9 👁 بازدید

EP 85 (شکست) BREAK

سلامی دوباره بر برو بچ گل اینم قسمت 85 فیکمون با اینکه خوب نشده امیدوارم خوشتون بیاد

بچه ها یه مشورتی باهاتون میخوام بکنم لطفا همه جواب بدین

یه داستانی هست که من قراره از طرف یکی از دوستان بزارم اما سبکش ترسناکه یعنی زیادی ترسناکه عایا اگه من این داستانو بزارم شما میخونیدش؟

دوستانی که میخوان پوستر بفرستن لطف کنن به این ایمیل یا جیمیل برای من ارسال کنن یا اینکه آپلودش کنن بزارن همین جا من بردارم فقط یکی از دوستامون اسمتم یادم نیست پوستر فرستادی ولی چیزی ارسال نشده به من

valoville64@yahoo.com

samirahun@gmail.com

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر:صبا

همزمان با ورود سهون كليد هم درومد اما ديگه دير شده بود….سهون پشت سرم بود و منم با فاصله ي كمي با در وايساده بودم….
كليدو تو مشتم فشار دادم…نفس عميق كشيدم….صداي پاهاي سهون كه بهم نزديك و نزديك تر ميشد رو حس ميكردم….
آب دهنمو قورت دادم و كليدو آروم رو زمين انداختم….
سهون:چه غلطي داري ميكني؟!
از ترس اينكه سهون كليدا رو ببينه رو زمين نشستم و وحشتزده به سهون نگاه كردم…
سهون:بازم كه تو…پشت اين دري؟!!
-م…م…من…من…
سهون داد زدم:تو چييييييييييييي؟!!!
دستامو رو گوشام گذاشتم
سهون:مگه نگفتم سمت اين در نرو؟!!گفتم يا نگفتمممممممممم؟!!!
-معذرت ميخوام…معذرت ميخوام سهون….ولي فقط…از توش صدا ميومد…منم فقط…خواستم ببينم…صداي چيه….
سهون يقمو گرفت و بلندم كرد كليدو تو مشتم فشار دادم…
سهون داد زد:چراااااااااا!!!!؟ چرا به حرفم اهميت نميدييييي؟!!چراااااااااااااا؟!!!
بغض كردم…از صداش ميترسيدم
زمزمه كردم:د..ديگه نميرم…قول ميدم سهون….
سهون منو به در كوبوند:كارتو ميكني بعد ميگي نميرييييييي
-به خدا صدا از اتاق اومد….برا همون كنجكاو شد…..
سهون سيلي دردناكي به صورتم زد…سرم به در خورد….كتك خوردنم برام مهم نبود…فقط كليد ها……

از ديد شيومين:

از سر و صداهايي كه بيرون ميومد چشمامو باز كردم….از وقتي كه لوهان بهم اون صبحونه رو داده بود يكم بدنم جون گرفته بود….
تقريبا چند ماهي ميشد كه توسط اوه سهون دزديده شده بودم…شكنجه هاي زيادي رو تحمل كرده بودم…اما نميدونستم دليل اينهمه اذيت چي بود چون من هيچ چيزي از لوهان نميدونستم…..
صداها بلند بلند تر ميشد…با تلاش از تخت بلند شدم و سمت در رفتم….صداي التماس هاي لوهان قلبمو به درد مياورد…چرا اون پسر بايد آينده اش اينجوري بشه…لوهان هم زيبا بود هم باهوش اما آخه چرا؟….
ضربه هاي بلندي به در وارد ميشد و لوهان داد ميزد…ميدونستم داره در حد مرگ كتكش ميزنه….
دستمو رو در گذاشتم و بي صدا گريه كردم…نه به حال خودم…نه به حال سهون كه ميدونستم الان جنون بهش وارد شذه…فقط به حال لوهان…براي دوستي كه اشتباهش باعث شد الان به اين روز بيفته….
پشت در نشستم و با كتك خوردنه لوهان گريه كردم….
لوهان داد زد:بسههههههههههههه….تمومش كنننننننننننن….به خودت بيااااااااا…..
صداي سهون ميومد…خيلي بلند بود….اونا دقيقا جلوي در دعوا ميكردن….قلبم تو دهنم بود…چشمامو رو هم فشار دادم و بازم اشك ريختم….
سهون:مگه نگفتم به اين…دررررر….نزديك نشووووووووووو….
لوهان با گريه و صداي لرزونش گفت:م..مگه من كاري كردم با اين در؟!! ف..فقط …
سهون:خفه شووووووو….خفه شوووووووو
صداي بسته شدنه در اومد….
چند ثانيه اي گذشت گوشمو به در چسبوندم….صداي نفس نفس زدنه لوهان ميومد…معلوم بود خيلي درد داره…
دستمو رو در گذاشتم و زمزمه كردم:لو…لوهاان….لوهاااان
جوابي نيومد…لوهان همچنان نفس نفس ميزد…
-لوهااااان
لوهان جوابمو خيلي آروم داد:م…مين سوك…
-خوبي؟!
لوهان:آ.آره….خوبم….نگران نباش….
-لوهان…درو باز كن…
لوهان:ششش….ميخواي جفتمونم بكشه؟!…
-جاييت كه…نشكسته؟!
لوهان:نه…خوبم…
-ديگه نيا اينجا…نميخوام به خاطرم…اينجوري كتك بخوري….
-الان…آروم ميشه…بازم صبح ميام….

از ديد لوهان:

سهون از اتاق بيرون اومد و سمت من اومد
از درد به خودم ميپيچيدم…از قصد خودمو رو زمبن انداختم….
سهون:بازم كه جلوي درييييي؟!! تو انگار نميخواي آدم شي!! پاشووووووووو
از رو زمين بلند شدم….كليد هنوز تو مشتم بود….
سهون:گمشو تو اتاق….
-ولي….
سهون:گمشووووووووو
-باشه الان ميرم….
سهون به دستم نگاه كرد:اون چيه تو دستت…
ميدونستم اگه سهون كليد رو تو دستم ببينه ديگه زندم نميزاره….
-تو دستم؟!
سهون بهم نزديك تر ميشد…قلبم تو حلقم ميزد….
نميدونستم چيكار كنم خودمو به بي حالي زدم و افتادم رو زمين…
سهون:لوهاااان….چت شد؟!!
آروم بدونه اينكه سهون متوجه شده كليدو از زير سمت شيومين هل دادم….
سهون بدنه داغونمو بلند كرد:درست وايساااا….
-دست…دست به من نزن…
سهون به شونه ي لختم نگاه كرد
-دست از سرم بردار…بزار…يكم…تنها باشم…
سهون دست خاليمو نگاه كرد:چي تو دستت قايم كرده بودي؟
دست سالممو بهش نشون دادم:نگاه كنننننننن….تو دستم هيچي نيست…هيچييييييي….
سهون بهم نزديك تر شد و به شونه ام نگاه كرد
سرم بدجور درد ميكرد…چشمم خورد به پايين تنه ي سهون كه تحريك شده بود….
از روي تنفر سيلي جانانه اي به صورتش زدم:تو…تو يه آدمه آشغالي…خيلي آشغالي سهون….
سهون دستشو رو صورتش گذاشته بود و زمينو نگاه ميكرد….
-تو بايد بستري بشيييييي….ميفهميييييي؟؟؟ حتي خودتم نميدوني چي ميخواي….تو واقعا…يه آدمه حال به هم زني….
سهون انگشتشو رو لب خونيش كشيد:فكرشم نميكردم…يه روز منو بزني…اونم محكم…از ته دلت….خيلي خوشحالم…
-آرهههه…بايدم خوشحال باشي….تو قشنگ زير دست و پات بدنه منو…غرور منو قلبمو خورد ميكني…
سهون:لوهاااان…گوش بده…
-نه گوش نميدم…خسته شدم….تا كي ميخواي منو به خاطره كاري كه نكردم بزني؟تا كييييييييييييي
مثله احمق ها داد ميزدم و راه ميرفتم…
-حقم داريييي منو يه احمق ميبيني يه احمقه اسكل كه هر كاري ميخواي برات انجام ميدهههه….منو ميزني بعدم تحريك ميشي به س.ك.س با من…تو آدمي؟نه خودت بگو تو آدمييييييي
سهون بدونه هيچ حرفي بلند شد و رفت سمت اتاق خوابمون دستمو رو سينه ام گذاشتم و به در نگاه كردم…
سهون درو بست ترسيدم كار خطرناكي بكنه سريع رفتم و دستگيره درو چرخوندم در قفل بود…
-ياااااا سهوووون درو باز كننننن…
جوابي نيومد…
-سهون…درو باز كن…باز كننننننن….
صداي شكستنه چيزي از اتاق اومد…از ترس عقب تر رفتم…
سهون براي به آرامش رسيدن داشت همه چيزو ميشكوند و داد ميزد….
-سهووووووووووون….سهوووووون درو باز كنننننننننننن سهوووووون
دستگيره رو چرخوندم و داد زدم….
سهون درو باز كرد و بهم خيره شد….عرق خيسش كرده بود جوري كه از موهاش چكه ميكرد…نفس نفس ميزد…ازش ميترسيدم اما چاره اي نبود…
-س.سهون…
سهون دستشو به ديوار تكيه داد:چيه
-برو كنار
سهون خنديد:باشه…
وارد اتاق شدم و وحشتزده به وسايل شكسته نگاه كردم…تخت برعكس شده بود…آينه شكسته بود و خورده هاي شيشه رو زمين ربخته بود…در كمد باز بود و تمامه لباسا بيرون ريخته بود….
آروم رو زمين نشستم و سرمو به ديوار تكيه دادم
سهون دره اتاقو بست و سمت كمد رفت و از زيرش بسته اي رو دراورد و از داخلش سرنگي رو بيرون كشيد…
اشكامو پاك كردم:يااا…داري چيكار ميكني؟!
سهون به كارش ادامه داد…لباسشو دراورد و سرنگ رو بدونه هيچ ترسي به خودش زد….
داد زدم:سهوووووووون
سهون:برو عقب…بزار…كارمو بكنم…
دستشو گرفتم:اين كارو نكن سهووون…خواهش ميكنم…
ولي سهون اينكارو كرد و سرنگ خالي رو يه گوشه پرت كرد…
سريع با يه دستمال خونه رو دستشو پاك كردم
سهون:برو لوهان…ميخوام تنها باشم…
-سهون آروم باش…چرا…چرا اينكارو با اين اتاق كردي
سهون پوزخند زد وسرشو تكون داد:تازه ميپرسي چرا!..من روانيم لوهان…يه رواني خطرناك…دوست داشتم منم مثله آدم زندكي كنم…فكر ميكني از كارام خوشم مياد؟
-سهون…
سهون:به من نگو سهون…بهم بگو مريض…رواني…
-نه نميگم…چون تو ميتوني خوب شي…
سهون:نه لوهان…من هيچوقت خوب نميشم…هيچوقت…
كنارش نشستم و دستشو ماساژ دادم:درك ميكنم كه دست خودت نيست….معذرت ميخوام چرت و پرت گفتم…
سهون:من بازم كتكت زدم…ممكنه بازم اينكارو بكنم…وقتي اينجوري ميشم ازم دور شو…
سرمو تكون دادم:ب.باشه….
سهون:من خوبم…ميرم بيرون
-كجا ميري؟
سهون:يكم قدم بزنم
-با اين سر و وضع؟
سهون:چه اهميتي داره…من هيچي نيستم…چه برسه سر و وضعمم مرتب باشه…
دستشو گرفتم:نميزارم بري…حالت خوب نيست…لبات سفيد شذه…
سهون:لوهان تو الان بايد منو بكشي….نه اينكه ازم دفاع كني….
لبخند زدم:تو هنوزم همسره مني…نميزارم اينجوري….
سهون منو به ديوار چسبوند و لبامو بوسيد…
با چشم هاي گرد نگاش ميكردم….
سهون لباشو حركت ميداد لبامو از هم باز كردم تا راحت باشه…
بوسه ي طولانيي با هم داشتيم…سهون لباشو برداشت و بدونه اينكه بهم نگاه كنه زمزمه كرد:خيلي…يهويي بود…معذرت ميخوام….ميرم بيرون
-كجا ميري؟
سهون:يه…يه بار سنگين رو دوشمه…زندگي برام سخته لوهان…خيلي سخته…دوست دارم…دوست دارم سريع تموم شه….دوست دارم…اين زندگيه لعنتيم تموم شه لوهان….
اشك از چشمام رو گونه هام ميريخت:اينجوري حرف نزن…تو خوب ميشي…من بهت قول ميدم….
سهون:به اتاق نگاه كن…من خوب نميشم لوهان…
دستاي سردشو تو دستم گرفتم:اگه به حرفم گوش بدي…خوب ميشي…بهت قول ميدم…
سهون دستاشو لاي موهام كرد و با بغض گفت:فرشته ي قشنگم….مهربونه من….تو همه ي زندگيمي…تو همه ي وجودمي…
محكم بغلش كردم و بلند گريه كردم:خوب ميشييييييييي….خوب ميشييييي….فقط اينجوري حرف نزن…التماس ميكنم اينجوري حوف نزن سهون….
سهون گوشمو بوسيد:باشه عزيزم…
اشكام يه لحظه هم قطع نميشد…….
با بدبختي تمام جلوي بيرون رفتنه سهونو گرفتم…براش غذايي كه هميشه دوست داشت رو درست كردم…
سهون با چنگالش با غذاش بازي ميكرد…سكوت غمگيني كله خونه رو احاطه كرده بود…
سرمو بلند كردم و لبخند زدم:سهون
سهون غرق تو افكارش بود…
-سهوون
سهون سرشو بلند كرد:هووم
-مگه اين غذارو دوست نداري؟
سهون لبخند كمرنگي زد:دوسش دارم
-چرا نميخوري؟
سهون:ميخورم عزيزم…
چنگالو از دستش گرفتم و يكم از غذا برداشتم و چنگالو جلو دهنش گرفتم
سهون خنديد
-ياااا دهنتو باز كن
سهون دهنشو باز كرد و غذا رو خورد…
-خوشمزه اس؟
سهون سرشو تكون داد و اشك تو چشماش جمع شد
-چرا گريه ميكني؟
سهون سعي كرد به بغضش غلبه كنه و غذاشو بجوه…
از سر ميز بلند شدم و سرشو به سينم چسبوندم:گريه نكن سهون…من پيشتم…گريه نكن….
سهون:تو جسمت پيشه منه…روحت…پيشه اون پسرس…
موهاشو نوازش كردم:نه سهون…من…من بايد فقط به همسرم فكر كنم…چون جسم و روحم…فقط ماله اونه…
اشكامو پاك كردم:نميخوام گريه كنيم…سهون…از گريه متنفرم…
سهون:كاش ميتونستم كاري كنم فقط بخندي…
-نگران نباش بلاخره روزاييم ميان كه منم ميخندم…
سهون چنگالشو برداشت و شروع كرد به غذا خوردن…انگار خيالش يكم راحت شده بود…اينقدر قشنگ غذا ميخورد كه خندم گرفته بود…
-تند تند نخور دلت درد ميگيره…
سهون:بازم بريز…زياد بريز…
خنديدم:باشه فقط تند تند نخور…
سهون:بخور خوشمزه اس…
-براي من در اين حد خوشمزه نمياد…
سهون:بايد بخوري…
خنديدم:تهديد ميكني؟
سهون خنديد….
سهون:تمومه دنياي من يه لحظه خنديدنه توعه…حتي شده مصنوعي…
-سهون
سهون:جونم
-مياي با هم اين عكسارو از ديوار بكنيم؟
سهون سرشو پايين انداخت…
-اهم…نه اينكه بد باشن…دوست ندارم خودمو اينجوري ببينم…ميدوني…
سهون:بكنشون لوهان…
-نميخواستم ناراحتت كنم
سهون:نه…نه عزيزم ناراحت نشدم…
خنديذم:عيبي نداره برو بخواب منم الان ميام…
سهون:اتاق نابود شده لوهان…
-تختو فقط برگردون بقيشو فردا من درست ميكنم…
سهون:باشه…
سهون لبخند زد و رفت…..

از ديد بكهيون:

هووووي مردك تعطيله ديگه پاشو برو بيرون…
مگه با تو نيستم
به زور چشمامو باز كردم و به شيشه ي مشروب نگاه كردم…
حتي مست كردن هم نميتونست بدبختيامو از ذهنم براي فقط ٥ دقيقه از بين ببره….
صاحب بار دوباره صدام زد:ببينم عاشقي؟ميخواي تا صبح اينجا بخوابي؟
آه بلندي كشيدم و با حالت گيجي و منگي به مرد نگاه كردم:آقاااااا….ميشه ٥ تاي ديگه براام بياريييين!
مرد:يااااا گمشو بيرون
تقريبا با اردنگي از بار انداختنم بيرون….
رو زمين افتاده بودم و به رو به روم خيره شده بودم….هيچي برام مهم نبود…چون ديگه لوهاني نداشتم…بدونه اون زندگيم هيچ معنايي نداشت…هيچي….
آره دوسش داشتم…دارم…تا آخرش دنبالش ميگردم…
بارون گرفته بود….حتي از زمين هم بلند نشدم…بارون خيسه خيسم كرد…
دو تا دست شونمو گرفت و بلندم كرد…چشمامو باز كردم و چانيول رو ديدم كه خيس و ناراحت بهم نگاه ميكنه…
اشك تو چشمام جمع شد….
چاني:تو…ديوونه اي….
چشمامو بستم فطره هاي باروم محكم به صورتم ميخورد….
چاني چتره بزرگي رو باز كرد و زير سرمون گرفت….
-نكن چاني….بزار…رو صورتم بباره….
چاني:فكر كردي با اين كاراي احمقانه ات…لوهان پيدا ميشه؟
-لوهان بايد پيدا بشه….بايد پيدا بشه….
چاني:دنيا خيلي بزرگه بكهيون…تو نميتوني پيداش كني….
خنديدم:براي من…لوهان بزرگتر از اين دنياس و من…ميتونم پيداش كنم…..
چاني:مطمعنم كه پيذاش ميكني….تو ميتوني اما سخته…
-من نااميد نميشم چاني…من هيچوقت نا اميد نميشم…
چاني:اما اگه به اين كارات ادامه بدي نميتوني…
اصلا نفهميدم كي از حال رفتم…
چشمامو كه باز كردم بازم خونه ي چاني بودم….
چاني:بكي…بيداري؟
-آره…
چاني:حالت خوبه؟
-نه…من چرا اينجام؟
چاني:اگه دنبالت نباشم فكر كنم خودتو به كشتن ميدي….
-مهم نيست…
چاني:براي گشتن دنباله عشقتتتت…كسي كه براش ميميريييييي….بايد جون داشته باشي…ميفهمي؟؟؟؟؟
-ولم كن…ميخوام برم خونه
چاني:پاشو اين سوپو بخور…مشروب برات خوب نيست…
به زور چاني يكم مشروب خوردم…
چاني:من همه ي اينارو فقط به خاطره خودت ميگم…فقط به خاطره خودت…
-چرا نميتونم پيداش كنم چاني؟!نكنه مرده؟!نكنه از كشور خارج شده…چاني كمكم كن…
چاني:نميدونم…نميدونم بك…
هيچ اميدي نداشتم هيچي….

از ديد لوهان:

صبح از خواب بيدار شدم و رفتم سمت اتاقي كه شيومبن توش زنداني بود…
در زدم:شيومينننن…ياااا…بيداري؟!!جواب بذههههه…
شيومين جواب داد:لوهان…
دستمو رو در گذاشتم:كليد…كليدو بده…
شيومبن كليد رو از زير بهم داد…
درو باز كردم و به مين سوك كه رو زمين نشسته بود خيره شذم…
-مين سوك…حالت خوبه؟!
شيو چشماش پر از اشك شد:بهتره اول من حاله تو رو بپرسم…ديشب چيكارت كرد؟!
رو زمين نشستم و خنديدم:همين كه زنده ام خودش كليه….
شيو:جاييت كه نشكسته؟
-نه خوبم…
شيو:لوهان…قراره چيكار كنيم؟
آه بلندي كشيدم:قراره…فرار كنيم…….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





142
نظر بگذارید

avatar
137 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
122 نظرات نویسندگان
parvane joonmahanazishrfatemeh.sehun نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
parvane joon
مهمان
parvane joon

نهههههه توروخدا فرار نکن
سهونیم تنها میشه خودشو میکشه
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

maha
مهمان
maha

اخجون
از شره سهون خلاص شین
با هم کل هم اجمعین

nazi
مهمان
nazi

لولو نباید فرار کنه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

shr
مهمان
shr

آخخخخخ جوووون فراااااررررر/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif

fatemeh.sehun
مهمان

بیچاره شیو
طفلیا

ممنوون اجی جون