17 👁 بازدید

EP 82 (شکست) BREAK

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمت 82 فیکمون ^^

اخطار:دوستان عزیز کپی فیک های سایت حتی با ذکر منبع هم ممنوعه لطفا به هیچ عنوان این فیک ها رو در هیچ شبکه ی اجتماعی وبلاگ و سایت قرار ندید ممنون

دوستانی که مایل هستن برای مسابقه ی برترین پوستر برای فیک شکست پوستر طراحی کنن لطفا قبل از قسمت 100 برای ما پوستراشونو ارسال کنن ممنون از همه

تکرار میکنم برای دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن در صورت بروز مشکل در سایت فیلی شدن دامین و هک شدن سرور ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام سایت اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

طراح پوستر ارمینا

از شدت ترس به نفس نفس افتادم…چشمامو بازتر كردم…شايد دارم اشتباه ميبينم…مگه ميشه…يه دست خوني كه حالا بي حركت رو زمين افتاد…خودمو جلوتر كشيدم كه ببينم دست براي كيه!! بلند شدم و به زور رو پاهاي بي جونم وايسادم….صداي قلبمو ميشنيدم كه تند تند تو سينه ام ميكوبيد….باورم نميشد…با اينكه ميترسيدم اما با تمامه قدرتي كه داشتم رفتم سمت اتاق…
از اون دست ميترسيدم…درد شديدي رو سرم حس كردم سهون از پشت موهامو گرفت و منو از اون اتاق دور كرد…
داد بلندي زدم:ولم كنننننننننننننننن
سهون منو كشون كشون تو اتاق برد و درو روم قفل كرد…
-سهوووووووون….سهوووووووون درو باز كنننننننننننن…
سهون بعد از ده دقيقه دره اتاقو باز كرد و با قيافه ي ترسناكي بهم زل زد….
دستمو دور پاهاش حلقه كردم:اون….اون كي بود!!!…اون كي بود سهون؟!! اون…اون مرده…اون مرده مگه نه!!…اونو…تو…كشتيش….تو…تو كشتيش….
سهون شونه هامو گرفت:بلند شو تا بهت بگم
به زور از جام بلند شدم مثله آدم هاي خل و چل پشت سر هم اين كلمه ي تو كشتيش رو تكرار ميكردم…
سهون:داري ديوونه ميشي!! تو هم…داري مثله من ميشي لوهان….يه رواني…
دستام ميلرزيد…سرمو بلند كردم و به صورتش كه از خشم ميلرزيد نگاه كردم….
سهون زمزمه كرد:ميخواي…بهت بگم اون كيه؟!
به زور لباي لرزونمو از هم باز كردم:آ…آ..آره….
سهون شروع كرد به كتك زدنم…اينقدر كتكم زد كه مرگ رو جلوي چشمم ميديدم….اما درد اين كتك ها در مقابله دردي كه تو قلبم داشتم هيچ بود….
سهون بدنه لخت و بي جونمو رو تخت گذاشت و با حرص خنديد:چيهههه….فكر كردي بهت ميگم اون كيه؟!! آرههههههههه؟؟! من اينكارو باهات ميكنم…اينقدر سرتو به لبه ي تخت ميكوبم تا بميرييييي….
چشمام بسته بود…نميتونستم بازشون كنم…
سهون سيلي محكمي به صورتم زد:دبگه حق نداري تو كاره من فضولي كني…فهميدييييييي؟!!!!
سهون منو با اون حاله بدي كه داشتم تنهام گذاشت….

چند ساعت بعد

شبه…يا صبحه….نميدونم…اما انگار بارون گرفته…تنهام…تنهاي تنها….چقدر بهت فكر كنم بكي…چقدر….كاش آدما ميتونستن با قلبشون يكي كه ازشون دوره رو پيدا كنن….بكي…بكهيون….بيون بكهيون….دلم برات تنگ شده….دنبالم بگرد…خواهش ميكنم…نا اميد نشو…ميدونم كه حتي…تو اين بارونه شديد هم…دنبالم ميگردي………

از ديد بكهيون:

