19 👁 بازدید

EP 87 (شکست) BREAK

خب اینم عیدی من خخخخ قسمت 87 فیکمون فقط خیلی کمه ببخشین به بزرگیتون چون اینن روزا دیگه نمیشد نوشت حالا برم مسافرت تند تند مینویسم ^^

دوستانی که میخوان پوستر بفرستن لطف کنن به این ایمیل یا جیمیل برای من ارسال کنن یا اینکه آپلودش کنن بزارن همین جا من بردارم فقط یکی از دوستامون اسمتم یادم نیست پوستر فرستادی ولی چیزی ارسال نشده به من

valoville64@yahoo.com

samirahun@gmail.com

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر:یاسمین

از ترس بدنم ميلرزيد…جلوي لرزش دندونامو نميتونستم بگيرم…رو زمين نشستم و منتظر مرگم شدم…
سهون از پنجره بيرونو نگاه ميكرد…
دلم شور ميزد…يعني شيومين تونسته بود فرار كنه؟
سهون خيلي سريع از اتاق خارج شد بلند شدم و دوييدم سمتش و دستشو گرفتم…
سهون برگشت و مشت محكمي به سينه ام زد جوري كه رو زمين پرت شدم…
با حرص سمتم اومد و يقمو گرفت و دندوناشو به هم فشار داد:فقط…فقط دعا كن اون آشغال…از دستم فرار نكنه….چون اگه فرار كنه…برميگردم و ميكشمت…..
دستمو رو سينم گذاشتم و سرفه كردم…
سهون:تو يه…فوضوله آشغالي…
سهون بلند شد و رفت سمت در…بلند شدم و به زور خودمو بهش رسوندم و دستشو گرفتم:سهووون…سهون ترو خدا صبر كن..يه لحظه…فقط يه لحظه به حرفم گوش بده…سهون التماست ميكنم…
سهون يقه ي لباسمو گرفت:تو…تو زيرزيركي داشتي…براي من…نقشه ميكشيدي؟
سعي ميكردم سهونو نگه دارم تا شيومين بتونه فرار كنه…
-نه سهون…نههه…اينجوري نيست
سهون:فقط دعا كن فرار نكرده باشه لوهان
-خودتم ميدوني كه فرار كرده…فقط ميخواي…منو بترسوني…آره!!براي همين نميري؟
سهون دستشو بلند كرد و محكم تو گوشم زد…
دست لرزونمو رو گوشم گذاشتم…اشك تو چشمام جمع شد
سهون:باورم نميشه…باورم نميشه لوهان…منه خررررررر…چه طور تونستم به حرفاي تو اعتماد كنم….
سهون بلند شد و رفت سمت در دستامو دور پاهاش حلقه كردم:سهوووووون…ترو خداااا بزار برهههههه…اون كاري نكرده به خدا كاري نكرده….
سهون با پاش تو دلم زد و پرتم كرذ عقب و رفت…
سرفه هام بند نميومد…اينقدر درد داشتم كه نميتونستم سمت پنجره برم و ببينم چه بلايي سر شيومين اومده….

از ديد شيومين:

پام شكسته بود…بدجور خونريزي داشتم اصلا نميتونستم پامو تكون بدم…..فكرم همش پيشه لوهان بود…يعني اون هيولا چه بلايي سره لوهان مياره….
از درد دندونامو رو هم فشار ميدادم…اما بايد از اونجا فرار ميكردم چون هم جونه من در خطر بود هم لوهان….
دست خونيمو نگاه كردم…خيلي خونريزي داشتم…
به اطرافم نگاه كردم…كسي نبود…داد زدم:كممممممممممممك…..كممممممممك….
صداي پاي كسي رو شنيدم…
خودمو پشت يه ماشين كشيدم و دستمو جلوي دهنم گذاشتم…
صداي سهون باعث شد از ترس دستمو با دندونم فشار بدم
سهون:هيييييي عوضيييي بيا بيروووووون…بيا بيروووووووون….ميدوني كه پيذات ميكنم…ميدوني كه اگه پيدات كنم ميكشمت….پس با زبونه خوش هر گوري كه هستي بيا بيرون…
چشمامو رو هم گذاشتم و دستمو محكم تر رو دهنم فشار دادم…
سهون ادامه داد:ميدونم كه همينجايي…فقط اينو بدون…با فرار كردنت…كارو براي رفيقت لوهان سخت تر كردي…من اينقدر ميزنمش و شكنجه اش ميدم تا بميره….براي اينكه جلوي اين مرگو بگيري…فقط يه راه داري…بياي بيرون….بيا بيرووووووووون
از ترس نميدونستم چيكار كنم…
سهون به ماشيني كه من پشتش بودم نزديك تر ميشد….
به پاهاي زخمي و برهنم نگاه كردم…شيشه چند جاي پام رفته بود…بدجور خونريزي داشتم…
سهون بهم نزديك و نزديك تر ميشد از ترس شروع كردم به گريه كرذن…
سهون بهم نزديك شده بود كه صدايي شنيدم…صداي لوهان….
لوهان:سهووووووووووووون….
آه بلندي از ترس كشيدم و با احتياط به سهون كه سمت پنجره چرخيده بود خيره شدم…
لوهان:سهووون بهم نگاه كننننننن….
وحشتزده به لوهان كه لبه ي پنجره وايساده بود نگاه كردم…
لوهان داد زدم:سهون اگه…اگه نياي تو خونه…همين الان…خودمو پرت ميكنم پايين….به خدا از هيچي نميترسم…از هيچي نميترسممممممممم….
همسايه ها از پنجره هاي خونشون به اين صحنه نگاه ميكردن
سهون از ترس اينكه مردم كاري كنن سريع وارد رفت خونه و درو بست….
سرمو به ماشين تكيه دادم و نفس عميق كشيدم اما نگرانه لوهان بودم…
لوهااان…بايد تحمل كني…بايد تحمل كني…بلاخره نجات پيدا ميكنيم…بهت قول ميدم….
از جام بلند شدم و لنگون لنگون با پاي خوني از اونجا دور شدم…..

از ديد لوهان:

سهون پشتم وايساده بود…واقعا دوست داشتم بپرم…ولي عرضه ي اينكارو نداشتم…
سهون خودشو آروم بهم نزديك ميكرد…
-سهون…از…از هيچي نميترسم…هيچي…
سهون:بيا پايين…بيا پايين تا اعصابم بيشتر از اين خورد نشده…
چاره اي نداشتم…بين ترس ها گير افتاده بودم…ترس از ارتفاع و مرگ از طرفي هم ترس از سهون و بازم مرگ….
از فشار عصبي شديد سرم گيج رفت و پام لغزيد…ميخواستم بيفتم كه سهون محكم منو گرفت و مانع از افتادنم شد….
سهون پنجره ها رو بست و قفل كرد…
چشمام بسته بود…از ترس…چشمامو بسته بوذم تا شايد سهون كاري به كارم نداشته باشه…
سهون با دستش به صورتم ٢ بار سيلي زد…
چشمامو باز كردم و وحشتزده بهش زل زدم…
سهون:فكر كردي ميزارم بميري!!….تو بايد با دستاي خودم بميري لوهان….
به زور لباي خشكمو از هم باز كردم:س..سهون….
سهون:هاااا….چيهههه….زر بزززززن….
-سهون…شيومين…شيومين هيچ تقصيري نداره….هيچي…بزار بره…
سهون شونه هامو محكم گرفت و داد زد:آشغاااااااااااال….تو يه آشغاله دروغگويي لوهان….حالم ازت به هم ميخورههههههه….تو يواشكي…بدونه اينكه من بفهمم…داشتي اينكارارو ميكردي…داشتي فرار ميكردييييي….تو قرار بود كمكم كني…يادت مياااااد؟!!بهم گفتي منو ميبري تيمارستان…من خوب ميشمم…تو باهام زندگي ميكنيييييي…گفتي يا نگفتييييييييي؟؟!!!!!
بغض كردم:سهون…نميخواستم…فرار كنم…
سهون سرشو تكون داد:نه…نه لوهان…ديگه هيچكدوم از حرفاي مسخره ي تو رو باور نميكنم…هيچكدومووووو…تو يه دروغگوي هرزه اي…تو يه هرزه اي لوهان….من…من واقعا ديوونه ام…ديوونه ام كه حيووني مثله تو رو دوست دارم…فكر ميكردم اگه برگردي و وضعيت منو ببيني…اون لعنتي رو فراموش ميكني و برميگردي پيشم…حالم ازت به هم ميخوره…
سهون دستاشو رو سرش گذاشت و آروم و بي صدا گريه ميكرد…..
-سهون…س..سهون…
سهون سرشو بلند كرد و با نفرت نگام كرد:لوهان…لوهاااااااان….ميكشمت…ميكشمت….نميزارم…نميزارم اون پسرو ببيني…نميزاررررررم….
-سهون…شيومينو براي چي اينجا زنداني كرده بودي!!
سهون بلند شد و يقمو گرفت و كشون كشون سمت حمام برد….ياد تجاوز ها و شكنجه هاش افتادم…
دستگيره ي درو گرفتم و داد زدم:منو كجا ميبرييييي؟!!! يااااااا…سهوووون
سهون:ميخوام…بكشمتتتتت….اينقدر زجرت ميدم تا بميرييييي…
داد زدم:كمككككككككككك….كمكككككككككك
سهون منو داخل حمام برد و درو قفل كرد…….

از ديد بكهيون:

از خواب پريدم…عرق شرشر از سر و صورتم ميريخت…به ساعت نگاه كردم ٥ عصر بود…كابوس بدي ديدم…به بالشت لوهان كه هنوز كنار بالشتم بود نگاه كردم و آه كشيدم…داشتم خوابشو ميديدم…يه خواب وحشتناك…
بلند شدم و لباسامو پوشيدم و از خونه زدم بيرون…با اينكه فاييده اي نداشت اما دنبالش ميگشتم…
تو اين مدت چانيول تنها آدمي بود كه صميمانه از ته قلبش كمكم ميكرد…حالا ميفهميدم لوهان چرا اينقدر ازش تعريف ميكرد…
پياده تا خونه ي چاني رفتم…نزديكاي خونه تو شيشه به قيافه ي خواب آلو و خستم نگاه كردم و پوزخند زدم:زندگيتو باختي بيون بكهيون…….

زنگ رو زدم و بعد از چند ثانيه چاني جلوي در بود..
جاني دستشو رو سرش گذاشت:سلام بك…چيزي شده؟
-سلام…نه چيزي نيست…حالم خوب نبود گفتم وقت داري با هم يه كم حرف بزنبم…
چاني:چراكه نه! بيا تو…
وارد خونه شدم و رو كاناپه نشستم…
چاني:چي ميخوري؟
-هيچي
چاني:قهوه بيارم؟
-نه بابا…
چاني با دقت به صورتم خيره شد
-چيزي…رو صورتمه؟
چاني:لاغر شدي…
خنديدم:فك كردم چي ميخواي بگي
چاني:اينكارو با خودت نكن…آخر خودتو ميكشي…
-مهم نيست…
چاني:با اين كارات مگه لوهان پيداش ميشه؟
-من همه جارو گشتم…همه جارو
چاني:تك تك خونه هارم گشتي؟؟تك تك آدمارم نگاه كردي؟!!تك تك ماشينارو توشونو ديذي؟! بك…اون پسر الان معلوم نيست كجاس…تو بايد ازش يه نشونه داشته باشي…
-آره…راست ميگي…كمكم كن پيداش كنم…خواهش ميكنم…نميخوام نا اميد شم و شكست بخورم….
چاني:با اينكه ميدونم فاييده اي نداره اما…كمكت ميكنم…
لبخند كمرنگي زدم:ممنون
چاني رفت و دو تا قهوه با كيك برام آورد…
قهوه ها خاطرات شيريني رو يادم مياورد…
-ميدوني…كاش يه جادويي بود كه ذهنه آدمارو پاك ميكرد…
چاني:اوهوم…كاش بود…
-خيلي داغونم چاني…داغونم…رو تخت ميخوابم بالشتش اون بوي خوبي كه موهاش ميداد…هنوز رو بالشت هست…شبا مثله احمق ها اون بالشتو بغل ميگيرم…باهاش حرف ميزنم…فكر كنم دارم ديوونه ميشم…
چاني دستشو رو شونه ام گذاشت:نگران نباش…اگه اون ماله تو باشه…پيشت برميگرده…
-نه اون ماله من نبود…از اون اولم ماله من نبود…
چاني:كيكتو بخور…اينقدر ناراحت نباش…
يكم از كيك خوردم حتي كيك به اون شيريني هم برام تلخ بود…
يكم پيشه چاني موندم…وقتي باهاش حرف ميزدم…سبك ميشدم…
تو راه برگشت بودم…بارون بهاري نم نم شروع كرده بود به باريدن…
قدمامو آهسته برميداشتم تا به اون خونه ي لعنتي نرسم….
يكم خريد كردم و رسيدم خونه….
تعجب كردم…يه نفر جلوي در خونم نشسته بود و از سرما ميلرزيد…نميتونستم قيافشو به وضوح ببينم…
يكم جلوتر رفتم…
-هي…تو كي هستي؟!
پسر سرشو بلند كرد….
ترس رو تو چشماي وحشت زده اش ميديدم…لباس ورزشي پاره اي تنش بود با يه شلوار رنگ و رو رفته كه پاچه هاشو بالا داده بود…پاهاي برهنه اش خوني بود و پر از جاي زخم…بدجور ميلرزيد…يه كاغذ رو تو دستش مچاله كرده بود و آروم اشك ميريخت…
سريع خودمو بهش رسوندم…پسر از ترس دستاشو به ديوار گرفت و داد بلندي زد…انگار از يه چيزي بي نهايت ترسيده بود…
پسر دوباره رو زمين كناره خونم نشست و بهم خيره شد
-تو…تو كي هستي؟
پسر در حالي كه نفس نفس ميزد با دقت بهم نگاه كرد و زير لب گفت:ش..شما…ب..بيون…بكهيون هستي؟!
بهت زده گفتم:اسمه منو از كجا ميدوني؟
پسر دو زانو رو زمين نشست و پاهامو گرفت…واقعا ترسيذم و خودمو يكم عقب كشيدم…اما پسر با صورت گريونش دوباره پاهامو گرفت:ك..كمكم كن….دوستم….لوهان…بايد…بايد نجاتش بديم….
با شنيدنه اسم لوهان چتر از دستم رو زمين افتاد………..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





131
نظر بگذارید

avatar
127 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
115 نظرات نویسندگان
parvane joonmahanazibsekyu=minashr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
parvane joon
مهمان
parvane joon

وای این سهون نزنه جفتشونو بکشه یه وخ
چقد خوبه که چانی هس
همه جا چانی باعث ارامش بک میشه.نمیشه بکیول بشهههههههههههه؟
اونوخ هونهان هم جور میشه

اجی فایتیییییییییییییینگ
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif

maha
مهمان
maha

اخجون فعلا شیو نجات پیدا کرده!!

nazi
مهمان
nazi

هعییییی
کاش هونهان باهم خوب بودن
بکی هم با چانی بود
دلم واس سهون می سوزه

nazi
مهمان
nazi

بکی زود باش لوهانو کشششششششششت/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

bsekyu=mina
مهمان
bsekyu=mina

merciii aliiie tnx.mamanooooon^^