826 بازدید

ep 1 (عشق بازی) love game

سلام بچه ها خوفین؟؟ خب من قرار بود مثلا وان شات بنویسم ولی اینقدر زیاد شد که مجبور شدم 3 قسمتیش کنم کلا عادت دارم زیاد بنویسم خخخخخخ حالا شاید از 3 هم بیشترشه دیگه اونو خدا میدونه قسمته بوقشم رمزدار میشه حالا اعلام میکنم خب این قسمته اوله برین بخونین نظررر یادتون نره

تمامی رمز های این فیک:xoxo


خانم اوه هوار زد:سهووووون كجاییی؟؟ مگه نمیگم بیا پایین…
سهون مشغوله بازی با پلی استیشنش بود و اصلا هم نمیشنید مامانش داره صداش میكنه
خانم اوه درو محكم باز كرد و محكم زد پس كله ی سهون
سهون از جاش پرید:مامااان…چیههه!!! سكته كردم..نمیبینی دارم بازی میكنم؟؟؟
خانم اوه گوشه پسرشو محكم گرفت و كشید:وقتییی..صدات میكنمممم…جوابمو..بدهههههه
سهون داد و هوار میزد و میخواست از دسته مادرش فرار كنه:ماماااان غلط كردمممم ولم كنننننننن….ماماااان گوشم كنده شددددد…آی آی…
خانم اوه بلاخره گوشه سهونو ول كرد:بشین باهات حرف دارم
سهون گوششو مالید و نشست رو تختش
خانم اوه :ببینم تو چند سالته؟؟
سهون نیشخندی زد و گفت:من؟با اجازه ی شما ١٩..هه
خانم اوه:كوووووفتتتت
سهون:خب مامان بگو چی میخواستی بگی؟؟
خانم اوه موهاشو پشته گوشش گذاشت:ببین سهون..من نمیدونم منو بابات چی برات كم گذاشتیم كه تو…
سهون:من چی مامان؟؟؟من كه درسمو میخونم…من كه هر كار شما میگیدو انجام میدم…
خانم اوه:نه عزیزم منظورم درسو اینا نیست..فقط یكم شری
سهون خندید:ماماااان ول كن این حرفارووو…حرفه اصلی رو بزن
خانم اوه:باشه..باشه..عزیزم من و بابات داریم میریم سفره ٣ روزه…و تو هم باید اینجا تنها بمونی…
سهون خیلی سریع گفت:تنهااا؟؟؟ میمونم مامان نگرانه من نباشششش…من قول میدم خونه رو مثله دسته ی گل نگه دارم …
خانم اوه:ااام…سهون ما اولین باره كه میخوایم تنهات بزاریم بابات مخالف بود ولی من میدونم كه دیگه تو بزرگ شدی و میتونی تنها تو خونه بمونی مگه نه؟؟
-آره میتونم مامان
خانم اوه:یعنی خیالمون راحت باشه؟؟
سهون لبخنده شیطانی زد:آره مامان خیالت راحت…
خانم اوه:سهون نیام ببینم پارتی راه انداخته بودیااا…
سهون دستاشو تكون داد:ماماااان نههههه باور كننن اینكارو نمیكنمممم…
خانم اوه:دوست دخترم ممنوع
سهون:مامان دوست دخترم كجا بود آخه؟؟
خانم اوه:اووم..باشه…
چشمای خماره سهون برقی زد و به مادرش گفت:مامان نگرانه هیچی نباش…
ساعت ١٢ ظهر بود كه سهون با مادر و پدرش خداحافظی كرد و برگشت خونه خیلی خوشحال بود همیشه تنهایی رو دوست داشت چون واقعا آزاد بود..میتونست هر چقدر كه دوست داره پلی استیشن بازی كنه هر چقدر كه دوست داره سیگار بكشه و هر چقدر كه دوست داره با دوستاش خوش بگذرونه…
خودشو رو تخت پرت كرد و خندید:زندگیه شیرییییییین…
بعد از دو دقیقه گوشیش زنگ زد با خوشحالی صفحه رو نگاه كرد كای دوستش بود سریع گوشی رو برداشت:الووووو…
كای:سلام سهون..چی شد؟؟رفتن؟؟
سهون خندید:آوووورهههههه…پاشو بیا خونمون به اون لوهانم زنگ بزن بیاد دیر نكنیناااا؟؟!!
كای:چششششم….
سهون گوشیشو قطع كرد…
شب شد كای و لوهان وارد شدن سهون خندید:سلاممم بر برو بچه شنگولللل
كای خندید:سلام سهونه آزااااد خخخخ
لوهان نیشخند زد:ببینم سهون مامی و ددی ٣ روزه رفتن دیگه؟؟ یعنی ٣ روز عشق و صفا؟!!
سهون موهای لوهانو به هم ریخت:آره لو لو فقط عشقو حااااال
كای خودشو پرت كرد رو كاناپه:ش.رابم آوردم بخوریم كیف كنیم..
لوهان اخم كرد:ایییییی…من نمیخورم
سهون:چییی؟؟ لوهان این مثبت بازیارو بزار كنار باباااا
لوهان:حالا چون آزادیم باید هه جور غلطی بكنیم؟؟؟
سهون:لولو…بلاخره كه باید بخوری
لوهان زبون درازی كرد و رفت سمته یخچال…
لوهان پسره فوق العاده زیبایی بود با قده متوسط،پوسته سفید و موهای قهوه ای روشن كه حتی از دختر ها هم زیباتر بود…سهون و كای یه سال ازش بزرگ تر بودن…هر دو قد بلند بودن و برای لوهان نقشه بادیگاردو بازی میكردن لوهان هم هر دوشون رو دوست داشت درست مثله دو تا برادر…
سهون:بچه ها بیاید تو اتاقم اونجا بهتره
لوهان و كای وارده اتاق خوابه سهون شدن لوهان نشست رو تخت و پاهاشو تكون داد:خب بچه ها چیكار كنیم؟؟
سهون درو قفل كرد:نمیدونم سیگار میكشید؟؟
كای:یكی بنداز اینور
سهون یكی پرت كرد سمته كای و برا خودشو روشن كرد..
لوهان پنجره رو باز كرد و سرفه كرد
كای:لولو حالت خوبه؟؟اححححح بچه مثبت شدیاا..
سهون خندید:ولش كن بابا خخخخ لولو راحت باش
لوهان سریع رفت سمته سهون و سیگارو از تو دستش گرفت و از پنجره پرت كرد بیرون…
سهون مات و مبهوت به لوهان نگاه میكرد:لوهان..
لوهان همینكارو با كای هم كرد هر دو با چشمای گرد به لوهان نگاه كردن…
لوهان:خجالت بكشیدددد…واقعا كار از این بهتر نمیتونید بكنییید؟؟؟ واقعا كه… اگه یه بار دیگه سیگار دستتون ببینم میرم و دیگه هم باهاتون قطع رابطه میكنم…
سهون خندید و رفت سمته لوهان:باشه بابا چرا عصبی میشی؟؟ رفیقه خوشگلم..
كای با خنده سرشو تكون داد:واقعا كه باحالین…خب لولو تو بگو چیكار كنیم؟؟
لوهان:شام مهمونه من بعدش ٤ تا فیلمه باحال آوردم اونارو نگاه میكنیم بعدم میخوابیم
كای:چه خسته كننده هعییییی
لوهان:یااااااا…
كای:باشه بابا خوشگله…
هر سه با خوشحالی تمام پیتزاشونو خوردن و كلی با هم بازی كردن..خوندن و رقصیدن و خونه رو گذاشتن رو سرشون..
بلاخره وقته خواب شد…
سهون:خب چه جوری بخوابیم؟؟
كای:مثله آدم خخخ
سهون خندید لوهان با اخم نگاشون كرد:من خوابم میاد میرم بخوابم..
سهون یكم معذب بود خودشم نمیدونست چرا!!
كای رفت زیره پتو لوهانم رفت كنارش خوابید
لوهان:سهونییی بیا دیگه!!!
سهون خندید و رفت بغل دسته لوهان خوابید… بعد از ٥ دقیقه كای شروع كرد به خرو پف كردن لوهانم خوابه خواب بود…سهون سیخ خوابیده بود و به سقفزل زده بود…بعد از ٥ دقیقه بدنش بهش هشدار دان كه باید تكون بخوره یكم جا به جا شد و روشو سمته لوهان كرد و سعی كرد بخوابه…ولی خوابش نمیبرد چشماشو باز كرد و به صورته زیبای لوهان زل زد…چشمای بسته اش…مژه های بلندش…بینیه كوچیكش..لبای زیباش و پوسته صاف و سفیدش سهونو بهت زده میكرد…سهون لبخندی زد خوشحال بود دوستی به خوشگلیه لوهان داره…تو فكر بود كه لوهان دندوناشو به هم كشید و پاشو انداخت رو پای سهون…سهون لرزشی كرد و سعی كرد پای لوهانو از روی خودش برداره ولی متاسفانه لوهان سنگین تر از این حرفا بود از طرفه دیگه كای هم چشماش باز بود و داشت به لوهان و سهون نگاه میكرد كه صمیمانه خوابیده بودن…تعجب كرد و با حرص از جاش بلند شد و رفت دمه پنجره و سیگاری روشن كرد…نمیدونست چرا…ولی از اینكار خوشش نمیومد…از اینكه لوهان به سهون میچسبید خوشش نمیومد…سیگارشو خاموش كرد و نشست رو تخت
سهون خیلی آروم زمزمه كرد:جونگین!! چرا بیداری؟؟
كای:خوابم نمیبره!!
سهون:كاای لوهانو از روم بردار…خفم كرد
كای پوزخند زد:چرا خودت اینكارو نمیكنی؟؟
سهون:یااااا…اندازه گودزیلا وزن داره…دارم له میشممممم
كای خندید و لوهانو از سهون جدا كرد ولی لوهان دوباره سهونو بغل كرد و پاشو روش انداخت
كای:بزار همینجوری بخوابه..حتما خوشش میاد بغلت كنه..
سهون:یاااا…اون خوابه نمیفهمه داره چیكار میكنه…
كای سرشو تكون داد
سهون به لوهان نگااه كرد:اووووف…چی میخوره اینقدر سنگینه؟!!
كای سیگاره دومم روشن كرد:سهون!!
سهون:هوووم..
كای:خیلی داغونم این روزا
سهون خندید:باز چه غلطی كردی؟؟
كای:دختره گذاشت رفت!!
سهون:كدوم دختره؟؟؟ یوری؟؟
كای:آره..عوضی..منو فرستاد پی نخود سیاه و رفت با اون پسره ی نره خر
سهون چشماشو با دستش مالید:كدوم پسره؟؟ ته مین؟؟
كای:برن گم شن…منه خرو بگو چقدر براش خرج كردم…خااااك بر سره مننننن…
سهون:عیبی نداره بابا اون چیزی كه زیاده دختره…
كای:كاش حداقل یه حالی بهم میداد بعد میرفت…
سهون از خنده تركید:واقعا كه خلی..اصلا بلدی؟؟ببینم تا حالا با كسی خوابیدی كای؟؟
كای ابروهاشو بالا انداخت:نه..چطور مگه؟؟ بهم میاد خوابیده باشم؟؟
سهون:آآآآ…یه خورده آره!!! كلككك بگو ببینم آدم چه حسی داره این جور موقع ها؟؟
كای بالشتو رو سهون پرت كرد:خودت چندبار اینكارو كردی؟؟
سهون:من با متكام هزار بار خخخخخ
كای:خیلی دوس دارم امتحانش كنم..ولی كو دختر؟؟
سهون آه كشید:منم دوست دارم…دوره دخترارو خط بكش كای..باید بگردی زن پیداكنی…اونجوری راحت تره…هه
كای:زن؟؟؟ حرفشم نزن..اححححح..
سهون:باید صبر كنیم تا وقته زن گرفتنمون شه…
لوهان یه تكون خورد و چشماشو باز كرد:یاااا چرا نمیكپین؟؟؟
سهون خندید:بخواب لولو ما فعلا خوابمون نمیبره…
لوهان بلند شد و رو تخت نشست و شروع كرد به سرفه: كدومتون سیگار كشیدین باز خبره مرگتون؟؟؟
كای رفت رو تخت:آقا اجازه ما!!!
لوهان خندید:یااااا..بیمزه ی معتااااد
كای سره لوهانو كرد زیره پتو و خندید لوهان دست و پا میزد به زور خودشو از چنگ كای بیرون آورد:یااا احمقهههه مسخرهههههه
كای خندید:لوهان تو تا حالا با كسی خوابیدی؟؟
لوهان:یااااا…به من میاد؟؟
كای:نه اصلا..هه
سهون با دوتا دی وی دی اومد:بچه ها فیلم بزارم ببینین؟؟
لوهان پتو رو كشید رو خودش:من نگاه نمیكنم چون میدونم چی میخوای بزاری…
سهون خندید:بابا احمقه خر پسرا باید این چیزا رو نگاه كنن…
لوهان:هر هر هر..چرا اونوقت؟؟؟
سهون یكم به لوهان نزدیك شد و با دستش آروم سره آلته لوهانو از رو شلواركش گرفت:چون این بهش نیاز داره ..
كای از خنده روده بر شد و به قیافه ی بهت زده ی لوهان نگاه كرد
لوهان قرمز شد و پاهاشو تو خودش جمع كرد:این..این چه كاری بوود؟!!
كای با دستش موهای لوهانو به هم ریخت:عیبی نداره بزرگ میشی یادت میره هه
سهون دی وی دی رو گذاشت و تی وی رو روشن كرد و رفت رو تخت و دستشو انداخت دوره گردنه لوهان و به خودش چسبوندش..
لوهان با اخم به سهون نگاه كرد
سهون لبخنده جذابی به لوهان زد:چیه لولو؟!!
لوهان:خفهههه شووووو…واقعا اون چه كاری بود…
كای:هییییس شروع شددد
لوهان چشماشو بست:من نگاه نمیكنم
كای خندید:باز كن چشماتو اسكللل
سهون دو تا انگشتشو رو پای لوهان میكشید:اوووم فك كنم اون خوشگلش بازم میخواد لمسش كنم
لوهان چشماشو باز كرد و محكم زد تو سره سهون:خفههههههه شوووووو..تو ببین حال كن من دوست ندارم ببینم مگه زورههههههه
كای:احححححححح بسه دیگه لوهان..مگه دختری؟؟ ضد حال نباش دیگه مسخرهههه
سهون آه كشید:باشه بابا دختر خانم نگاه نمیكنیم خیالت راحت شد؟؟
لوهان:لازم نكرده فداكاری كنید من میخوابم صداشم كم كنید آخ و اوخاشون اعصابمو به هم میریزه اححححح
كای خندید و محكم زد به باسنه لوهان:كلا حالش به همون آخ و اوخشه!! خخخخ
لوهان:یاااااااااا…عوضییییی
كای تعجب كرد:ای بابا مگه چی شد حالا؟؟
لوهان:دفعه ی آخرت باشه هاااا…هیچی نمیگم پر رو شدین!!!
كای به سهون چشمك زد و سهونم تركید از خنده هر دو میخواستن برن تو نخه اذیت كردنه لوهان…
سهون دستشو كشید به پاهای لوهان:ببینم لو لو پاهاتو میزنی؟؟با ژیلت؟؟چقدر سفیدو نرمه…هه
لوهان با چشمای گرد به سهون نگاه میكرد:چ.چی؟؟؟؟!!!
كای هم از اون طرف دستشو كرد تو شلواركه لوهان و پاهاشو لمس كرد:راس میگه هااا…حتما میزنی كلك…چرا اینقدر صافه؟!
لوهان نمیدونست به كدومشون نگاه كنه داشت از عصبانیت منفجر میشد:ولم كنییییین…تا..سه میشمارم..ولم نكنین..میكشمتووووون …
كای و سهون به لوهان نزدیك تر شدن
سهون با لحنه تحریك برانگیزی گفت:ای جوووون…لوهان میزاری پاتو گاز بگیرم؟؟
كای نتونست خودشو كنترل كنه..افتاد رو تخت و خندید:وااای رنگش پریددد سهوووون!!!
سهون كه اشك از چشماش میومد به لوهان گفت:بابا نترس كاریت نداریم دیوانههه
لوهان جفتشونو هل داد و رفت لبه پنجره نشست:خیلی بی شعورید..خیلیییی
كای رفت سمتش و دستشو رو شونه ی لوهان گذاشت:لولو واقعا ازمون ناراحت شدی؟؟ ببخشید…ببخش دیگه خخخ
لوهان به كای نگاه كرد:واقعا…داشتم میترسیدم…خخخ
كای:برا همینم خنده دار بود دیگه…هعییییی
لوهان خندید:شما دو تا واقعا دیوونه اید..
سهون به صفحه ی تی وی خیره شده بود و سرشو تكون میداد:آره سه تا دیوونه…واای بیاید اینارو ببینید چه كارا كه نمیكنن…
لوهان و كای با بالشت افتادن به جونه سهون……..

 

Print Friendly, PDF & Email


144 دیدگاه

  1. man hey mikham in qesmata k ramz dare bekhunam ro va nemikone password ro k mizanam username mikhad azam mishe b emailam befresti k chikar bayad bokonam? plz/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

  2. سلام ميگم نااميد شدم رفت
    من اون سه تاي ديگرو خوندم جز اين
    الان ديدم كه شما اخرين جوابتون به كامنتا مال سه ماهه پيشه
    فك نكنم بهم رمزارو بدين??????????????????

  3. سلام واقعا شما تو نويسندگي ماهرينا جدي ميگم
    فك كنم برين دنبالش خيلي موفق ميشين
    ولي خب تا رمزارم به ادم بدين پدر ادمو در ميارين??
    ميشه رمزايه اين داستانو بفرستين
    ده بار درخواست دادم به خدا
    Edrakimohadese@gmail.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *