32 👁 بازدید

EP 84 (شکست) BREAK

سلامی دوباره من آمده ام با قسمت 84 فیکمون

قبل از خوندم من میخوام نظرتونو در مورد یه چیزی بدونم

بچه ها آیا خسته شدید از داستان؟من اصلا دوست ندارم آب ببندم به داستانم اما هم چند تا از دوستامون درخواست کردن که طولانی باشه داستان همم خودم میخوام شما احساسی که لوهان داره رو بیشتر درک کنید چون داستان همش بخواد هیجان داشته باشه دیگه داستان نیست گاهی وقت ها هم باید لا به لاش بی هیجان باشه یعنی همه چی باید تعادل داشته باشه و با توجه به اینکه ما انشالله قراره سر فرصت با تیم مترجمی سایت این داستان رو به زبان انگلیسی برگردونیم اگه بخوام تند تند اتفاق ها رو بیان کنم شاید مسخره بشه و اینم بگم که این قراره بشه بزرگترین و طولانی ترین پروژه ی من بشه چون فکر نمیکنم که دیگه بتونم داستان به این بلندی بنویسم گرچه ممکنم هست این اتفاق بیفته خخخ خدا داند …دو تا از دوستامون تو نظراشون گفتن که داستان داره میره رو رواله قبل ولی اینجوری نیست پیشنهاد میکنم بخونید و به من که نویسنده ی این داستانم اعتماد کنید من فقط میخوام شما غرق داستان شید ولی اگه میخواید من خیلی راحت میتونم همه اتفاقارو تند تند بزارم براتون داستانم زود تموم شه هر کدوم که میخواین من همونو انجام میدم داستان آروم آروم پیش بره یا تند لطفا همه نظراتونو بگید ^^ اما دوستانی که فکر میکنن داستان داره براشون خسته کننده میشه یا تکرار میشه من پیشنهاد میکنم نخونن و عذر خواهی میکنم از اینکه 83 قسمت وقتشونو گذاشتن برای خوندن من به درخواست افراد زیادی که گفتن داستان آروم پیش بره اینجوری دارم مینویسم ولی میتونم مثله آخرین آرزو خیلی سریع جمع بندیش کنم^^حالا از صد نفر ممکنه مثلا 3 نفر به این حس دچار شن ولی خب من مینویسم چون این داستان با توجه به اینکه 83 قسمت شده الان اما خیلی طرفدار داره که من هنوز در عجبم و خوشحالم و به نوشتن ادامه میدم ^^به نظر من داستان باید مثله یه ترن هوایی باشه اون لحظه که شما تازه داری میری بالا هیچ هیجانی نداره اما شما قلبتون تند میزنه و خیلی هم استرس و هیجان دارید چرا؟چون میدونید بعدش قراره یه هیجانه وحشتناک بهتون وارد شه داستانم همینه امیدوارم چیزی که میگم رو تو داستانه من درک کنید^^

و باز هم میگم این داستان بسیار غمگینه و ممکنه روتون تاثیر بزاره بلاخره وظیفمه بگم اینو ^^