كاي نگاه خنده داري بهم انداخت:يااا…اومدي اينجا مشروب كوفت كني؟
سرمو به ديوار چسبوندم…تقريبا ٢ هفته اي ميشد كه از گشتن دنباله لوهان نا اميد شده بودم…
كاي پشت ميله هاي زندان بهم پوزخند ميزد…
يكم از مشروبي كه تو دستم بود خوردم و چشمامو بستم….
كاي:بك…كي بهت اجازه داده مشروب بياري زندان؟هااا؟! بابا يه زري بزن…
دستمو رو صورتم گذاشتم:چرا…هر چي ميخورم مست نميشم؟!
كاي آه بلندي كشيد:هه…تو نگرانه ايني كه چرا مست نميشي منه بدبخت نگرانه اينم از اين جهنم بيام بيرون
خنديدم:از اين جهنم بياي بيرون كه چي….بازم كصافت كارياتو شروع كني،!
كاي سرشو به ميله ها چسبوند:تو ديگه اينجوري حرف نزن خواهشا…
-خيلي داغونم جونگين…
كاي:هووووف…اون بچه رو فراموش كن بك…اصلا توي دخترباز چه جوري عاشقه اون شدي؟!
دستمو رو سرش گذاشتم:هنو خيلي مونده بغهمي من از اين دنيا چي ميخوام كاي…
كاي آه كشيد:بك…واقعا منو تو كجاي زندگيمونو اشتب جلو رفتيم!
خنديدم:تو همه جارو…
سرمو به ديوار چسبوندم:تو همه جاي زندگيتو اشتباه كردي…
كاي:خودت چي؟
-منم اشتباه كردم…
كاي:ديگه گذشته بك…الان به جا مشروب خوردن و اومدن اينجا برو كاراتو رديف كن مثله آدم…
انگشتامو لاي موهام كردم:تو نميفهمي….نميفهمي كه اون پسر چقدر برام ارزش داشت…
كاي:اون يه هرزه بود بك…
اخم كردم و به كاي نگاه كردم
كاي:نه نه شوخي كردم بابا خخخ….
از جام بلند شدم:اينقدر ابنجا بمون تا بپوسي…حقته…منو باش پيشه كي اومدم…دشمنم
كاي:فكر كردي نميفهمم اومدي اينجا به زندگي من بخندي؟!
پوزخند زدم:زندگي تو خيلي وقته كه خنده دار شده….
شيشه ي مشروب رو بهش دادم:خداحافظ…

از زندان خارج شدم و چترمو باز كردم:لعنت به اين بارون…
راه افتادم…هيچ چيز برام قشنگ نبود…هيچ چيز….
دو هفته دنباله لوهان گشتم اما هيچي….انگار اون لحظاتي كه كنارم بود همش خواب بود….انگار همش يه روياي قشنگ و كوتاه بود…
اينقدر تو فكرش بودم كه نزديك بود با يه ماشين تصادف كنم…
هوووووووي كجايي داداش؟!.!!
دستمو تكون دادم:معذرت ميخوام…
مرد از ماشينش پياده شد و سمتم اومد و يقمو گرفت:مرتيكه ي اسكل وسط خيابون وايسادي نميگي ميزنم بهت نفله ميشي اونوقت منه بدبختتتت بايد…
اينقدر زندگي روم فشار آورده بود كه با يه اتفاق كوچيك شروع ميكردم به داد و هوار زدن…
دستاي مرد رو از خودم دور كردم و داد زدم:خب مگه كورييييييييي؟!!! نميبيني منه خره الاغه نفهمه روانيييي اينجا وايسادم؟!!!! يعني اينقدر كورييييييي
مرد:هوووي درست حرف بزن همينجا لهت ميكنما
چترمو از رو زمين برداشتم و سريع از اونحا دور شدم…به يه خرابه رسيدم…عصبي بودم…اينقدر چتر رو روي زمين كوبوندم تا كامل تيكه تيكه شد…
رو زمين نشستم و بلند گريه كردم…بارون شديدتر شده بود…خيسه خيس شده بودم…
به آسمون نگاه كردم و داد زدم:بسههههههههه….لعنتيييي بسهههههه نباااااار….براي چي ميباري؟!!! براي بدبختيه من؟!!! براي تنهايي من؟؟! براي چيييييييي؟!!!!
موهاي خيسمو از رو پيشونيم كنار زدم:خودت بگو….خودت بگو كجا مونده كه نگشته باشم…ديگه نا اميدم لوهان….نا اميدم….
شب و روزم شده بود گشتن دنباله لوهان اما انگار آب شده بود…انگار نا پديد شده بود….
هر روز خونه ي پارك چانيول ميرفتم و به حرفاش گوش ميدادم….دوستيمون نزديك شده بود جوري كه گاهي وقتا حتي شبا كه از شدت گريه و غم خوابم ميبرد اون منو بيدار نميكرد…
بازم زير بارون با چتر شكسته جلوي در خونه ي چانيول بودم….
چاني درو باز كرد و بهت زده به من كه خيسه خيس بودم نگاه كرد….يه لحظه ياد لوهان افتادم كه جلوي خونم زير برف و سرما با چشمايي پر از خواهش نگاهم ميكرد….
چاني:سلام بكي…چرا خيسي؟!بيا تو…
با كمك چاني وارد خونش شدم چاني برام لباس تميز آورد دوباره نشستم رو كاناپه
چاني:چرا قيافت اينجوريه؟!
-داغونم…داغووون…
چاني:بازم از صبح دنباله لوهان بودي؟
-از صبح كه نه…از شب تا الان كه شبه…
چاني آه كشيد:شبم نخوابيدي؟
خنديدم:مگه ميشه خوابيد! بدونه اون…بدونه بغل كردنه اون…من واقعا خوابم نميبره…
چاني:مگه قبلا بدونه لوهان نميخوابيدي؟!
چيزي نگفتم
چاني:بكهيون…تو دو هفته اس داري دنباله لوهان ميگردي…اون ديگه پيدا نميشه…من فقط يه احتمال براش ميدم اونم اينكه همسرش اونو پيدا كرده و برده….
-كصافتتتتتت
چاني:ولي تو نميتوني فحشش بدي چون چيزي عوض نميشه اون همسرشه…و معلومم نيست كجا زندگي ميكنه…پس…
داد زدم:پس چييييي؟!!! بيخيالش بشمممم؟!!! اون همه ي زندگيم بوووود….اون آرامشم بود….اون تمومه اميدم بود براي زندگي كردن تو اين دنياي لعنتييييي….
چاني:ميدونم
-نه تو نميدوني…نميدونيييي…من نميتونم بيخيالش بشم…شب تا صبح بهش فكر ميكنم به اينكه الان كجاس چيكار ميكنه…داره كتك ميخوره…به اين چيزا فكر ميكنم ميخوام رواني بشم….
چاني:اون قويه…نگرانش نباش…
-نه قوي نيست…دستاش هميشه ميلرزيد…هميشه از اون هيولا ميترسه…هميشه ازش وحشت داشت و تا صبح تو بغله من ميخوابيد…
چاني تو فكر فرو رفت:تو اين شهر…چطور ممكنه بتونيم پيداش كنيم…
-ميدونم اميدي نيست…اما ميخوام با اين اميد بميرم…
خواستم برم كه چاني دستمو گرفت:كجا ميري؟؟!
-ميرم دنبالش بگردم
چاني:ديوونه شدي؟!! بزار بارون بند بياد بعد
از خونه بيرون اومدم برام مهم نبود بارون برف سنگ هر چيزي از آسمون بباره…فقط ميخواستم پيداش كنم…………

١ هفته بعد…..

از ديد لوهان:

يك هفته گذشت…يك هفته مثله يه سال بود…از همه چيز نا اميد بودم…حتي بكهيون كه ميدونستم ازم نا اميد شده….
تو اين يه هفته سهون منو تو خونه حبس كرده بود و خودشم صبح ها تا ٥ بعد از ظهر بيرون بود…تازه فهمبدم كه سهون اصلا سر كار نميرفته…فقط از صبح تا شب كارش اين بوده كه پيشه پزشكاي مختلف بره و يكم خودشو آروم كنه….
از نظر جسمي حالم افتضاح بود…دست راستم شكسته بود…كمرمم به خاطره كتك هاي سهون مشكل پيدا كرده بود…واقعا برام عجيب بود كه چرا در مقابل اين افسردگي شديد و اين ضربه ها چرا تا الان زنده بودم…..
دستم براي اين شكسته بود چون بازم كنجكاو شدم تا دره اون اتاقي كه توش دستي خوني رو ديدم باز كنم اما از شانس بدم سهون منو ديد و براي تنبيه كردمم دستمو شكوند…براي همين دستم تو گچ بود و با دست چپم كاراي ديگمو ميكردم…سهون اون درو براي هميشه قفل كرد و هر از گاهي وارد اتاق ميشد و يه كاري ميكرد و بيرون ميومد…حتي حق نداشتم ازش سوال بپرسم چون تهديدم كرده بود كاري ميكنه پاهامم مثله دستم بشن…
براي همين ديگه كنجكاو نبودم بفهمم تو اون اتاق چيه…فقط شب ها ميترسيدم…وقتي كه سهون خونه نميومد از ترس سكوت وحشتناكي كه تو خونه بود گريه ميكردم…چون ميدونستم غير از من…يكي ديگه هم تو خونه هست….
اون شب هم با يه دستم همه كارارو كردم و سريع رفتم تو اتاق خواب و درو بستم و رو تخت نشستم و به كوچه نگاه كردم….هوا باروني بود…سرمو به شيشه ي پنجره تكيه دادم و به صداي بارون گوش دادم…..
حلقه ي بكي رو از زير تخت برداشتم و تو انگشتم انداختم و لبخند زدم و شروع كردم به حرف زدن با انگشتر:بكي…خوبي؟…خوبي عشقم؟! چيكار ميكني؟!….من خوبم…نگرانم نباش…من هفت تا جون دارم بكي
اشك از گوشه ي چشمم رو صورتم جاري شد خندم گرفت:بكي دستمم درد نميكنه…ناراحتم نيستم…اصلا…من هيچيم نيست…فقط…دلم ميخواد…يه بار…يه بار ببينمت….بكيييي…دنبالم بگرد…خواهش ميكنم دنبالم بگرد…شايد…يه روزيم از اين كوچه رد شي…
اشكامو پاك كردم:مطمعن باش من هميشه زود كارامو انجام ميدم و ميام اينجا ميشينم و كوچه رو نگاه ميكنم شايد…تو رد شي….

بازم ساعت ١ شب شد…من تنهاي تنها رو تخت به سقف خيره ميشم و صورت تو رو مجسم ميكنم…موهاي قهوه اي و به هم ريختتو…چشماي شيطونتو…لباتو كه هميشه ميخنديد….
آآآه…دلم برات تنگ شده…

يكم گذشت سهون نيومد…با صداي يه چيزي از تو حال بيدار شدم و وحشتزده به اطرافم نگاه كردم….دوباره ترس و وحشت سراغم اومد…يه دستمو رو شيشه ي پنجره گذاشتم و شيشه ي بخار گرفته رو پاك كردم….
اشك تو چشمام جمع شد اما خوشبختانه سهون رو ديدم كه ماشينشو قفل ميكرد…
داد زدم:سهوووووووون….
سهون بدونه اينكه بهم توجه كنه وارد خونه شد…از ترس تند نفس نفس ميزدم…سهون دره اتاق رو باز كرد و بهت زده با لباساي خيس به من نگاه كرد…
-س.سهووون
سهون سمتم اومد و محكم بغلم كرد:لوهان….
شروع كردم به گريه كردن مثله ديوونه ها گريه ميكردم:كجا بودي!!! چرا….چرا تنهام ميزارييييي؟!!
سهون موهامو بوسيد و با بغض گفت:ترسيدي؟!
چشمامو رو هم فشار دادم:آرهههههه
سهون:داشتم …. خودمو درمان ميكردم عشقم….
از بغلش بيرون اومدم و به صورت جذابش زل زدم:درمان؟!
سهون لبخند زد:آره…بهم قول دادي اگه درمان شم باهام زندگي ميكني…منم دارم همينكارو ميكنم….
-اما…اما اينجوري كه درمان نميشي سهون…بايد بستري بشي
سهون موهاي خيسشو عقب داد و لبخند زد:ميدونم ولي بزار امتحان كنم…
-من…من ميترسم سهون…
سهون:ميفهمم عزيزم
-از بيرون اتاق يه صدايي اومد…
سهون:ببين لوهان تو اون اتاق ديگه هيچي نيست پس نترس…
ميدونستم داره دروغ ميگه براي همين چيزي نگفتم
سهون:دستت چطوره!؟
-خوبه…
سهون دستشو رو گچ دستم كشيد و بي صدا شروع كرد به گريه كردن….اشكاش قطره قطره رو دستم ميريخت…
دست سالممو رو موهاي خيسش گذاشتم و نوازشش كردم:گريه نكن…ميدونم…تو تقصيري نداري…دست خودت نيست…براي همين منم اصلا بهش فكر نميكنم….
سهون آه بلندي كشيد و سرشو رو پاهام گذاشت….
-خوابت مياد؟
سهون:آره…
-سهون
سهون:هوووم
-اينجا اين خونه برا كيه كه راحت توش زندگي ميكني؟
سهون:براي بابام…
جالب بود سهون هم شرايطش كاملا شبيه بكهيون بود….
-غذا خوردي؟
سهون:نه…نخوردم
-الان برات ميارم…
از اتاق بيرون رفتم و غذاي ساده اي براي سهون آماده كردم…موقع برگشت بازم كنجكاو شدم….يكم وايسادم….صدايي نيومد…
بايد كشفش ميكردم….

غذا رو بردم تو اتاق و رو تخت گذاشتم…
سهون:خيلي سردمه…
-خب براي اينكه خيسه لباسات…
سهون لبخند زد و گونمو بوسيد:عاشقتم
لبخند كمرنگي زدم و جيزي نگفتم….فقط سعي ميكردم عصباني و تحريكش نكنم…
سهون:ميخوام فكر كنم تو هنوزم دوسم داري…
-من…
سهون لبامو بوسيد….با چشماي باز نگاش ميكردم كه با چه لذتي لبامو ميبوسيد….
صورتمو عقب كشيدم:سهون غذات…يخ كرد…
سهون:آآ…باشه…
كمد لباساشو باز كردم و براش لباس راحتي پيدا كردم…
– اينارو بپوش سرما نخوري…
سهون:اين جور موقع ها خيلي دوست داشتني ميشي لوهان
خندم گرفت:ياااا
سهون بلند شد و لباساشو دراورد رومو برگردوندم و به لباساي كمد خيره شدم…سهون از پشت بغلم كرد و گردنمو بوسيد:دوستت دارم….
-لباساتو بپوش سهون سرما ميخوري
سهون دره كمد رو بست:باشه عشقم…
برگشتم و بدونه نگاه كردن بهش رو تخت نشستم و دوباره به كوچه زل زدم….
سهون غذاشو خورد و كنارم دراز كشيد
سهون:به چي فكر ميكني؟!
-به بارون
سهون:بارون بارونه ديگه
-بارونو دوست دارم….
سهون:هنوزم به اون پسره فكر ميكني؟
آه بلندي كشيدم
سهون دست سالممو گرفت و كشيد سمت خودش و بغلم كرد….
سهون:نبايد بهش فكر كني….تو بايد فقط به من فكر كني به همسرت…
-سهون رابطه ي ما فقط تو يه شناسنامه خلاصه ميشه….مگه نه؟!
سهون:ميخوام كاري كنم اون پسر از ذهنت بيرون بره…
سكوت كردم
سهون موهامو نوازش كرد و پيشونيمو بوسيد:اينجوري راحتي بخوابي؟دستت…
سرمو تكون دادم:راحتم…
سهون:اگه دستت درد گرفت بهم بگو…
بغض كردم و زمزمه كردم:باشه…
سهون:چرا بغض كردي؟
-ه.همينجوري…دلم يهويي گرفت…ببخشيد…
سهون دستمو تو دستش گرفت و چند بار بوسيد:معذرت ميخوام…نميخواستم اينجوري شه…نميخواستم دستت بشكنه….
-نههه…به خاطره دستم نيست…كلا يهو اينحوري شدم…
سهون پتو رو روي جفتمون كشيد…صداي بارون شديدتر شده بود…
سهون به صورتم زل زده بود
بهش لبخند زدم:تا صبح ميخواي نگام كني؟
سهون خنديد:آره…اينقدر خوشگلي كه ساعت ها هم نگاهت كنم بازم كمه….
-بخواب خسته اي…
سهون:تو بخواب…وقتي چشمات بسته اس زيباتر از هميشه اي….
چشمامو آروم بستم….سهون موهامو نوازش ميكرد….داشت خوابم ميگرفت…
سهون لبامو بوسيد:دوستت دارم…
با فكره بكهيون خوابم برد…………..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





127
نظر بگذارید

avatar
118 نظرات
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
111 نظرات نویسندگان
parvane joonmahanikinazaniinbaekyu=mina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
parvane joon
مهمان
parvane joon

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

maha
مهمان
maha

از اونجایی ک من رمز ندارم
بعد از نخوندن س قسمت ی ذره گیج شدم
الان سهون بود گل هارو میفرستاد؟؟/
کجا دکتر میره
؟این فک کرده درمان میشه بیمار روانی سادیسمی

niki
مهمان
niki

به خدا سه روزه خوابم نمیبره این دیگه چه داستانیه …قرار نبود انقدر ترسناک بشه
لطفا به من رمز های قسمتای قبلا به من بده.

niki
مهمان
niki

به خدا سه روزه خوابم نمیبره این دیگه چه داستانیه …قرار نبود انقدر ترسناک بشه
لطفا به من رمز های قسمتای قبلا به من بده.

nazaniin
مهمان
nazaniin

mikham gerye konm