26 👁 بازدید

EP 5 (شکست) BREAK

سلام بچه ها اومدم با قسمته 5 فیک شکست که خیلی ها درخواستشو کرده بودن

ابن پوسترم آرمینا جون درست کرده واقعا قشنگههههه کوماووو آجی

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

-ا.الو…
سهون:سلام لوهان خوبي؟
-سلام سهون من خوبم تو خوبي؟خوش ميگذره؟
سهون:آره عزيزم جات خالي
با هر عزيزمي كه ميگفت تپش هاي قلبم بيشتر و بيشتر ميشد
سهون:دلم برات تنگ شده هاا ولي تو انگار به كل مارو فراموش كردي
خنديدم:نه نه فقط امتحان داشتم يكم سرم شلوغ بود
سهون: با دوستت ميري دانشگاه؟
-نه خودم ميرم با ژيو برميگردم
سهون:آهان…سعي كن با ژيو بري و بياي
-چرا سهون؟
سهون:خب من خوشم نمياد دوستم تنها بره و بياد
-ولي اين منو توجيح نميكنه
سهون:تو فوق العاده خوشگلي خب ميترسم…
-ميترسي بدزدنم؟! سهون من پسرم…تو داري با اين حرفات منو زير سوال ميبري
سهون:اوه..ببخشيد واقعا معذرت ميخوام
-مواظب خودت باش فعلا
سهون:ناراحت شدي لوهان؟!
-نه نشدم
سهون:معذرت ميخوام اصلا منظوره بدي نداشتم
-عيبي نداره سهون
سهون:ولي احساس ميكنم ناراحت شدي…
خنديدم:كي مياي؟
سهون:چطور؟ دلت تنگ شده؟
-اوووم…يه جورايي
سهون:پس فردا ميام
-پس فردا ديره
سهون:هه…خوشحالم دلت برام تنگ شده
-خب تو بهترين دوستمي معلومه دلم برات تنگ ميشه
سهون خنديد:مواظب خودت باش عزيزم فعلا خداحافظ
دستمو رو لپم گذاشته بودم احساس ميكردم كله صورتم قرمز شده گوشي هنوز تو دستم بود خيلي آروم گذاشتمش رو تخت…دلم ميخواست دوباره باهاش حرف بزنم نه يه ساعت كله روزو باهاش حرف بزنم….

دو روز گذشت و بلاخره سهون برگشت اينقدر از ديدنش هيجان زده شده بودم كه پريدم تو بغلش ولي بعد شديدا از كارم پشيمون شدم و كلي هم خجالت كشيدم ولي سهون فقط بهم لبخند زد…
سهون:لوهان كجا بريم؟
-هر جا تو بگي
سهون:هر جا من بگم مياي؟
-آره ميام
سهون:بيا بريم خونمون
-خونتون؟ چرا خونه!!
سهون بلند خنديد:شوخي كردم
-بي مزههههه
سهون:ميريم رستوران
-باشه
سهون اينقدر برام شكلات خريده بود كه نميدونستم كدومو بخورم
-سهون اينهمه شكلات چرا برام گرفتي؟؟اينارو بخورم صورتم داغون ميشه خخخ
سهون:مهم نيست تو فقط از خوردنشون لذت ببر
-خب اينجوري قيافم ضايع ميشه
سهون:نميشهههه…اصلا بشه
-خوش به حالت اينقدر بي خيالي
سهون:بپر پايين
با هم رفتيم رستوران و غذا خورديم از اينكه كنارش بودم واقعا حس خوبي داشتم دلم ميخواست خجالت و همه ي اينارو كنار بزارم و خودمو بهش بچسبونم..دستشو بگيرم…ولي حيف كه اون از احساسم خبر نداشت….
با هم قدم ميزديم دوست داشتم يه كاري بكنم بيشتر بهش نزديك شم يكم به اطرفم نگاه كردم
سهون:كلافه اي لوهان
دستپاچه شدم:كلافه!! نه…هه…خوبم
سهون:احساس ميكنم كلافه اي ميخواي بريم تو ماشين؟
-نه نه خوبم…
بلاخره يه دليلي پيدا شد كه خودمو بهش بچسبونم پام به يه سنگ گير كرد و خواستم بيفتم كه سهون دستمو گرفت و منم از خدا خواسته خودمو انداختم تو بغلش
سهون:حالت خوبه؟
سرمو به سينش چسبوندم و خودمو زدم به مريضي:نه…سرم…گيج ميره سهون
سهون وحشتزده بهم نگاه ميكرد:سرت؟؟ چرا؟؟ لوهان خوبي؟
چشمامو آروم بستم و تو دلم به اينهمه سادگي سهون خنديدم:سهوون همه جارو سياه ميبينم…
سهون به اطرافش نگاه كرد كسي نبود سفت بغلم كرده بود بوي عطرش ديوونه ام ميكرد يكم ناله كردم دوست نداشتم سهون منو از آغوشش جدا كنه….
سهون:لوهان همينجا بشين من برم آبميوه بخرم بيام
-سهون نرو…ميترسم بيفتم
سهون رو دو دست بلندم كرد و تو ماشينش گذاشت تقريبا داشت روم ميخوابيد احساس كردم كله صورتم سرخ شده به يقه ي بازش نگاه كرد و آه بلندي كشيدم…سهون بلاخره پاكته شكلاتا رو پيدا كرد و يكيشو باز كرد
لوهان اينو بخور فشارت بياد بالا تا من آبميوه بخرم بيام
سرمو تكون دادم:باشه فقط زود بيا
سهون دره ماشينو بست و رفت…بلند شدم و نشستم قلبم تند ميزد ياده اون صحنه كه ميفتادم دلم يه جوري ميشد…خندم گرفت يكم موهامو به هم ريختم و دوباره خوابيدم رو صندلي…واقعا اولين بار بود يه همچين حسي نسبت به يه پسر داشتم…..
سهون با ٤ تا پاكت بزرگ آبميوه برگشت خندم گرفت:سهووون چرا اينقدر زياد خريدي؟؟؟
سهون:بگير بخورش حالت خوب نيست
-سهون من خوبم لازم نبود زياد بخري
سهون كنارم تو ماشين نشست خودمو چسبونده بودم به دره ماشين سهونم به من چسبيده بود
سهون:بخور لوهان
سرخ شدم آبميوه رو از دستش گرفتم و شروع كردم به خورنش
سهون يه لحظه ازم چشم برنميداشت يكم معذب شدم چون واقعا به هم چسبيده بوديم….
سهون:واقعا ترسيدم
-چرا؟ترسيدي بميرم
سهون:نه ترسيدم بخوري زمين
خنديدم:يااااا
سهون:باور كن
آبميومو خوردم و خودمو زدم به خوب شدن:واي الان احساس ميكنم بهترم
سهون:غذات چه جوريه؟! كم ميخوري؟ شايد ضعيفي
-نه سهون غذا خوب ميخورم بعضي وقتا اينجوري ميشم ببخشيد تورم ناراحت كردم
سهون لبخند زد هنوز به هم چسبيده بوديم و من اصلا ناراحت نبودم
سهون:خب ميرسونمت خونه خوب استراحت كن باشه؟!
-باشه
سهون:باشگاه و ورزش و اينارم فعلا تعطيل ميكني تا خوب شي
-سهون من حالم خوبه
سهون:باز كه حرفه خودتو ميزني! لطفا به خاطره من فعلا استراحت كن
بدجور خودمو تو دردسر انداخته بودم چاره اي نبود بايد به حرفش گوش ميدادم وگرنه لو ميرفتم…
-باشه من تو خونه ميمونم
سهون:قول ميدي؟
-قول ميدم
سهون:خيالم راحت شد…خب بريم؟
با اينكه نميخواستم ولي قبول كردم….
نزديكاي خونه بوديم دوست داشتم بزنم زيره گريه دوست نداشتم ازش جدا شم دوست نداشتم برگردم خونه
بلاخره به اون خونه ي لعنتي رسيديم
سهون به صورتم نگاه كرد:خوبي لوهان؟
سرمو تكون دادم:اوهوم
سهون:استراحت كن باشه؟
زمزمه كردم:باشه
سهون:بهت زنگ ميزنم جواب ندي ميام دره خونتون
خندم گرفت:جواب ميدم نگران نباش
سهون: شكلاتا و آبميوهاتو بردار يادت نره بخوريشون
از ماشين پياده شدم:باشه حتما ممنون بابت همه چي
سريع رفتم تو خونه و درو بستم اشك تو چشمام جمع شده بود…خداي من اين چه بلاييه كه داره سرم مياد…حتي حاضر نبودم يه ثانيه ازش جدا بشم….
خودمو رو تخت انداختم بعد از چند ثانيه بالشتم با قطره هاي اشكم خيس ميشد…..
دلم پر بود دوست داشتم تا ميتونم گريه كنم دوست داشتم داد بزنم و بهش بگم كه عاشقشم بهش بگم كه همش تقصيره خودشه كه باعث شد من به اينجاها كشيده شم….
تو خودم بودم كه ياده شكلاتا و آبميوه ها افتادم يكم ازشون خوردم و آروم شدم ٥ دقيقه بعد مامانم درو باز كرد و وارد اتاقم شد
ماما:سلام پسره خوشگلم چرا نشستي تو اتاقت!!؟ بيا پايين
-مامان يكم مريضم
ماما:چرا عزيزم؟چيزي شده؟
به سرم زد به مامانم همه چيو بگم ولي واقعا مسخره بود چي بايد بهش ميگفتم لابد بايد بگم مامان من عاشقه يه پسر شدم…اونوقت عكس العمله مادرم چي بود…
ترجيح دادم چيزي نگم:هيچي مامي فقط سرم درد ميكنه زياد درس خوندم
ماما:تو كه همش بيرون بودي ببينم با دختري چيزي دوست شدي؟
-اوووم يه جورايي
ماما:واااي خب پس چرا نمياريش اينجا؟!
خنديدم:مامان خجالتيه يه خورده ولي ميارمش نگران نباش
ماما:رنگت پريده يكم استراحت كن
-راستي مامان…خواستم بگم من دوسته جديد پيدا كردم…پسره
ماما:چه خوب
-پسره خوبيه با هم خيلي جاها رفتيم…ممكنه بياد اينجا
ماما:باشه عزيزم خوشحال ميشم ببينمش
لبخند زدم:ميبينيش مامان
ماما:خيلي خب من دارم ميرم بيرون عزيزم چيزي نميخواي؟
-نه مامان خدافظ
مامانم از اتاق خارج شد دوباره افتادم رو تخت به گوشيم نگاه كردم از دستش عصباني بودم يه ساعت گذشته بود هنوز بهم زنگ نزده بود استرس داشتم كه مامانم از پايين صدام زد
لوهااااااااااااان
سراسيمه رفتم پايين:بله مامان چيزي شدههه؟؟
تقريبا شكه شدم چشمام از تعجب گرد شده بود مامانم كناره يه سبد گل بزرگ وايساده بود و بهت زده به من نگاه ميكرد
-مامان اين چيه!!
ماما:تو بايد بگي اين چيه!
يكم نزديك رفتم و به گل هاي سرخ و سفيد داخل سبد نگاه كردم كارته كوچيكي توش بود برش داشتم و بازش كردم
اميدوارم زودتر خوب شي دوسته عزيزم

فهميدم كه كاره سهونه زير چشمي به مامانم نگاه كردم
ماما:خب توضيح بده
-مامان چيو توضيح بدم مريض بودم اين گل ها از طرفه دوستمه مشكلش كجاس؟
ماما:لوهااااان با من اينطوري حرف نزن
-معذرت ميخوام
ماما:گلارو بردار و سريع برو تو اتاقت
آروم سبدو برداشتم و رفتم تو اتاقم و درو بستم باورم نميشد سهون يه همچين كاري كرده باشه
به گوشيم نگاه كردم كه داشت زنگ ميخورد
-سلام سهون
سهون:سلام عزيزم خوبي؟بهتر شدي؟
-آره بد نيستم…سهون اين گل هارو تو برام فرستادي؟؟
سهون:آره خوشت اومد؟
-آره سهون واقعا ممنون فقط…
سهون:فقط چي؟
-سهون ميدوني تو خونه ي ما همه مقرراتين برا همين…مامانم عصباني شد…
سهون:چرا؟؟ دعواتون شد؟! واي من معذرت ميخوام
-نه نه سهون دعوا نكرديم فقط مامانم تعجب كرده بود همين
سهون:هووووف
-اين گل ها خيلي قشنگن
سهون:ميدونستم گل هارو دوست داري برا همين فرستادم كه روحيت خوب شه…
لبخند زدم: واقعا هم خوب شد
سهون:خوشحالم…خب من برم به كارام برسم
گوشي رو قطع كردم و به گل ها نگاه كردم…………



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





154
نظر بگذارید

avatar
104 نظرات
50 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
99 نظرات نویسندگان
امیلیاatefemohadeseneginsima نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
امیلیا
مهمان

سلااام وبلاگ خییلی خوشگلی داری خوشحال میشم باهم تبادل داشته باشیم
راستی داستانت هم عالییییییییی بود مرسی
خسته نباشید
خبرم کن

atefe
مهمان
atefe

^____^Mahshar bood….mer30

mohadese
مهمان
mohadese

منظورم پارت بدی بود.خخحخحخخخخخخ

mohadese
مهمان
mohadese

اخه4تاپاکت آب‌میوه. …………
شکلات نمیخوره ب خاطر پوستش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
عالی بود من برم پاکت بدی

negin
مهمان
negin

Ur theeWerner besttttt tanxxxx