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر:shadab

دستام ميلرزيد…كليد از دستم افتاد رو زمين…اينقدر لرزش دستام زياد بود كه نميتونستم از رو زمين برش دارم….دستامو جلوي دهنم گذاشتم و چند بار نفس عميق كشيدم….
-هووووف…لوهان…آروم باش….آروم باش…وقت نداري….
كليد رو برداشتم و دوباره سمت در قدم برداشتم….اما صداي در ورودي باعث شد سر جام خشكم بزنه….
فهميدم سهونه…سريع رفتم تو اتاقم و درو بستم و كليدو دوباره تو لباس زيرم جا سازي كردم….
صداي سهون ميومد:لوهاااااان….لوهااااااان
سعي كردم آروم باشم…موهامو به هم ريختم انگار كه خواب بودم…
سهون درو باز كرد و بهت زده بهم نگاه كرد
رو تخت نشستم:سهون…هنوز…خونه اي؟
سهون سمتم اومد و شونه هامو گرفت و با حرص در حالي كه نفس نفس ميزد بهم خيره شد
لبمو گاز گرفتم:چ..چيزي شده؟!
سهون:تو…تو چيزي از تو جيب من برداشتي؟
-چ..چي؟!!
سهون داد زد:گفتم از جيبه من چيزي برداشتييييييييي؟!!!
-من…من جرات ندارم مثله آدم باهات حرف بزنم…اونوقت بيام از جيبت دزدي كنم….خجالت بكش سهون
سهون:پس…كليدام كجاست؟!هاااااان
بغض كردم:كليد!كليد هاي چي؟!
سهون:لوهان
چشمام از اشك پر شد…
سهون داد زد:لوهاااااااااان
-بلههه…
سهون:فقط…اگه بفهمم كاره تو بوده…جفت پاهاتو خورد ميكنم….
-كاره من نيست…
سهون:فقط مواظب باش….
-من دزد نيستم سهون….
سهون هلم داد و از اتاق بيرون رفت…
از ترس قلبم تند ميزد…
از اتاق بيرون رفتم و به سهون خيره شدم كه ديوانه وار دنباله كليد بود…تمامه ميزا و مبل هارو جا به جا كرده بود و دنبالشون بود…
سرمو به ديوار چسبوندم و شروع كردم به جوييدنه ناخنم…
سهون بعد از يه ساعت گشتن رو يكي از مبل ها نشست و صورتشو بينه دستاش گرفت…
رفتم سمتم و دستامو رو شونه هاي مردونه اش گذاشتم
سهون:بايد پيداش كنم…
با چند تا دستمال كاغذي عرق پيشونيشو پاك كردم سهون سرشو بلند كرد و نگام كرد:تو ديديشون…مطمعنم…
سرمو تكون دادم و به كارم ادامه دادم…
سهون:مطمعنم…تو ديديشون….
-نه سهون…من اگه كليد داشتم كه از روي كنجكاوي تا الان صد بار اون اتاقو نگاه ميكردم…
سهون چشماشو ريز كرد:از كجا ميدوني كليدا براي اون دره؟
موهاي خيسشو با دستم عقب دادم:حدس زدم…چون خيلي انگار مهمه برات…
سهون:من تا پيداشون نكنم از اينجا نميرم…
آه كشيدم:سهون بسه همه جارو گشتي…حتما افتاده بيرون…يا تو ماشينت…
سهون چيزي نگفت…فقط شديدا استرس داشت…
-آب برات بيارم؟
سهون:آره…
براش يه لبوانه پر آب بردم و دستش دادم…
سهون:بشين
-بشينم؟…چرا؟
سهون:ميخوام باهات حرف بزنم
بدونه هيچ حرفي نشستم كناره سهون…
سهون:لوهان…مطمعن باش اگه دره اون اتاق باز شه…من ميفهمم…خيلي هم سريع ميفهمم…
-سهون از بابت من خيالت راحت باشه من…من هيچوقت به خودم اجازه ندادم كه بخوام از جيبت چيزي بردارم…
سهون:خوبه…خوبه…
دستمو رو بازوش كشيدم:خودتو اذيت نكن…بلاخره پيدا ميشه…نگران نباش…
سهون:بايد براش يه كليد ديگه بسازم
-آ.آره…همينكارو بكن…
سرمو رو بازوش گذاشتم:نميري؟
سهون به چشماي خمارم نگاه كرد
لبمو گاز گرفتم و زمزمه كردم:ميخواي قبل رفتن بهت حال بدم….
سهون:هووووف….تو حالت خيلي بده انگار…
چند بار پلك زدم:كي برميگردي؟
سهون:نميدونم…
لبامو رو لباش گذاشتم و دو بار بوسيدمش:من ميرم بخوابم…خوابم مياد…
سهون:باشه…برو…معذرت ميخوام سرت داد زدم
خنديدم و رفتم تو اتاق….
سريع رفتم پاي پنجره و سهون رو ديدم كه سواره ماشينش شد و رفت….
از تخت پايين اومدم و از اتاق بيرون رفتم و جلوي در وايسادم….چند بار نفس عميق كشيدم و گوشمو به در چسبوندم
-ك.كسي هستتتتت؟!!ميخوام…ميخوام نجاتت بدم…
كليد رو آروم چرخوندم و با كلي ترس درو باز كردم….
اتاق تاريك بود…تقريبا چيزي ديده نميشد…پنجره ي اتاق با پرده هاي ضخيم زرشكي رنگي پوشيده شده بود…هيچ نوري در كار نبود…
از ترس بغض كرده بودم…..
چشمام يه كم به تاريكي عادت كرد و اتاق برام كمي واضح تر شد…
اتاق خالي بود فقط يه كمد و يه ميز اونجا بود….به تختي كه اونجا بود نگاه كردم و در كماله تعجب كسي رو ديدم كه زير پتو خوابيده بود…يا بهتر بگم انگار مرده بود چون اصلا نفس نميكشيد…
آب دهنمو قورت دادم و جلوتر رفتم…
پاهام ناي حركت كردن نداشت…دستمو دراز كردم تا پتو رو از روش بردارم اما….از ترسم نتونستم….
با كلي ترس و استرس زمزمه كردم:هي….تو…كي هستي؟….
به نظر ترسناك نميومد…رو تخت با فاصله ازش نشستم…پسر تكون نخورد….دست لرزونمو آروم رو بازوش گذاشتم:خوابيدي؟كي هستي؟
پتو رو از روش برداشتم و پسري رو ديدم كه خودشو رو تخت جمع كرده و به نظر ميومد خيلي بيماره….
دستمو جلو دهنم گذاشتم و وحشتزده به دستاش و پاهاش كه روشون خون خشك شده بود نگاه كردم….
عجيب بود حس ترسم از بين رفته بود…شونشو گرفتم و برش گردوندم و از تعجب داد بلندي كشيدم و از تخت پايين افتادم….
اون پسر…شيومين بود…
اينقدر داد زدم تا صدام كامل گرفت….باورم نميشد حتي داد و هوارم نميتونست كاري كنه از شك بيام بيرون….
دستمو رو گلوم گذاشتم و سرفه كردم….
شروع كردم به سيلي زدنه خودم…بايد خواب باشه….نه اين امكان نداره…بايد خواب باشه…
همه جاي بدنم ميلرزيد…عرق سرد رو بدنم نشسته بود…نميتونستم خودمو كنترل كنم…گوشه ي اتاق نشستم و صورت خيسمو بين دستام گرفتم و بلند شروع كردم به گريه كردن….
شيومين بي جون رو تخت خوابيده بود…اينقدر لاغر شده بود كه به زور ميتونستم..
تشخيصش بدم…دستاش و پاهاش خوني بود…انگار كلي اينجا شكنجه شده بود….لباس ورزشي تنش بود…با خودم فكر كردم شايد از باشگاه توسط سهون دزديده شده….
شيومبن با گريه ي من چشماشو آروم باز كرد….
زمزمه كردم:م…م…مين…مين سوك
شيو با بي تفاوتي نگام ميكرد…
از رو زمين بلند شدم و سمتش رفتم:مين سوووك
شيو دوباره چشماشو بست…بغض كردم و رو تخت نشستم…
-مين سوككك….منم…لوهان…چشماتو باز كن…بازشون كن….
شيو دوباره چشماشو با بي حالي باز كرد و به من كه صورتم خيس اشك بود نگاه كرد…
-شيووو…منم لوهان….دوستت…يه چيزي بگووووو
شيو به زور لبخند زد و دوباره خوابيد….
-مين سوووك….نخواب…نخوااااااب….بايد باهات حرف بزنممم….مينسوووووك
ياااااا بيدار شوووووو…تو اينجا چيكار ميكنيييييي؟!! مين سووووووووك….
به دور و برم نگاه كردم و چشمم به بسته هاي قرص افتاد كه رو ميز بود…قرصارو نگاه كردم و سرمو تكون دادم:خداي من…اينا قرص هاي آرام بخشه قويه…
به پاهاش نگاه كردم و بغض گلومو فشار داد…معلوم بود كه خيلي تو اين مدتي كه تو اتاق زنداني بوده رنج كشيده….اما چرا مين سوك؟!…
خيلي فكر كردم اما چيزي به مغزم نميرسيد…
پايينه تخت نشستم و بهش كه خواب بود نگاه كردم….
صداي ماشين اومد سريع درو قفل كردم و كليدو بردم و تو دستشويي قايم كردم و دست و صورتمو شستم و رفتم بيرون….
سهون وارد شد و بهم نگاه كرد….
لبخند مصنوعي زدم:خسته نباشي…
سهون به اتاق نگاه كرد:ممنون
رفتم رو به روش وايسادم و يقشو صاف كردم:چه خبر؟!
سهون:هيچي
با دستم صورتشو سمت خودم چرخوندم:به من نگاه كن…انگار اون اتاقو بيشتر از من دوست داري….
سهون لبخند زد و سرشو به پيشونيم چسبوند:مگه ميشه؟!من عاشقه توام…
لب پايينشو بوسيدم:بشين الان برات غذا ميارم…
سهون:خوبي؟
-اوهوم…حوصلم يكم سر رفته بود…
سهون دستشو رو بازوش گذاشت و چشماشو رو هم فشار داد….
-سهون…خوبي؟
سهون خنديد:آره عزيزم…خوبم…
-دستتو ببينم…
سهون:نه لازم نيست…
-بازم….
سهون دستمو گرفت و منو رو پاش نشوند:درد ندارم…نگران نباش…زندگي من…
بغض كردم و دستمو رو صورتش گذاشتم:سهون…نميخوام اينجوري باشي…نميخوام…
سهون:منم نميخوام كه تو دستتو اينجوري ببندي…نميخوام عذاب بكشي…نميخوام منه رواني اذيتت كنم…
-ولي اينجوري داري بيشتر منو عذاب ميدي…
سهون:من هيچيم نيست فقط منو ببوس…اينجوري خوب ميشم…
لباشو بوسيدم و لبخند كمرنگي زدم:شام حاضره…

سر ميز بوديم شيومين يه لحظه هم از جلو چشمم دور نميشد…واقعا نميدونستم به كي فكر كنم…بكهيون…شيومبن…خودم يا سهون….
سهون دستمو گرفت:به جي فكر ميكني عشقم؟
سرمو بلند كردم و لبخند زدم:سير شدي؟
سهون:آره…
آه كشيدم
سهون:دوست ندارم غمگين ببينمت…
-غمگين نيستم فقط…
سهون:دلت اون پسررو ميخواد؟
اشك تو چشمام جمع شد:نه…
سهون:بهم دروغ نگو لوهان…
دندونامو رو هم فشار دادم…اشك رو گونه هاي سردم ميريخت و صورتمو خيس ميكرذ….
سهون:گريه نكن…
با بغض گفتم:به…به خاطره اون گريه نميكنم…ياد يه چيزي افتادم…
سهون ظرفارو جمع كرد و همه رو شست…آرامش عجيبي تو وجودش بود…آرامشي كه خيلي مصنوعي بود…
اشكامو پاك كردم:سهون…
سهون دستاشو خشك كرد:بله
-بيا بريم بخوابيم…
سهون خنديد:خوابت مياد؟
-آ.آره…
سهون:برو روتخت منم الان ميام…
رفتم اتاق خواب و لباسامو عوض كردم و رو تخت دراز كشيدم….همش تو فكره شيومبن بودم…سهون چرا باهاش همچين كاري كرده بود….سرم درد ميكرد…
سهون درو باز كرد و لباساشو دراورد و رو تخت نشست…
-سهون چرا اينقدر بي حالي؟چيزي شده؟هنوز تو فكره كليدايي؟
سهون برگشت و موهامو نوازش كرد:نه عزيزم…بخواب
-تو نميخوابي؟
سهون:خوابم نمياد…
دلم براش ميسوخت تو اون شرايط نياز به محبت داشت و منم كه ازش سرد شذه بودم…اما نميخواستم اينجوري ببينمش دوست داشتم كمكش كنم…حتي اگه ميشد وانمود ميكردم…
بلند شدم و از پشت بغلش كردم…دستامو دور كمرش حلقه كردم:سهون…
سهون:هووم
-بيا…با هم بخوابيم…
سهون دستامو نوازش كرد ميدونستم گريه ميكنه چون نميتونست برگرده و نگام كنه…
-سهوون
سهون سريع اشكاشو پاك كرد و برگشت سمتم:جانم
-گريه ميكني؟
سهون:نه…
دستمو رو صورت خيسش كشيدم:پس اينا چين؟
سهون خنديد
سهون رو تخت خوابيد و منم تو بغلش خودمو جا دادم…
سهون موهامو نوازش كرد:لوهان…
دستمو رو سينه اش كشيدم:بله
سهون:دوستت دارم….تا آخره عمرم…تا وقتي كه نفس ميكشم…عاشقتم…
از روي بغض آهي كشيدم
سهون:تو الان مثله يه پرنده ي زيبايي كه…زنداني شدي….ميدونم…
چيزي نگفتم….
سهون:ميدونم خودخواهانه اس اما من…بدونه تو…ميميرم…
سهون اشكاشو پاك كرد:وقتي رفتي…وقتي ازم فرار كردي….اينقدر اينور و اونور دنبالت گشتم…با اينكه ميدونستم پيذات نميكنم اما….بازم دنبالت گشتم…نه فرار كردنتو باور كردم…نه پيدا كردنتو….
چيزي نداشتم كه بگم…فقط سكوت كرده بودم….
سهون:ناراحتت كردم آره؟
-نه…
سهون:ببينمت
سرمو بالا گرفتم و لبخند زدم
سهون:تو واقعا زيبايي….
-سهون…
سهون:هوووم…
-من بعد از فرارم…اصلا خوشبخت نشدم…خبراي بد…اتفاقاي بد…وحشتناكترين خبري كه شنيدم…ناپديد شدنه دوستم بود…
سهون وحشتزده نگام ميكرد….
-دوستم شيومبن…ميشناسيش؟بهم گفتن ناپديد شده و بعدم گفتن كه مرده….باورت ميشه؟!
سهون چيزي نگفت…
بعد از چند ثانيه سهون منو رو تخت خوابوند و دكمه هاي لباسمو يكي يكي باز كرد….
چيزي نگفتم…سهون آروم گردنمو ميبوسيد و با بوسه هاش سمت سينه هام رفت….به هيچي فكر نميكردم جز اينكه زودتر صبح شه تا بتونم با مين سوك حرف بزنم….البته اگه به هوش ميومد….
اون شب با سهون خوابيدم….عجيب بود دردم شديدتر از دفعه هاي قبل بود…اما تحمل كردم….
بعد از س.ك.سمون تو بغله هم بوديم
سهون:دردت گرفت؟
-اوهوم…خيلي…
سهون:معذرت ميخوام…
خنديدم:ياااا…
سهون:فكر نميكردم اينقدر دردت بگيره
-مهم نيست …بهش فكر نكن…
سهون:مگه ميشه فكر نكنم؟فردا ميريم با هم دكتر دستتو ببينه
-دستم خوبه…فقط گچشو باز كنه خسته شدم…
سهون دستشو رو باسنم كشيد:آآه…بخواب تا دوباره نزده به سرم….
خنديذم:باشه سهون….
سهون:خوب بخوابي عشقم…شب به خير…..
لباشو بوسيدم:شب به خير…….

