ترس نفس نفس ميزدم….
سهون زمزمه كرد:من…منو ببخش لوهان…من…هيچوقت نميتونم بدونه تو زندگي كنم…هيچوقت…
-سهوون…
سهون:ششش…حالا تو گوش بده…زندگي بدونه تو…هيچ معنيي برام نداره…هيچي…اما نميخوام خودخواه باشم…نميخوام با عشق مسخره اي كه دارم باعث شم زندگيت…همش…همش رو كلمه شكست بچرخه….
مچ دستشو گرفتم:سهون تو الان حالت خوب نيست…تمومش كن…اين چاقو رو بزار كنار…
سهون ادامه داد:همش تقصيره من بود…تو بهترين بودي…اما من…همه چيتو ازت گرفتم…خانوادتو…زنتو…زندگيتو…اعتماد به نفستو…شاديتو….تو به خاطره من…تو همه ي اينا رو از دست دادي….براي همين…ميخوام…راحتت كنم…ميخوام خوشحال باشي…ميخوام بخندي…چون دلم براي خنده هات تنگ شده….دلم براي شيطونيات تنگ شده…من احمق نيستم لوهان…فقط يه بيماري به اسم اسكيزوفرني دارم…به حرفاي تلخم توجه نكن…
-سهون…اين چه حرفاييه ميزني…بسه…
سهون:من يه آدمه اضافي تو اين دنيام…يه آدمه به درد نخور و ديوونه…اما لوهان…من…هميشه از ته قلبم دوستت داشتم…عاشقت بودم…الانم هستم…
سهون محكم بغلم كرد و گردنمو بوسيد و نفس عميق كشيد:دوستت دارم…بوي تنت هنوزم ديوونه ام ميكنه….
-سهون ولم كن…چه غلطي ميخواي بكني؟!!
سهون سرمو آروم رو بالشت گذاشت و زمزمه كرد:فقط چند ثانيه چشماتو ببند….همه كاراي بدمو…كتكامو ….فراموش كن و منو ببخش…
دوباره صداي در اومد…بكي داشت سعي ميكرد درو با يه چيزي بشكونه….
سهون چاقو رو رو قلبش گذاشت….
با دستاي لرزونم سعي كردم چاقو رو از سينه اش دور كنم…
-س.س.سهون….نكن….ا.اينكارو نكن…ت.ترو خدا….التماست ميكنم…سهون…
قفل در شكست…در باز شد و بكهيون وحشتزده به چاقوي تو دست سهون خيره شد و به سمت سهون حمله ور شد….
صداي فريادم بين دعوا و كتك كاري سهون و بكهيون گم شده بود…چرا؟…مگه من چي بودم؟….مگه من چي داشتم؟!….
دو زانو رو زمين با دستايي كه يه بند ميلرزيد به اين دو پسر كه همديگرو به قصد كشت ميزدن نگاه ميكردم….حتي قدرت صدا زدنشونو نداشتم….حتي نميتونستم بگم…سهون چاقو رو به قصد كشتنه من بيرون نياورده بود….فقط تا ميتونستم بلند فرياد ميزدم….اما

صداي فريادم با پاشيده شدنه خون رو صورتم خفه شد….با دهنه باز و چشماي وحشتزده به رو به روم نگاه ميكردم….قطره هاي خون كه از صورتم به سمت پايين ميريخت رو احساس ميكردم…………..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





169
نظر بگذارید

avatar
131 نظرات
38 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
120 نظرات نویسندگان
루루parvane joonmahanazibaekyu=mina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
루루
مهمان
루루

بکىوکشتن هى هى خىنشه رىختن هى هى چرااااااااااا پس بکهان چى ازوقتى اىن داستانوخوندم ازسه هون مىترسم

parvane joon
مهمان
parvane joon

میدونستم اخرش میزنی سهونمو میکشی
نهههههههههههههههههههههههههههه
من دیگه نمیتونم بخونم
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

maha
مهمان
maha

کی مرد؟؟؟/

nazi
مهمان
nazi

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (1).gif

baekyu=mina
مهمان
baekyu=mina

vaaay chiii shooo komaoo aliiiiie aliiii tnx^^