19 👁 بازدید

EP 88 (شکست) BREAK

سلامی دوباره بلاخره من اومدم با قسمت 88 فیکمون ^^

دوستانی که میخوان پوستر بفرستن لطف کنن به این ایمیل یا جیمیل برای من ارسال کنن یا اینکه آپلودش کنن بزارن همین جا من بردارم فقط یکی از دوستامون اسمتم یادم نیست پوستر فرستادی ولی چیزی ارسال نشده به من

valoville64@yahoo.com

samirahun@gmail.com

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر:

elham.b

از ديد بكهيون:

چتر از دستم رو زمين افتاد…
زمزمه كردم:چ…چي،؟!
رو زمين رو به روش زانو زدم و شونه هاشو گرفتم و داد زدم:تو كي هستييييييييييي!!!!كي هستييييييي؟!!
پسر از درد ناله اي كرد و بي حال رو زمين افتاد….
از ترس و هيجان ميلرزيدم….اسم لوهان…فقط اسم لوهان انگار قلبمو گرم كرده بود…اين يعني اميد…يعني هنوزم…اميدي براي ديذنش…اميدي براي پيدا كردنش هست…
بلند شدم و سريع سمت در رفتم و درو باز كردم…پسرو بغلم گرفتم و وارد خونه شدم و با پام درو بستم…
پسرو رو كاناپه گذاشتم…خيسه خالي بود…همينطورم من…
لباساشو دراوردم و بدنشو پاهاشو با حوله ي خيس تميز كردم….رو بدنش كبودي ها و زخم هايي بود كه دقيقا رو بدنه لوهان هم بود…بهت زده به زخم ها نگاه كردم و ناخواسته بغض گلومو فشار داد…دستمو رو گلوم گذاشتم…يعني اون پسر با اون بدنه ضعيف كجا ميتونست باشه…
لباساي گرم تنه پسر پوشوندم و رو تخت گذاشتمش…
تمامه زخماشم ضدعفوني كردم…پسر از درد زياد چشماشو باز كرد و بهت زده بهم خيره شذ…
-به هوش اومدي؟
پسر خيلي ناگهاني بلند شد و نشست:من…چرا اينجام؟!!
-تو از حال رفتي…جلوي در خونه ام…يادت نمياد!
پسر وحشت زده به اطرافش نگاه كرد:وقت…وقت ندارييييم…بايد برييييم…
-هي پسر…تا درست توضيح ندي من چه جوري ميتونم حرفاتو باور كنم؟
پسر:خواهش ميكنم…اگه دير كنيم ممكنه بلاي بدي سره لوهان بياد….
-اسمت چيه!از كجا لوهانو ميشناسي؟
پسر:اسمم شيومينه..من…دوست صميمي لوهانم….خواهش ميكنم حرفمو باور كن…حرفمو باور كنننن…
-لوهان…كجاست؟
شيو:اون زنداني همسرشه….اون داره اونجا شكنجه ميشه….الان خيلي وقته داره زجر ميكشه…التماست ميكنم نجاتش بده…اون به كمكت نياز داره…من…فكر نميكنم تا الان زنده مونده باشه…
خون به مغزم نميرسيد بلند داد زدم:چراااااااااااااااا؟!!!! چرا داره شكنجه اش ميدهههههههه؟!!!!
شيو با دستش چند بار به پيشونيش زد:فقط نجاتش بدهههههه….
شيومين آدرس خونه ي سهون رو نوشست و دستم داد…
اينقدر از عصبانيت دستام ميلرزيد كه نميتونستم آدرسو بخونم…
برگشتم و به پسر كه گريه ميكرد گفتم:تو نمياي؟
شيو سرشو تكون داد:نه…نميخوام سرنوشتم به سرنوشت وحشتناك لوهان گره بخوره…اون پسر نفرين شده اس…اون نميتونه شاد باشه…اون شكست خورده به دنيا اومده…همينجوري هم از دنيا ميره
يقشو گرفتم و داد زدم:نميزارررررررررممممممم…..نميزارم اين اتفاق بيفتههههههه….نميزارم حتي…رنگ اين كلمه ي لعنتي رو تو زندگيش ببينه….نميزاررررررررررررمممممممممم….
شيومين فقط گريه ميكرد…نااميدانه گريه ميكرد…دستشو بالا برد:من…تا اينجا باهاش بودم…تا خود اينجا…خسته ام…خيلي خسته ام…ميخوام…ميخوام برم خونه…خونه ي خودم….راحت…زندگي كنم…فقط زندگي كنم….حالا قدر…همه چيزمو ميدونم…
اشك هاش يه لحظه هم قطع نميشد با بغض ادامه داد:تو هم برو…برو و اگه لوهان زنده بود…كمكش كن….نجاتش بده…
اشك از گوشه ي چشمم رو صورتم جاري شذ…طعم شور اشك هامو رو لبام حس ميكردم…
شيو:فقط…اگه نجاتش دادي….براش…يه زنذگي خوب بساز…زندگيي كه…توش…فقط بتونه…يه بار از ته قلبش…بخنده…اون…اون پسر فوق العاده بود…نميدونم كجاي كارش اشتباه بود كه تا الان…اينجوري زندگي كرده….
يقشو ول كردم…فكره اينكه لوهان مرده باشه تمامه وجودمو ميلرزوند…
-كجاااااااااااس؟؟؟
شيو:آدرس دقيقو بهت دادم…فقط…مواظب باش…اون…ممكنه تورم بكشه…
-ببينم خودت كجا ميري؟
شيو:اگه خونه اي باشه…ميرم اونجا…اگه لوهان زنده بود…بهش بگو…خيلي ازش ممنونم…خيلي…
شيو بلند شد و لنگون لنگون رفت سمت در:من ميرم ممنون كه كمكم كرذي
شيومين رفت….نميدونستم چيكار بايد بكنم…از خشم…نميتونستم خودمو كنترل كنم…اما بايد كاري ميكردم…
سريع بلند شدم چترمو برداشتم و رفتم بيرون………

از ديد لوهان:

چشمامو باز كردم…زنده ام…يا مرده ام…براي هزارمين بار دلم ميخواست مرده باشم…
دستمو رو تخت كشيدم….احساس ميكردم فقط چشمام و دستام ميتونه حركت كنه….يادآوري زجري كه امروز كشيدم بدنمو ميلرزوند…سهون كتكم زد و سه بار وحشيانه بهم تجاوز كرد جوري كه خونريزي كردم…باسنم انگار به تخت چسبيده بود…دستمو جلوي دهنم گذاشتم و از درد بي صدا گريه كردم…
در باز شد و سهون وارد اتاق شد و درو محكم بست…پيرهنه سفيدي پوشيده بود يا يه شلواره مشكي كه فوق العاده جذابش كرده بود…اما حتي جذابيتش حالمو به هم ميزد…
با نفرت نگاش كردم:يااااااا…چرا هنوز زنده ام؟!! چرا منو نكشني؟!!! چرااااااااا؟!!!
سهون رو تختم نشست و روم خم شد:چون هنوز اجازه نداري بميري…هرزه ي احمق…
با اين حرفش كاري كرد تا تو صورتش تف كنم…
سهون بهت زده صورتشو پاك كرد
-آشغااااال…بي عرضهههههههه….تو حتي عرضه نداري منو بكشي….هنوز اينكارم بلد نيستي…حالم ازت به هم ميخوره….به هم ميخورهههههه….زود باش منو بكششششش….زود باشششششش
سهون سرشو به گردنم نزديك كرد…
-برو كناااار…ازم دور شووووو….حالمو به هم ميزني….
سهون زمزمه كرد:بازم…يكم باهام بازي كن…
داد بلندي زدم:ولم كنننننننننننننننننننن
سهون از فرصت استفاده كرد و زبونشو تو دهنم فرو كرد…
با دستام سعي كردم از خودم دورش كنم اما نميشد…واقعا داشت حالمو به هم ميزد…زبونشو تو دهنم ميچرخوند…دستمو گرفت و رو كمرش گذاشت…چشمام پر از اشك شد…
سهون لباشو محكم رو لبام فشار داد…داشتم خفه ميشدم…
بعد از چند ثانيه لباشو برداشت و خنديد:تو خيلي خوشگلي…
-ولم كنننننننننن….روانييييييي
سهون اخم كرد:به من نگو رواني
-خوبه نقطه ضعفتو پيدا كردم…اگه بهم بگي هرزه…منم همينو ميگمممممم اينقدر ميگم تا تو هم بفهمي من چه حسي دارم…
سهون خنديد:مگه داري با بچه حرف ميزني؟
-تو از بچه هم كمتري…
سهون:بازم ميخوامت…
-سهون اينجوري ميخواي عذابم بدي؟فوقش نميتونم ديگه باهات بخوابم…
سهون گردنمو گاز گرفت…
داد بلندي زدم:نكننن…سهوووون
سهون كل وزنشو روي من انداخت…دستمو كشيدم پشتش تا شايد يكم آروم شه…
لبشو گاز گرفت
زمزمه كردم:سهون…چرا منو نميكشي…مگه نگفتي منو ميكشي…
سهون:آدمه دروغگو و آشغالي مثله تو بايد اول زجر بكشه بعد بميره….
اشكام رو بالشت ميريخت…
سهون:تو چي فكر ميكني؟
-سهون بسه…تمومش كن…خواهش ميكنم…تو شيومين آذمي كه بي گناهه رو..چرا زندانيش كردي؟هااا؟!! چرا فكر ميكني همه بدن تو خوبي؟چرا سهون؟
سهون چيزي نگفت…سرشو رو سينه ام گذاشت