بازم صبح شد سهون نبود سريع صبحونمو خوردم و دوباره كليد انداختم و وارد شدم….
شيومبن خواب بود…رفتم لبه ي تختش نشستم و موهاشو نوازش كردم
-مين سوك…نميخواي بيدار شي؟هووم؟منم لوهان…چشماتو باز كن…بايد باهام حرف بزني….بايد همه چيو بهم بگي…
شيو چشماشو آروم باز كرد
از تعجب شونه هاشو گرفتم و بلندش كردم….
-مين سوووووووك….مين سوك حرف بزننننننن…منو ميبينييي؟!!
شيو سعي كرد چشماشو باز نگه داره….
-منم لوهان…دوستت…با هم ميرفتيم فوتبال يادته؟!!آره؟؟!
شيو زمزمه كرد:گ…گشنمه….
-گشنته؟!!! آره؟ الان برات صبحونه ميارم….
سريع رفتم آشپزخونه و براش صبحونه درست كردم و صبحونه رو با يه ليوان شير رو ميزش گذاشتم…
شيومبن به سقف زل زده بود انگار هنوز گيج بود….
دستشو گرفتم:پاشو صبحونتو بخور…پاشو
شيومبن به كمك من از رو تخت بلند شد باورم نميشد اون ديگه مين سوك قديم نبود لاغر و افسرده….
كمكش كردم صبحونشو بخوره…
-شيو…منو ميشناسي؟خواهش ميكنم باهام حرف بزن….من ميخوام كمكت كنم…
شيومين به زور به چشمام نكاه كرد و زير لب گفت:آره…
وسط گريه خنديدم…باورم نميشد…
-چ..چرا اينجايي،؟!!شيو حرف بزن….بايد حرف بزني…فرصت نداريم….
دستمو كه تو دستش بود رو آروم فشار داد:لو…هان….ب…براي من….ه…همه چي….تموم….شده….
-چي داري ميگي….مين سوووك….
شيو:من….چند ماهه كه ….اينجام….
اشك از گوشه ي چشمش پايين ميريخت و بالشتو خيس ميكرذ….
-لوهان….س…سهون….ا..اوه سهون…..ر…روانيه…..تو….بايد….ا…از اينجا…بري….
-مين سوك خواهش ميكنم همه رو بهم بگو….چه جوري اومدي اينجا؟! سهون باهات چيكار كرده؟!
شيو:تو بايد…فرار كني….
اشكامو پاك كردم:نه…اون كسي كه بايد فرار كنه تويي نه من….
شيو دوباره اشك تو چشماي بي روحش جمع شد:من…من خيلي وقته مردم….خيلي وقته….
-اينجوري حرف نزن…بلند شو…بايد همشو برام تعريف كني…همشووو…بايد از اينجا بري…كسي كه بايد اينجا بمونه منم نه تو….
شيو:من ديگه…جوني ندارم لوهان….من مردم…
داد زدم:ياااااا….اينجوري حرف نزن….فعلا اينجا باش…تا خودم نجاتت بدم…
شيو:اون…واقعا ترسناكه…
وحشتزده به خرفاش گوش ميدادم….
شيو:من…از باشگاه برميگشتم….سهون جلوم سبز شد…بهم گفت تو…تو مردي…
-چي؟!!
شيو:منم…حرفشو باور كردم….باهاش اومدم اينجا….سهون درو قفل كرد….لوهان…من…من سهونو…در حال حرف زدن…با يكي…ديگه كه…فقط خودش…ميديد…ديدم….
لبخند عصبيي زدم:شيو…استراحت كن…براي امروز كافيه…بازم ميام ميبينمت…باشه؟! الان سهون مياد خونه….
شيومين دستمو گرفت و با بغض گفت:لوهان….اون…مشكلش چيه!
-اون مريضه….فقط همين…
شيو:اون فكر ميكنه….من تو رو ازش گرفتم…منو شكنجه داد…لوهان…منو تنها نزار
-نترس مين سوك…من اينجام…تا وقتي هم كه اينجام نيازي نيست بترسي…باشه؟!اون قرص هايي هم كه سهون بهت ميده اونارو زير زبونت قايم كن و نخور…من نجاتت ميدم…بهت قول ميدم….
سريع سيني صبحونه رو بيرون بردم و رو ميز كذاشتم…
صداي ماشين باعث شد از جام بپرم…
از پنجره سهون رو ديدم كه ماشينو پارك ميكرد
-شيووو سهون داره مياد….
بخواب و نگرانه چيزي نباش باشه؟!
شيو:لوهااان
درو روش بستم و درو قفل كردم اما….كليد گير كرده بود…با ناباوري به كليد نگاه كردم…قلبم تند ميزد…عرق سرد رو پيشونيم نشست…
زمزمه كردم:در بياا… در بيا لعنتيييي…خداي منننننن……….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





241
نظر بگذارید

avatar
140 نظرات
101 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
120 نظرات نویسندگان
루루parvane joonmahanazibaekyu=mina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
루루
مهمان
루루

واىىى ن اىن کلىداهمىشه دردسرسازن

parvane joon
مهمان
parvane joon

وای خدا فرار کن لوهاااااااااااااااان
همیشه وقتی میخای زود بری این کلید کوفتی گیر میکنه
من میدونستم شیومینه
اخی بیچاره
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

maha
مهمان
maha

نفر اوله چرا این قدر شاده؟؟
شیو داره میمیره

nazi
مهمان
nazi

وااااااااااای لولو
الان میکشتش

baekyu=mina
مهمان
baekyu=mina

komaoooooo komaooooooo aliiiiie aliiiiiiii merciiiiiiiii tnx^^