28 👁 بازدید

EP 83 (شکست) BREAK

سلامی دوباره دوستای عزیزم اینم قسمت 83 فیکمون

بچه ها اگه بد بود ببخشید چون این دو روز کنسرت بود دیگه درگیره اون بودیم زیاد تمرکز نداشتم ایشالله بعدیارو جبران میکنم

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر

TOOKA

ساعت ٤ بود كه از خواب پريدم…كابوس وحشتناكي ميديم…تمامه صورتم عرق كرده بود…دستمو رو گلوم گذاشتم و دو بار نفس عميق كشيدم….هنوز بارون ميومد…دست سهون رو از رو سينه ام دور كردم و رفتم سمت پنجره و به كوچه نگاه كردم…هيچكس نبود…ميدونستم مسخره اس اما همش احساس ميكردم هر لحظه ممكنه بكهيون از اين كوچه رد بشه….
تو فكر بودم كه سهون صدام زد:لوهان
از ترس پريدم
سرمو برگردوندم:بله…بيداري؟
سهون:چرا بيداري؟
دستمو كشيدم پشت گردنم:خواب بد ديذم…
سهون:تو كوچه چه خبره اينقدر نگاه ميكني؟!
-خ.خبري نيست…فقط…بارونو دوست دارم…
سهون پتو رو كنار زد و سمت من اومد از ترس سرمو پايين انداختم….
سهون بيرونو نگاه كرد:بگير بخواب…
سرمو تكون دادم:باشه…چشم…
سهون دستشو رو موهام كشيد:دوست دارم ببرمت بيرون اما بهت اعتماد ندارم….
لبخند كمرنگي زدم:ميدونم…
سهون:اگه فرار كني چي؟!من چيكار كنم؟
آه كشيدم:سهون
سهون:جانم
-كي دستم خوب ميشه؟
سهون انگشتاي دستمو بوسيد
-گفتي با بوسه هات خوبش ميكني…گفتي…اگه چيزيم شه…با بوسه هات خوبشون ميكني….
سهون به چشمام خيره شد
چشمامو باز كردم:هووم؟! منتظرم…
سهون چيزي نگفت…
-سهون ميدونم حرفام تلخه اما…تو عاشقه من نيستي…تو فقط به من وابسته اي…اگه واقعا عاشقم بودي با بوسه هات من…خوب ميشدم….
سهون:اين فقط يه اصطلاحه
-نه…واقعيت داره سهون…اگه من و تو عاشقه هم بوديم الان من…بايد با بوسه هاي تو خوب ميشدم….
( جمله سنگين بود ٥ دقيقه زنگ تفريح خخخ)

سهون:من عاشقتم…وابستگي از عشق مياد پس چرت و پرت نگو و بگير بخواب…
-سهوننننن چرا نميخواي بفهمي ديگه هيچي بينه ما نيست…
سهون:هست…براي من هست
-براي من نيستتتتتت….بايد به زور باهات زندگي كنم؟من چه گناهي كردم كه بايد كله زندگيمو تو يه اتاق زنداني باشم؟!سهون به خدا نه تو منو دوست داري نه من تو رو…خودتو گول نزن
سهون:تو گفتي…اگه خوب بشم پيشت ميمونم…
-سهون تو اينجوري خوب نميشي چرا نميفهمي؟
سهون داد زد:پس چيكار كنمممممممم
از ترس چشمامو رو هم فشار دادم
سهون:بگو ديگه چيكار كنمممممم؟!!!
-اينجوري…اينجوري نميشه
سهون:پس چه جوري ميشهههههههههه؟!!
-داد نزن سهون…داد نززززن
سهون: من همسرتم چه بخواي چه نخواي…فهميدي يا نه؟!
اشكامو پاك كردم و سرمو تكون دادم
سهون:جوابمو بدههههه
-آره…آره فهميدم…فهميدم…
سهون خوابيد و پتو رو روي سرش كشيد….
هر كار ميكردم اشكام قطع نميشد…دستمو جلودهنم گذاشتم و اشك ريختم…
سهون بلند شد وپرده ها رو كشيد
-سهون چيكار ميكني؟!!!
سهون:دوست ندارم به اون كوچه ي لعنتي نگاه كني…
پرده ها رو زدم كنار:من دلم به همين كوچه خوشهههه…
سهون:خوشم نمياد….
داد زدم:پس من اينجا چيكار كنممممممم؟!!! چه غلطي كنمممم!!! از صبح تا شب فقط ميشينم و به اين كوچه نگاه ميكنم…اين شده تفريحم….نميفهمي چون جاي من نيستي….
منم ميخوام برم بيرون…
سهون:بري بيرون كه چي بشه؟؟ بري تو بار و خودفروشي كني؟!!! آرهههههههه؟!! شلوارتو بكشي پايين و مردا هم دستشون تو شرتشون به تو خيره بشن و آب دهنشون راه بيفته…
-سهون بسههههه….بفهم داري چي ميگي….خجالت نميكشي؟!!
سهون بلند خنديد:كي بايد خجالت بكشه؟! من يا تو؟!….يه جمله ي من خجالت آوره يا خوابيدنه تو با ٤٠ تا مرد؟!هووم؟!
بغض كردم:واقعا فكر كردي من…به خواسته خودم…اينكارارو كردم؟
سهون:فقط خفه شو لوهان چون بخوام اونارو براي خودم يادآوري كنم بازم جنون بهم وارد ميشه…
-سهون خيلي…خيلي پستي
سهون سرشو تكون داد:من ولت كنم ميري بازم هرزه ميشي پس بهتره اين پرده ها هم به روت بسته باشه….
-سهون بسه…بسه اينقدر اذيتم كردي…
سهون:اون كسي كه اذيت ميكنه تويي نه من….
-سهون من ازت فرار كردم چون تو منو كتك ميزدي چون شكنجه ام ميدادي…چرا برعكس حرف ميزني؟!
سهون:هه…تو بايد زير مشت و لگداي من ميمردي تا اينكه ميرفتي و به من به مننننننن…به همسرت خيانت ميكردي…
-سهون تمومش كن…تو از هيچي خبر نداري…پس قضاوت نكن…
سهون بلند شد و يكم براي خودش م.شروب ريخت
با گريه گفتم:سهون حقه من اين نبود كه به اين روز بيفتم….بايد از اول بهم ميگفتي مريضي…بايد ميگفتيييييي….
سهون يكم از شراب خورد:ميگفتم كه بدستت نمياوردم
-تو خودخواهي سهون…خيلي خودخواهي…تو زندگيمو…شاديمو…همه چيمو ازم گرفتي….
سهون:ميخواستي باهام نياي…تو حتي از منم بيشتر عاشق بودي….
سرمو رو بالشت گذاشتم و چشمامو بستم:گذشته…نميشه برگرديم عقب…شب به خير…
يكم گذشت از تكون هاي تخت فهميدم كه سهون كنارم رو تخت خوابيد….
بي صدا اشك ميريختم…حالم بد بود…
سهون:گريه نكن
آهي از روي بغض كشيدم:گريه نميكنم…شب خوش
سهون از پشت خودشو به من چسبوند:امشب خيلي سرحالم…
-خودتو به يه هرزه نچسبون سهون….
سهون سكوت كرد منم چيزي نگفتم….
سهون دستشو رو گچ دستم كشيد:لوهان باهام قهر نكن…
چرخيدم سمتش:سهون زندگي و رابطه ي ما…خيلي وقته تموم شده….
سهون:نميزارم تموم شه…تو بهم قول دادي اگه درمان شم پيشم ميموني
پوزخند زدم:سهون من منظورم اين نيست كه تو بري پيش دكتراي مختلف و بگي يكم عصبي هستي و اونا هم برات قرص و آمپول تجويز كنن اونارو بخوري ١ ساعت باهام خوب باشي بقيه ي روز رو فقط بيفتي به جونه من كتكم بزني آروم شي….نه…منظوره من اين نيست…من ميخوام بري و بستري شي اونجا تمومه توهماتت از بين بره بشي خودتتتتت….ميفهمي سهون؟! من اينجوري نميخوامت…
سهون زمزمه كرد:من اونجا نميرم…اونجا ترسناكه
-نه سهون جايگاهي كه الان توشي ترسناك تره….ميفهمي؟
سهون:لوهان…اين بهتر از تيمارستانه…
-مگه رفتي كه ميگي؟!!
سهون:آره…آره من دو بار از تيمارستان فرار كردم…
صورتمو با دستم پوشوندم:خسته شدم سهون….كم آوردم….

بلاخره موفق شديم بعد از يه بحث طولاني كه به نتيجه هم نرسيد بخوابيم….كه البته هيچكدوممون موفق به خوابيدن نشد…
سهون پاشو رو پام انداخته بود و بغلم كرده بود…داشتم خفه ميشدم اما تحمل كردم چون فاييده اي نداشت حرف حرف سهون بود…
سهون بوسه ي آرومي به گردنم زد:هوووم…بوي خوب ميدي….
خودمو به خواب زدم
سهون آروم صدام زد:لوهان
چشمامو باز كردم:سهون خوابم مياد…
سهون لبامو بوسيد:تو بخواب…من دوست دارم همه جاتو ببوسم…
-نه…نميخوام…دستم درد ميكنه داري به دستم فشار مياري
سهون:دستت بايد تا الان خوب شده باشه…
-ميبيني كه نشدههه…دست از سرم بردار…
سهون دست سالممو گرفت:ياااااا
دستمو ول كن…مگه نميگي هرزه ام مگه نميگي با صد نفر خوابيدم…پس مشكلت چيهههه؟!!
سهون:يعني ميگي نيستي؟
-سهون نميخوام درباره اش حرف بزنم…براي تو هم متاسفم كه آدمه هرزه و پستي مثله منو خونت نگه داشتي….
پتو رو روي سرم كشيدم و بلند شروع كردم به گريه كردن
سهون ديگه چيزي نگفت منم خوابم برد…
صبح از خواب پريدم فكره اينكه بازم تنهام اذيتم ميكرد اما در كماله تعجب سهون هنوز پيشم خواب بود و چشماش باز بود…
دوباره سره جام خوابيدم…سهون دستشو دور كمرم انداخت:سلام
زير لب گفتم:سلام
سهون:لوهان…
-بله
سهون:ازم ناراحتي؟باهام قهري؟!
-نه…فقط خوابم مياد…
سهون:باشه قشنگم…فقط…معذرت ميخوام براي حرفام…
-مهم نيست…تو راست ميگي…من هرزه ام…نميتونم بگم نيستم…حق با توعه سهون…
سهون:فراموشش كن…
-ميخوام فراموش كنم…اما اين تويي كه همش ياد آوري ميكني…
سهون موهامو نوازش كرد:باشه ديگه نميگم…خوبه؟
چشمامو بستم…
سهون دستشو رو بازوم كشيد:برگرد ببينمت…
-ميخوام بخوابم تمامه شبو بيدار بودم….
سهون:دلم براي صورت خوشگلت ثانيه به ثانيه تنگ ميشه….
برگشتم سمتش و نگاش كردم…
سهون:صورت قشنگتو ميبينم آروم ميشم
آه كشيدم…
سهون دستشو رو صورتم گذاشت و با پشت دستش آروم نوازشم كرد:خيلي زيبايي…
-كاش نبودم…
سهون:چرا!
-اونوقت هيچوقت تو رو نميديدم…هيچوقت…
سهون شونه هامو گرفت و منو به خودش چسبوند:يعني اينقدر از من بدت مياد؟
با بغض گفتم:نه…ازت بدم نمياد سهون….ولي…احساس ميكنم اگه…همديگرو نميديديم هر دومون خوشبخت تر بوديم…
سهون نوك بينيمو بوسيد:ولي من نميتونم تصور كنم چون زندگي بدونه تو برام هيچ مفهومي نداره….
از جام بلند شدم و پرده هارو كشيدم و به كوچه نگاه كردم….كوچه خلوت بود…خيلي كم پيش ميومد كسي از كوچه رد بشه….
سهون سمتم اومد و از پشت بغلم كرد….
سهون:به جاي نگاه كردن به كوچه اي كه هيچكس توش نيست….بيا با هم باشيم…
چشمام از اشك پر شد…به بكهيون فكر ميكردم…به اينكه ممكنه از اين كوچه رد بشه يا نه…..
سهون شروع كرد به بوسيدنه گردنم…چيزي نگفتم فقط به كوچه خيره شده بودم…هيچي برام اهميت نداشت حتي وقتي سهون منو رو تخت خوابوند و باهام هر كاري كه دوست داشت كرد هم…باز برام مهم نبود……….

سه روز گذشت…همچنان زندگي ميكردم…بي هدف…بدونه اميد…
شنبه بود تو آشپزخونه بودم و ناهار درست ميكردم كه چشمم به اون اتاق خورد…سعي كردم از فكرش بيام بيرون و به غذايي كه داشتم درست ميكردم تمركز كنم….
به ساعت نگاه كردم ٣ بود…تلفنم نداشتم به سهون زنگ بزنم…آه كشيدم و خودم تنهايي غذامو خوردم….
چشمم همش به اون در بود…دوباره كنجكاو شدم ببينم اونجا چي هست….
از سر ميز بلند شدم و آهسته سمت در رفتم و با كلي ترس با انگشتام دو بار به در زدم…
-ك.كسي اينجاس؟!
جوابي نيومد….
-كسي تو اتاقه؟اگه هستي جواب بده….
گوشمو به در چسبوندم و در كماله تعجب صداي ناله ي يه نفر رو شنيدم….اينقدر ترسيدم كه رو زمين افتادم….
از ترس به نفس نفس افتادم…..
در باز شد و سهون وارد خونه شد و بهت زده به من نگاه كرد…
به زور از جام بلند شدم و رفتم سمتش….
سهون بغلم كرد:چي شدههه؟!!!
-سهون….من ديگه اينجا نميمونم….
سهون شونه هامو گرفت و تكونم داد:چه مرگتههههههه
-ميترسم…ميترسممممم…
سهون:از چي؟از چي ميترسي؟
انگشت اشارمو سمت اون اتاق گرفتم:از اون اتاق ميترسم…
سهون:بازم….
سرمو تمون دادم:نه سهون…من اونجا نرفتم كنجكاوم نشدم…صدا ازش اومد…داشتم غذا ميخوردم….
سهون پيشونيمو بوسيد:نه عزيزم خيالت راحت اونجا هيچي نيست…
-اگه اينجوريه بازش كن سهون…
سهون:غذا برا منم هست؟
-سهون فهميدي چي گفتم!؟
سهون:گشنمه…ميرم دوش بگيرم بيام…
سهون لباساشو دراورد دستشو گرفتم:سهووون
سهون بهم خيره شد:هووم
-درو باز نميكني؟
سهون:وقتي باهات خوبم…باهات مهربونم سوءاستفاده نكن…
-مگه من همسرت نيستم؟! پس من بايد از اون اتاق خبر داشته باشم…
سهون:چه دليلي داره كه تو بدوني اونجا چه خبره!!
-دليلشو الان بهت گفتم…
سهون:به هيچ وجه حق نداري به اون اتاق نزديك بشي…وگرنه تو همين اتاق زندانيت ميكنم فهميدي؟!
بدونه اينكه جيزي بگم رفتم تو اتاق و درو بستم….

دوباره شب شد تو بغله سهون خوابيده بودم و به ستاره ها كه از پشت پنجره بهم چشمك ميزدن نگاه مي كردم….به اون ستاره فكر كردم كه از آسمون پايين افتاد…نگرانه بكي بودم….
سهون تكوني خورد و دستشو رو سينه ام گذاشت…
بايد يه جوري گولش ميزدم اما نميدونستم چيكار كنم…
چرخيدم سمتش و به چشماي بازش نگاه كردم و لبخند زدم:هنوز بيداري؟
سهون دستمو گرفتو رو صورت خودش گذاشت:خوابم نميبره…
-سهون…
سهون:جونم
-كاش ميشد بهم تو هر چيزي اعتماد كني…
سهون:چطور؟
-همينجوري….
سهون:هنوزم تو فكره اون اتاقي؟
-وقتي دوست نداري نميخوام ازش حرف بزنم…
سهون:پس بيا از چيزاي خوب حرف بزنيم…
-فردا ميري؟
سهون:بايد هر روز برم
-سهون برو بستري شو…اينجوري فاييده اي نداره…
سهون لبامو بوسيد:نگران نباش عزيزم…
دستمو پشتش گذاشتم و بغلش كردم….
سهون:مهربون شدي
خنديدم:مهربون بودم…
موهاشو از پشت نوازش كردم و بلند خنديدم…چشمم روي دو تا كليدي كه از جيب شلواره سهون بيرون اومده بود ثابت موند….
سهون:چيهههه…
-هااا!؟؟
سهون:چيزي شده؟
-نه…فقط…امروز خيلي روز خوبي بود…
سهون تعجب كرد:حالت خوبه؟
-آ.اره…حالم خوبه…عاليه…
باورم نميشد…احساس ميكردم يكي از اون كليد ها…براي همون اتاقه…
چشمامو خمار و لبامو غنچه كردم
سهون:جووون…چي ميخواي؟
زمزمه كردم:لباتو ميخوام….
سهون شروع كرد به بوسيدنه لبام…
چشمام باز بود سهون با چشماي بسته لبامو ميبوسيد دستمو دراز كردم و كليدارو با كلي ترس از جيب سهون دزديدم و رو زمين انداختم….
سهون لباشو برداشت…نفسم بالا نميومد…دستامو رو سينه اش گذاشتم و سرفه كردم
سهون:لبات خيلي بهم حال ميده…
چشمامو بستم و خنديدم:مي.ميدونم…
سهون لب پايينمو گاز گرفت:كه ميدوني آره!
-يااااا…دردم گرفت…
سهون خنديد و لباسامو دراورد…براي اولين بار از خوابيدن باهاش اذيت نميشدم چون بلاخره ميفهميدم تو اون اتاق لعنتي چي هست…..

بعد از يه س.ك.س جانانه از طرف سهون…خسته و بي جون رو تخت افتاديم…سهون روم خوابيده بود و نفس نفس ميزد و منم پاهام هنوز دور كمرش حلقه بود..
سهون عرق پيشونيشو پاك كرد:خوبي؟
خنديدم:آره…تو چي؟
سهون:زيادي هيجان زده شدم….نفسم…بالا نمياد….
دستمو دور گردنش انداختم:سهون…انگار خوب نيستي…
سهون سرشو رو سينه ام گذاشت:نه…خوبم…
دستمو رو موهاش گذاشتم:بخواب…خسته اي…
سهون اينقدر خسته بود كه دو دقيقه بعذ خوابش برد…..
از جام بلند شدم و به سهون كه خواب بود نگاه كردم….
از تخت پايين اومدم و كليد هارو سريع از رو زمين برداشتم و تو مشتم قايم كردم…نميدونستم كجا بايد بزارمشون تا سهون پيداشون نكنه…
سهون يه تكوني خورد و مجبور شدم كليدارو تو لباس زيرم بزارم….
سهون بهت زده نگام كرد:چيكار ميكني؟
هل شدم و خنديدم:ه.هيچي…ل.لباس زيرمو ميخواستم عوض كنم….ولي…
سهون:ولي چي؟!
-نداشتم…
سهون:مگه دختري؟!
-چه ربطي داره ….آدم بايد تميز باشه…
سهون خنديد:فردا خريد ميكنم…بيا بغلم
-ميخوام برم دستشويي…
سهون:برو
-در بازه؟
سهون:اوهوم…
از اتاق بيرون رفتم و وارد دستشويي شدم و كليدارو دراوردم و يه جاي خوب قايمشون كردم و برگشتم تو اتاق…
سهون:چقدر طول كشيد؟
سهون سوالايي ميپرسيااا….
سهون خنديد
سردم شد و رفتم رو تخت
-هعيييي…از اين تخت خسته شدم سهون
سهون لبامو بوسيد:ولي اين تخت ازت خسته نميشه
اينقدر بابت كليدها خوشحال بودم كه نميدونستم چيكار كنم
سهون دستشو رو باسنم كشيد و زمزمه كرد:ميخواي بازم بهت حال بدم!
چشمام از تعجب گرد شد:نه…
سهون خنديد:چرا؟
-چون سره اولي داشتي از دست ميرفتي…سره دومي خدا ميدونه چه بلايي سرت بياد…
سهون خيلي ناگهاني بلند شد و با اخم بهم نگاه كرد:من ضعيف نيستم لوهان…فقط يه لحظه حالم بد شد
تعجب كردم:منظوري نداشتم سهون…
سهون:حتما اون پسره خيلي تو اينكارا….
-ياااااا….سهوووون بسهههه….باز شروع كردي؟
سهون بلند شد كناره پنجره وايساد….برام عجيب بود انگار كله بدنش ميلرزيد…
به زور سيگارشو روشن كرد…خيلي عصبي بود…
-سهون…
سهون داد زد:خفه شوووووووو
از رو تخت بلند شدم و از پشت بغلش كردم دلم براش ميسوخت…
سهون تند تند به سيگارش پك ميزد
سرمو پشتش تكيه دادم:چرا اينقدر عصبي شدي؟معذرت ميخوام….
سهون يه دستشو رو شيشه ي پنجره گذاشت و آه كشيد….
-ببخشيد…منظوري نداشتم…
سهون برگشت سمتم و محكم بغلم كرد:لوهاان…حالم خوب نيست…از خودم بدم مياد…از خودم متنفرم….
دست سالممو پشتش كشيدم و خنديدم:يااا…اينجوري حرف نزن….
سهون با چشماي خمار و قشنگش بهم زل زده بود…تو چشماش غم عجيبي بود…غمي كه حتي منم ميتونستم حسش كنم…
به دستش نگاه كردم كه كبود شده بود…دستشو گرفتم و اشك تو چشمام جمع شد…
سهون لبخند زد و دستشو زير چونم گذاشت:سرتو بيار بالا…
اشكامو پاك كردم و آه كشيدم:داري با خودت چيكار ميكني سهون؟!
سهون:دارم خودمو به خاطرت درمان ميكنم….
-نميخوام…نميخوام اينجوري خودتو درمان كني…نميخوااااااام
با حالت قهر رو تخت خوابيدم و شروع كردم به گريه كردن….
سهون دستشو رو شونه ام گذاشت:لوهان
-ولم كن…
سهون:لوهان…نميخواستم ناراحتت كنم…
-ولي ناراحتم كردي…دستتو نگاه كن ديگه فك نكنم رگي برات باقي مونده باشه….
سهون:مهم نيست…تو براي من مهمي…ميخوام آروم باشم تا تو راحت باشي….
-نميخوام…نميخوام….اصلا دوست دارم كتك بخورم…دوست دارم منو بزني…اما اينجوري نبينمت….
سهون:خيلي خوبه…با اينكه دوسم نداري اما…هنوزم نگرانمي…
-ساكت شو سهون…هيچي نميخوام بشنوم….هيچييييي….
سهون:لوهان…گوش بده…
-سهون من…من ميخواستم تو درست درمان شي….از يه راه خوب…نه اينجوري…فقط داري خودتو بيشتر عذاب ميدي…من نميخوام…
سهون اشكامو پاك كرد:گريه نكن…هر كاري بگي ميكنم…فقط گريه نكن…
سهون بغلم كرد….
-من…نگرانتم سهون…نگرانتم…تو بايد خوب شي…
سهون:من ديگه خوب نميشم لوهان…من فقط ميتونم با آمپول و تو آروم شم…
-خوب ميشي سهون…تو بايد خوب شي…
سهون:يه روز بهت ميگم چرا اينجوري شدم…
حرفاش ديوونه ام ميكرد…دلم بدجور براش ميسوخت…سرشو بغل كردم و بوسيدم
سهون:لوهان…اگه خوابم ببره…فرار نميكني؟!
-نه…ميخوام تا آخر عمرم پيشت بمونم…
سهون خنديد:فقط تا آخر عمره من پيشم بمون….
چشمام از تعجب گرد شد:تا…آخر عمره تو؟
سهون:تا وقتي زنده ام….ميشه پيشم بموني؟!
بغلش كردم و اشك ريختم……..

صبح شد…بيدار شدم و به جاي خالي سهون خيره شدم…
بلند شدم و سريع رفتم دستشويي و كليدا رو برداشتم….
فقط ميخواستم كنجكاويم از بين بره….
به در نگاه كردم…ميترسيدم…دستام شروع كرد به لرزيدن….آهسته سمت در قدم برداشتم…كليد رو تو مشتم فشار دادم…………

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





131
نظر بگذارید

avatar
121 نظرات
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
113 نظرات نویسندگان
루루parvane joonmahanikishr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
루루
مهمان
루루

مگه سه هون قراره بمىره؟؟؟؟!!!

parvane joon
مهمان
parvane joon

خیلی قشنگ بود
اونجا که سهون گف فقط تا اخر عمر من پیشم بمون داش گریم میگرف
من میدونم اینا بهم نمیرسن
نهههههههههههههههههههههههههههه
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

maha
مهمان
maha

کیه؟؟؟؟؟کی پشت دره؟؟/

niki
مهمان
niki

اگه دستم به سهون نرسه…/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/07.gif

shr
مهمان
shr

الان درو باز میکنه و شیو رو میبینهههههه