-ازت متنفرم سهووون…فكرشم نميكرذم در اين حد بيمار باشي….
سهون:اون عوضي باعث شد تو از راه به در شدي…
-سهون ميفهمي چي ميگي؟؟؟شيومين چه ربطي به اين موضوع داره؟؟!
سهون:تو دستشو گرفته بودي يادته؟
دستمو رو صورتم گذاشتم:خيلي خسته ام سهون…خيلي…
سهون دستامو به زور از رو صورتم برداشت: اگه تو دست اون عوضي رو نميگرفتي…اينجوري نميشد…زندگيمون اين نميشددددددد…
-آآآآآآآآآيييييي….دستممممممم
سهون داد زد:ميخواستم بكشمشششششش….چرا فراريش دادييييييييي؟!!!
-دستمممم…دستم شكست…سهوووون
سهون دستامو ول كرد و مشت محكمي رو تخت زد…
از ترس داد زدم
سهون:لوهان….
وحشتزده به چشماش نگاه كردم
سهون بازم فرياد زد:لوهاااااااااااااااان
_بله…
سهون:اون پسرو پيدا ميكنم…اول اونو ميكشم…بعد اون كصافتي كه تو رو عاشقه خودش كرده بعد هم تو رووووو
با احتياط يقشو گرفتم و كشيدمش سمت خودم…ميدونستم يكم محبت منو ببينه آروم ميشه:سهون….آروم باش…
سهون نفس نفس ميزد و به چشمام نگاه ميكرد
دستامو رو صورتش گذاشتم وآروم نوازشش كردم:سهون…تو مگه قاتلي؟
سهون هنوز با اخم و خشم نگام ميكرد…
_سهون…تو…همسره مني…نميخوام همسرم قاتل باشه…نميخوام كسيو بكشه…
سهون زمزمه كرد:تو ديگه همسره من نيستي…
_چ..چي؟!
سهون:حالم ازت به هم ميخوره…چيه؟تعجب كردي؟منم ميخوام مثله خودت باشم…
دستمو رو صورتش و گوشاش كشيدم:اينجوري نگو…
سهون:فكر كردي خرم؟من روانيم لوهان اما…عقلم اينقدر هم ناقص نيست…منم ميفهمم كه چقدر اخلاقت در عرض يه ساعت تغيير ميكنه…يه بار نوازشم ميكني ميگي دوسم داري…يه ساعت ميگي ازم متنفري…يه باز ميگي حالم ازت به هم ميخوره باز ميگي تو همسره مني…من باورت ندارم …ديگه نميتونم بهت اعتماد كنم…لوهان…تو همسره من بودي…حتي اگه من رواني هم بودم…بايد اول ازم جدا ميشدي بعد گورتو گم ميكردي…ولي تو هر كاري دوست داشتي باهام كرديييييي…ميخوام بكشمت…تو بايد بميري…تو يه هرزه اييييييي
-اين حرفو بهم نززززززززن
سهون:نشونه هاش كه هست…تو كه نميتوني پشتتو ببيني…حتي رو باسنت جاي گازگرفتگي هم هست…
-خفه شوووووووووووووو….
سهون:تو هرزه اي لوهان…تو بايد به خاطر هرزه بودنت بميري….
بغض كردم:سهون برو بيرون…برو بيرووووون….درد دارم….بزار به حاله خودم بميرم…
سهون:از امروز ديگه نميزارم از اين اتاقم بياي بيرون…همينجا زنداني ميشي…تا آخره عمرتتتتتتت….
دستشو گرفتم:سهون…التماست ميكنم زندانيم نكن…خواهش ميكنم…
سهون هلم داد و رفت و درو بست…
بلند شروع كردم به گريه كردن…يه اميد داشتم اونم شيو بود…يعني تونسته بود فرار كنه!

از ديد بكهيون:

جلوي خونه با يه چتر وايساده بودم…خونه ي عجيبي بود…بين همه ي ساحتمونا فقط اون بود كه حسه ترس رو به آدم ميداد…
يكم گذشت زير بارون جلوي در خونه بودم…هيچكس از خونه خارج نميشد…بارون شديد شده بود…از سرما يقه ي كتمو بالاتر كشيدم…
ساعت ها جلوي اون در وايسادم…نشستم…اما چيكار ميتونستم بكنم…ميخواستم به چاني زنگ بزنم اما…ميترسيدم…ميترسيدم اونم تو دردسر بيفته…
تو فكر بودم كه در خونه باز شد و پسري قد بلند ازش بيرون اومد قبلا ديده بودمش…اما قيافش درست يادم نميومد…پسر خوشتيپي بود…موهاشو به سمت بالا درست كرده بود پيرهنه سفيدي تنش بود با يه شلوار مشكي…خودمو قايم كردم و به پنجره هاي خونه نگاه كردم…يكي از پنجره ها روشن بود ولي بقيه تاريك بودن….
پسر سوار ماشينش شد و از اونجا رفت…
سريع سمت در رفتم و چند بار زنگ زدم…اما زنگ قطع بود…
نميدونستم بايد چيكار كنم…نه كليد داشتم و نه كسي تو خونه بود…
به پنجره ها نگاه كردم… يكيش باز بود…اما ارتفاعش زياد بود…چاره اي نبود…بايد خودمو به اون پنجره ميرسوندم……..

از ديد لوهان:

چشمام ديگه ناي گريه نداشت…پاهام هم همينطور….از رو تخت به زور بلند شدم…احساس ميكردم از كمر به پايينم فلج شده…ديگه نميتونستم تحمل كنم…گرسنه و تشنه بودم…شلوارمو از تنم دراوردم تا راحتتر باشم شايد دردم كمتر شه…
حالا بايد چيكار ميكردم؟ديگه راه فراري نداشتم…سهون منو تو همين اتاق ميكشت…كاش ميتونستم براي بار آخر صورت قشنگ و بانمك بكهيون رو ببينم…
تو فكر بودم كه صدايي شنيدم….از ترس چشمام گرد شده بود….مطمعن بودم سهون طرفاي صبح مياد…پاهاي لختمو تو خودم جمع كردم و از ترس فقط به در چشم دوختم………



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





194
نظر بگذارید

avatar
112 نظرات
82 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
105 نظرات نویسندگان
parvane joonmahabaekyu=minashrfatemeh.sehun نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
parvane joon
مهمان
parvane joon

ای بابا دیوونه چرا تنهای اومد
چانی و باید با خودش میوورد
کم بوووووووووووووود
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

maha
مهمان
maha

اوووووووو
حالا فرار کردن از خونه سختر از فرار کردن از زندانه!

baekyu=mina
مهمان
baekyu=mina

komaoo amerciii khooooobr aliiiiiiiiiii^^

shr
مهمان
shr

دیریرینگگگگگگگگ بکیییی اومددددددد/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

fatemeh.sehun
مهمان

سمیرا جوووون کم بوووود/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/07.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/07.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif