1,060 بازدید

ep 1 (عشق بازی) love game

سلام بچه ها خوفین؟؟ خب من قرار بود مثلا وان شات بنویسم ولی اینقدر زیاد شد که مجبور شدم 3 قسمتیش کنم کلا عادت دارم زیاد بنویسم خخخخخخ حالا شاید از 3 هم بیشترشه دیگه اونو خدا میدونه قسمته بوقشم رمزدار میشه حالا اعلام میکنم خب این قسمته اوله برین بخونین نظررر یادتون نره

تمامی رمز های این فیک:xoxo


خانم اوه هوار زد:سهووووون كجاییی؟؟ مگه نمیگم بیا پایین…
سهون مشغوله بازی با پلی استیشنش بود و اصلا هم نمیشنید مامانش داره صداش میكنه
خانم اوه درو محكم باز كرد و محكم زد پس كله ی سهون
سهون از جاش پرید:مامااان…چیههه!!! سكته كردم..نمیبینی دارم بازی میكنم؟؟؟
خانم اوه گوشه پسرشو محكم گرفت و كشید:وقتییی..صدات میكنمممم…جوابمو..بدهههههه
سهون داد و هوار میزد و میخواست از دسته مادرش فرار كنه:ماماااان غلط كردمممم ولم كنننننننن….ماماااان گوشم كنده شددددد…آی آی…
خانم اوه بلاخره گوشه سهونو ول كرد:بشین باهات حرف دارم
سهون گوششو مالید و نشست رو تختش
خانم اوه :ببینم تو چند سالته؟؟
سهون نیشخندی زد و گفت:من؟با اجازه ی شما ١٩..هه
خانم اوه:كوووووفتتتت
سهون:خب مامان بگو چی میخواستی بگی؟؟
خانم اوه موهاشو پشته گوشش گذاشت:ببین سهون..من نمیدونم منو بابات چی برات كم گذاشتیم كه تو…
سهون:من چی مامان؟؟؟من كه درسمو میخونم…من كه هر كار شما میگیدو انجام میدم…
خانم اوه:نه عزیزم منظورم درسو اینا نیست..فقط یكم شری
سهون خندید:ماماااان ول كن این حرفارووو…حرفه اصلی رو بزن
خانم اوه:باشه..باشه..عزیزم من و بابات داریم میریم سفره ٣ روزه…و تو هم باید اینجا تنها بمونی…
سهون خیلی سریع گفت:تنهااا؟؟؟ میمونم مامان نگرانه من نباشششش…من قول میدم خونه رو مثله دسته ی گل نگه دارم …
خانم اوه:ااام…سهون ما اولین باره كه میخوایم تنهات بزاریم بابات مخالف بود ولی من میدونم كه دیگه تو بزرگ شدی و میتونی تنها تو خونه بمونی مگه نه؟؟
-آره میتونم مامان
خانم اوه:یعنی خیالمون راحت باشه؟؟
سهون لبخنده شیطانی زد:آره مامان خیالت راحت…
خانم اوه:سهون نیام ببینم پارتی راه انداخته بودیااا…
سهون دستاشو تكون داد:ماماااان نههههه باور كننن اینكارو نمیكنمممم…
خانم اوه:دوست دخترم ممنوع
سهون:مامان دوست دخترم كجا بود آخه؟؟
خانم اوه:اووم..باشه…
چشمای خماره سهون برقی زد و به مادرش گفت:مامان نگرانه هیچی نباش…
ساعت ١٢ ظهر بود كه سهون با مادر و پدرش خداحافظی كرد و برگشت خونه خیلی خوشحال بود همیشه تنهایی رو دوست داشت چون واقعا آزاد بود..میتونست هر چقدر كه دوست داره پلی استیشن بازی كنه هر چقدر كه دوست داره سیگار بكشه و هر چقدر كه دوست داره با دوستاش خوش بگذرونه…
خودشو رو تخت پرت كرد و خندید:زندگیه شیرییییییین…
بعد از دو دقیقه گوشیش زنگ زد با خوشحالی صفحه رو نگاه كرد كای دوستش بود سریع گوشی رو برداشت:الووووو…
كای:سلام سهون..چی شد؟؟رفتن؟؟
سهون خندید:آوووورهههههه…پاشو بیا خونمون به اون لوهانم زنگ بزن بیاد دیر نكنیناااا؟؟!!
كای:چششششم….
سهون گوشیشو قطع كرد…
شب شد كای و لوهان وارد شدن سهون خندید:سلاممم بر برو بچه شنگولللل
كای خندید:سلام سهونه آزااااد خخخخ
لوهان نیشخند زد:ببینم سهون مامی و ددی ٣ روزه رفتن دیگه؟؟ یعنی ٣ روز عشق و صفا؟!!
سهون موهای لوهانو به هم ریخت:آره لو لو فقط عشقو حااااال
كای خودشو پرت كرد رو كاناپه:ش.رابم آوردم بخوریم كیف كنیم..
لوهان اخم كرد:ایییییی…من نمیخورم
سهون:چییی؟؟ لوهان این مثبت بازیارو بزار كنار باباااا
لوهان:حالا چون آزادیم باید هه جور غلطی بكنیم؟؟؟
سهون:لولو…بلاخره كه باید بخوری
لوهان زبون درازی كرد و رفت سمته یخچال…
لوهان پسره فوق العاده زیبایی بود با قده متوسط،پوسته سفید و موهای قهوه ای روشن كه حتی از دختر ها هم زیباتر بود…سهون و كای یه سال ازش بزرگ تر بودن…هر دو قد بلند بودن و برای لوهان نقشه بادیگاردو بازی میكردن لوهان هم هر دوشون رو دوست داشت درست مثله دو تا برادر…
سهون:بچه ها بیاید تو اتاقم اونجا بهتره
لوهان و كای وارده اتاق خوابه سهون شدن لوهان نشست رو تخت و پاهاشو تكون داد:خب بچه ها چیكار كنیم؟؟
سهون درو قفل كرد:نمیدونم سیگار میكشید؟؟
كای:یكی بنداز اینور
سهون یكی پرت كرد سمته كای و برا خودشو روشن كرد..
لوهان پنجره رو باز كرد و سرفه كرد
كای:لولو حالت خوبه؟؟اححححح بچه مثبت شدیاا..
سهون خندید:ولش كن بابا خخخخ لولو راحت باش
لوهان سریع رفت سمته سهون و سیگارو از تو دستش گرفت و از پنجره پرت كرد بیرون…
سهون مات و مبهوت به لوهان نگاه میكرد:لوهان..
لوهان همینكارو با كای هم كرد هر دو با چشمای گرد به لوهان نگاه كردن…
لوهان:خجالت بكشیدددد…واقعا كار از این بهتر نمیتونید بكنییید؟؟؟ واقعا كه… اگه یه بار دیگه سیگار دستتون ببینم میرم و دیگه هم باهاتون قطع رابطه میكنم…
سهون خندید و رفت سمته لوهان:باشه بابا چرا عصبی میشی؟؟ رفیقه خوشگلم..
كای با خنده سرشو تكون داد:واقعا كه باحالین…خب لولو تو بگو چیكار كنیم؟؟
لوهان:شام مهمونه من بعدش ٤ تا فیلمه باحال آوردم اونارو نگاه میكنیم بعدم میخوابیم
كای:چه خسته كننده هعییییی
لوهان:یااااااا…
كای:باشه بابا خوشگله…
هر سه با خوشحالی تمام پیتزاشونو خوردن و كلی با هم بازی كردن..خوندن و رقصیدن و خونه رو گذاشتن رو سرشون..
بلاخره وقته خواب شد…
سهون:خب چه جوری بخوابیم؟؟
كای:مثله آدم خخخ
سهون خندید لوهان با اخم نگاشون كرد:من خوابم میاد میرم بخوابم..
سهون یكم معذب بود خودشم نمیدونست چرا!!
كای رفت زیره پتو لوهانم رفت كنارش خوابید
لوهان:سهونییی بیا دیگه!!!
سهون خندید و رفت بغل دسته لوهان خوابید… بعد از ٥ دقیقه كای شروع كرد به خرو پف كردن لوهانم خوابه خواب بود…سهون سیخ خوابیده بود و به سقفزل زده بود…بعد از ٥ دقیقه بدنش بهش هشدار دان كه باید تكون بخوره یكم جا به جا شد و روشو سمته لوهان كرد و سعی كرد بخوابه…ولی خوابش نمیبرد چشماشو باز كرد و به صورته زیبای لوهان زل زد…چشمای بسته اش…مژه های بلندش…بینیه كوچیكش..لبای زیباش و پوسته صاف و سفیدش سهونو بهت زده میكرد…سهون لبخندی زد خوشحال بود دوستی به خوشگلیه لوهان داره…تو فكر بود كه لوهان دندوناشو به هم كشید و پاشو انداخت رو پای سهون…سهون لرزشی كرد و سعی كرد پای لوهانو از روی خودش برداره ولی متاسفانه لوهان سنگین تر از این حرفا بود از طرفه دیگه كای هم چشماش باز بود و داشت به لوهان و سهون نگاه میكرد كه صمیمانه خوابیده بودن…تعجب كرد و با حرص از جاش بلند شد و رفت دمه پنجره و سیگاری روشن كرد…نمیدونست چرا…ولی از اینكار خوشش نمیومد…از اینكه لوهان به سهون میچسبید خوشش نمیومد…سیگارشو خاموش كرد و نشست رو تخت
سهون خیلی آروم زمزمه كرد:جونگین!! چرا بیداری؟؟
كای:خوابم نمیبره!!
سهون:كاای لوهانو از روم بردار…خفم كرد
كای پوزخند زد:چرا خودت اینكارو نمیكنی؟؟
سهون:یااااا…اندازه گودزیلا وزن داره…دارم له میشممممم
كای خندید و لوهانو از سهون جدا كرد ولی لوهان دوباره سهونو بغل كرد و پاشو روش انداخت
كای:بزار همینجوری بخوابه..حتما خوشش میاد بغلت كنه..
سهون:یاااا…اون خوابه نمیفهمه داره چیكار میكنه…
كای سرشو تكون داد
سهون به لوهان نگااه كرد:اووووف…چی میخوره اینقدر سنگینه؟!!
كای سیگاره دومم روشن كرد:سهون!!
سهون:هوووم..
كای:خیلی داغونم این روزا
سهون خندید:باز چه غلطی كردی؟؟
كای:دختره گذاشت رفت!!
سهون:كدوم دختره؟؟؟ یوری؟؟
كای:آره..عوضی..منو فرستاد پی نخود سیاه و رفت با اون پسره ی نره خر
سهون چشماشو با دستش مالید:كدوم پسره؟؟ ته مین؟؟
كای:برن گم شن…منه خرو بگو چقدر براش خرج كردم…خااااك بر سره مننننن…
سهون:عیبی نداره بابا اون چیزی كه زیاده دختره…
كای:كاش حداقل یه حالی بهم میداد بعد میرفت…
سهون از خنده تركید:واقعا كه خلی..اصلا بلدی؟؟ببینم تا حالا با كسی خوابیدی كای؟؟
كای ابروهاشو بالا انداخت:نه..چطور مگه؟؟ بهم میاد خوابیده باشم؟؟
سهون:آآآآ…یه خورده آره!!! كلككك بگو ببینم آدم چه حسی داره این جور موقع ها؟؟
كای بالشتو رو سهون پرت كرد:خودت چندبار اینكارو كردی؟؟
سهون:من با متكام هزار بار خخخخخ
كای:خیلی دوس دارم امتحانش كنم..ولی كو دختر؟؟
سهون آه كشید:منم دوست دارم…دوره دخترارو خط بكش كای..باید بگردی زن پیداكنی…اونجوری راحت تره…هه
كای:زن؟؟؟ حرفشم نزن..اححححح..
سهون:باید صبر كنیم تا وقته زن گرفتنمون شه…
لوهان یه تكون خورد و چشماشو باز كرد:یاااا چرا نمیكپین؟؟؟
سهون خندید:بخواب لولو ما فعلا خوابمون نمیبره…
لوهان بلند شد و رو تخت نشست و شروع كرد به سرفه: كدومتون سیگار كشیدین باز خبره مرگتون؟؟؟
كای رفت رو تخت:آقا اجازه ما!!!
لوهان خندید:یااااا..بیمزه ی معتااااد
كای سره لوهانو كرد زیره پتو و خندید لوهان دست و پا میزد به زور خودشو از چنگ كای بیرون آورد:یااا احمقهههه مسخرهههههه
كای خندید:لوهان تو تا حالا با كسی خوابیدی؟؟
لوهان:یااااا…به من میاد؟؟
كای:نه اصلا..هه
سهون با دوتا دی وی دی اومد:بچه ها فیلم بزارم ببینین؟؟
لوهان پتو رو كشید رو خودش:من نگاه نمیكنم چون میدونم چی میخوای بزاری…
سهون خندید:بابا احمقه خر پسرا باید این چیزا رو نگاه كنن…
لوهان:هر هر هر..چرا اونوقت؟؟؟
سهون یكم به لوهان نزدیك شد و با دستش آروم سره آلته لوهانو از رو شلواركش گرفت:چون این بهش نیاز داره ..
كای از خنده روده بر شد و به قیافه ی بهت زده ی لوهان نگاه كرد
لوهان قرمز شد و پاهاشو تو خودش جمع كرد:این..این چه كاری بوود؟!!
كای با دستش موهای لوهانو به هم ریخت:عیبی نداره بزرگ میشی یادت میره هه
سهون دی وی دی رو گذاشت و تی وی رو روشن كرد و رفت رو تخت و دستشو انداخت دوره گردنه لوهان و به خودش چسبوندش..
لوهان با اخم به سهون نگاه كرد
سهون لبخنده جذابی به لوهان زد:چیه لولو؟!!
لوهان:خفهههه شووووو…واقعا اون چه كاری بود…
كای:هییییس شروع شددد
لوهان چشماشو بست:من نگاه نمیكنم
كای خندید:باز كن چشماتو اسكللل
سهون دو تا انگشتشو رو پای لوهان میكشید:اوووم فك كنم اون خوشگلش بازم میخواد لمسش كنم
لوهان چشماشو باز كرد و محكم زد تو سره سهون:خفههههههه شوووووو..تو ببین حال كن من دوست ندارم ببینم مگه زورههههههه
كای:احححححححح بسه دیگه لوهان..مگه دختری؟؟ ضد حال نباش دیگه مسخرهههه
سهون آه كشید:باشه بابا دختر خانم نگاه نمیكنیم خیالت راحت شد؟؟
لوهان:لازم نكرده فداكاری كنید من میخوابم صداشم كم كنید آخ و اوخاشون اعصابمو به هم میریزه اححححح
كای خندید و محكم زد به باسنه لوهان:كلا حالش به همون آخ و اوخشه!! خخخخ
لوهان:یاااااااااا…عوضییییی
كای تعجب كرد:ای بابا مگه چی شد حالا؟؟
لوهان:دفعه ی آخرت باشه هاااا…هیچی نمیگم پر رو شدین!!!
كای به سهون چشمك زد و سهونم تركید از خنده هر دو میخواستن برن تو نخه اذیت كردنه لوهان…
سهون دستشو كشید به پاهای لوهان:ببینم لو لو پاهاتو میزنی؟؟با ژیلت؟؟چقدر سفیدو نرمه…هه
لوهان با چشمای گرد به سهون نگاه میكرد:چ.چی؟؟؟؟!!!
كای هم از اون طرف دستشو كرد تو شلواركه لوهان و پاهاشو لمس كرد:راس میگه هااا…حتما میزنی كلك…چرا اینقدر صافه؟!
لوهان نمیدونست به كدومشون نگاه كنه داشت از عصبانیت منفجر میشد:ولم كنییییین…تا..سه میشمارم..ولم نكنین..میكشمتووووون …
كای و سهون به لوهان نزدیك تر شدن
سهون با لحنه تحریك برانگیزی گفت:ای جوووون…لوهان میزاری پاتو گاز بگیرم؟؟
كای نتونست خودشو كنترل كنه..افتاد رو تخت و خندید:وااای رنگش پریددد سهوووون!!!
سهون كه اشك از چشماش میومد به لوهان گفت:بابا نترس كاریت نداریم دیوانههه
لوهان جفتشونو هل داد و رفت لبه پنجره نشست:خیلی بی شعورید..خیلیییی
كای رفت سمتش و دستشو رو شونه ی لوهان گذاشت:لولو واقعا ازمون ناراحت شدی؟؟ ببخشید…ببخش دیگه خخخ
لوهان به كای نگاه كرد:واقعا…داشتم میترسیدم…خخخ
كای:برا همینم خنده دار بود دیگه…هعییییی
لوهان خندید:شما دو تا واقعا دیوونه اید..
سهون به صفحه ی تی وی خیره شده بود و سرشو تكون میداد:آره سه تا دیوونه…واای بیاید اینارو ببینید چه كارا كه نمیكنن…
لوهان و كای با بالشت افتادن به جونه سهون……..

 

Dislike


144 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *